نوروز در فرهنگ شيعه

نوروز در فرهنگ شيعه

 

نوروز در فرهنگ شيعه

مبنای محاسبه روزنوروز 

نوروز درفرهنگ شیعه

نوروزدرمنابع کهن شیعی

نوروز در منابع اهل سنت

نوروز در منابع شیعی قرن هفتم به بعد

نوروز و نوروزیه های دوره  صفوی

فهرست نوروزیه ها

گزارشرساله آقا رضی قزوینی

گزارش رساله خواجویی

 

 


        نوروز در فرهنگ شيعه:

      نوروز يا روز نو، در همه تقاويم، در همه دوره‏ها و در ميان همه فرهنگها، با اسامى گوناگون مطرح بوده و هست. گردش زمين به دور خورشيد و پديد آمدن روز و شب و فصول سال و نيز حركت ماه بر گرد زمين، بشر را به محاسبه واداشته و به طور طبيعى تقويم را پديد آورده است. آغاز هر سال، شروع جديدى است كه خود به نوعى انسان را با احساسى تازه و تولدى نو به حركت در مى‏آورد. اين آغاز همراه با شادى و سرور بوده و در هر فرهنگى آيينهاى ويژه‏اى براى نشان دادن خوش حالى و شادى تعبيه شده است. در ميان ايرانيان، اين روز نو، روزى بود كه شاه جديد ساسانى به تخت مى‏نشست. خواهيم ديد كه آخرين نوروز ايرانى، كه طى آن آيينهاى ويژه‏اى را اجرا مى‏كردند، (۱)

 

 روزى در اواخر خردادماه بود كه يزدگرد سوم بر تخت نشست و از آن پس، اين نوروز، هر سال، با توجه به عدم محاسبه كبيسه و اهمال آن، در هر چهار سال يك روز به عقب مى‏افتاد. پس از آمدن اسلام، سنت نوروز، پابرجا ماند و اين بدان دليل بود كه مردم ايران، به سرعت اسلام را نپذيرفته و تا يكى دو سه قرن، بسيارى از آنان بر آيين كهن خود بودند. حتى اگر اسلام را پذيرفتند، نتوانستند به آسانى آن را ترك كنند. دانسته است كه اسلام دو عيد را با عنوان عيد فطر و اضحى با آيينهاى ويژه مطرح كرد، هر چند آنها آغاز سال نبود اما به هر روى عيد طبيعى مسلمانان به شمار مى‏آمد. در برابر، نه از سوى اهل سنت و نه امامان شيعه، موضعگيرى روشن و شناخته شده مفصلى نسبت‏به نوروز مطرح نشد. آنچه در اين باره گفته شده پس از اين اشاره خواهيم كرد.

بحث از نوروز، در فرهنگ شيعه، از قرن پنجم به بعد مطرح شد و تا آنجا كه به منابع برجاى مانده ارتباط مربوط مى‏شود، نخستين بار در مختصر مصباح شيخ طوسى از آن ياد شد. پس از آن در منابع ديگر هم وارد گرديد. در اين مقال سير ورود آن را در منابع شيعه و موضعگيرى فقهاى شيعه در باره آن را توضيح خواهيم داد. نكته جالب توجه آنكه در دوره صفوى، آثار فراوانى در زمينه عيد نوروز نوشته شد. شيخ آقابزرگ ذيل مدخل نوروزيه، از بيش از پانزده رساله كه در دوره صفوى تاليف شده ياد كرده است. در اين مقال برآنيم تا بر چند رساله نوروزيه كه در اين دوره تاليف شده شرحى به دست دهيم.

        مبنای محاسبه روزنوروز:

            نوروز نخستين روز فروردين ماه شمسى به حساب مى‏آيد. محاسبه سال شمسى تا پيش از پيدايش تاريخ جلالى در سال ۴۶۷يا ۴۷۱

      بدين ترتيب بود كه سال را دوازده ماه سى روزه تقسيم مى‏كردند كه جمعا ۳۶۰روز مى‏شد. پنج روز باقى مانده را در پايان آبان ماه يا اسفندماه بر آن مى‏افزودند كه جمعا ۳۶۵روز مى‏شد. با اين حال پنج‏ساعت و ۴۸دقيقه و ۵۱/۴۵ثانيه باقى مى‏ماند. اين زمان، در هر چهار سال يك روز مى‏شد و از آنجا كه در محاسبه نمى‏آمد، روز اول فروردين در فصول سال تغيير مى‏كرد. بنابر اين ماههاى شمسى نيز در آن زمان، مانند ماههاى قمرى در فصول سال متغير بود. معناى اين سخن آن است كه نوروز در ابتداى فروردين واقعى، يعنى نقطه آغاز اعتدال ربيعى قرار نداشت.

زمانى كه يزدگرد سوم، آخرين شاه ساسانى، در سال ۶۳۲ميلادى به تخت نشست، روز نخست‏سال، يعنى اول فروردين در آن تاريخ، مطابق بود با شانزدهم حزيران (ژوئن) (مطابق با ۲۷خرداد). پس از آن با محاسبه بالا، روز نوروز يا اول فروردين، هر چهار سال، يك روز به عقب مى‏آمد.

در سال ۴۶۷، روز نوروز مطابق دوازدهم حوت يا اسفند بود. در اين سال، ملكشاه سلجوقى، دستور داد تا منجمان، محاسبه دقيقى از سال شمسى انجام داده و روز اول فروردين را معين كنند. بر اساس محاسبه خواجه عبدالرحمان خازنى، منجم مرو، عوض آن كه بر اساس محاسبه قبلى، روز واقعى دوازدهم اسفند را اول فروردين دانسته شود، اول فروردين را هيجده روز جلوتر برده و در ابتداى اعتدال ربيعى، يعنى فروردين واقعى قرار داد. در محاسبه جديد، هر سال را در چهار نوبت، ۳۶۵روز محاسبه كرده (دوازده سى روز به ضميمه پنج روز كه در آخر ماه آبان يا اسفند افزوده مى‏شد) و سال پنجم را ۳۶۶روز محاسبه كردند. البته پس از هر هشت دوره چهارساله، سال پنجم را ۳۶۶قرار مى‏دادند. در اين محاسبه آن پنج‏ساعت و اندى نيز در محاسبه مى‏آمد. بدين ترتيب، روز نوروز، به عنوان نخستين روز فروردين ماه، از آن سال ثابت ماند.

بنابر اين، نخستين سالى كه روز اول فروردين آن دقيقا مطابق آغاز زمان اعتدال ربيعى بود، سال ۴۶۷(يا ۴۷۱) بوده است.(۲)

     نوروز درفرهنگ شیعه : 

              دانسته است كه سال قمرى، به عنوان سالشمار پذيرفته شده در آيينهاى دينى در دين مبين اسلام پذيرفته شده و در ميان مردم و كتابهاى تاريخى مرسوم بوده است. در كنار آن سال شمسى، به دليل ثبات آن در تعيين فصول، هميشه به عنوان سال مورد استفاده در امر كشاورزى و خراج و جز آن، اهميت‏خود را حفظ كرده و در تقاويم محاسبه و ياد مى‏شده است. تطبيق اين دو روز شمار با يكديگر در فرهنگهاى مختلف هميشه مورد بحث واقع شده و راه حلهاى مختلفى براى آن عرضه شده است. سيرى از اين تطبيقها در ميان تاريخ قمرى و شمسى را تقى‏زاده مورد بحث قرار گرفته است. (۳)

در سال ۱۳۰۴ شمسى (۱۳۴۳قمرى مطابق ۱۹۲۵ ميلادى) در ايران، تقويم شمسى، به عنوان تقويم رسمى پذيرفته شد. محاسبه پيشين كه دقيق بود مراعات شد و تنها عوض افزودن پنج روز به سال، شش ماه نخست‏سال را سى و يك روز، و پنج ماه دوم را سى روز و اسفند را بيست و نه روز قرار دادند كه هر چهار سال، سى روز محاسبه مى‏شد. سالى كه اسفند آن سى روز بود، آن را سال كبيسه ناميدند. (۴)

 در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران نيز مبناى محاسبه سال شمسى بوده و سال قمرى نيز در كنار آن به عنوان تقويم دينى مورد تاكيد قرار گرفت.

اين بود اجمالى از نوروز در تقويم شمسى. مهمترين نكته آن، اين است كه نوروز تا سال ۴۶۷درسال متغير بوده وپس ازآن درآغازاعتدال ربيعى قرارگرفته واز آن پس تغييرى نيافته است.


نوروز در منابع شیعی :

در آغاز بايد اشاره كنيم كه مقصود از منابع كهن منابعى است كه تا زمان شيخ طوسى تاليف شده است. آنچه كه در باره نوروز در اين منابع آمده، به شرح زير است:

نخست آن كه نجاشى ذيل شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است كه وى از ثقات اصحاب است و كتابهايى داشته از جمله كتاب ما روى فى يوم النيروز.(۵)روشن نيست حجم رواياتى كه وى در اين كتاب جمع آورى كرده چه اندازه بوده است. گفتنى است كه صاحب بن عباد كه بايد او را با احتياط شيعه معتزلى دانست، كتابى با عنوان كتاب الاعياد و فضائل النيروز داشته است. (۶)

در منابع كهن، چند روايت نيز در باره نوروز آمده، كه به اين ترتيب است:

۱- نخست روايتى از ابراهيم كرخى كه ضمن آن از امام صادق عليه السلام سؤال شده كه شخصى مزرعه بزرگى دارد. در روز مهرگان يا نوروز، هدايايى (از طرف كسانى كه بر روى آن كار مى‏كنند) به او داده مى‏شود. آيا بپذيرد؟ حضرت فرمود: آنها كه هديه مى‏دهند مسلمانند؟ ابراهيم مى‏گويد: آرى. حضرت فرمود: هديه آنها را بپذيرد.(۷)

۲- روايت ديگر چنين است كه در روز نوروز به اميرالمؤمنين عليه السلام گفته شد: اليوم النيروز. حضرت فرمودند: اصنعوا كل يوم نيروزا هر روز را نوروز كنيد.(۸) و نقل ديگر همان روايت آن كه حضرت فرمود: نيروزنا كل يوم. (۹)

 اين همان روايتى است كه در آن گفته شده در روز نوروز به آن حضرت، فالوذج هديه كردند و حضرت اين پاسخ را دادند. در حاشيه نسخه‏اى از فهرست ابن‏نديم آمده كه ثابت‏بن نعمان بن مرزبان، پدر ابوحنيفه، يا جد او همان كسى بود كه فالوذج به امام على عليه السلام هديه كرد و حضرت فرمود: نوروزنا كل يوم يا مهرجونا كل يوم.(۱۰)

 تعبيرى كه صاحب دعائم آورده قدرى متفاوت است. در آنجا آمده: وقتى فالوذج به امام اهدا شد، حضرت دليلش را پرسيد؛ گفتند: امروز نوروز است. حضرت فرمود: فنيروزا ان قدرتم كل يوم. يعنى تهادوا و تواصلوا فى الله. (۱۱)

 اين روايت را بخارى نيز در التاريخ الكبير آورده است. (۱۲)

به جز آنچه از من لايحضر نقل شد، در آثار صدوق، اشاره‏اى به نوروز نشده است. تنها در عيون اخبارالرضا عليه السلام ضمن اشاره به داستان زيدالنار آمده كه جعفر بن يحيى برمكى بعد از كشتن ابن افطس علوى، سر وى را همراه هداياى نوروز نزد هارون فرستاد.(۱۳)

 صدوق هيچ اشاره ديگرى به نوروز نكرده است.(۱۴)

 گفتنى است كه در آثار شيخ مفيد نيز، كلمه نوروز يا نيروز يافت نشد. (۱۵)

۳- اشاره شد كه در تهذيب شيخ طوسى، به بحث هديه در روز نوروز و مهرجان

(۱۶) اشاره شده بود. جداى از آن شيخ طوسى در مصباح المتهجد، براى نخستين بار بحث از روز نوروز، به عنوان روزى متبرك كه روزه استحبابى و نماز دارد، كرده است. آنچه در مصباح (به نقل از بحار) آمده چنين است:

روى المعلى بن خنيس عن مولانا الصادق عليه السلام فى يوم النيروز قال: اذا كان يوم النيروز فاغتسل و البس انظف ثيابك و تطيب باطيب طيبك و تكون ذلك اليوم صائما فاذا صليت النوافل و الظهر و العصر، فصل اربع ركعات، تقرا فى اول ركعة فاتحة الكتاب و عشر مرات انا انزلناه و... (۱۷)

گفتنى است كه شيخ روز روز نوروز را نه در مصباح و نه در مختصر مصباح معين نكرده است.

۴- ابن ادريس (۵۹۸) در سرائر مى‏نويسد: شيخ ما ابوجعفر در مختصر مصباح آورده از چهار ركعت نماز مستحب در نوروز فرس سخن گفته اما روز آن را معين نكرده، چنانكه ماه آن را از ماههاى رومى يا عربى مشخص نكرده است. آنچه برخى از اهل حساب و علماى هيئت و اهل فن در كتابش گفته، اين است كه روز نوروز دهم ماه ايار (دهم ماه مه مطابق دوم ارديبهشت) كه سى و يك روز است مى‏باشد. زمانى كه نوروز از آن گذشت، روز نوروز فرا مى رسد. گفته شده نيروز و نوروز دو لغت است. اما نيروز معتضد كه به آن نوروز معتضدى مى‏گويند، روز يازدهم حزيران (يازدهم ژوئن مطابق سوم خرداد) است. مردمان سواد و زارعين، در باره امر خراج به وى شكايت كردند و اين كه قبل از رسيدن محصول، خراج گفته مى‏شود و همين سبب بدهكارى آنهاست كه خود عامل اجحاف به رعاياست. او مصصم شد كه پيش از يازدهم حزيران خراج از كسى مطالبه نكنند. شعرى نيز در باره اين عمل او سروده شد... همه اين مطلب را صولى در كتاب الاوراق آورده است. (۱۸) 

در دو كتاب دعا كه به فارسى در قرن ششم تاليف شده ياد از حديث معلى بن خنيس در اعمال روز نوروز كه مهمترين آنها، گرفتن روز، پوشيدن لباس نيكو و نماز مخصوص است، شده است. اين دو مورد از دو متن فارسى شيعى قرن ششم قابل توجه است جز آن كه به احتمال قريب به يقين برگرفته از شيخ طوسى است.

۵- در كتاب ذخيرة الاخره كه مشتمل بر ادعيه بوده و در نيمه نخست قرن ششم تاليف شده، فصلى تحت عنوان عمل روز نوروز فارسيان آمده است. در شرح آن حديث معلى بن خنيس به اين ترتيب نقل شده است:

روايت كند معلى بن خنيس از صادق عليه السلام كه گفت: چون روز نوروز بود، روزه دار و غسل كن و جامه پاكترين درپوش و بوى خوش بكار دار و چون نماز پشين و ديگر و سنتهاى آن بگذارده باشى، چهار ركعت نماز كن به دو سلام و بخوان در ركعت اول الحمد و ده بار انا انزلناه فى ليلة القدر و در ركعت دويم الحمد و ده بار وده بار قل يا ايها الكافرون و در ركعت‏سيم الحمد و ده بار قل هو الله احد ودرچهارم ركعت الحمد و ده بار معوذتين. و چون از نماز فارغ گردى تسبيح زهرا عليهما السلام بگوى. چون چنين بكنى خداى تعالى شصت‏ساله گناه تو بيامرزد. و دعااين است:...(۱۹)

۶- در كتاب نزهة الزاهد نيز كه در نيمه دوم قرن ششم يا نيمه نخست قرن هفتم نوشته شده آمده است: نوروز فرس: امام جعفر صادق عليه السلام گفت: چون روز نوروز در آيد غسل كن و جامه پاك‏ترين در پوش و بوى خوش بكار دار و روزه فراگير و پس از نماز پيشين و ديگر، چهار ركعت نماز كن به دو سلام. پس از الحمد در اول ركعت، ده بار انا انزلناه بخوان و در دوم ده بار قل ياايها الكافرون و در سوم ده بار قل هو الله احد و در چهارم ده بار هر دو قل اعوذ. و چون فارغ شوى سجده شكر كن و اين دعا بخوان تا تو را گناه شصت‏ساله بيامرزد. و دعا اين است: اللهم صل على محمد و ال محمد الاوصياء المرضيين و صل على جميع انبياءك و رسلك بافضل صلواتك و بارك عليهم بافضل بركاتك ...(۲۰)

۷- قطب الدين راوندى (م ۵۷۳) حديثى در باره نوروز، در كتاب لب اللباب خود آورده است:

            عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : ابدلكم بيومين يومين، بيوم النيروز و المهرجان، الفطر و الاضحى. دوروز رابراى شما جانشين دوروز كردم. عيد فطر وقربان را بجاى عيدنوروز و مهرگان قرار دادم.(۲۱) 

           مناسب است در اينجا بيفزايم كه مراسم نوروز در شهرهاى شيعه نيز برپا بوده است. حداقل دو قصيده از سيدضياءالدين ابوالرضا فضل الله راوندى از قرن ششم در دست داريم كه عيد نوروز را به برخى از بزرگان آن ناحيه تبريك گفته است. در يكى از اين اشعار آمده:

هذا الربيع و هذه ازهاره وافى سواء ليله و نهاره.(۲۲)

۸- ابن شهر آشوب (م ۵۸۸) در مناقب خبرى در برخورد منصور با امام كاظم عليه السلام آورده است. وى مى‏نويسد:

         منصور از امام خواست تا در عيد نوروز، بجاى او در مجلسى نشسته و هدايايى را كه آورده مى‏شد از طرف او بگيرد. امام در پاسخ چنين گفت:

انى قد فتشت الاخبار عن جدى رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم فلم اجد لهذا العيد خبرا؛ انه سنة للفرس محاها الاسلام و معاذ الله ان نحيى ما محاه الاسلام.(۲۳)

       من اخبارى را كه از جدم رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم وارد شده بررسى كردم و خبرى در رابطه با اين عيد پيدا نكردم. اين عيد از سنن ايرانيان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده است. به خدا پناه مى‏برم از اينكه چيزى را كه اسلام آن را از ميان برده دوباره آن را زنده كنم.

        صاحب جواهر با توجه به نقل شيخ، ابن‏فهد، شهيد اول و ديگر متاخرين، بر مسلم بودن استحباب روزه روز نوروز تاكيد كرده است. سپس نقل بالا را از امام كاظم عليه السلام آورده و گفته است كه اين نقل نمى‏تواند معارض ادله استحباب باشد، به علاوه كه محتمل است كه بر اساس تقيه صادر شده باشد؛ شايد هم مقصود نوروزى جز نوروزى باشد كه متفق عليه است.  (۲۴)

     بايد توجه داشت كه مستند همه، روايت معلى بن خنيس است. به علاوه، اگر تقيه‏اى در كار بود، بايد امام همان ابتدا موافقت مى‏كرد نه مخالفت. نكته سوم وى نيز واضح البطلان است، زيرا به هر روزى در آن روزگار، يك نوروز بيشتر وجود نداشته است.

اين بود آنچه در منابع شيعه تا قرن ششم در باره نوروز نقل شده است. در اين باره، مهم همان روايت معلى بن خنيس است و جز آن، چيزى در باره تاييد نوروز به چشم نمى‏خورد. منشا آنچه در آثار بعدى در باره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همين نص است و بس. البته مطالب ديگرى نيز افزوده شده كه منشا آنها را اشاره خواهيم كرد.


نوروز در منابع اهل سنت :

      در اينجا بى‏مناسب نيست، اشاره‏اى به آنچه در منابع اهل سنت در باره روز نوروز آمده داشته باشيم. بطور كلى بايد گفت كه اين عيد، از پس از اسلام مورد توجه حكام اموى و عباسى بوده و بويژه در حوزه شرق، هداياى نوروز به طور مرتب از طرف حكام از كدخدايان دريافت مى‏شده است. افزون بر آن كار گرفتن خراج نيز بر اساس نوروز بوده و يكى دوبار در عهد متوكل(۲۵) و معتضد عباسى،(۲۶) نوروز تا تيرماه به تاخير افتاده تا مردم در پرداخت آن گرفتار مشكل نشوند، زيرا در اين وقت محصول به دست مى‏آمده است. در زمان مقتدر نيز اين مشكل به عنوان نوعى ظلم در حق رعايا مطرح بوده است. (۲۷)

به گزارش يعقوبى، معاويه پس از رسيدن به خلافت، به عبدالرحمن بن ابى‏بكره نوشته است تا هداياى نوروز و مهرگان براى وى ارسال شود.(۲۸)

   عمر بن عبدالعزيز، در رديف كارهاى اصلاحى خود اين امر را متوقف كرده(۲۹) و نامه‏اى به يكى از حكام خويش نوشته تا از گرفتن هداياى نوروز و مهرگان خوددارى كند.(۳۰)

 بعد از وى، يزيد بن عبدالملك بار ديگر گرفتن هداياى نوروزى را باب كرده است.(۳۱)

 در زمان نصر بن سيار نيز گرفتن هدايا در خراسان مرسوم بوده،(۳۲) چنانكه در سال ۲۳۶در فارس.(۳۳) در باره نوروز و مهرگان در ادب عربى، مقالاتى در زبانهاى فرنگى نوشته شده است.(۳۴)

در تمام اين دوران، روز نوروز به عنوان يك روز معين براى مسلمانان شرق شناخته شده بوده و به دليل درگير بودن آن با امر خراج، موقعيت‏خود را حفظ كرده است. شاعرى در سال ۲۲۰هجرى، روز نوروز را در رديف دو عيد فطر و اضحى قرار داده است:

فابكوا على التمر ابكى الله اعينكم فى كل اضحى و فى فطر و نيروز

شواهد وجود دارد كه در اواخر قرن سوم، توده مردم در اين نواحى، در ايام نوروز به آتش بازى و ريختن آب مى‏پرداخته‏اند. حكومت نيز به احتمال تحت تاثير فقهاى اهل سنت، با آن مقابله مى‏كرده است.

در حوادث سال ۲۸۲آمده است كه در اين سال، مردم از آنچه در نوروز عجم، از آتش بازى و ريختن آب و جز آن انجام مى‏دادند، منع شدند.(۳۵)

در حوادث سال ۲۸۴آمده است كه روز چهار شنبه، سوم جمادى الثانيه، يازدهم حزيران (ماه ژوئن)، در چهارسوها و بازارهاى بغداد، اعلام شد كه كسى در شب نوروز حق روشن كردن آتش و ريختن آب را ندارد. روز پنجشنبه نيز همين اعلان، اعلام شد. اما در عصر روز جمعه، در خانه سعيد بن يكسين، رئيس شرطه بغداد، در بخش شرقى بغداد، اعلام شد كه خليفه، مردم را در روشن كردن آتش و ريختن آب آزاد گذاشته است. پس از آن توده مردم، حتى بيش از حد به اين كار پرداختند به طورى كه بر روى اصحاب شرطه نيز در مجلس جسر (پل) آب ريختند. (۳۶) 

برگزارى مراسم نوروز نه تنها در شرق اسلامى، بلكه در غرب نيز رواج يافته است. به نقل مقريزيه در سال ۳۶۳هجرى، المعزلدين الله، خليفه فاطمى مصر، دستور داد تا از روشن كردن آتش در شب نوروز و همچنين ريختن آب خوددارى كنند. در همانجا آمده است كه در سال ۳۶۱، آتش بازى گسترده‏اى در قاهره انجام شده و اين كار سه روز ادامه يافته است. بدنيال بود، معز فاطمى مردم را از روشن كردن آتش و ريختن آب منع كرده و كسانى را نيز گرفته و حبس كردند.(۳۷) همو آورده است كه در سال ۵۱۷هجرى نيز در روز نوروز هداياى گرانبهايى از طرف امرا تقديم شده كه بسيار بسيار مفصل و گرانقيمت بوده است. (۳۸) همو در سالهاى بعد از آن روز، كه از آن با عنوان نوروز قبطى ياد شده، از گستردگى بازى و كارهاى ضد اخلاق و گرفتن هديه توسط امير نوروز و جز آن سخن گفته است. (۳۹)

 در منابع فقهى اهل سنت هم، مخالفت‏با نوروز ديده مى‏شود. از جمله غزالى در كيمياى سعادت بر ضد نوروز سخن گفته است.(۴۰)

 در منبع ديگرى، گفته شده است: روزه گرفتن روز شنبه، كراهت دارد چون تشبه به يهود است. نيز روزه گرفتن نوروز و مهرگان، چرا كه آن هم تشبه به مجوس است.(۴۱)

ابن قدامه نيز نوشته است: روزه گرفتن نوروز و مهرگان كراهت دارد، زيرا اين ها، روزهايى است كه كفار آن را بزرگ مى‏شمرند. (۴۱)

      گفتنى است كه گروه طالبان كه بر افغانستان حاكم بودند، سال ۱۳۷۶اعلام كردند كه برگزارى مراسم نوروز بر خلاف اسلام بوده و نبايد تعطيل شود.

نوروز در منابع شیعی قرن هفتم به بعد :

همانگونه كه گذشت، منابع بعدى، با تكيه بر سخن شيخ، به بيان اعمال روز نوروز در كنار اعياد ديگر پرداخته‏اند. اما بحث مهم از اين زمان به بعد، بحث از تعيين روز نوروز است . كسانى از فقيهان براى تعيين روز نوروز كوششهايى كرده‏اند. از آن جمله شهيد اول (م ۷۸۶) در كتاب ذكرى الشيعة است. وى در آنجا با اشاره به روايت معلى بن خنيس نوشته است كه مقصود از نوروز يا اول سال فارسيان يا وارد شدن خورشد در برج حمل (فروردين) و يا دهم ايار (دوم ارديبهشت) است. بدين‏ترتيب سه‏قول دراين‏باره‏نقل‏كرده‏كه تفصيل آن درسخن ابن‏فهد آمده‏است. (۴۳)

عبارت مفصل در تعيين روز نوروز از احمد بن محمد بن فهد حلى (م ۸۴۱) است. وى با اشاره به سخن شيخ طوسى در مختصر مصباح المتهجد و چهار ركعت نماز مستحبى آن مى‏نويسد: «يوم النيروز جليل القدر اما تعيين روز آن از سال مشكل است. اين در حالى است كه چون متعلق عبادت الهى شده شناخت آن مهم است و با اين حال، از علماى ما جز آنچه ابن‏ادريس گفته متعرض بيان آن نشده‏است.» سپس ابن‏فهد سخن ابن‏ادريس وشهيد را آورده‏است.

آنگاه در باره سخن شهيد كه گفته روز نوروز يا اول سال فارسيان يا رفتن خورشيد به برج حمل است مى‏نويسد: قول نخست وى كه اول سال فارسيان باشد همان است كه در ميان فقهاى عجم مشهور است. آنها نوروز را زمان وارد شدن خورشيد به برج جدى اين همان است كه نويسنده كتاب الانواء آن را گفته است. (۴۴) پس از آن سخن صاحب الانواء را نقل كرده. آنگاه مى‏افزايد: آنچه از اين تفاسير درست‏تر است، آن كه نوروز همان زمان وارد شدن خورشيد به برج حمل (فروردين) است. سپس دلائلى براى آن ذكر مى‏كند. مهمترين دليل آن كه شناخت اين روز به عنوان نوروز ميان مردم رايج است و طبعا خطاب بايد راجع به همين عرف باشد. آنگاه خود دو اشكال بر اين دليل آورده؛ يكى آن كه در همه مناطق عجم، نوروز بر روز اول ورود خورشيد در حمل اطلاق نمى‏شود و دوم آن كه نوروز بودن روز نخست ماه حمل، نوروز سلطانى است و جديد است. اين اشاره به تغيير روز نوروز در زمان سلطان ملكشاه سلجوقى است. پاسخ ابن فهد آن است كه وقتى عرف مختلف شد، عرف شرعى بايد مراعات شود. اگر چنين عرفى در كار نبود، عرف نزديكترين بلاد به شرع بايد مراعات شود. افزون بر آن، هر دو تفسير از نوروز - اعم از سلطانى و غير آن - مربوط به پيش از اسلام است!(۴۵)

      نكته مهم در مطالب ابن‏فهد آن است كه روايت معلى بن خنيس را به گونه‏اى ديگر نقل كرده و شكل مفصل آن را آورده است. وى از نسابه معاصر خود علامه بهاءالدين على بن عبدالحميد نسابه - و او به سند خود تا معلى بن خنيس - روايت مفصلى را در باره روز نوروز آورده است. اين روايت پيش از اين زمان، در منابع ديگر شيعى نبوده است. روايت چنين است كه معلى نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود: روز نوروز، روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم، براى امام على عليه السلام در غدير پيمان گرفت و مردم به ولايت او اعتراف كردند. خوشا به حال كسى كه بر آن پيمان باقى ماند و بدا به حال كسى كه آن عهد را شكست. روز نوروز، روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم امام على عليه السلام را به وادى جن فرستاد و او بر آنها عهدها و پيمانها گرفت. روز نوروز، روزى است كه امام على عليه السلام بر خوارج غلبه يافت و ذوالثديه را كشت. روز نوروز، روزى است كه قائم ما از اهل بيت عليهم السلام قيام خواهد كرد و خداوند او را بر دجال پيروز خواهد نمود و دجال را بر كناسه كوفه بدار خواهد زد. هيچ نوروزى نخواهد آمد جز آن كه ما انتظار فرجى در آن داريم. اين از روزهاى متعلق به ماست كه فارسيان آن را حفظ كردند و شما (عربها) آن را ضايع كرديد. يكى از انبياى بنى‏اسرائيل از خدايش خواست تا قومى را كه چندين هزار بودند و از ترس مرگ از ديارشان خارج شده بودند و خداوند آنها را ميرانده بود، زنده كند. خداوند به وى فرمود: بر قبرهاى آنان آب بريز. او در اين روز، بر قبور آنها آب ريخت و آنها كه سى هزار تن بودند زنده شدند. همين امر سبب شد تا ريخت آب در روز نوروز سنت‏شود، امرى كه سبب آن را جز راسخان در علم نمى‏دانند. روز نوروز، اول سال فارسيان است. معلى مى‏افزايد: آن حضرت اين مطالب را بر من املا كرد و من از املاى آن حضرت آن را نوشتم.(۴۶)

ابن فهد، به دنبال آن، روايت ديگرى از معلى نقل كرده است. در اين روايت آمده است كه امام صادق عليه السلام در صبحگاه نوروزى كه معلى به خدمت آن حضرت رسيده بود، از ايشان شنيد كه: روز نوروز، روزى است كه خواند از بندگانش پيمان گرفت تا او را عبادت كرده به وى شرك نورزند و به انبياى او، حجج او و اولياى او ايمان بياورند. روز نوروز، نخستين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادها وزيدن گرفت و در زمين شكوفه پديد آمد (و خلقت فيه زهرة الارض .... ). روز نوروز، روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى فرونشست و روزى است كه خداوند كسانى را كه از ترس مرگ از سرزمينشان خارج شده و مرده بودند زنده كرد. و روزى است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه وآله و سلم فرود آمد. و روزى است كه ابراهيم بتهاى قومش را شكست. و روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امام على عليه السلام را بر دوش گرفت تا بتهاى قريش را در مسجد الحرام شكست.(۴۷)

ابن فهد به چهار نكته در اين دو روايت توجه كرده.

يكى: تطبيق روز نوروز با روز غدير يعنى هيجده ذى‏حجه سال دهم هجرت است.

دوم: سنت آب ريختن كه در بهار معنا دارد نه در ماه جدى (دى‏ماه).

سوم: خلقت خورشيد در اين روز كه با سخن منجمان سازگار است و

چهارم: شكوفه دادن زمين كه باز در فروردين است نه در دى‏ماه.(۴۸)

 بدين ترتيب وى خواسته تا از اين روايت نتيجه بگيرد كه روز نوروز همان زمان ورود خورشيد به حمل يعنى آغاز فروردين ماه است. به نظر مى‏رسد اين قديمى‏ترين بحثى است كه در كتابهاى فقهى شيعه در تعيين روز نوروز شده و بعد از آن در دوره صفوى مكرر مورد نقد و ايراد قرار گرفته است.

مشكل اين دو حديث آن است كه در منابع كهن شيعه نيامده است. افزون بر آن، روايات مزبور كه در اصل بايد يكى باشد، حاوى دو نوع آگاهى در باره روز نوروز است كه اين خود منشا شبهه در باره آن شده و احتمال جعل آن را تقويت مى‏كند. افزون بر آن، دانسته است كه، ابن غضائرى گفته: غاليان رواياتى را به معلى بن خنيس نسبت داده و نمى‏توان بر اخبار وى اعتماد كرد.( ۴۹)

در اين صورت، اين روايت كه بى‏گرايش غاليانه يا نگرش افراطى هم نيست، از همان دسته مجعولاتى باشد كه غاليان به معلى نسبت داده‏اند. بايد اين نكته را نيز يادآورى كرد كه گفته شده قرامطه - گرايشى وابسته به مذهب افراطى اسماعيليه - دو روز را در سال كه نوروز و مهرگان بوده، روزه مى‏گرفته‏اند.(۵۰)

   بلافاصله بايد تاكيد كنيم كه مجوسيان، نه تنها نوروز را روزه نمى‏گرفته‏اند، بلكه به نقل بيرونى، اساسا «مجوس را روزه‏اى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد گناه كرده است.»(۵۱)

        ياد از اين نكته لازم است كه بخش ريخت آب روى مردگان كه به يكى از انبياى بنى‏اسرائيل نسبت داده شده، در روايتى از ابن‏عباس آمده است.(۵۲)

 در همانجا آمده كه وقتى از مامون در باره سنت آب‏پاشى در روز نوروز سؤال شد، نوروز را همان روزى دانست كه آن مردگان از قوم بنى‏اسرائيل در آن زنده شدند. تواند بود كه اين روايت از اسرائيليات نيز باشد كه در جامعه اسلامى به نوعى با عقائد رايج پيوند داده شده است.

از همه اينها گذشته، شايد تاويل ديگرى براى اين روايت‏بتوان جستجو كرد و آن اين كه - در صورت درستى صدور آن از امام صادق عليه السلام - شايد امام، خواسته‏اند بفرمايند كه اصولا هر روزى كه نشانى از پيروزى آيين الهى در آن باشد، نوروز است. درست همان طور كه در يكى از روايات سابق الذكر آمده بود كه امام على عليه السلام فرمود: هر روز ما را نوروز كنيد. اين معنا براى نوروز، كاملا مطابق تعبير ايام الله است كه در قرآن به روزهاى متعلق به خداوند اطلاق شده است. البته با اين تاويل بايد، آنچه در روايت در باره نوروز فارسيان آمده، قدرى اصلاح شود.! در گزارش برخى از رساله‏هاى دوره صفوى، اشكالات ديگرى بر متن اين خبر وارد شده كه به موقع اشاره خواهيم كرد.

نوروز و نوروزیه های دوره  صفوی :

چنين به نظر مى‏رسد كه نوروز، در فرهنگ مسلمانان شرقى، حتى با وجود مخالفتهاى برخى از فقهاى سنى‏مذهب، دوام آورده است. عجيب آن كه برخى از آداب و رسوم خاص آن مانند چهارشنبه سورى و سيزده بدر كه از پيش از اسلام وجود داشته، و بى پايگى آن از نگاه اسلام بر همه روشن بوده، به دليل همسويى نوروز با طبيعت و نيز دخالت آن در تعيين خراج سالانه، همچنان حفظ شده است. حضور اين عيد در بخش وسيعى از دنياى اسلام در حال حاضر، از نواحى عراق و تركيه گرفته تا جمهورى آذربايجان، جمهوريهاى آسياى ميانه، افغانستان، پاكستان و طبعا ايران، نشان آن است كه پيش از تشكيل دولت صفوى، اين عيد مورد اعتناى كامل بوده است. در اينجا بايد دو نكته را مورد توجه قرار داد:

نكته نخست: آن كه در دوره صفوى، تاريخ قمرى و شمسى رواج داشته و طبعا مراسم نوروز برگزار مى‏شده است. اولئاريوس در آن عهد چنين نوشته: «ايرانى‏ها سال خود را برحسب حركت خورشيد و ماه تعيين و تنظيم مى‏كنند و به همين جهت داراى دو نوع سال شمسى و قمرى مى‏باشند. سال قمرى از نظر مذهبى برايشان اهميت دارد كه اعياد و روزهاى سوگوارى خود را برحسب آن سال تعيين مى‏كنند.» وى پس از آن اشاره كرده كه ايرانيان، عمر خود را برحسب سال شمسى محاسبه كرده و مثلا مى‏گويند كه فلان مقدار نوروز از عمر آنها گذشته است.(۵۳) وى چهارشنبه آخر سال را كه چهارشنبه سورى بوده، از ايام مورد توجه مردم ياد كرده و گفته است كه مردم آن را بدترين روزهاى سال دانسته كار را تعطيل مى‏كنند «از خانه كمتر خارج شده و حتى المقدر كمتر حرف مى‏زنند و سعى مى‏كنند به كسى پولى ندهند ... عده‏اى هم كوزه‏هاى خود را برداشته ... به خارج شهر رفته و وزه را از آب پر كرده و آن را مى‏آورند و به خانه و اطاقهاى خود مى‏پاشند و عقيده دارند كه چون آب، صاف و پاك است، پليديها و بدبختيها را از خانه شسته با خود مى‏برد...»(۵۴) تاورنيه نيز از عيد نوروز به با اين عبارت كه از اعياد بزرگ ايرانيان است‏سخن گفته و مى‏نويسد: در اين روز تمام بزرگان براى سلام شاه به دربار حاضر مى‏شوند و هر كس به اندازه شانش بايد ارمغان و پيشكشى به شاه بدهد ... و در اين روز شاه ثروت گزافى به دست مى‏آورد ... براى روز اول سال، اگر يك ايرانى اتفاقا پول نداشته باشد كه قباى نو تدارك نمايد، اگر بايد تن خود را گرو بگذارد مى‏گذارد و قباى نو را حتما به دست مى‏آورد.(۵۵) شواهد فراوانى در باره اهميت‏برگزارى مراسم نوروز در ميان ايرانيان در دوره صفوى در دست است كه نيازى به نقل آنها نيست.

نكته دوم: آن كه اين مساله را بايد از زاويه ديگرى نيز مورد توجه قرار داد و آن اين كه با پيدايش دولت‏شيعى، طبيعى بود كه روزهايى كه در فرهنگ فقهى و تاريخى شيعه، از اهميتى برخوردار است‏بزرگ داشته شده و به عنوان شعائر شيعى بزرگ داشته شود. اين روزها، يا روزها عزا و مصيبت‏بودند و يا روزهاى شادى و فرح. نوع ديگر، روزهايى بود كه در تقويم مذهبى، عباداتى براى آنها در نظر گرفته شده بود. با توجه به اختلافاتى كه در تعيين اين روزها وجود داشت، لازم بود تا تحقيقى در باره تعيين روز دقيق آنها صورت گيرد. به عنوان نمونه چندين رساله مولوديه نوشته شد تا اثبات شود تولد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در دوازدهم ربيع الاول بوده يا در هفدهم آن.(۵۶) همينطور رساله‏اى به دستور شاه سلطان حسين صفوى نوشته شد با عنوان هداية الصالحين دراثبات آن كه تولدامام على عليه السلام در سيزدهم رجب بوده و ساير اقوال نادرست است.(۵۷)

به علاوه، مردم نياز به تقويمهايى داشتند تا به معرفى اين روزها پرداخته و آداب و عبادات ويژه آنها را بيان كند. نمونه آن كتاب تقويم المحسنين فى معرفة الساعات و الايام و الاسبوع از فيض كاشانى (م 1091) و اختيارات علامه مجلسى (م 1110) است. بايد اعتقاد به خوبى و بدى ساعات را هم به اين مطالب افزود و رساله‏هايى كه به اين مسائل هم پرداخت‏به آنچه گذشت، اضافه كرد. مجموع اين مسائل، جريانى را در تاليف پديد آورد كه به نوعى با بحث تقويم ارتباط مى‏يافت.

با توجه به آنچه در آغاز بحث در باره تفاوت نوروز قديم با نوروز جلالى گفته شد، بحث از تعيين روز نوروز و اين كه آيا نوروز وارد شده در روايات، همين نوروز مرسوم است‏يانه، در ميان علما بالا گرفت. پيش از آن نيز، همانطور كه گذشت، ابن فهد در قرن نهم، نسبتا مفصل به آن پرداخته بود. استدلالهايى كه در اين قبيل رساله‏ها آمده، به طور عمده بر پايه مطالب نجومى، تاريخى و نيز رواياتى است كه به آنها اشاره كرديم. افندى با اشاره به رساله ميرزا ابراهيم حسينى مى‏نويسد: او رساله‏اى نوشت كه نوروز، درست همين روزى است كه اكنون مرسوم است. آقا رضى قزوينى رساله‏اى در انكار اين مطالب نوشت. همين طور محمدحسين بن ميرزا ابوالحسن قائنى و ميرزا رضى الدين محمد مستوفى خاصه اصفهان دو رساله در تاييد تطبيق روز نوروز وارد شده در روايات با آنچه مرسوم است نوشتند. افندى مى‏نويسد: و قد صارت هذه المسالة مطرحا لاراء الفضلاء.(۵۸)

در اين دوره افزون بر بحثهاى نجومى و اصولى و فقهى در اين باره، يكى دو روايت ديگر در باره نوروز كه در منابع پيشين شناخته شده نيامده، مطرح گرديد. يك روايت را مرحوم علامه مجلسى در بحار بدون آن كه نام منبعش را ياد كند، با اين عبارت كه: رايت فى بعض الكتب المعتبرة آورده و سندى بر آن از همان كتاب نقل كرده است. راوى اين روايت معلى بن خنيس است اما نه در حد چند سطرى كه در مصباح شيخ آمده و يا يكى دو صفحه‏اى كه در المهذب ابن فهد آمده، بلكه ده صفحه بحار را به خود اختصاص داده است.(۵۹) آنچه در اين روايت افزون بر نقل ابن فهد آمده، تفصيلى است كه معلى از امام خواسته تا نامهاى فارسى سى روز ماه را بيان كند. به دنبال آن سى نام فارسى همچون هرمزد روز، بهمن روز، اردى‏بهشت روز و... آمده است. علامه مجلسى روايت مزبور را بار ديگر از منبع ديگرى آورده اما در آن‏جا نيز نام منبع ياد نشده، بلكه آمده است: وجدت فى بعض كتب المنجمين مرويا عن الصادق عليه السلام... در اين نقل، بخش اول سخن امام با معلى نيامده بلكه تنها نامهاى ايرانى سى روز آمده است. (۶۰)نيز همان روايت را نقل كرده بدون نام منبع و تنها با عبارت: و روى ايضا فى بعض الكتب ... (۶۱) جالب آن كه علامه پس از نقل اين سه روايت مى‏نويسد: اين روايات را ما از كتابهاى منجمان نقل كرديم، زيرا از ائمه ما روايت كرده بودند اما من بر آنها اعتمادى ندارم. در نسخ آنها نيز اختلافاتى زيادى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره كردم. حقيقت آن است كه اين اسامى براى سى روز از منجمان بوده و روشن نيست‏به چه دليل به امام صادق عليه السلام نسبت داده شده است. علامه مجلسى به نقل از ابوريحان - و قاعدتا از الاثار الباقيه - آن نامهاى ايرانى را آورده است.(۶۲)

افزون بر اين روايت، نقل ديگرى هم در دوره صفوى مطرح بوده و آن اين است كه هفت‏سلام به مشك و زعفران نوشتن و غساله آن را نوشيدن و چهل مرتبه سوره يس را بر انار خواندن و شصت مرتبه اين دعا را خواندن كه يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الى احسن الحال. اين نقل را آقارضى قزوينى آورده و افزوده كه در جايى معتبر به نظر نرسيده است.(۶۳)

فهرست نوروزیه ها:

1- النوروزيه، مؤلف ناشناخته. تاليف شده به نام شاه طهماسب. ملامحمد جعفر فرزند محقق سبزوارى از آن نقل كرده است. ذريعه 24 / 382، ش 2054

2- النوروز، محمد ابراهيم الحسينى المدرس الخادم، (رد بر نوروزيه آقا رضى قزوينى) ذريعه، 24 / 379، ش 2040 و نك : ش 2049

3- نوروز، همان رساله به فارسى.

4- نوروزيه، محمد تقى بن محمد رضا رازى. تاليف شده به اسم شاه صفى ( سلطنت از 1038 - 1052). نسخه‏اى از آن در كتابخانه مركزى دانشگاه (فهرست 12 / 2517) و كتابخانه ملك موجود است. ذريعه، 24 / 383، ش 2053

5- نوروز و سى روز، فيض كاشانى (م 1091)، در شرح فارسى حديث معلى بن خنيس. فيض چندين رساله در تقويم دعايى دارد. از جمله تقويم المحسنين و معيار الساعات. رساله نوروز وسى روز را دكتر معين همراه گفتارى تحت عنوان روز شمارى در ايران باستان در سال 1325 شمسى (توسط انجمن ايران شناسى) چاپ كرده است. ذريعه 24 / 380، ش 2048

6- نوروزيه، اسماعيل بن محمد باقر خاتون آبادى (م 1116)، تاليف شده به نام شاه سليمان صفوى در يك مقدمه، دوازده باب و يك خاتمه. ذريعه، 24 / 2051

7- نوروزيه، محمد باقر بن اسماعيل خاتون آبادى (م 1127)، تاليف شده به نام شاه سلطان حسين صفوى. نسخه آن در دانشگاه تهران (فهرست 2 / 1266) موجود است. ذريعه 24 / 379، ش 2042

8- نوروزيه، ملاباقر بن اسماعيل كجورى. گفته شده در اين رساله، مؤلف ميرمخدوم شريفى را كه در نواقض الروافض بر ضد غدير و نوروز سخن گفته رد كرده است. آقابزرگ نسخه‏اى از آن نشناسانده است. ذريعه، 24 / 382، ش 2052

9- نوروزيه، ملامحمد جعفر بن محمد باقر سبزوارى. نسخه‏اى شخصى از آن را آقابزرگ ديده و عبارت نخست آن را آورده است. ذريعه 14 / 382، ش 2055

10- نوروزيه، مؤلف ؟ نسخه‏اى از اين رساله به شماره 1015 در كتابخانه آيةالله مرعشى موجود است و در آن تاريخ 1084 آمده است.

11- نوروزيه، آقارضى قزوينى. بسيارى بر اين رساله رد نوشته‏اند. نسخه‏اى از آن به خط مؤلف در كتابخانه ملى موجود است. ذريعه 24 / 383، ش 2058

12- نوروزيه، ميرمحمد حسين بن محمدصالح خاتون آبادى. نسخه‏اى از آن در كتابخانه حضرت عبدالعظيم عليه السلام موجود است. ذريعه 24 / 383، ش 2056

13- نوروزيه، ميرزا محمد حسين بن ميرزا ابوالحسن قائنى. ردى است‏بر رساله آقارضى قزوينى. ذريعه 24 / 383، ش 2057

14- نورزويه، رضى الدين محمد مستوفى در رد بر آقا رضى. آقابزرگ نسخه‏اى از آن نشناسانده است. ذريعه 24 / 383، ش 2059

15- نوروزيه، محمد باقر مجلسى، بحار الانوار ، ج 56، صص 91 - 143 . اين مدخل، گرچه رساله مستقلى نيست، اما، به دليل آن كه مرحوم مجلسى مفصل در اين باره سخن گفته، در اينجا معرفى شد.

16- رساله در فضيلت روز نوروز، مؤلف ؟ نسخه‏اى از آن در نه برگ در كتابخانه مسجد اعظم (فهرست، ص 459) موجود است.

17- نوروزنامه، مؤلف ؟ نسخه آن در كتابخانه مسجد اعظم (فهرست، ص 572) موجود است.

18- نوروزنامه ، مؤلف ؟ نسخه آن در كتابخانه آيةالله گلپايگانى (فهرست، 3 / 79) موجود است.

19- نوروزيه، عماد الدين محمود بن مسعود. تاليف شده بنام سلطان حمزه ميرزا. نسخه‏اى از آن در كتابخانه وزيرى يزد (فهرست، 4 / 1167 ، ش 2107) موجود است. در آنجا از مؤلف به عنوان جالينوس ثانى ياد شده است. نيز مطالب آن در رساله خواجويى كه ناظر به آن رساله تاليف شده آمده است.

20- نوروزيه، ملا اسماعيل خواجويى (م 1173). شرح و نقدى است‏بر رساله عمادالدين بن مسعود. ذريعه 24 / 381 ، ش 2050 (اين رساله را آقاى سيدمهدى رجايى در ميراث اسلامى ايران دفتر چهارم چاپ كرده است.)

21- نظم حديث معلى بن خنيس منسوب به خواجه در كتاب سى روز و نوروز فيض كاشانى آمده و بيت اول آن چنين است:

بقول جعفر صادق خلاصه سادات ز ماه فارسيان هفت روز مذموم است(۶۴)

22- نوروزيه، ميرزا محمد مهدى بن هدايةالله خراسانى ( 1152 - 1217) ردى است‏بر رساله خواجويى. نسخه‏اى از آن در كتابخانه مجلس (فهرست 9 / 322 - 326 . فهرست نويس محترم به تفصيل گزارش آن را آورده) موجود است. ذريعه 24 / 384، ش 2062

23- نوروزيه، غياث الدين اديب كاشانى، معاصر ناصرالدين شاه قاجار. در اين رساله اقوال پيشينيان آمده و بررسى شده است. نسخه‏اى از آن در كتابخانه ملى (فهرست 1 / 399) موجود است. ذريعه 24 / 384، ش 2060

در فهرست نسخه‏هاى خطى فارسى 1 / 367 چندين رساله نوروزيه كه مؤلف آنها ناشناخته است، معرفى شده است.

گزارشرساله آقا رضی قزوینی:

از رساله‏هاى نورزيه كوتاه اين دوره كه مورد انتقاد برخى قرار گرفته، رساله نوروزيه آقارضى قزوينى است كه آن را در سال 1062 هجرى نگاشته است. عقيده وى آن است كه نوروز در روايات، به هيچ يك از اقوالى كه در باب تعيين نوروز گفته شده قابل تطبيق نيست. عجيب آن كه وى به هر روى راه حل صريحى به دست نداده است. در اينجا مهمترين بخش رساله را كه به طور عمده در انكار تطبيق نوروز رايج‏با نوروز ياد شده در روايات است مى‏آوريم.

آقارضى ابتدا حديث معلى بن خنيس را، آن گونه كه شيخ آورده نقل كرده؛ آنگاه با نقل روايت مربوط به دعاى يا محول الحول و الاحوال، و ياد از اين نكته كه در جاى معتبرى آن را نديده، مى‏نويسد: با اشاره به استحباب اعمال مذكوره در نوروز و اين كه اين اعمال موقته است و در امثال اين عبادات اگر التزام وقت‏خاص نشود و در اوقات ديگر به عمل آيد بدعت‏باشد مى‏افزايد: «بنابر اين تعبد به اين عمل مكلفى تواند كه لااقل ظنى به تعيين وقت مذكور تحصيل كرده باشد و تحصيل اين ظن لامحاله از امارات شرعيه و عرفيه تواند بود. و چون در عرف به اعتبار اختلاف اصطلاحات حسابيه، نوروز متعدد است، چنانكه بعضى از آن بعد از اين مذكور مى‏گردد، و اشهريه بعضى به بعضى ازمنه اماره نمى‏شود و در ظاهر قرآن چيزى در اين باب نيست، اماره آن از روايات و اخبار تتبع بايد نمود.» وى آنگاه نقلى را كه ابن فهد در المهذب آورده و ضمن آن به تطبيق روز غدير با نوروز و همينطور روز شكستن بتها با آن شده آورده و در پايان ترجمه آن نقل مى‏نويسد: «روز اول سال فرس كه صريح خاتمه حديث است، چنانكه با اماره‏اى كه در صدر حديث مذكور است موافق باشد، صعوبتى تمام دارد و وجهش عن قريب ظاهر خواهد شد.»

پس از آن سخن ابن‏ادريس را در تعيين روز نوروز آورده كه گفته است اين روز همان دهم ماه ايار رومى است. آقارضى به تفصيل در نادرستى اين نظر سخن مى گويد. وى مى‏نويسد: و آنچه از بعضى از محصلين نقل كرده، اگر مراد اين باشد كه نوروز عبارت از روز دهم ايار است ظاهر البطلان است چه اطلاق لفظ نوروز بر آن به هيچ اصطلاح متعارف نيست. و اگر مطلب اين باشد كه در سالى از سالها مطابق دهم ايار بوده كلام بى‏فائده است. و اگر مراد اين باشد كه هميشه مطابق دهم ايار است اين نيز باطل است. و تفصيل بيان آن كه اهل فرس به اتفاق علماى هيئت و حساب، تا ظهور جلال الدين ملكشاه سلجوقى در سال شمسى دو اصطلاح داشته‏اند. اول اصطلاح قديم كه مبدا آن از زمان حمشيد بوده و بناء حساب آن بر رصدى موافق رصد ابرخس است كه مدت يك دوره شمس را به حركت‏خاصه 365 روز و ربعى يافته و طريق آن بوده كه هر سال از 119 سال را 365 روز گيرند و در سال 120 به جهت كبيسه و اصلاح ربع، يك ماه افزايند كه آن سال 395 روز شود. و نقل كرده‏اند كه جلوس هر پادشاهى در هر وقت كه اتفاق افتادى، مبدا ساختندى و به تتمه سابق نپرداختندى و ضبط سال به اين اصطلاح در زمان ما بلكه از زمان يزدجرد متروك است. ديگر اصطلاح جديد كه اليوم به تاريخ قديم مشهور است و در تقاويم ضبط مى‏كنند و مبدا آن از جلوس يزدجرد شهريار است كه در ربيع الاول احدى عشر من الهجره بوده است و هر سال ايشان 365 روز است‏بى‏زياده و نقصان و دست از اصطلاح كسر بالكليه برداشتند و لهذا اول سال ايشان در جميع فصول اتفاق مى‏افتد و در عهد سلطان ملكشاه بناء حساب سال را بر رصد بطليموس ... كه سال شمسى را 365 روز و پنج‏ساعت و نيم و كسرى يافته‏اند نهادند و روز جمعه دهم رمضان سنه 471 كه شمس قبل از وصول به نصف النهار از حوت نقل به حمل كرده بود اول فروردين ماه و روز نوروز ناميدند. و به سبب اعتبار كه در هر سال نوروز از داير بودن در فصول يا اجزاى آن چنانچه از اصطلاحين سابقين لازم مى‏آيد ضبط كردند و اشهر اصطلاحات نوروز در زمان ما اين است اما هيچ يك از اين اصطلاحات ثلاثه با حساب روم موافق نيست، چه اصطلاح روم كه ابتداى آن از عهد اسكندر است‏يا دوازده سال بعد آن، اگرچه در اين معنى كه نزد ايشان رصد ابرخس معتبر است‏با اصطلاحين اولين موافق است اما در طريق اصلاح كسر با هيچ يك موافقت ندارد، چه در طريق ايشان، چنانكه الحال نيز مشهور است و منجمان در تقاويم ضبط مى‏كنند هر سال را 365 گيرند تا سه سال و سال چهارم را 366. پس تعيين نوروز فرس با يكى از ايام مشهور سال رومى كه مخالف جميع اصطلاحات فرس است‏خطا باشد.

و قطع نظر از اين مخالفت‏با آنچه در صدر حديث‏سابق مذكور شد كه در اين روز پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم عهد گرفت‏به غدير خم جهت اميرالمؤمنين(ع) از روى حساب درست نمى‏آيد بيانش آن كه از تاريخ هيجدهم ذى الحجة الحرام سال دهم از هجرت كه به اتفاق نص غدير خم در آن روز واقع شده تا هيجدهم ذى الحجة سال 1062 ، 1052 سال قمرى است و هر سال قمرى به اتفاق عبارت است از 354 روز و كسرى و اين كسر به اتفاق، در هر سى سال، 11 روز مى‏شود بى زياده و نقصان. بنابر اين به قواعد حسابيه مدت مذكوره 372794 روز است و چون اين عدد بر عدد ايام سال شمسى به اصطلاح روم كه 365 روز و ربعى است قسمت كنيم، خارج قسمت 1020 سال رومى و 39 روز مى‏شود. پس اگر روز غدير حجة الوداع دهم ايار ماه بودى، در سال 1062 بايستى دهم ايار ماه رومى، در پانزدهم شهر ربيع الثانى باشد و حال آن كه در اين سال، در اواسط شهر جمادى الاخره است. و اگر بالفرض مطابق نيز بودى، بيش از اين لازم نيامدى كه نوروز فرس در حجةالوداع، چنانكه مطابق 18 ذى الحجه عربى بوده با دهم ايار ماه رومى نيز موافق افتاده و از اين موافقت لازم نيايد كه نوروز فرس را هميشه آن روز اعتبار كنند و اين معنا بسيار ظاهر است.

و از اين حساب معلوم توان نمود كه نوروز فرس مطابق نوروز جلالى كه در ميان ما معروف است نيست، چه سال جلالى از سال رومى بنابر ارصاد معتبره در مدت مذكوره قريب به هشت روز ناقص است. پس اگر هيجدهم ذى الحجه با نوروز فرس به اين اصطلاح مطابق بودى، بايستى كه در اين سال نوروز جلالى در هفتم ربيع الثانى باشد و حال آن كه در نهم شهر مذكور است. با آن كه قطع نظر از حساب مذكور، معلوم است كه حدوث اين اصطلاح به چند قرن بعد از زمان حضرت رسول و اهل بيت عليهم السلام بوده. پس چون تواند بود كه بناى احكامى كه از ايشان مروى است‏بر اين اصطلاح باشد؟

و از اين بيان روشن مى‏شود كه نوروز فرس مذكور، مطابق نوروز يزدجردى نيز نيست، چه حدوث آن چنانكه مذكور شد، قريب به سه ماه بعد از غدير حجة الوداع است و قطع نظر از آن، حساب مذكور مبطل آن است، چه هر گاه عدد ايام مذكوره را بر سال يزدجرى كه 365 روز است قسمت كنند، خارج قسمت 1021 سال و 129 روز باشد، پس اگر غدير حجةالوداع با نوروز يزدجردى موافق بودى، بايستى كه نوروز مذكور در سال 1062 بر 18 ذى حجه اين سال، به 129 نوروز مقدم بودى، يعنى در نهم شعبان اتفاق افتادى و حال آن كه در اين سال، اول فروردين ماه ايشان كه به نوروز كبرا اشتهار دارد، مطابق دهم ذى‏القعدة الحرام و اول آذرماه ايشان كه بعد از خمسه آبان است و اعتبار اول سال در اين نيز احتمالى هست در نهم رجب واقع است. پس هيچكدام نوروزمعتبرشرعى‏كه به نص حديث مطابق‏روزغدير حجةالوداع بوده‏باشد، نباشد.

اما نوروز جمشيدى، چنان كه مذكور شد در زمان ما بكه از زمان يزدجرد مضبوط نيست و ماههاى كبيسه آن مجهول است. ليكن اين قدر معلوم است كه تفاوت آن از سال رومى، اگر مبدا يكى باشد، هرگز زياده از يك ماه نشود و اين قدر در تعيين آن در زمان ما كافى نيست. و العلم عندالله.(۶۵)

گزارش رساله خواجویی:

محمد اسماعيل خواجويى (متوفاى 1173) از علماى بعد از فتنه افغان است كه رساله‏هاى فراوانى در زمينه‏هاى مختلف علوم اسلامى دارد.(۶۶) يكى از رساله‏هاى وى شرحى است كه وى در باب مساله نوروزيه نگاشته و نگاه وى به طور عمده به رساله شخص ديگرى است‏با نام محمد بن مسعود.(۶۶) عقيده وى در اين باب آن است كه نوروز مذكور در روايات با اولين روز آبان كه نوروز قديم فرس بوده تطبيق مى‏كند.

وى در آغاز رساله خود مى‏نويسد:« و در تعيين روز نوروز شرعى ميان اهل شرع خلاف بود، بعض اصحاب كياست و زكى از اين شكسته بى‏دست و پا العبد الجاني محمدبن الحسين المشتهر باسماعيل المازندرانى عفى عنه التماس نموده و استدعا فرموده كه اشاره اجماليه به اختلاف فقها و مختار علما در باب نوروزفيروز نموده، اشاره فى الجمله به مختار خويش نيز نمايد». نوشته وى، همانگونه كه در آغاز آورده ناظر به رساله محمد بن مسعود است.

در ادامه آمده: «فقير گويد: صاحب رساله (همان محمد بن مسعود) گفت كه چون اين معلوم شد گوييم: روز نوروز روزى است كه در اول آن روز يا قبل از نصف‏النهار آن روز يا در نصف‏النهار و بعد از نصف‏النهار پيش از آن روز به واسطه آفتاب به نقطه اول نزول كند. فقير بى‏بضاعت گويد: مشهور بين المنجمين آن است كه اگر تحويل جرم آفتاب از آخر حوت به اول حمل قبل از زوال واقع شود آن روز روز نوروز است، و اگر بعد از زوال واقع شود روز ديگر نوروز است.» از نظر وى، در تعيين روز نوروز، ملاك همان عرف است زيرا:« پس اهل شرع نوروز روزى را گويند كه اهل عرف آن روز را نوروز گويند نه اول روز كه آفتاب در تمام آن روز به حمل انتقال كرده باشد.»

پس از آن در تعيين روز نوروز به نقل صاحب رساله، روايت معلى بن خنيس را كه به دو صورت در مصادر آمده نقل كرده آنگاه مى‏افزايد: «فقير بى‏بضاعت گويد: به حسب ظاهر ميان اين حديث و حديث‏سابق تناقض است، چه در حديث‏سابق مذكور است كه پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم در روز نوروز امير المؤمنين عليه السلام را به دوش مبارك برداشته تا بتان قريش را از فوق كعبه به زير انداخته شكست و فانى ساخت، و اين بلا شبهه در سال فتح مكه معظمه بود، چنانچه اخبار بسيار از طرق خاصه و عامه دلالت‏بر اين دارد.... و فتح مكه معظمه در ماه مبارك رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، چنان كه شيخ مفيد و شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده‏اند، و احاديث معتبره بر اين دلالت كرده است، و اكثر بر آنند كه در روز سيزدهم ماه بوده، و بعضى بيستم هم گفته‏اند، و حركت‏حضرت از مدينه در روز جمعه دوم ماه مبارك رمضان بعد از نماز عصر بوده، و روز غديرخم در سال دهم هجرت در حجة الوداع در روز هجدهم ذي الحجة الحرام بود. پس چگونه تواند بود كه هر دو در روز نوروز باشد، چه نوروز از قرار حساب گذشته بعد از شش هفت‏سال از فتح مكه معظمه بلكه بيشتر به ذى الحجه خواهد رسيد نه بعد از يك سال، چنانچه مقتضاى اين دو حديث است.»

وى ادامه مى‏دهد:« و چون هر دو به يك طريق از معلى منقول است ... پس ترجيح احدهما بر ديگرى من حيث السند متصور نيست، و بنابر اين مضمون هيچ يك حجت نخواهد بود، و بر آن اعتماد نشايد كرد، و به او استدلال نتوان نمود، چه تناقض در كلام معصومين غير واقع است. پس از اينجا فهميده مى‏شود كه اين دو حديث كلاهما او احدهما از معصوم متلقى نگرديده، و چون از او نباشد حجيت را نشايد و سند شرعى نتواند بود، فافهمه. و عجب است آنكه صاحب رساله و عالى حضرت مستدل شيخ ابن فهد و سائر علماى سلف رحمهم الله در اين مدت متمادى كه قريب به هزار و صد سال است، يعنى از زمان ورود حديث الى زماننا هذا متفطن به آنچه گفتيم نشده‏اند. و از اين حديث استدلال بر تعيين روز نوروز شرعى نموده‏اند و فرموده‏اند كه آن روزى است كه آفتاب به اول حمل رفته باشد چنانچه خواهد رسيد مع ما فيه.»

خواجويى ادامه مى‏دهد: «حقير بى‏بضاعت گويد: پوشيده نيست كه كلام معلى (بن خنيس) كه اين قدر مى‏دانم كه عجم اين روز را تعظيم مى‏كنند و مبارك مى‏دانند، و قول حضرت صادق - عليه السلام - كه اين روز را اهل فرس ضبط كرده‏اند، و قول آن حضرت كه روز نوروز اول سال فارسيان است چنانچه خواهد رسيد، دلالت‏بر آن كند كه اين روز غير نوروزى بوده است كه منسوب به سلطان جلال‏الدين ملك شاه. چه اين نوروز در بلاد و لغات اعاجم آن زمان و مكان شايع و معروف نبوده است، و ايشان ضبط آن نكرده بوده‏اند، و اول سال ايشان نبوده است، بلكه بعد از مدتهاى متمادى به وضع گماشته‏گان سلطان حدوث يافته، و به مرور شهور و دهور ذايع و شايع شد. و آنچه در ميان اعاجم آن زمان مشهور و معروف بوده اول سال فارسيان بوده، چنانچه حضرت صادق - عليه السلام - در آخر حديث معلى اشاره به آن خواهد فرمود، و اول سال ايشان اول جلوس يزدجردبن شهريار بود كه اول فروردين ماه قديم است نه جلالى، و آن روزى است كه آفتاب به اول عقرب رفته باشد. و ظاهرا صاحب رساله و احمدبن فهد حلى و محمد صالح الحسينى (خاتون آبادى) اول سال فارسى را عبارت از اول حمل كه مبدء سال تاريخ ملكى است گرفته‏اند، و اين به غايت‏بعيد بل اشتباه شديد است.»

خواجويى اين نظر را پذيرفته است كه نوروز موجود در روايات، اولين روز سال فرس قديم است كه در اصل ابتداى حلول خورشيد به برج عقرب يعنى آبان ماه مى‏باشد. وى مى‏نويسد: «پوشيده نيست كه كلام شيخ شهيد - رحمه الله - صريح است در اين كه اول سال فارسيان كه روز نوروز است نزد ايشان چنانچه حديث معلى ناطق است‏بر آن غير نوروز سلطانى است كه در آن روز آفتاب به اول حمل نزول مى‏كند، و در كلام امام عليه السلام تصريح است‏به اين كه روز نوروز اول سال فارسيان است .. چه اين عيد از اعياد قديمه متداوله ميان عجم است در بلاد ايشان، چنانچه از كلام معلى كه اين قدر مى‏دانم كه عجم تعظيم اين روز مى‏كنند و آن را مبارك مى‏دانند، و از قول امام به حق ناطق جعفربن محمد صادق عليها السلام كه اين روز از قديم الايام مكرم و محترم بوده مستفاد مى‏شود ... به خلاف وضع تاريخ ملكى و نوروز سلطانى كه مسبوق است‏به چهار صد و پنجاه و كسرى تقريبا بر ورود اين اخبار، پس ورود اين بر وفق آن به غايت‏بعيد است. ... و سابقا مذكور ساختيم كه آخوند فيض در رساله مذكوره آورده كه روز نوروز نزد فارسيان اول فروردين ماه قديم است كه اول عقرب باشد، و گفته كه اين است مختار صاحب انواء و مشهور ميان فقهاى عجم در بلاد ايشان.

وى سپس به نقد آنچه ابن فهد در تاييد مطابقت نوروز در روايات با نوروز به معناى آغاز بهار گفته، پرداخته است. وى در باره استدلال ابن‏فهد به عرف مى‏نويسد: «شهرت اين تاريخ و عرف اين اصطلاح در ميان مردم در زمان عالى حضرت مستدل و ما بعد آن الى هذه الاوان مسلم است و لكن مفيد مطلوب نيست، بلكه بايد كه اين عرف قبل از ورود شرع، يا در وقت ورود آن مشهور و معروف باشد تا احكام شرعيه از عبادات و ادعيه بر وفق آن وارد تواند شد. چه متابعت‏شرع عرفى را كه بعد از آن به چهار صد و پنجاه و كسرى تخمينا حادث و بعد از حدوث به مدتهاى متمادى به مرور شهور و دهور ذايع و شايع شود بى‏معنى است. و چون تواند بود كه شارع گويد كه روزه مثلا در روز نوروز سنت است و اهل شرع آن زمان و مكان ندانند كه مراد وى از نوروز چه روزاست». دليل ديگر ابن فهد آن بود كه «از امام عليه السلام منقول است كه روز نوروز بعينه روز غديرخم است، و روز غدير در سال دهم هجرت بوده، و حساب كرده‏اند موافق اول نزول آفتاب به حمل بوده در نوزدهم ذى حجه به حساب تقويم و هلال را در مكه در شب سى‏ام نديده بودند و در روز هجدهم ذى الحجه بود به رؤيت.» وى اين دليل را نيز نمى‏پذيرد زيرا كه «سابقا دانسته شد كه بين الحديثين تناقض است، و تناقض در كلام معصوم روا نيست، دانسته شد كه استدلال بهما قبل رفع التناقض بينهما غير صحيح است، بلكه بر مستدل لازم است كه اول رفع تناقض نمايد تا استدلال او صحيح و كلام او مقبول شود.» وى محاسبه ابن‏فهد را هم نپذيرفته و مى‏افزايد: «مؤيد آنچه گفته شد اين است كه از راويان حديث غدير كه در روز غديرخم در غدير حاضر و ناظر بوده‏اند منقول است كه آن روز به غايت گرم و با حرارت بوده است. و معلوم است كه در اول نزول آفتاب به حمل با وصف سابقه دست‏برد برد العجوز اگر هوا در جحفه و ما بين الحرمين در فصل نوروز سلطانى در غايت اعتدال نباشد به غايت گرم نخواهد بود، چنان كه از حضار غديرخم مروى است.»

وى دلايل ديگر ابن‏فهد را نيز رد كرده و در نهايت از روى احتياط مى‏نويسد:« چون فهميده شد كه اين مساله خلافى است و دلائل هيچ يك افاده يقين بل ظن به خصوص روزى نمى‏كند، پس احوط آن است كه اعمال روز نوروز در اين دو روز كه روز نزول آفتاب به اول حمل و اول عقرب باشد كرده شود، چه از اصحاب سائر مذاهب دليل اقناعى هم به نظر نرسيد. ولكن قول شيخ شهيد عليه‏الرحمه كه نوروز اول سال فرس است‏يا حلول آفتاب در برج حمل يا دهم ايار ياد از آن مى‏دهد كه او در تعيين روز نوروز مردد است ميان اين سه روز، پس اگر اعمال نوروز در دهم ايار ماه رومى هم كرده شود بهتر خواهد بود».

وى در نهايت‏با تمسك به تسامح در ادله سنن، چنين حكم مى‏دهد كه «پس كردن اين اعمال در اين روز خالى از اجر نخواهد بود.»

فصل بعدى وى در بيان برخى از اعمال روز نوروز است كه در روايت وارد شده است. يك روايت كه در مباحث گذشته از آن ياد نشد چنين است: « و نقل كرده‏اند كه هر كه در اين روز سيصد و شصت‏بار آية الكرسى را تا و هو العلي العظيم بخواند بعد از آن سيصد و شصت‏بار بگويد: اللهم هذه سنة جديدة و انت ملك قديم اسالك خيرها و خير ما فيها، و اعوذ بك من شرها و من شر ما فيها، و استكفيك مؤونتها و شغلها يا ذا الجلال و الاكرام، تا آخر سال از جميع بلاها و آفتها محفوظ باشد.»

و روايت ديگرى كه پيش از اين گذشت چنين است كه «و از سيدنا امير المؤمنين سلام الله عليه مروى است كه هر كه اين هفت آيه مشتمله بر هفت‏سلام را در روز نوروز بر كاسه چينى به مشك و زعفران بنويسد و به گلاب بشويد، هر كه از آن آب بخورد تا سال ديگر هيچ المى و دردى به وى نرسد، و اگر گزنده‏اى وى را گزد زهر بر او كار نكند به قدرة الله تعالى: سلام على نوح في العالمين، سلام قولا من رب الرحيم، سلام على ابراهيم، سلام على موسى و هارون، سلام على آل يس، سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين، سلام هي حتى مطلع الفجر.

و در پايان نيز مى‏نويسد: «و چون سائر ادعيه و اعمال شرعيه روز نوروز كه در كتب اصحاب نقل شده سندى كه في الجمله اعتمادى بر آن باشد ندارد، لهذا به همين قدر اكتفا نمود و بالله التوفيق.

پى‏نوشت‏ها:


۱-فهرستى از آنها را ابوريحان در آثارالباقيه (ترجمه اكبر داناسرشت، تهران، اميركبير، 1363) از منابع زردشتى آورده است. ر، ك: صص 325 - 333.

۲-مجموع آنچه گذشت، از مقالات تقى زاده (گاه شمارى در ايران» ، ج 10، صص 3 - 6، (به كوشش ايرج افشار، تهران، 1357) مقاله همو تحت عنوان نوروز در مجله يادگار سال چهارم، ش 7، و مدخل نوروز در لغتنامه دهخدا گرفته شده است. در باره اختلاف در اينكه نوروز سلطانى در سال 467 بوده يا 471 نك : مقالات، ج 10، ص 168 پاورقى. توضيحات محيط طباطبائى در باره سير تقويم در ايران نيز قابل توجه است. وى‏مشكل سال 467 يا 471 ، مساله افزودن پنج روزه زائده را به آخر آبان و اسفند را نيز حل كرده است. نك : تاريخ تحولات تقويمى در ايران از نظر نجومى، ميراث جاويدان، شماره 14 - 15، صص 101 - 108. نوروز در فرهنگ شيعه (رسول جعفريان )

۳-مقالات تقى زاده، ج 10 «گاه شمارى در ايران قديم»، فصل پنجم، ص 153 به بعد.

۴-متن تصويبنامه مجلس شوراى ملى را كه در شب 11 فروردين ماه 1304 شمسى انجام شده و اسناد ديگر در اين باره را ببينيد در: پيدايش و سير تحول تقويم هجرى شمسى، محمدرضا صياد، مجله ميراث جاويدان، ش 14 ، 15 ، صص 19 - 118

۵- رجال النجاشى، ص 428 

۶- الفهرست، ابن النديم، ص 190.

۷- الكافى، ج 5، ص 141 ؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 300 ؛ التهذيب، ج 6، ص 378.

۸- كتاب من لايحضره الفقيه، ج 3 ، ص 300.

۹- همان.

۱۰- الفهرست ابن النديم، ص 256 ؛ الانساب، ج 3، ص 37.

۱۱- دعائم الاسلام، ج 2، ص 326.

۱۲- التاريخ الكبير، ج 4، ص 201.

۱۳- عيون اخبار الرضا (ع)، ص 550.

۱۴- اين استقصاء بر اساس كار رايانه‏اى است كه ضمن آن همه آثار صدوق در برنامه‏اى توسط مركز كامپيوترى علوم اسلامى قابل جستجو است.

۱۵- اين جستجو نيز بر همان اساسى است كه در پاورقى پيشين گذشت.

۱۶- عيد مهرگان، روز شانزده‏هم مهرماه برگزار مى‏شده است. ر، ك: آثار الباقيه، ص 337.

۱۷- مصباح المتهجد، ص 591 ؛ بحار الانوار، ج 59 ، ص 101 ؛ وسائل الشيعة، ج 7، ص 346.

۱۸- السرائر، ج 1، ص 315.

۱۹- ذخيرة الاخره، ص 152.

۲۰- نزهة الزاهد، 285.

۲۱- مستدرك الوسائل ، ج 6، ص 152 از لب اللباب.

۲۲- ديوان السيد ضياءالدين ابوالرضا فضل الله راوندى (تصحيح محدث ارموى، تهران، 1374 ق)، ص 65 و شعرى ديگر در 131، و نيز در ص 196.

۲۳- مناقب ابن شهرآشوب، ج 2 ص 379 ؛ مسند الامام كاظم عليه السلام، ج 1 صص‏52 - 51.

۲۴- جواهر الكلام، ج 5، ص 40.

۲۵- تاريخ الطبرى، ج 9، ص 218 (حوادث سال 245).

۲۶- همانجا، ج 10، ص 39.

۲۷- همانجا، ج 11، ص 203 (حوادث سال 301).

۲۸- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 306.

۲۹- همانجا، ج 2، ص 306.

۳۰- تاريخ الطبرى، ج 6، ص 659 (حوادث سال 101).

۳۱- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 313.

۳۲- تاريخ الطبرى، ج 7، ص 277.

۳۳- همانجا، ج 9، ص 184 (حوادث سال 236).

۳۴- مقالات تقى‏زاده، ج 10، ص 155.

۳۵- تاريخ الطبرى، ج 10، ص 39.

۳۶- همانجا، ج 10، ص 53.

۳۷- الخطط المقريزية، ج 1، ص 268.

۳۸- همانجا، صص 268 - 269.

۳۹- همانجا، ص 269.

۴۰- ر.ك: مقالات تقى زاده، ج 10، ص 153.

۴۱- بدائع الصنايع، ج 2، ص 79.

۴۲- المغنى، ج 3، ص 99.

۴۳- در اصل بايد گفت درست آن، آن است كه اول سال فرس، اول برج عقرب يا آبان ماه بوده است.

۴۴- تاكنون بر ما روشن نشده كه اين كتاب كه در باره دانش نجوم بوده، از كيست. دهها كتاب با اين نام در فهرست ابن‏نديم شناسانده شده است. محتمل است كه مقصود كتاب الانواء احمد بن عبدالله ثقفى (م 319) باشد.

۴۵- المهذب البارع فى شرح المختصر النافع، ج 1، صص 191 - 193 (چاپ انتشارات اسلامى، قم 1414.

۴۶- المهذب، ج 1، صص 194 - 195.

۴۷- المهذب، ج 1، صص 195 - 196.

۴۸- المهذب، ج 1، ص 196.

۴۹- مجمع الرجال، قهپائى، ج 6، ص 110. 

۵۰- تاريخ الطبرى، ج 10، ص 26.

۵۱- آثار الباقيه، ص 357.

۵۲- الخطط المقريزية، ج 1، ص 268 ؛ آثار الباقيه، ص 325. متن حديث را بيرونى چنين آورده: نقل شده كه در نوروز جامى سيمين كه پر از حلوا بود، براى پيغمبر(ص) به هديه آوردند و آن حضرت پرسيد كه اين چيست؟ گفتند: امروز روز نوروز است. پرسيد كه، نوروز چيست؟ گفتند: عيد بزرگ ايرانيان است. فرمود: آرى، در اين روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسيدند: عسكره چيست؟ فرمود: عسكره هزاران مردمى بودند كه از ترس مرگ ترك ديار كرده و سر به بيابان نهادند و خداوند به آنان فت‏بميريد و مردند. سپس آنان را زنده كرد و ابرها را امر فرمود كه به آنان ببارد. از اين روست كه پاشيدن آب در اين روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را ميان اصحاب خود قسمت كرده و گفت: كاش هر روزى براى ما نوروز بود.

۵۳- سفرنامه اولئاريوس، (ترجمه حسين كردبچه، تهران، كتاب براى همه، 1369) ج 2، ص 690.

۵۴- سفرنامه اولئاريوس، ج 2، ص 466.

۵۵- سفرنامه تاورنيه، (ترجمه ابوتراب نورى، تهران، سنايى، 1336) ص 635.

۵۶- ذريعه ج 23 ، صص 275 - 276.

۵۷- فهرست كتابخانه مجلس، ج 10، ص 1737. به احتمال قوى اين رساله از محمدباقر بن اسماعيل خاتون آبادى (م‏1127) بايد باشد.

۵۸- رياض العلماء ، ج 1، ص 6.

۵۹- بحارالانوار، ج 59، ص 91 - 100.

۶۰- همانجا، ج 59، صص 101 - 105.

۶۱- همانجا، ص 107.

۶۲- همانجا، ص 11.

۶۳- مرحوم شيخ عباس قمى هم آن را به نقل از «كتب غيرمشهوره» آورده و صورت ديگر آن را يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الى احسن الحال ياد كرده است.

۶۴- ذريعه، ج 24، ص 209، ش 1087.

۶۵- نوروزيه آقارضى، نسخه خطى شماره 8755 كتابخانه مرعشى، برگهاى 48 - 51.

۶۶- مجموعه‏اى از رساله‏هاى وى را آقاى سيدمهدى رجايى چاپ كرده‏اند.

۶۷- اين رساله به كوشش سيدمهدى رجايى در ميراث اسلامى ايران دفتر چهارم به چاپ رسيده است.

 

واکاوی پرسش‌ها درباره اربعین

دليل بزرگداشت اربعين چيست‌؟

 

واکاوی پرسش‌ها درباره اربعین

 

رسول جعفریان

اعتبار اربعين امام حسين (علیه السلام‌) از قديم الايام ميان شيعيان و در تقويم تاريخي‌ وفاداران به امام حسين (علیه السلام‌‌) شناخته شده بوده است‌. كتاب مصباح المتهجد شيخ طوسي كه حاصل گزينش دقيق و انتخاب معقول شيخ طوسي از روايات‌ فراوان در باره تقويم مورد نظر شيعه در باره ايام سوگ و شادي و دعا و روزه وعبادت است‌، ذيل ماه «صفر» مي‌نويسد: نخستين روز اين ماه (از سال 121)،روز كشته شدن زيد بن علي بن الحسين است‌.
روز سوم اين ماه از سال 64روزي است كه مسلم بن عقبه پرده كعبه را آتش زد و به ديوارهاي آن سنگ‌پرتاب نمود در حالي كه به نمايندگي از يزيد با عبدالله بن زبير در نبرد بود
.
روز 20 صفر ـ يعني اربعين ـ زماني است كه حرم امام حسين (علیه السلام‌‌) يعني كاروان‌اسرا، از شام به مدينه مراجعت كردند. و روزي است كه جابر بن عبدالله بن‌حرام انصاري‌، صحابي رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌)، از مدينه به كربلا رسيد تا به زيارت‌ قبر امام حسين (علیه السلام‌‌) بشتابد و او نخستين كسي است از مردمان كه قبر آن‌حضرت را زيارت كرد
.
در اين روز زيارت امام حسين (علیه السلام‌‌) مستحب است واين زيارت‌، همانا خواندن زيارت اربعين است كه از امام عسكري (علیه السلام‌) روايت ‌شده كه فرمود: علامات مؤمن پنج تاست‌: خواندن 51 ركعت نماز در شبانه‌روز ـ نمازهاي واجب و نافله و نماز و شب ـ به دست كردن انگشتري دردست راست‌، برآمدن پيشاني از سجده‌، و بلند خواندن بسم الله الرحمن‌الرحيم در نماز
.
شيخ طوسي سپس متن زيارت اربعين را با سند به نقل از حضرت صادق عليه ‌السلام آورده است‌: السلام علي ولي الله و حبيبه‌، السلام علي خليل الله ونجيبه‌، السلام علي صفي الله و ابن صفيه‌
...
اين مطلبي است كه شيخ طوسي‌، عالم فرهيخته و معتبر و معقول شيعه در قرن‌پنجم در باره اربعين آورده است‌. طبعا بر اساس اعتباري كه اين روز ميان ‌شيعيان داشته است‌، از همان آغاز كه تاريخش معلوم نيست‌، شيعيان به حرمت‌ آن‌، زيارت اربعين مي‌خوانده‌اند و اگر مي‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام ‌حسين (علیه السلام‌) گرد آمده و آن امام را زيارت مي‌كردند. اين سنت تا به امروز درعراق با قوت برپاست‌ و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر مزار امام حسین (علیه السلام‌) جمع می شوند
.
در اينجا و در ارتباط با اربعين چند نكته را بايد توضيح داد
.

1. عدد چهل‌

نخستين مسأله‌اي كه در ارتباط با «اربعين‌» جلب توجه مي‌كند، تعبير اربعين‌ در متون ديني است‌. ابتدا بايد نكته‌اي را به عنوان مقدمه يادآور شويم‌:
اصولا بايد توجه داشت كه در نگرش صحيح ديني‌، اعداد نقش خاصي به‌ لحاظ عدد بودن‌، در القاي معنا و منظوري خاص ندارند؛ به اين صورت كه‌ كسي نمي‌تواند به صرف اين كه در فلان مورد يا موارد، عدد هفت يا دوازده ياچهل يا هفتاد به كار رفته‌، استنباط و استنتاج خاصي داشته باشد. اين يادآوري‌، از آن روست كه برخي از فرقه‌هاي مذهبي‌، بويژه آنها كه تمايلات‌ «باطني‌گري‌» داشته يا دارند و گاه و بيگاه خود را به شيعه نيز منسوب مي‌كرده‌اند، و نيز برخي از شبه فيلسوفان متأثر از انديشه‌هاي انحرافي و باطني‌ و اسماعيلي‌، مروج چنين انديشه‌اي در باره اعداد يا نوع حروف بوده وهستند
.
در واقع‌، بسياري از اعدادي كه در نقلهاي ديني آمده‌، مي‌تواند بر اساس يك‌ محاسبه الهي باشد، اما اين كه اين عدد در موارد ديگري هم كاربرد دارد و بدون يك مستند ديني مي‌توان از آن در ساير موارد استفاده كرد، قابل قبول نيست‌. به‌عنوان نمونه‌، در دهها مورد در كتابهاي دعا، عدد صد بكار رفته كه فلان ذكر را صد مرتبه بگوييد، اما اين دليل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمي‌شود. همينطور ساير عددها. البته ناخواسته براي مردم عادي‌، برخي از اين اعداد طي‌ روزگاران‌، صورت تقدس به خود گرفته و گاه سوء استفاده‌هايي هم از آن‌ها مي‌شود
.
تنها چيزي كه در باره برخي از اين اعداد مي‌شود گفت آن است كه آن اعداد معین نشانه كثرت‌است‌. به عنوان مثال‌، در باره هفت چنين اظهار نظري شده است‌. بيش از اين‌هرچه گفته شود، نمي‌توان به عنوان يك استدلال به آن نظر كرد
.
مرحوم اربلي‌، از علماي بزرگ اماميه‌، در كتاب كشف الغمه في معرفة الائمة‌ در برابر كساني كه به تقدس عدد دوازده و بروج دوازده‌گانه براي اثبات امامت‌ ائمه اطهار(علیه السلام‌) استناد كرده‌اند، اظهار مي‌دارد، اين مسأله نمي‌تواند چيزي را ثابت كند؛ چرا كه اگر چنين باشد، اسماعيليان يا هفت امامي‌ها، مي‌توانند دهها شاهدـ مثل هفت آسمان ـ ارائه دهند كه عدد هفت مقدس است‌، كما اين كه اين كار راكرده‌اند
.

عدد «اربعين‌» در متون ديني‌

يكي از تعبيرهاي رايج عددي‌، تعبير اربعين است كه در بسياري از موارد به كار رفته است‌. يك نمونه آن كه سن‌ّ رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم‌) در زمان مبعوث شدن‌، چهل بوده است‌. گفته شده كه عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فكري است‌. گفتني است كه برخي از انبياء در سنين كودكي به نبوّت رسيده‌اند.از ابن عباس (گويا به نقل از پيامبر (صلی الله علیه وآله وسلم‌‌)) نقل شده كه اگر كسي چهل ساله شد و خيرش بر شرش غلبه نكرد، آماده رفتن به جهنم باشد. در نقلي آمده است‌ كه‌، مردمان طالب دنيايند تا چهل سالشان شود. پس از آن در پي آخرتخواهند رفت‌. (مجموعه ورام‌، ص 35)
در قرآن آمده است «ميقات‌» موسي(علی نبینا وعلیه السلام) با پروردگارش در طي چهل روز حاصل‌شده است‌. در نقل است كه‌، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روي كوه صفا درحال سجده بود. (مستدرك وسائل ج 9، ص 329) در باره بني اسرائيل هم آمده كه‌ براي استجابت دعاي خود چهل شبانه روز ناله و ضجّه مي‌كردند. (مستدرك ج 5،ص 239) در نقلي آمده است كه اگر كسي چهل روز خالص براي خدا باشد، خداوند او را در دنيا زاهد كرده و راه و چاه زندگي را به او مي‌آموزد و حكمت ‌را در قلب و زبانش جاري مي‌كند. بدين مضمون روايات فراواني وجود دارد. چله نشيني صوفيان هم درست يا غلط‌، از همين بابت بوده است‌. علامه مجلسي در کتاب بحار الانوار در اين باره كه برگرفتن چهل نشيني از حديث مزبور نادرست است‌، به تفصيل سخن گفته است‌
.
اعتبار حفظ چهل حديث كه در روايات ‌فراوان ديگر آمده‌، سبب تأليف صدها اثر با عنوان اربعين در انتخاب چهل ‌حديث و شرح و بسط آنها شده است‌. در اين نقلها آمده است كه اگر كسي ازامّت من‌، چهل حديث حفظ كند كه در امر دينش از آنها بهره برد، خداوند درروز قيامت او را فقيه و عالم محشور خواهد كرد. در نقل ديگري آمده است كه ‌اميرمؤمنان (علیه السلام‌) فرمودند: اگر چهل مرد با من بيعت مي‌كردند، در برابردشمنانم مي‌ايستادم‌. (الاحتجاج‌، ص
84).
مرحوم كفعمي نوشته است‌: زمين از يك‌ قطب‌، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجيب‌، هيچگاه خالي‌نمي‌شود. (بحار ج 53، ص
200)
در باره نطفه هم تصور براين بوده كه بعد از چهل‌ روز عَلَقه مي‌شود. همين عدد در تحولات بعدي علقه به مُضْغه تا تولد درنقلهاي كهن بكار رفته است‌، گويي كه عدد چهل مبدأ يك تحول دانسته شده‌است‌
.
در روايت است كه كسي كه شرابخواري كند، نمازش تا چهل روز قبول‌نمي‌شود. و نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز گوشت نخورد، خلقش‌تند مي‌شود. نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قبلش را نوراني مي‌كند. نيز رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم‌) فرمود: كسي كه لقمه حرامي‌ بخورد، تا چهل روز دعايش مستجاب نمي‌شود. (مستدرك وسائل‌، ج 5، ص
217).
اينها نمونه‌اي از نقلهايي بود كه عدد اربعين در آنها به كار رفته است‌
.


2 . اربعين امام حسين (علیه السلام‌)

بايد ديد در كهن‌ترين متون مذهبي ما، از «اربعين‌» چگونه ياد شده است‌. به عبارت ‌ديگر دليل برزگداشت اربعين چيست‌؟ چنان كه در آغاز گذشت‌، مهمترين نكته درباره اربعين‌، روايت امام عسكري (علیه السلام‌) است‌. حضرت در روايتي كه در منابع ‌مختلف از ايشان نقل شده فرموده‌اند: نشانه‌هاي مؤمن پنج چيز است‌: 1 ـخواندن پنجاه و يك ركعت نماز (17 ركعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌) 2 ـ زيارت اربعين 3 ـ انگشتري در دست راست 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پيشاني 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز.
اين حديث تنها مدرك معتبري است كه جداي از خود زيارت اربعين كه درمنابع دعايي آمده‌، به اربعين امام حسين (علیه السلام‌) و بزرگداشت آن روز تصريح كرده ‌است‌
.
اما اين كه منشأ اربعين چيست‌، بايد گفت‌، در منابع به اين روز به دو اعتبارنگريسته شده است‌
.
نخست روزي كه اسراي كربلا از شام به مدينه مراجعت كردند
.
دوم روزي كه جابر بن عبدالله انصاري‌، صحابي پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌) از مدينه به ‌كربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسين (علیه‌ السلام) را زيارت كند. شيخ مفيد (م 413) در«مسار الشيعه» كه در ايام مواليد و وفيات ائمه اطهار علیهم السلام است‌، اشاره به روز اربعين‌كرده و نوشته است‌: اين روزي است كه حرم امام حسين (علیه السلام‌)، از شام به سوي مدينه مراجعت كردند. نيز روزي است كه جابر بن عبدالله براي زيارت امام ‌حسين (علیه السلام‌) وارد كربلا شد
.
كهن‌ترين كتاب دعايي مفصل موجود، كتاب «مصباح المتهجّد» شيخ طوسي ازشاگردان شيخ مفيد است كه ايشان هم همين مطلب را آورده است‌. شيخ ‌طوسي پس از ياد از اين كه روز نخست ماه صفر روز شهادت زيد بن علي بن‌الحسين (علیه السلام‌) و روز سوم ماه صفر، روز آتش زدن كعبه توسط سپاه شام در سال‌64 هجري است‌، مي‌نويسد: بيستم ماه صفر (چهل روز پس از حادثه كربلا) روزي است كه حرم سيد ما اباعبدالله الحسين از شام به مدينه مراجعت كرد ونيز روزي است كه جابر بن عبدالله انصاري‌، صحابي رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم‌) ازمدينه وارد كربلا شد تا قبر حضرت را زيارت كند. او نخستين كس از مردمان بود كه امام حسين (علیه السلام‌) را زيارت كرد. در چنين روزي زيارت آن حضرت‌ مستحب است و آن زيارت اربعين است‌. (مصباح المتهجد، ص 787) در همانجا آمده است كه وقت خواندن زيارت اربعين‌، هنگامي است كه روز بالا آمده‌ است‌
.
در كتاب «نزهة الزاهد» هم كه در قرن ششم هجري تأليف شده‌، آمده‌: در بيستم‌اين ماه بود كه حرم محترم حسين از شام به مدينه آمدند. (نزهة‌الزاهد، ص 241) همين طور در ترجمه فارسي فتوح ابن اعثم (الفتوح ابن اعثم‌، تصحيح مجد طباطبائي‌، ص‌916) و كتاب مصباح كفعمي كه از متون دعايي بسيار مهم قرن نهم هجري است‌ اين مطلب آمده است‌. برخي استظهار كرده‌اند كه عبارت شيخ مفيد و شيخ‌طوسي‌، بر آن است كه روز اربعين‌، روزي است كه اسرا از شام به مقصد مدينه ‌خارج شدند نه آن كه در آن روز به مدينه رسيدند. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 154) به هرروي‌، زيارت اربعين از زيارت‌هاي مورد وثوق امام حسين (علیه السلام‌) است كه ازلحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است‌
.

3 . بازگشت اسيران به مدينه يا كربلا

اشاره كرديم كه شيخ طوسي‌، بيستم صفر يا اربعين را، زمان بازگشت اسراي‌ كربلا از شام به مدينه دانسته است‌. بايد افزود كه نقلي ديگر، اربعين رابازگشت اسرا از شام را به «كربلا» تعيين كرده است‌. تا اينجا، از لحاظ منابع كهن‌، بايد گفت اعتبار سخن نخست بيش از سخن دوم است‌. با اين حال‌،علامه مجلسي پس از نقل هر دو اين‌ها، اظهار مي‌دارد: احتمال صحت هردوي اينها (به لحاظ زماني‌) بعيد مي‌نمايد. (بحار ج 101، ص 334 ـ 335) ايشان اين ‌ترديد را در كتاب دعايي خود «زاد المعاد» هم عنوان كرده است‌. با اين حال‌، درمتون بالنسبه قديمي‌، مانند «لهوف» و «مثيرالاحزان» آمده است كه اربعين‌، مربوط ‌به زمان بازگشت اسرا، از شام به كربلاست‌. اسيران‌، از راهنمايان خواستند تا آنها را از كربلا عبور دهند.
بايد توجه داشت كه اين دو كتاب‌، در عين حال كه مطالب مفيدي دارند، ازجهاتي‌، اخبار ضعيف و داستاني هم دارند كه براي شناخت آنها بايد با متون‌كهن‌تر مقايسه شده و اخبار آنها ارزيابي شود. اين نكته را هم بايد افزود كه ‌منابعي كه پس از لهوف‌، به نقل از آن كتاب اين خبر را نقل كرده‌اند، نبايد به‌عنوان يك منبع مستند و مستقل‌، ياد شوند. كتابهايي مانند «حبيب السير» كه به ‌نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرا را به كربلا آورده‌اند، (نفس المهموم ترجمه شعراني‌، ص 269) نمي‌توانند مورد استناد قرار گيرند
.
در اينجا مناسب است دو نقل را در باره تاريخ ورود اسرا به دمشق ياد كنيم‌. نخست نقل ابوريحان بيروني است كه نوشته است‌
:
در نخستين روز ماه صفر، أدخل رأس الحسين عليه السلام مدينة دمشق‌، فوضعه يزيد لعنه الله بين يديه‌ و نقر ثناياه بقضيب كان في يده و هو يقول‌
:
لست من خندف ان لم أنتقم‌

من بني أحمد، ما كان فَعَل‌
ليْت‌َ أشياخي ببدرٍ شهدوا
جَزَع الخزرج من وقع الاسل‌
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثم قالوا: يا يزيد لاتشل‌
قد قتلنا القرن من أشياخهم‌
و عدلناه ببدر، فاعتدل (الاثار الباقيه‌، ص 422)
وی روز اول ماه صفر را روزی می داند که سر امام حسین (علیه السلام) را وارد دمشق کرده و یزید هم در حالی که اشعار ابن زبعری را می خواند و بیتی هم بر آن افزوده بود، با چوبی که در دست داشت بر لبان امام حسین (علیه السلام) می زد
.
دوم سخن عماد الدين طبري (م حوالی 700) در «كامل بهائي» است كه رسيدن اسرا به دمشق را در16 ربيع الاول دانسته ـ يعني 66 روز پس از عاشورا ـ می داند كه طبيعي‌تر مي‌نمايد
.

4. ميرزا حسين نوري و اربعين‌

علامه ميرزا حسين نوري از علماي برجسته شيعه‌، و صاحب كتاب «مستدرك الوسائل» در كتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزيابي برخي ازروضه‌ها و نقلهايي پرداخته كه به مرور در جامعه شيعه رواج يافته و به نظر وي‌از اساس‌، نادرست بوده است‌. ظاهرا وی در دوره اخیر نخستین کسی است که به نقد این روایت پرداخته و دلایل متعددی در نادرستی آن اقامه کرده است.
ايشان اين عبارت سيد بن طاوس در لهوف را نقل كرده‌است كه اسرا در بازگشت از شام‌، از راهنماي خود خواستند تا آنها را به كربلا ببرد؛ و سپس به نقد آن پرداخته است‌. (لؤلؤ و مرجان‌، ص
152)
داستان از اين قرار است كه سيد بن طاوس در «لهوف» خبر بازگشت اسراء را به‌كربلا در اربعين نقل كرده است‌. در آنجا منبع اين خبر نقل نشده و گفته مي‌شود كه وي در اين كتاب مشهورات ميان شيعه را كه در مجالس سوگواري بوده‌، درآن مطرح كرده است‌
.
اما همین سيد بن طاوس در «اقبال الاعمال» با اشاره به اين كه شيخ طوسي در مصباح‌مي‌گويد اسراء روز اربعين از شام به سوي مدينه حركت كردند و خبر نقل شده ‌در غير آن كه بازگشت آنان را در اربعين به كربلا دانسته‌اند، در هر دو مورد ترديد مي‌كند. ترديد او از اين ناحيه است كه ابن زياد مدتي اسراء را در كوفه ‌نگه داشت. با توجه به این مطلب و زمانی که در این نگه داشته صرف شده و زماني كه در مسير رفت به شام و اقامت یك ماهه در آنجا و بازگشت مورد نياز است‌، بعيد است كه آنان در اربعين به ‌مدينه يا كربلا رسيده باشند. ابن طاوس مي‌گويد: اين كه اجازه بازگشت به كربلا به آنها داده باشد، ممكن است‌، اما نمي‌توانسته در اربعين باشد. در خبر مربوط به‌ بازگشت آنان به كربلا گفته شده است كه همزمان با ورود جابر به کربلا بوده و با او برخورد کرده اند . ابن طاوس در اين كه جابر هم روز اربعين به كربلا رسيده باشد، ترديد مي‌كند. (اقبال الاعمال‌، ج 3، ص
101).
این ممکن است که ابن طاوس لهوف را در جوانی و اقبال را در دوران بلوغ فکری تألیف کرده باشد. در عین حال ممکن است دلیل آن این باشد که آن کتاب را برای محافل روضه خوانی و این اثر را به عنوان یک اثر علمی نوشته باشد. دلیلی ندارد که ما تردید های او را در آمدن جابر به کربلا در روز اربعین بپذیریم. به نظر می رسد منطقی ترین چیزی که برای اعتبار اربعین در دست است همین زیارت جابر در نخستین اربعین به عنوان اولین زایر است
.
اما در باره اعتبار اربعین به بازگشت اسرا به کربلا توجه به این نکته هم اهمیت دارد که شيخ مفيد در کتاب مهم خود در باب زندگی امامان و در بخش خاص به امام حسین (علیه السلام) از کتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره‌اي به اين كه‌ اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همين طور ابومخنف راوي مهم شيعه هم‌اشاره‌اي در مقتل الحسين خود به اين مطلب ندارد. در منابع كهن تاريخ كربلاهم مانند انساب الاشراف‌، اخبارالطوال‌، و طبقات الكبري اثري از اين خبرديده نمي‌شود
.
روشن است كه حذف عمدي آن معنا ندارد؛ زيرا براي چنين‌حذف و تحريفي‌، دليلي وجود ندارد
.
خبر زيارت جابر، دركتاب بشارة المصطفي آمده‌، اما به ملاقات وي با اسرا اشاره نشده است‌
.
مرحوم حاج شيخ عباس قمي هم‌، به تبع استاد خود نوري‌، داستان آمدن‌اسراي كربلا را در اربعين از شام به كربلا نادرست دانسته است‌. (منتهي الامال‌، ج 1،صص 817 ـ 818) در دهه‌هاي اخير مرحوم محمد ابراهيم آيتي هم در كتاب‌بررسي تاريخ عاشورا بازگشت اسرا را به كربلا انكار كرده است‌. (بررسي تاريخ‌عاشورا، صص 148 ـ 149) همین طور آقای مطهری که متأثر از مرحوم آیتی است. اما این جماعت یک مخالف جدی دارند که شهید قاضی طباطبائی است
.

5. شهيد قاضي طباطبائي و اربعين‌

شهيد محراب مرحوم حاج سيد محمدعلي قاضي طباطبائي رحمة الله عليه‌، كتاب‌ مفصلي با نام «تحقيق در باره اولين اربعين حضرت سيد الشهداء» در باره اربعين ‌نوشت‌ که اخیرا هم به شکل تازه و زیبایی چاپ شده است.
هدف ايشان از نگارش اين اثر آن بود تا ثابت كند، آمدن اسراي از شام‌ به كربلا در نخستين اربعين‌، بعيد نيست‌. اين كتاب كه ضمن نهصد صفحه‌ چاپ شده‌، مشتمل بر تحقيقات حاشيه‌اي فراواني در باره كربلاست كه بسيارمفيد و جالب است‌. اما به نظر مي‌رسد در اثبات نكته مورد نظر با همه زحمتی که مؤلف محترم کشیده ، چندان موفّق‌ نبوده است‌
.
ايشان در باره اين اشكال كه امكان ندارد اسرا ظرف چهل روز از كربلا به كوفه‌،از آنجا به شام و سپس از شام به كربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها ومسيرها و زمانهايي كه براي اين راه در تاريخ آمده را به تفصيل نقل كرده‌اند. دراين نمونه‌ها آمده است كه مسير كوفه تا شام و به عكس از يك هفته تا ده دوازده ‌روز طي مي‌شده و بنابر اين‌، ممكن است كه در يك چهل روز، چنين مسيررفت و برگشتي طي شده باشد. اگر اين سخن بيروني هم درست باشد كه سر امام حسين (علیه السلام) روز اول صفر وارد دمشق شده‌، مي‌توان اظهار كرد كه بيست ‌روز بعد، اسرا مي‌توانستند در كربلا باشند
.
بايد به اجمال گفت‌: بر فرض كه طي اين مسير براي يك كاروان‌، در چنين زمان ‌كوتاهي‌، با آن همه زن و بچه ممكن باشد، بايد توجه داشت كه آيا اصل اين ‌خبر در كتابهاي معتبر تاريخ آمده است يانه‌. تا آنجا كه مي‌دانيم‌، نقل اين خبر در منابع ‌تاريخي‌، از قرن هفتم به آن سوي تجاوز نمي‌كند. به علاوه‌، علماي بزرگ شيعه‌، مانند شيخ مفيد و شيخ طوسي‌، نه تنها به آن اشاره نكرده‌اند، بلكه به عكس‌ِ آن تصريح كرده و نوشته‌اند: روز اربعين روزي است كه حرم امام حسين (علیه السلام) وارد مدينه شده يا از شام به سوي مدينه خارج شده است‌
.
آنچه مي‌ماند اين است كه نخستين زيارت امام حسين (علیه السلام) در نخستین اربعين، توسط جابر بن عبدالله انصاري صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار علیهم السلام كه از هر فرصتي براي رواج زيارت امام حسين (علیه السلام) بهره مي‌گرفتند، آن‌روز را كه نخستين زيارت در آن انجام شده‌، به عنوان روزي كه زيارت امام‌حسين (علیه السلام) در آن مستحب است‌، اعلام فرمودند
.
متن زيارت اربعين هم ازسوي حضرت صادق علیه السلام انشاء شده و با داشتن آن مضامين عالي‌، شيعيان را از زيارت‌آن حضرت در اين روز برخوردار مي‌كند
.
اهميت خواندن زيارت اربعين تاجايي است كه از علائم شيعه دانسته شده است‌، درست آن گونه كه بلند خواندن بسم الله در نماز و خواندن پنجاه و يك ركعت نماز در شبانه روز درروايات بيشماري‌، از علائم شيعه بودن عنوان شده است‌
.
زيارت اربعين در «مصباح المتهجد» شيخ طوسی و نيز «تهذيب الاحكام» وي به نقل ازصفوان بن مهران جمال آمده است‌. وي گفت كه مولايم صادق (علیه السلام) فرمود: زیارت اربعین که باید وقت برآمدن روز خوانده شود چنین است..... (مصباح المتهجد، ص 788، تهذيب الاحكام‌، ج 6،ص 113، اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101، مزار مشهدي‌، ص 514 (تحقيق قيومي‌)، مزار شهيد اول (تحقيق‌مدرسة الامام المهدي‌، قم 1410)، ص 185 ـ
186).
اين زيارت‌، به جهاتي مشابه برخي از زيارات ديگر است‌، اما از آن روي كه‌مشتمل بر برخي از تعابير جالب در زمينه هدف امام حسين از اين قيام است‌، داراي اهميت ويژه مي‌باشد. در بخشي از اين زيارت در باره هدف امام حسين‌(ع‌) از اين نهضت آمده است‌: «... و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة ‌و حيرة الضلالة‌... و قد توازر عليه من غرّته الدنيا و باع حظّه بالارذل الادني‌
».
خدايا، امام حسين (ع‌) همه چيزش را براي نجات بندگانت از نابخردي وسرگشتگي و ضلالت در راه تو داده در حالي كه مشتي فريب خورده كه انسانيت‌ خود را به دنياي پست فروخته‌اند بر ضد وي شوريده آن حضرت را به‌شهادت رساندند
.

دو نکته کوتاه:

نخست آن که برخي از رواياتي كه در باب زيارت امام حسين (علیه السلام) در كتاب كامل الزيارات‌ ابن قولويه آمده‌، گريه چهل روزه آسمان و زمين و خورشيد و ملائكه را بر امام‌حسين (علیه السلام) يادآور شده است‌. (اربعين شهيد قاضي‌، ص 386)
دوم این که ابن طاوس يك اشكال تاريخي هم نسبت به اربعين بودن روز بيستم صفرمطرح كرده و آن اين كه اگر امام حسين (علیه السلام) روز دهم محرم به شهادت رسيده‌باشد، اربعين آن حضرت نوزدهم صفر مي‌شود نه بيستم‌. در پاسخ گفته شده ‌است، به احتمال ماه محرمي كه در دهم آن امام حسين (علیه السلام) به شهادت رسيده‌، بيست و نه روز بوده است‌. اگر ماه كامل بوده‌، بايد گفت كه روز شهادت را به ‌شمارش نياورده‌اند. (بحار الانورا، ج 98، ص 335).

منبع:سايت بازتاب

از رفیقی که این رو ایمیل کرد ممنونم (ان کان هو رفیق)

وصیتنامه فاطمه علیهاالسلام

 

وصیتنامه فاطمه علیهاالسلام

بسم الله الرحمن الرحیم

هذا ما اوصت به فاطمة(سلام الله علیها) بنت رسول الله(صلی الله علیه و آله)

اوصت و هی تشهد أن لا إله إلا الله و أن محمد(صلی الله علیه و آله) عبده و رسوله

و ان الجنة حق و النار حق و ان الساعة آتیة لاریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور

یا علی! انا فاطمة(سلام الله علیها) بنت محمد(صلی الله علیه و آله)

زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة انت أولی بی من غیری

حنطنی غسلنی کفنی بالیل و صل علی و ادفنی بالیل و لا تعلم احدا

و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة

به نام خداوند بخشنده مهربان

این وصیت نامه فاطمه(سلام الله علیها) دختر رسول(صلی الله علیه و آله) خداست،

در حالی که وصیت می کند که شهادت می دهم،

خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و پیامبر اوست

و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قیامت فرا خواهد رسید، شکی در آن نیست

و خداوند مردگان را زنده وارد محشر می کند.

ای علی! من فاطمه(سلام الله علیها) دختر محمد(صلی الله علیه و آله) هستم،

خدا مرا به ازدواج تو درآورد، تا در دنیا و آخرت برای تو باشم.

تو از دیگران بر من سزاوارتری،

حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن

و هیچ کسی را اطلاع نده!

تو را به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام و درود می فرستم.

(دلائل الامامة، ص42؛ وسائل الشیعه، ج13، ص311؛ بحارالانوار، ج43، ص214)

آموزش قمه‌زنی ؛ توطئه تاریخی استعمار انگلیس و سیا برای شیعیان

چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-2
آموزش قمه‌زنی ؛ توطئه تاریخی استعمار انگلیس و سیا برای شیعیان
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: قمه‌زنی از بدعتهای عزاداری محرم است که از سوی استعمار انگلیس با سوء استفاده از عشق شیعیان به امام حسین(ع) به منظور دریافت مجوز برای سیطره هرچه بیشتر بر کشور هند، به مسلمانان آموزش داده شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، قمه زنی مراسمی است که در بعضی شهرستانها و بلاد شیعی و توسط برخی عزاداران امام حسین (ع) اجرا می شود و در تأسی به مجروح و شهید شدن سید الشهدا و شهیدان کربلا و به عنوان اظهار آمادگی برای خون دادن و سر باختن در راه امام حسین  انجام می شود.

شرکت کنندگان در این مراسم، صبح زود روز عاشورا، با پوشیدن لباس سفید و بلندی چون کفن، به صورت دسته جمعی قمه بر سر می زنند و خون از سر بر صورت و لباس سفید جاری می شود. بعضی هم برای قمه زنی نذر می کنند، برخی هم چنین نذری را درباره کودکان خردسال انجام می دهند و بر سر آنها تیغ می زنند، تا از محل آن خون جاری شود!

پیدایش قمه زنی

در مورد منشأ اصلی و اولی قمه زنی، اقوال مختلفی وجود دارد اما آنچه بیشتر از همه مستند و قابل اثبات است، این است که تیغ زنی و قمه زنی رسومی عاریتی هستند که از جانب ترکهای آذربایجان به فارسها و اعراب منتقل شده اند.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس، محقق و نویسنده عراقی الاصل کتاب تراژدی کربلا نیز بر این عقیده است که مراسمی از قبیل قمه زنی، قبل از قرن نوزدهم در عراق مرسوم نبوده و به تدریج از اواخر این قرن در آن کشور رواج یافته است. بنابراین مراسم قمه زنی از خارج عراق به آن کشور وارد شده و ریشه عربی ندارد.

شیخ کاظم دجیلی در تایید این نظر می گوید: عربهای عراق تا آغاز قرن بیستم در اینگونه مراسم شرکت نمی کردند این اعمال در ابتدا در میان ترکهای عراق، فرق صوفیه و کردهای غرب ایران مرسوم بود.

گزارشی از مقامات بریتانیایی درباره مراسم عاشورای 1919 میلادی در نجف نیز حاکی است که گروهی صد نفره از شیعیان ترک در آن سال به قمه زنی پرداخته بودند.

از نظر تاریخی، مسلم است که قمه زنی در ایران نیز تا پیش از صفویه هیچ گونه سابقه ای نداشته و محور تردیدها در آن است که آیا در زمان صفویه به وجود آمده و یا اینکه بعد از صفویه و در زمان قاجاریه وارد شده و رواج یافته است؟

ورود قمه زنی به ایران در زمان صفویان و جریان فدائیان

اقدامات مهم صفویان در زمینه عزاداری، یکی رسمی و حکومتی کردن مجالس سوگواری و دیگری، ابزارمند کردن و نیز پدید آوردن آیینها و رسوم جدید عزاداری بود.

پیتر دلاواله سیاح ایتالیایی، از عزاداری شیعیان در اصفهان عصر صفوی سال 1037 قمری چنین گزارش می دهد:

تشریفات و مراسم عزاداری عاشورا به این قرار است که همه غمگین و مغموم به نظر می رسند و لباس عزداری به رنگ سیاه  بر تن می کنند. هیچکس سر و ریش خود را نمی تراشد . به علاوه نه تنها از ارتکاب هر گناه پرهیز می کنند، بلکه خود را از هر گونه تفریح و خوشی محروم می سازد.

... همه با هم، آهنگهای غم انگیز در وصف حسین و مصائب وارد بر او می خوانند و دو قطعه چوب یا استخوانی را که در دست دارند به هم می کوبند و از آن صدای حزن انگیزی به وجود می آورند ...

علاوه بر ابزار آلات جدید، از این دوره بود که آداب و رسوم نوینی هم در سلک آیین های عزاداری درآمد؛ آدابی چون" تیغ زنی"، " قفل زنی"، " سنگ زنی" و " قمه زنی" را از این جمله شمرده اند.

استاد یوسفی غروی نیز در این باره می گوید: از نظر تاریخی، ظاهرا آن وقت که صفویه سر کار آمدند، قمه زنی پدید آمد و مسلما هیچ سابقه ای هم بر صفویه ندارد اما هنوز به یقین نرسیده ایم که آیا قبل از عثمانی ها هم این کار انجام می شده است یا نه؟

رواج قمه زنی در دوران قاجار

از شاخصه های عزاداری در دوره قاجار، عمومیت یافتن رسم تیغ زنی و قمه زنی است رسمی که البته پیش از آن هم مسبوق به سابقه ای چند ساله بود، اما مشخصا در این دوره گسترش و رواجی بی سابقه یافت.

بنجامن، سفیر کبیر آمریکا در ایران عهد ناصرالدین شاه، در توصیف مراسم قمه زنی در سفرنامه اش چنین می نویسد:

سال 1884 میلادی من در تهران اقامت داشتم. دسته هایی در خیابانها حرکت می کردند و احساسات تند و شدید بی سابقه ای از خود نشان می دادند... در این میان ناگهان جمعی سفید پوش که کاردهایی در دست داشتند پدیدار شدند که با هیجان زیاد کاردها را بالا برده و به سر خود می زدند و خون از سر آنها و از کاردهایی که در دست داشتند فواره می زد و سر تا پایشان را سرخ کرده بود...

باید گفت در این دوره، خطبایی مثل آخوند ملا آقا بن عابد شیروانی معروف به فاضل دربندی با کتابش به نام اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات همین قدر که در رونق بخشی به مجالس عزا در آن دوره نقش داشتند، در ورود مطالب سست و جعلی و خرافات و در نتیجه عوام گرایی این مجالس هم مؤثر بوده اند.

عبدالله مستوفی، تاریخ نگار دوره قاجار درباره فاضل دربندی می نویسد:

تیغ زدن روز عاشورا از کارهایی است که این آخوند در عزاداری وارد یا لا محاله آن را عمومی کرده و فعل حرام را موجب ثواب پنداشته است.

در این دوره نیز علمای بزرگی مثل علامه سید محسن امین عاملی، قمه زنی و نظایر آن را غیر شرعی و شیطان پسند خوانده و به مخالفت با آن پرداختند که باز هم با توجه به اینکه قمه زنی به سرعت جایگاه مطلوبی نزد عوام الناس یافته و جزئی لاینفک از مظاهر دینداری، با لعاب تعصب مردم شده بود نه تنها مخالفت این دسته از علما مؤثر واقع نشد، بلکه به تشکیل جبهه ای در بین مردم و برخی علمای موافق قمه زنی منجر شد تا جایی که برای مثال به علامه سید محسن امین عاملی تهمت زدند که می خواهد اخبار را نسخ و از اجرای اعمال دین جلوگیری کند.

نقش استکبار در ترویج و بهره برداری از قمه زنی

- نقش استعمار انگلیس

تا حدود قرن هجدهم سه امپراطوری بزرگ شرق، هند، ایران و عثمانی مسلمان بودند که بر تمام جهان متمدن شرقی در آن روز، حکومتهای مرفه و مقتدری پدید آورده بودند. اسپانیا، فرانسه، هلند و انگلیس به رهبری زرسالاران یهودی و مسیحیان صلیبی، به فکر افتادند مقاومت مسلمین را بشکنند.

در کتاب دست پنهان مؤسسه فرهنگی فخرالائمه آمده است: انگلیسی ها، برای رسیدن به این هدف به چاره جویی پرداختند از جمله در هند و ایران که هسته اصلی مقاومت را شیعیان تشکیل می دادند، اینان از شیعیان هندوستان شروع کردند که از مرکز تشیع و مرجعیت نجف به دور بودند. انگلیسی ها از عشق زیاد آنان به امام حسین (ع) سوء استفاده کردند و قمه و شمشیر زنی را جعل کرده و به آنان آموختند... متأسفانه برخی شیعیان هند، این بدعت را بدون مجوز علما پذیرفتند.

کوبیدن شمشیر بر سر و پیشانی در سوگ سید الشهدا (ع) در روز عاشورا، توسط استعمار انگلیس، از هند به ایران و عراق رخنه کرد.

تا گذشته ای نه چندان دور، سفارتهای بریتانیا در تهران و بغداد، هیئت های عزاداری را که به آن صورت انزجار آور و زشت در کوچه و خیابانها ظاهر می شدند، تأمین می کردند، غرض از سیاست استعماری انگلیس از کمک به رشد این مراسم زشت، به دست آوردن دلیلی معقول برای استعمارش بود که همواره با معارضه مردم بریتانیا و برخی نشریات آن کشور روبه رو می شد.

استعمار انگلیس قصد داشت ثابت کند مردمان مستعمره هند و کشورهای اسلامی دیگر که به آن صورت در خیابان ها ظاهر می شوند، احتیاج به ولی و قیمی دارند که آنان را از جهل و توحش موجود برهاند. در نتیجه، عکس و تصاویر دسته های عزادار که در روز عاشورا با زنجیر به پشت خود نواخته و با شمشیر و قمه بر سر خود می کوفتند و خونهای جاری شده در نتیجه این جریانات، در روزنامه های بریتانیا و اروپا به چاپ می رسید و سیاستمداران استعمارگر در نتیجه این تصویرها، استعمار این کشورها را به عنوان ضرورتی انسانی اعلام می کردند که می تواند مردم آن کشورها را از جهل و توحش رهانیده و به جاده تمدن و تقدم رهنمون سازد.

نقل شده است، هنگامی که " یاسین هاشمی" نخست وزیر عراق در عهد استعمار انگلیس برای گفتگو جهت پایان دادن استعمار به لندن رفته بود، انگلیسی ها به او گفتند: ما به خاطر کمک به مردم عراق به آنجا آمده ایم تا آنان را از توحش و حماقت خارج ساخته و مزه سعادت را به آنان بچشانیم!

این سخن، خشم یاسین هاشمی را بر می انگیزد و باعث خروج وی از جلسه می‌شود اما انگلیسی ها از او عذرخواهی کرده و او را به دیدن فیلمی مستند از عراق دعوت می کنند. این فیلم که از هیئتهای حسینی به راه افتاده در خیابانهای نجف، کربلا و کاظمین تهیه شده بود، شامل مشاهد مهیب و نفرت آور از شمشیرکوبی و قمه زنی مردم عزادار بود . گویی انگلیسی ها می خواستند بگویند : " آیا مردمانی روشنفکر که از تمدن بویی برده اند، با خود چنین می کنند؟

- نقشه سیا در رابطه با فرهنگ عاشورا

اخیرا کتابی به نام نقشه ای برای جدایی مکاتب الهی در آمریکا انتشار یافته که در آن گفتگوی مفصلی با دکتر مایکل برانت یکی از معاونان سابق سیا ( سازمان اطلاعاتی مرکزی آمریکا) انجام شده است. بخشهایی از این گفتگو به نقش مذهب و قدرت رهبری در ایران و نقشه هایی که برای تخریب صورت گرفته اشاره دارد:

" بعد از مدتها تحقیق، به این نتیجه رسیدیم که قدرت رهبر مذهبی ایران و استفاده از فرهنگ شهادت، در انقلاب ایران تأثیرگذار بوده است. ما همچنین به این نتیجه رسیدیم که شیعیان، بیشتر از دیگر مذاهب اسلامی فعال و پویا هستند. تصویب شد که بر روی مذهب شیعه تحقیقات بیشتری صورت گیرد و طبق این تحقیقات، برنامه ریزیهایی داشته باشیم. به همین منظور، چهل میلیون دلار بودجه برای آن اختصاص دادیم و این پروژه در سه مرحله انجام شد...

پس از نظر سنجی ها و جمع آوری اطلاعات از سراسر جهان، به نتایج مهمی دست یافتیم، متوجه شدیم قدرت مذهب شیعه در دست مراجع و روحانیت می باشد... این تحقیقات ما را به این نتیجه رساند که به طور مستقیم نمی توان با مذهب شیعه رودر رو شد و امکان پیروزی بر آن بسیار سخت است و باید پشت پرده کار کنیم. ما به جای ضرب المثل انگلیسی " اختلاف بیانداز، حکومت کن ! " از سیاست " اختلاف بیانداز، نابود کن! " استفاده کردیم و در همین راستا برنامه ریزی های گسترده ای را برای سیاستهای بلند مدت خود طرح کردیم.

حمایت از افرادی که با مذهب شیعه اختلاف نظر دارند و ترویج کافر بودن شیعیان به گونه ای که در زمان مناسب علیه آنها توسط دیگر مذاهب اعلام جهاد شود. همچنین باید تبلیغات گسترده ای را علیه مراجع و رهبران دینی شیعه صورت دهیم تا آنها مقبولیت خود را در میان مردم از دست بدهند.

یکی دیگر از مواردی که باید روی آن کار می کردیم، موضوع فرهنگ عاشورا و شهادت طلبی بود که هر ساله شیعیان با برگزاری مراسمی این فرهنگ را زنده نگه می دارند. ما تصمیم گرفتیم با حمایتهای مالی از برخی سخنرانان و مداحان و برگزار کنندگان اصلی اینگونه مراسم که افراد سودجو و شهرت طلب هستند، عقاید و بنیانهای شیعه و فرهنگ شهادت طلبی را سست و متزلزل کنیم و مسائل انحرافی در آن به وجود آوریم به گونه ای که شیعه یک گروه جاهل و خرافاتی در نظر آید.

در مرحله بعد، باید مطالب فراوانی علیه مراجع شیعه جمع آوری شده و به وسیله مداحان و نویسندگان سودجو انتشار دهیم و تا سال 1389 مرجعیت را - که سد راه اصلی اهداف ما می باشند- تضعیف کرده و آنان را به دست خود شیعیان و دیگر مذاهب اسلامی نابود کنیم و در نهایت تیر خلاص را بر این فرهنگ و مذهب بزنیم...

ادامه دارد ...

موج قدرتمند مقابله با بدعت در عزاداریها

چگونگی عزاداری ازنگاه بزرگان-3
حکم امام و رهبر معظم انقلاب ؛ موج قدرتمند مقابله با بدعت در عزاداریها
خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: عزاداری برای امام حسین(ع) از کارکردهای حفظ مکتب اهل بیت است به همین دلیل علما همواره برای صیانت از این مجالس تلاش کرده‌اند، در جریان مقابله با بدعتهایی چون قمه‌زنی، نقش بازدارنده امام خمینی و رهبر معظم انقلاب بسیار قابل توجه بوده است .

عزاداری برای امام حسین(ع) یکی از مهمترین کارکردها در حفظ مکتب اهل بیت است، به همین دلیل علما برای حفظ و صیانت از این مجالس تلاش کرده و کوشیده اند آن را از گزند انحراف و تندرویها محفوظ نگهدارند .

در دوران معاصر نیز این رسالت حساس مورد توجه و اهتمام زعمای حوزه علمیه قرار داشته، علمای روشن بین به سهم خود در زدودن آفاتی که از روی جهالت عوام و گاه با تحریک و توطئه معاندان دامنگیر این محافل گرانقدر می‌شد، کوشیده اند:

موج اول: مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب خویش به نام "التنزیه لاعمال الشبیه" با استدلال و برهان ثابت می کند قمه زنی و برخی دیگر از اعمال رایج در عزاداری امام حسین نه تنها ثوابی ندارند، بلکه از نظر شرع مقدس حرام هستند. در پی انتشار این اثر که با هدف پاکسازی گردهمایی های مذهبی از بدعتها و گمراهیها انجام شد، مردم ناآگاه چنان در برابرش موضع گرفتند که برخی از دوستانش خطر " انقلاب عوام" را به وی گوشزد کردند.

وی در این باره می گوید: در برابر این رساله برخی از مردم برخاسته، هیاهو کردند و ناآگاهان را به هیجان آوردند... آنها در میان بخش گسترده ناآگاه جامعه چنین پخش کردند که فلانی ( سید محسن امین) برپا داشتن عزای امام حسین را حرام کرده و علاوه بر این، مرا به خروج از دین متهم کردند.

تبلیغات فراگیر درباره دانشمند مصلح دمشق، چنان مؤثر افتاد که حتی گروهی از گویندگان مذهبی در مسجدها او را گمراه معرفی کرده و برخی از مردم با گرو نهادن خانه خود و به دست آوردن اندکی پول، در جهاد نامقدس ضد سید محسن شرکت کردند.

آیت‌الله اصفهانی

ولی از آنجا که حق با سید بود، بالاخره پیروز و سربلند شد . تا آنجا که پس از اندک زمانی، آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به طرفداری از امین و کتاب بیداری بخش او فتوا صادر کرده و به صراحت گفت: همانا استفاده از امثال شمشیر و زنجیر و طبل و بوق و امثال آنچه امروزه در دسته ها و مواکب عزاداری عاشورا رایج شده، قطعا حرام و غیر شرعی است.

این فتوا نیز موجب اختلافات و سر و صدای شدیدی شد و برخی از وعاظ در سخنرانیهای خود آیت الله اصفهانی را به سختی مورد انتقاد و حتی اهانت قرار دادند ولی وی هرگز حاضر نشد از فتوا و عقیده خود دست بردارد.

در بصره نیز آیت الله سید مهدی قزوینی به حمایت از علامه سید محسن امین برخاسته و در آثار خویش به انتقاد از قمه زنی پرداخت. وی بر این اعتقاد بود که استفاده از آهن، یعنی زنجیر و قمه در مراسم عزاداری حدود یک قرن قبل و توسط مردمانی که تسلط زیادی به قوانین شریعت نداشتند، پدید آمده است.

موج دوم: مقابله امام خمینی (ره) با قمه زنی و امثال آن

پس از پیروزی انقلاب اسلامی جریانی تحت تأثیر محافل روشنفکری در ایران شکل گرفت که با عزاداری حسینی به صورت سنتی به مخالفت پرداخت. بنیانگذار جمهوری اسلامی در مقابل این تفکر با شدت و حدت ایستادند و طی چند سخنرانی، به تبیین نقش مجالس عزای حسینی در حفظ و بقای مکتب تشیع پرداخته و ضرورت برگزاری مراسم عزاداری به همان شیوه سنتی را مورد تأکید قرار دادند.

با گسترش برخی مظاهر آزار جسمانی در مراسم سوگواری امام حسین (ع) و امکان بهره برداری دشمنان از این رفتارها، ایشان با صدور حکمی عزاداران را از قمه زنی نهی و جواز شبیه خوانی را مشروط به عدم وهن اعلام کردند.

در پی حکم امام (ره) آیت الله شهید سید محمد باقر صدر و شهید آیت الله مرتضی مطهری و جمعی از علمای بصیر به حمایت از این اقدام و محکومیت این اعمال پرداختند.

شهید مطهری با ذکر سابقه ورود قمه زنی به ایران می نویسد: قمه زنی و طبل و شیپور، از ارتدوکس قفقاز به ایران سرایت کرده و چون روحیه مردم برای پذیرفتن آنها آمادگی داشت، همچون برق در همه جا دوید.

شهید آیت الله مطهری در کتاب "حوزه و روحانیت" نیز به این مبحث پرداخته و اعلام  کرد: قمه زنی در شرایط فعلی هیچ دلیل عقلی و نقلی ندارد و یکی از مصادیق بارز تحریف بوده و حداقل اینکه در زمان فعلی، باعث زیر سؤال رفتن تشیع می شود. از برنامه هایی که هیچ ارتباطی با اهداف امام حسین (ع) ندارد، تیغ، قمه و قفل زدن است، قمه زدن هم همین طور است. این کار، کار غلطی است. یک عده قمه ها را بگیرند، به سرهای خودشان بزنند و خونها را بریزند که که چه شود؟ کجای این حرکت، عزاداری است.

روحانی شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد نیز به تأثیرات سوء قمه زنی در تخریب چهره تشیع پرداخته، می گوید:" سوگواری برای حسین بن علی (ع) و یاد نمودن از فاجعه خونین نینوا اگر به طرز صحیح انجام شود، علاوه بر ارزشهای اسلامی و معنوی که دارد، اصولا خود یک عمل منطقی و معقولی است که از عواطف انسانی و حس حمایت از مظلوم سرچشمه می گیرد. اما با کمال تأسف گاهی به نام عرض ارادت به پیشگاه مقدس حسین کارهایی انجام می شود که در برابر دنیای روز موجب شرمسازی و سرافکندگی است.

کارهایی که نه با مقررات اسلامی سازش دارد و نه از نظر منطق، صحیح و قابل درک است. برای نمونه باید موضوع " قمه زدن" را یاد کرد. این عمل ناراحت کننده و چندش آور نه تنها با هیچ اصلی قابل تفسیر نیست، بلکه مخالفان و دشمنان اسلام در داخل و خارج، از آن به صورت یک حربه مؤثر و قاطع علیه آیین مقدس ما استفاده می کنند."

موج سوم: حکم حکومتی رهبر معظم انقلاب در مورد قمه‌زنی

پس از گسترش غیرعادی تظاهر به قمه زنی بعد از رحلت امام خمینی (ره) و ایجاد زمینه بهره برداری خبرگزاریها و پایگاههای اطلاع رسانی معاند از این صحنه ها برای ضربه زدن به اساس تشیع، رهبر معظم انقلاب طی بیاناتی که در آستانه محرم الحرام (17 خرداد 73) در جمع روحانیون استان کهکیلویه و بویراحمد ایراد شد، بر لزوم هرچه باشکوهتر برگزار شدن عزای حسینی تأکید، انحرافی بودن جریان قمه زنی در عزای حسینی را تبیین فرموده و خواستار زدودن این حرکات وهن آمیز از ساحت قدسی عزای حسینی شدند.

پس از انتشار این بیانات، جمعی از مراجع و شخصیتهای فقهی حوزه علمیه با صدور فتواهای جدید و برخی نیز با تصریح به لازم الاتباع بودن حکم رهبر معظم انقلاب، به عدم جواز این عمل فتوا دادند . نکته قابل توجه اینکه، برخی برخلاف فتوای پیشین خود که قمه زنی را با هدف برگزاری هرچه باشکوهتر عزای حسینی جایز دانسته بودند فتوا دادند.

آیت الله اراکی که پس از رحلت آیت الله گلپایگانی با وجود فتوای پیشین خود مبنی بر جواز این گونه رفتارها به عنوان مصادیق عزاداری حسینی، با صدور فتوایی جدید، دستور ولی امر مسلمین مبنی بر جلوگیری از اعمال خرافی در عزاداری محرم را لازم الاطاعه اعلام کرد.

آیت الله فاضل لنکرانی نیز برخلاف فتوای اولیه خود که در آن به جواز قمه زنی، البته در خفا و مشروط به قابل سوء استفاده نبودن توسط رسانه های استکباری، فتوا داده بودند فتوایی جدید صادر و در آن تصریح کرد: با توجه به گرایشی که نسبت به اسلام و تشیع بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در بیشتر نقاط جهان پیدا شده و ایران اسلامی به عنوان ام القرای جهان اسلام شناخته می شود و اعمال و رفتار ملت ایران به عنوان الگو و بیانگر اسلام مطرح است، لازم است در رابطه با مسائل سوگواری و عزاداری سالار شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) به گونه ای عمل شود که موجب گرایش بیشتر و علاقمندی شدیدتر به آن حضرت و هدف مقدس وی گردد. پیداست در این شرایط، مسئله قمه زدن نه تنها چنین نقشی ندارد، بلکه به علت عدم قابلیت پذیرش و نداشتن هیچ گونه توجیه قابل فهم مخالفین، نتیجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. لذا لازم است شیعیان علاقمند به مکتب امام حسین از آن خودداری کنند.

این موج حمایتی از سوی علما و مراجع عظام تقلید و دلایل محکم ارائه شده برای موهن و غیرمشروع بودن این رفتارها، حمایت مجامع حقیقت طلب دیگر کشورهای اسلامی را نیز به دنبال داشت.

ابراهیم الحیدری جامعه شناس عراقی در کتاب "تراجیدیا کربلاء" در این باره می نویسد: فتوای آیت الله خامنه ای با عکس العملهای متفاوتی در جهان اسلام مواجه شد، از یک سو بسیاری از علما و مصلحان و مؤسسات اسلامی به حمایت از این اقدام شجاعانه برخاسته و آن را تلاشی آگاهانه برای حفاظت از اصالت و خلوص اسلام شمردند چرا که این فتوا بیانگر عزمی والا برای پاکسازی نهادهای مذهبی از بدعت ها و گمراهی ها و مظاهر انحراف بود که از دوران عقب ماندگی و رکود مسلمانان بر جای مانده بود. از سوی دیگر، احساسات و عواطف برخی عوام بر ضد آقای خامنه ای به هیجان آمده و ایشان را مورد توهین و ناسزا قرار داده و متهم به کفر و خروج از اسلام کردند.

آیت الله بروجردی نیز با رهبری حضرت معظم  له اداره می شود، از جریانات نامطلوب بعضی از موکب های عزا اظهار انزجار کرده و مخالفت خود را با اعمالی که مناسب با جهان تشیع نبوده و مخصوصا شایسته یک شهر مقدس نیست ابراز کرد.

باسمه تعالی

سلام علیکم

يكي از رفقا سوالي فرموده بودند که

کاروان حسینی علیه السلام در اربعین به کربلا رفتند یا نه ؟

كه جوابشان را نوشتم گفتم بد نيست شما هم ببينيد

در جواب حضرت عالی باید عرض کنم:

روال منطقی و به دور از تعصب بحث این است:

قول و فعل و تقریر معصوم علیه السلام حجت است و برای نقل آن باید دلیل قطعی (اعم از قطع بنفسه یا ظن معتبروبا پشتوانه قطع)

پس برای گفتن اینکه ایشان کاری کردهاند یا چیزی فرموده اند باید دلیل آورد

همیشه اثبات وجود دلیل نیاز دارد وعدم(که خلاف وجود است)نیازی به دلیل ندارد

خلاصه و نتیجه آنچه تا به حال ما در ادله قائلین به بازگشت کاروان حسینی علیه السلام دیدیم این است که:

1-برخی ادله باطل است من اصله (مثل اینکه :دل می گوید اهل بیت خدا حافظی نکرده بودند یا حضرت زینب سلام الله علیها بي امام عليه السلام طاقت نمي آوردند و...اينها دليل نيست و در نهايت استحسان مي باشد و باطل .چون اولا دليل بايد قطعي باشد وثانيا اگر اين باشد اهل بيت عليهم السلام مي بايست در كربلا سكني مي گزيدند و به مدينه نمي رفتندو...)

2-برخی ادله قاصراز اثبات مطلوب است اعنی:غالب ادله به دنبال اثبات امکان باز گشت کاروان به کربلا هستند.در حالي كهوقوع دليل بر امكان است ولا عكس (امكان دارد كه دليل نمي شود كه انجام شده)

3-زمانهائي كه براي فاصله بين شام و كوفه زير 10 روز نقل شدهبر فرض صحت اولا بسيار نادر(كمتر از تعداد انگشتان دست)است و ثانيا براي پيك هاي آموزش ديده اي است كه با اسبان بسيار سريع اين راه را شبانه روز مي پيمودند ودر ضمن اسبان خود را بين راه تعويض مي كردند وحتي براي آب و غذاي اسبان توقف نمي كردند ولي اين كاروان با شتر و زن و بچه بودند (خود مقايسه كنيد سرعت چاپاران چابك سوار را با شتران و زن وبچه )

ادله ای هم برای منکرین موجود است که بعدا ذکر می شود(مثل اینکه راه کربلا و مدینه از شام جدا می شود و اتفاقا درست ۱۸۰درجه تفاوت می کند)

4-...مطلب را اگر خداوند بخواهد ادامه مي دهيم الان كار دارم

درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد

گفتاری از رهبر انقلاب در سال 68
درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد

متن زیر بخشی از بیانات رهبر انقلاب در در جمع اعضاء جمعيت هلال احمر، مسؤولين بنياد شهيد و اقشار مختلف مردم به تاریخ 29 شهریور ماه سال 68 است.

به گزارش رجانیوز، حضرت آیت الله خامنه‌ای در این گفتار به تبیین مأموریت مهم خاندان سیدالشهدا(ع) پس از واقعه عاشورا پرداخته و تأکید می‌کنند مهم‌ترین درس اربعین، زنده نگهداشتن یاد و حقیقت شهادت است.

امروز، به‌مناسبت‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ شب‌ اربعين‌ حضرت‌ سيدالشهداء (عليه‌الصلاه‌والسلام‌) كه‌ ارتباط تام‌ و تمامي‌ با همين‌ تلاش‌ با ارزشي‌ كه‌ در روزگار ما براي‌ احياي‌ ياد و نام‌ شهيدان‌ انجام‌ مي‌گيرد، دارد، مطالبي‌ را مطرح‌ مي‌كنم‌.

اساسا اهميت‌ اربعين‌ در آن‌ است‌ كه‌ در اين‌ روز، با تدبير الهي‌ خاندان‌ پيامبر(ص‌)، ياد نهضت‌ حسيني‌ براي‌ هميشه‌ جاودانه‌ شد و اين‌ كار پايه‌گذاري‌ گرديد. اگر بازماندگان‌ شهدا و صاحبان‌ اصلي‌، در حوادث‌ گوناگون‌ ـاز قبيل‌ شهادت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) در عاشوراـ به‌ حفظ ياد و آثار شهادت‌ كمر نبندند، نسلهاي‌ بعد، از دستاورد شهادت‌ استفاده‌ي‌ زيادي‌ نخواهند برد.

درست‌ است‌ كه‌ خداي‌ متعال‌، شهدا را در همين‌ دنيا هم‌ زنده‌ نگه‌ مي‌دارد و شهيد به‌ طور قهري‌ در تاريخ‌ و ياد مردم‌ ماندگار است‌؛ اما ابزار طبيعي‌يي‌ كه‌ خداي‌ متعال‌ براي‌ اين‌ كار ـمثل‌ همه‌ي‌ كارهاـ قرار داده‌ است‌، همين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در اختيار و اراده‌ي‌ ماست‌. ما هستيم‌ كه‌ با تصميم‌ درست‌ و بجا، مي‌توانيم‌ ياد شهدا و خاطره‌ و فلسفه‌ي‌ شهادت‌ را احيا كنيم‌ و زنده‌ نگهداريم‌.

اگر زينب‌كبري ‌(سلام‌الله‌عليها) و امام‌ سجاد (صلوات‌الله‌عليه‌) در طول‌ آن‌ روزهاي‌ اسارت‌ -چه‌ در همان‌ عصر عاشورا در كربلا و چه‌ در روزهاي‌ بعد در راه‌ شام‌ و كوفه‌ و خود شهر شام‌ وبعد از آن‌ در زيارت‌ كربلا و بعد عزيمت‌ به‌ مدينه‌ و سپس‌ در طول‌ سالهاي‌ متمادي‌ كه‌ اين‌ بزرگواران‌ زنده‌ ماندندـ مجاهدات‌ و تبيين‌ و افشاگري‌ نكرده‌ بودند و حقيقت‌ فلسفه‌ي‌ عاشورا و هدف‌ حسين‌بن‌علي‌ و ظلم‌ دشمن‌ را بيان‌ نمي‌كردند، واقعه‌ي‌ عاشورا تا امروز، جوشان‌ و زنده‌ و مشتعل‌ باقي‌ نمي‌ماند.

چرا امام‌ صادق‌(عليه‌الصلاه‌والسلام‌) ـطبق‌ روايت‌ـ فرمودند كه‌ هر كس‌ يك‌ بيت‌ شعر درباره‌ي‌ حادثه‌ي‌ عاشورا بگويد و كساني‌ را با آن‌ بيت‌ شعر بگرياند، خداوند بهشت‌ را بر او واجب‌ خواهد كرد؟ چون‌ تمام‌ دستگاههاي‌ تبليغاتي‌، براي‌ منزوي‌ كردن‌ و در ظلمت‌ نگهداشتن‌ مسأله‌ي‌ عاشورا و كلاً مسئله‌ي‌ اهل‌بيت‌، تجهيز شده‌ بودند تا نگذارند مردم‌ بفهمند چه‌ شد و قضيه‌ چه‌ بود. تبليغ‌، اين‌گونه‌ است‌. آن‌ روزها هم‌ مثل‌ امروز، قدرتهاي‌ ظالم‌ و ستمگر، حداكثر استفاده‌ را از تبليغات‌ دروغ‌ و مغرضانه‌ و شيطنت‌آميز مي‌كردند. در چنين‌ فضايي‌، مگر ممكن‌ بود قضيه‌ي‌ عاشورا ـكه‌ با اين‌ عظمت‌ در بياباني‌ در گوشه‌يي‌ از دنياي‌ اسلام‌ اتفاق‌ افتاده‌ـ با اين‌ تپش‌ و نشاط باقي‌ بماند؟ يقينا بدون‌ آن‌ تلاشها، از بين‌ مي‌رفت‌.

آنچه‌ اين‌ ياد را زنده‌ كرد، تلاش‌ بازماندگان‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) بود. به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ مجاهدت‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌) و يارانش‌ به‌ عنوان‌ صاحبان‌ پرچم‌، با موانع‌ برخورد داشت‌ و سخت‌ بود، به‌ همان‌ اندازه‌ نيز مجاهدت‌ زينب‌ (عليهاالسلام‌) و مجاهدت‌ امام‌ سجاد(عليه‌السلام‌) و بقيه‌ي‌ بزرگواران‌، دشوار بود. البته‌ صحنه‌ آنها، صحنه‌ي‌ نظامي‌ نبود؛ بلكه‌ تبليغي‌ و فرهنگي‌ بود. ما به‌ اين‌ نكته‌ها بايد توجه‌ كنيم‌.

درسي‌ كه‌ اربعين‌ به‌ ما مي‌دهد، اين‌ است‌ كه‌ بايد ياد حقيقت‌ و خاطره‌ي‌ شهادت‌ را در مقابل‌ طوفان‌ تبليغات‌ دشمن‌ زنده‌ نگهداشت‌. شما ببينيد از اول‌ انقلاب‌ تا امروز، تبليغات‌ عليه‌ انقلاب‌ و امام‌ و اسلام‌ و اين‌ ملت‌، چه‌ قدر پرحجم‌ بوده‌ است‌. چه‌ تبليغات‌ و طوفاني‌ كه‌ عليه‌ جنگ‌ به‌ راه‌ نيفتاد جنگي‌ كه‌ دفاع‌ و حراست‌ از اسلام‌ و ميهن‌ و حيثيت‌ و شرف‌ مردم‌ بود. ببينيد دشمنان‌ عليه‌ شهداي‌ عزيزي‌ كه‌ جانشان‌ ـيعني‌ بزرگترين‌ سرمايه‌شان‌ـ را برداشتند و رفتند در راه‌ خدا نثار نمودند، چه‌ كردند و مستقيم‌ و غيرمستقيم‌، با راديوها و روزنامه‌ها و مجله‌ها و كتابهايي‌ كه‌ منتشر مي‌كردند، در ذهن‌ آدمهاي‌ ساده‌لوح‌ در همه‌ جاي‌ دنيا، چه‌ تلقيني‌ توانستند بكنند.

حتي‌ افراد معدودي‌ از آدمهاي‌ ساده‌دل‌ و جاهل‌ و نيز انسانهاي‌ موجه‌ و غير موجهي‌ در كشور خودمان‌ هم‌، در آن‌ فضاي‌ ملتهب‌ جنگ‌، گاهي‌ حرفهايي‌ مي‌زدند كه‌ ناشي‌ از ندانستن‌ و عدم‌ احاطه‌ به‌ حقايق‌ بود. همين‌ چيزها بود كه‌ امام‌ عزيز را برمي‌آشفت‌ و وادار مي‌كرد كه‌ با آن‌ فرياد ملكوتي‌، حقايق‌ را با صراحت‌ بيان‌ كند.

اگر در مقابل‌ اين‌ تبليغات‌، تبليغات‌ حق‌ نبود و نباشد و اگر آگاهي‌ ملت‌ ايران‌ و گويندگان‌ و نويسندگان‌ و هنرمندان‌، در خدمت‌ حقيقتي‌ كه‌ در اين‌ كشور وجود دارد، قرار نگيرد، دشمن‌ در ميدان‌ تبليغات‌ غالب‌ خواهد شد. ميدان‌ تبليغات‌، ميدان‌ بسيار عظيم‌ و خطرناكي‌ است‌. البته‌، اكثريت‌ قاطع‌ ملت‌ و آحاد مردم‌ ما، به‌ بركت‌ آگاهي‌ ناشي‌ از انقلاب‌، در مقابل‌ تبليغات‌ دشمن‌ بيمه‌ هستند و مصونيت‌ پيدا كرده‌اند. از بس‌ دشمن‌ دروغ‌ گفت‌ و چيزهايي‌ را كه‌ در مقابل‌ چشم‌ مردم‌ بود، به‌ عكس‌ و واژگون‌ نشان‌ داد و منعكس‌ كرد، اطمينان‌ مردم‌ ما نسبت‌ به‌ گفته‌ها و بافته‌ها و ياوه‌گوييهاي‌ تبليغات‌ جهاني‌، بكلي‌ سلب‌ شده‌ است‌.

دستگاه‌ ظالم‌ جبار يزيدي‌ با تبليغات‌ خود، حسين‌بن‌علي‌(ع‌) را محكوم‌ مي‌ساخت‌ و وانمود مي‌كرد كه‌ حسين‌بن‌علي‌(ع‌) كسي‌ بود كه‌ بر ضد دستگاه‌ عدل‌ و حكومت‌ اسلامي‌ و براي‌ دنيا قيام‌ كرده‌ است‌! بعضي‌ هم‌، اين‌ تبليغات‌ دروغ‌ را باور مي‌كردند. بعد هم‌ كه‌ حسين‌بن‌علي‌(عليه‌السلام‌)، با آن‌ وضع‌ عجيب‌ و با آن‌ شكل‌ فجيع‌، به‌ وسيله‌ي‌ دژخيمان‌ در صحراي‌ كربلا به‌ شهادت‌ رسيد، آن‌ را يك‌ غلبه‌ و فتح‌ وانمود مي‌كردند! اما تبليغات‌ صحيح‌ دستگاه‌ امامت‌، تمام‌ اين‌ بافته‌ها را عوض‌ كرد. حق‌، اين‌ گونه‌ است‌.

تربت کربلا

در زمان شاه عباس پادشاه يكي از كشورهاي غربي شخصي را فرستاد و به شاه عباس نوشت: شما به علماي مذهب خود بگوييد كه به فرستاده ي من در باره ي دين و مذهب مناظره كنند، اگر نماينده ي من جوابشان را داد شما دين مرا بپذيريد.

آن نماينده كارش اين بود كه هركه هرچه در دست مي گرفت اوصاف آن را بيان مي كرد.

شاه عباس ، علما را جمع كرد و سرآمد آنان آخوند ملا محسن فيض كاشاني بود.

ملا محسن به آن شخص گفت: مگر پادشاه شما عالمي نداشت بفرستد كه مثل شما فرد بي سوادي را براي مناظره ي با علماي ما فرستاد؟!

گفت: شما نمي توانيد از عهده ي من برآييد ، اكنون چيزي در دست بگير تا من اوصاف آن را برايت ذكر كنم.

      ملامحسن تسبيحي از تربت سيدالشهدا علیه السلام را در دست گرفت، آن مرد در درياي انديشه فرو رفت و بسيار فكر كرد . ملا محسن گفت: چرا ناتوان شدي؟ گفت: عاجز نشدم ولي به طبق حساب و كتاب خود، اين گونه مي بينم كه در دست تو قطعه اي از بهشت است! و الآن من در اين فكر هستم كه چگونه خاك بهشت بدست تو رسيده است؟!

ملا محسن گفت: راست گفتي و در دست من قطعه اي از بهشت است و آن تسبيحي از قبر مطهر فرزند دختر پيغمبر ماست كه امام است، پس حقيقت دين ما و بطلان دين تو ظاهر گرديد. بدین ترتیب مرد اروپايي مسلمان شد.

« زندگي دانشمندان تنكابني/ ص309»

منبع من:قطعه ای از بهشت

یه شعر به مناسبت اربعین حسینی (علیه السلام)

 باسمه تعالی
 این رو یکی که واسم خیلی عزیزه فرستاده تا  اینجا بذارم که شماها هم بخونید 
 احتمالا به مناسبت اربعین حسینی (علیه السلام)
 ازش خیلی متشکرم
 
 تذکر:بعضی از ابیات قابل مناقشش رو حذف کردم
 
 
خواب ديدم مرده ام                          خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاك بود               واي ! قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم  دل گرفت                قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود                غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود
ترس بود و وحشت تنها شدن             پيش درگاه خدا رسوا شدن
هركه آمد پيش حرفي راند و رفت        سوره ي حمدي  برايم خواند و رفت
ناله مي كردم و ليكن بي جواب           تشنه بودم در پي يك جرعه آب
آمدند از راه  نزدم دو ملك                   تيره شد در پيش چشمانم فلك
يك ملك گفتا  بگو نام تو چيست ؟        آن يكي فرياد زد رب تو كيست ؟
اي گنه كار سيه دل بسته پر              نام اربابان خود . يك يك ببر
گفت عمر خودت كردي تباه                نامه ي اعمال تو گشته سيا ه
ما كه ماموران حق داوريم                  ليك تو را سوي جهنم مي بريم
نااميد از هر كجا و دل فكار                 مي كشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد                از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان                    نور پيشانيش فوق كهكشان
صورتش خورشيد بود و غرق نور           جام چشمانش پر از شرب طهور
گيشوانش شط پر جوش و خروش        در ركابش قدسيان حلقه به گوش
لب  كه نه  سرجشمه ي آب حيات       بين دستش كائنات و ممكنات
بر سرش دستمال سبزي بسته بود      بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
كي به زيبايي او گل مي رسيد ؟         پيش او يوسف خجالت مي كشيد
در قدوم آن نگار مه جبين                   از جلال  حضرت حق آفرين
دو ملك سر را به زير انداختند              بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتم اين زمزمه              آمده اينجا حسين فاطمه ؟
صاحب روز قيامت آمده                      گوئيا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده كرد            مهربانانه به رويم خنده كرد
گفت: آزادش كنيد اين بنده را              خانه آبادش كنيد اين بنده را
اينكه اين جا اين چنين تنها شده          كام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است         گريه كرده  بعد شيرش داده است 
اينكه مي بيند در شور است و شين     ذكر لالاييش بوده  يا حسين
خويش را در سوز عشقم آب كرد          عكس من را بر دل خود قاب كرد .
بارها بر من محبت كرده است             سينه اش را وقف هيأت كرده است
سينه چاك آل زهرا بوده است             چاي ريز مجلس ما بوده است
اينكه در پيش شما گرديده بد              جسم و جانش بوي روضه مي دهد

پرچم من را به دوشش ميكشيد          پا برهنه در عزايم مي دويد
اسم من راز و نيازش بوده است          تربتم مهر نمازش بوده است

حرمت من را به دنيا پاس داشت          ارتباطي تنگ  با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن               روز تاسوعا شده سقاي من
تا كه دنيا بوده از من دم زده               او غذاي روضه ام را هم زده

گريه كرده چون براي اكبرم                با خود او را نزد زهرا مي برم

در مرامم نيست او تنها شود             باعث خوشحالي اعداء شود
در قيامت عطر و بويش مي دهم        پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت                 مي شود  همسايه ي من در بهشت
آري آري هر كه پابست من است       نامه ي اعمال او دست من است
 

سيره امام محمد باقر عليه السلام

سيري در سيره امام محمد باقر عليه السلام


رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايت(1)

امام محمد باقر ـ عليه‌السلام ـ پنجمين اختر فروزان آسمان امامت و هفتمين گوهر عرش عصمت است. او شكافنده و تبيين كننده علوم اسلامي است.
امامي كه سراسر زندگي‌اش نور بود و همه لحظات عمر با بركتش، در راه ارشاد و هدايت انسان‌ها صرف شد.

امامي كه از زمينه سازي‌هاي پدرش امام سجادعليه‌السلام در راستاي معرفي مكتب تشيع، و مبارزه با طاغوت‌ها، بهره‌برداري بسيار كرد، و با تربيت شاگردان برجسته، و تبيين فقه ناب اسلام و اهل‌بيت ـ عليه‌السلام ـ بزرگ‌ترين قدم را براي شناسايي تشيع و مكتب اهل بيت ـ عليه‌السلام ـ برداشت.

او در سن چهار سالگي در كربلا و ماجراي عاشوراي حسيني حضور داشت، و در سفر كوفه و شام، همراه پدر، همه ماجراها را مي ديد، و براساس فرهنگ عاشورا تربيت شد.


او تجسمي از ارزش‌هاي والاي انساني و كمالات اخلاقي بود و همه لحظه‌هاي زندگي درخشانش، درس‌هاي بزرگ انساني را الهام مي‌بخشيد.
بي شك، آشنايي با سيره علمي، تربيتي، سياسي و اخلاقي آن امام همام راهنماي خوبي براي ما در مسير پر پيچ و خم زندگي است.(2)

سيره علمي امام باقر (ع)

زندگي امام باقرعليه‌السلام مصادف با دوران پر تلاطم زوال بني اميه بوده است، اما به دليل شرايط خاص آن زمان ايشان از نظر سياسي در انزوا بودند و اعتراض هاي او، با اين كه در اين راه تا سر حد شهادت حركت كرد، به صورت يك نهضت سياسي همه جانبه براي سرنگوني رژيم بني اميه نيانجاميد.

‌او دريافته بود فرهنگ تشيع در انزوا قرار دارد؛ از اين رو لازم بود به يك انقلاب وسيع فرهنگي دست بزند و با تشكيل حوزه علميه و تربيت شاگردان برجسته، فقه آل محمد ـ صلي‌الله‌عليه‌وآله ـ و خط فكري تشيع را آشكار کند.

‌بر همين اساس امام باقرعليه‌السلام زمينه‌سازي بسيار عميق و خوبي در اين راستا نمود و پس از ايشان، فرزند برومندش امام صادق ـ‌ عليه‌السلام ـ با تشكيل حوزه علميه با چهار هزار نفر شاگرد، آن را به ثمر رسانيد و يك دانشگاه عظيم اسلامي در تاريخ اسلام آشكار و ماندگار شد.(3)

‌بنابراين، مي‌توان گفت؛ امام باقر ـ عليه‌السلام ـ مؤسس و بنيانگذار حوزه علميه شيعه و نهضت فرهنگي انقلاب فرهنگي تشيع بود.(4)

حكومت و سياست در سيره امام باقر(ع)

با وجود تمام سخت گيري هاي بني اميه، امام باقرعليه‌السلام به تبيين معارف اهل بيت عليه‌السلام مي پرداخت و از تبيين جايگاه امامت و ولايت در اسلام كه به معناي زعامت و تصدي امر است، دست بر نمي داشت.

‌زراره، يكي از اصحاب امام باقرعليه‌السلام حديثي را از ايشان روايت مي‌كند كه امام عليه‌السلام در تشريح مباني اسلام فرموده است:
« بني الاسلام علي خمسة اشياء، علي الصلوة و الزکاة و الحج و الصوم و الولايه.
اسلام بر پنج چيز استوار است، برنماز و زکات حج و روزه و ولايت (رهبري اسلامي) »
زراره مي‌گويد: عرض كردم كدام يك از اين مباني برتر است؟
حضرت فرمود: الوِلايَةُ اَفْضَل؛ لِاَنَّها مِفْتاحُهُنَّ. وَالواليُ هُوَ الدَّليلُ عَلَيهِنَّ ؛ ولايت و رهبري برتر است. زيرا كليد و راهگشاي مباني ديگر است و اين رهبر؛ راهنماي مباني ديگر است. (5)

‌با اين وجود امام باقرعليه‌السلام به تبعيت از جد بزرگوارش امام علي ـ عليه‌السلام ـ هر جا كه احساس مي‌كرد، كيان كشور اسلامي و آبروي اسلام در خطر است، خلفا را از راهنمايي و ارشاد‌هاي خود محروم نمي‌کرد.(6)


سيره عملى امام باقر(ع)

زندگي امامان معصوم عليه‌السلام، همواره الگوي شيعيان در زندگي است. و در حقيقت آن گونه كه از قول معصوم ـ ‌عليه‌السلام ـ‌ بر مي‌آيد عمل به گفتار و تبعيت از كردار ايشان، به نوعي بيانگر ميزان دوستي و نشانگر محبت به ايشان باشد.(7)

 ‌در زير به دو نمونه از سيره عملي امام باقر ـ عليه‌السلام ـ اشاره مي‌شود:


1ـ حلم امام

‌‌مردى مسيحى از روى كينه‏اى كه با امام عليه‌السلام داشت كلمه باقر را به بقر تغيير داد و به آن حضرت گفت: انت بقر. امام عليه‌السلام بدون آن‌كه از خود ناراحتى نشان داده و اظهار عصبانيت كند با كمال سادگى فرمود: نه من بقر نيستم، من باقرم.
مسيحى گفت: تو پسر زنى هستى كه آشپز بود امام فرمود: «شغلش اين بود، عارو ننگى محسوب نمى ‏شود.
مسيحى گفت: مادرت سياه وبى شرم وبد زبان بود. امام فرمود: اگر اين نسبت‌ها را كه به مادرم مى ‏دهى راست است خدا او را بيامرزد و از گناهانش بگذرد و اگر دروغ است از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى.
مشاهده اين همه حلم از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزار يك مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد كافى بود كه انقلابى در روحيه مرد مسيحى ايجاد نمايد و او را به سوى اسام بكشاند. اما ب مرد مسيحى بعد مسلمان شد.


2 ـ زحمت در طلب رزق

‌در گرماى شديد تابستان محمدبن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنيا مى ‏دانست امام را در حال خستگى شديد در انجام كارى مى ‏بيند گمان مى ‏كند امام خود را براى طلب دنيا اين گونه به زحمت انداخته، لذا به نصيحت مى‏پردازد و مى ‏گويد آيا سزاوار است مرد شريفى مثل شما در اين گرماى طاقت فرسا در طلب دنيا بيرون بيايد، اگر خداى نخواسته در اين حال مرگ شما را فرا رسد چه وضعى براى شما پديد خواهد آمد؟
شايسته نيست شما به دنبال دنيا برويد و خود را به رنج و زحمت بيندازيد.
امام عليه‌السلام فرمودند: اگر مرگ من در همين حال برسد و من بميرم، در حال عبادت و انجام وظيفه از دنيا رفته‏ ام، زيرا اين كار، عين طاعت و بندگى خدا است.
تو خيال كرده ‏اى كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست من زندگى و خرج دارم اگر كار نكنم بايد دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز كنم.
من در طلب رزق مى ‏روم تا احتياج خود را از ديگران سلب كنم. وقتى بايد از رسيدن مرگ هراسان باشم كه در حال معصيت و خلافكارى و تخلف از فرمان الهى باشم نه در چنين حالى كه در حال اطاعت امر حق هستم و او مرا موظف كرده بار دوش ديگران نباشم و رزق خود را خودم تحصيل كنم.
زاهد گفت عجب اشتباهى كرده بودم. اكنون متوجه شدم كه من روش غلطى را مى ‏پيموده ‏ام و احتياج كاملى به نصيحت داشته ‏ام.(8)

سيره اخلاقي امام باقر(ع)

‌روايات بسياري از ائمه اطهار و رسول اکرم تصريح مي کنند که اخلاق نيکو بخش عمده ايي از دينداري است. و حتي نبي مکرم اسلام(ص)، در حديثي يادآوري کرده اند که ايشان براي تکميل مکارم اخلاقي مبعوث شده اند.(9)

‌اخلاق نيکو در کنار ايمان به خداوند و روز حساب ، اقامه نماز، پرداخت زکات و انفاق مال در راه خدا و شکيبايي در مصايب از صفات برجسته نيکوکاران، راستگويان و پرهيزگاران است.(10)

‌جامعه اسلامي آنگاه بر راه درست گام برميدارد و آن زمان شايسته اين صفت( اسلامي) خواهد بود که بيش از هميشه بر طريق اخلاق انساني گام بردارد؛ چون موازين اخلاقي براي فرد همچون قوانين براي جامعه است. جامعه بي‌قانون با انسان بي‌اخلاق برابر است. هر دو برآشفته‌، غيرقابل اعتماد و راکد‌اند و هر دو رو به سوي قهقرا خواهند رفت.

‌بهتر آن است با توجه به روزهايي چنين خوش که شادي را از ميلاد امام محمد باقر به عاريت گرفته است، به اين اصل اساسي در سخنان عالم خاندان علم و امامت امام محمد باقرعليه‌السلام بپردازيم.


نيکوگفتاري با ديگران

‌بهترين چيزي را که دوست داريد درباره شما بگويند ، درباره مردم بگوييد. (11)
امام محمد باقر ـ عليه‌السلام ـ پنج نکته را سفارش فرموده اند:
اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن.
اگر به تو خيانت کردند خيانت مکن.
اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو.
اگر مدحت کنند شاد مشو.
اگر نکوهشت کنند بي تابي مکن. (12)

اين نکات را نه تنها شکيبايي که استقامت بزرگ مي توان ناميد. مردمي که در مناسبات متقابل با يکديگر اين موارد را رعايت کند: حقوق ديگران را مانند حقوق خود محترم داشته بر آن دل بسوزانند، فروتني را پيشه خويش ساخته از غرور و جدال بپرهيزند و درکنار اين سه شکيبايي به خرج دهند مطمئناً درِ دنيايي زيبا و جامعه اي سالم را به روي خويش خواهند گشود و پس از آن ما ناظر مشاجره و برخوردهاي رانندگان درخيابان ها، مردم در صف ارزاق و ديگر صحنه هاي دل آزار نخواهيم بود.(13)

‌اميد است با بهره گيري از سيره اين امام همام در همه مراحل زندگي، يك زندگي سالم، همراه با روشن بيني و بصيرت بنا كنيم. و با زمينه سازي و انتظار ظهور حجت راه را براي تشكيل حكومت عدل الهي هموار سازيم.

پانوشت‌ها
1- لسان الغيب، خواجه شمس الدين محمد، حافظ شيرازي.
2- ر.ك: امام باقرعليه‌السلام بنيانگذار نهضت فكري ـ فرهنگي تشيع، حجت‌الاسلام علي اصغر صرفه‌جو، مقاله، تبيان.
3- رجال كشي، ص 125.
4- همان، ص 125.
5- فروع کافي، ج 4 ص 62، ح 1.
6- بررسي بنيان‌هاي اخلاقي و سياسي درسيره امام محمدباقر(ع)، ح.طاهري، مقالات، تبيان.
7- امير مؤمنان(ع): من احبنا فليعمل بعملنا و ليتجنب الورع،هر که مارا دوست مي‌دارد بايد چون رفتار ما عمل کند و جامه پارسايي در بر گيرد. غررالحکم :حديث8483.
8- ر.ك : سيره‌‏ى علمى امام محمد باقرعليه‌السلام، مقاله، پايگاه ويژه امام باقرعليه‌السلام، http://emambagher.heyatblog.net.
9- رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ(ص) بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ‏، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏67، ص: 373.
10- اشاره به آيه 177 سوره بقره.
11- بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 65، ص 152.
12- بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص 167.
13- ر.ك : بکوشيم بهشتي بر زمين بنا نهيم، مقاله، تبيان.

محمد هاشم نعمت اللهي

منبع:رسا

بدایة المجتهد و نهایة المقتصد

بدایة المجتهد و نهایة المقتصد

بدایة المجتهد و نهایة المقتصد. کتابی در فقه تطبیقی عامه تألیف ابوالولید محمدبن احمدبن محمدبن رشد معروف به "ابن رشد". مؤلف این کتاب بیشتر به فلسفه شهرت دارد.

انگیزه ابن رشد در تألیف بدایة به گفته خود وی گردآوردن موارد اتفاق و اختلاف آرای فقها در باب‌های مختلف فقه و بیان سبب اختلاف بوده است. به همین منظور او ابتدا بحثی فشرده درباره مبانی و منابع استنباط فقهی مطرح کرده و جایگاه سنت (قول فعل و تقریر پیامبر) قیاس شرعی و اجماع را باز شناسانده و درباره الفاظی که در قرآن و سنت برای بیان احکام به کار رفته است توضیح داده و به موارد اختلاف فقهای بزرگ و مذاهب فقهی در این مباحث اشاره کرده آن‌گاه به بررسی علل پیدایش اختلاف در آرای فقها و مذاهب پرداخته و این علل را در شش مقوله رده‌بندی کرده است مانند اینکه گاهی یک لفظ چند معنا دارد و پذیرش هر معنا در حکم فقهی مؤثر است، نظیر واژه "قرء" در قرآن (بقره : 228) که در مسئله عدة طلاق نقش دارد. اختلاف رأی در مبانی استنباط اختلاف فهم نسبت به عبارات کتاب و سنت و وجود دلایل متعارض درباره یک موضوع که احکام متفاوت از آنها استنباط می‌شود از مواردی است که به اختلاف آرای فقهی می‌انجامد.

مقدمه فشرده ابن رشد در واقع برای گویاتر کردن دسته‌بندی اسباب پیدایش اختلاف بوده است و این دسته‌بندی مبنای بررسی‌ها و تعلیم‌های او از اختلاف فقهی در سراسر کتاب است. مثلا درباره شماره نمازهای واجب می‌گوید که ابو حنیفه و پیروان او بر خلاف سایر فقها علاوه بر نمازهای پنجگانه نماز وتر (بخشی از نماز شب) را نیز واجب می‌دانند، سپس توضیح می‌دهد که وجود احادیث متعارض منشأ این اختلاف رأی شده است و با ذکر آن احادیث چگونگی مواجهه فقها با آنها را تبیین می‌کند. درباره کمترین تعداد نمازخوان برای برپایی نماز جمعه با توجه به اینکه به اتفاق همه فقها این نماز باید به جماعت خوانده شود می‌گوید که اختلاف فقها برخاسته از آرای آنها دربارة واژه "جمع" است و همچنین از اینکه کمترین عدد "جمع" را باید دو، سه، یا چهار دانست بعلاوه اینکه آیا امام جماعت در این شمارش ملحوظ می‌شود یا خیر.

ابن رشد غالبا به توضیح و تبیین دلایل آرای مختلف بسنده کرده و بندرت در مقام دفاع از یک رأی بوده یا رأی خود را باز گفته است. به همین دلیل کتاب او را نباید از کتاب‌های علم الخلاف (از شاخه های فقه) دانست هر چند از بهترین مآخذ مطالعه این موضوع به شمار می‌رود. او در این کتاب که شامل 67 مبحث فقهی است و مانند بیشتر منابع فقهی با طهارت آغاز و با مبحث قضا پایان می‌یابد؛ فقط به ذکر اقوال و آرای بانیان مذاهب چهارگانه اهل سنت و فقهای این مذاهب نپرداخته بلکه آرای فقهای مذهب ظاهری، فقهای متقدم بر مذاهب چهارگانه مانند: اوزاعی، ابن ابی لیلی و ابوثور و کسانی چون طبری را نیز آورده است. احاطه فقهی مؤلف و قدرت او در تبیین مطالب در سراسر کتاب مشهود است و به گفته صفدی این اثر در موضوع خود سودمندترین و از حیث روش نیکوترین کتاب است.

"بدایة المجتهد" در آثار برخی مؤلفان به نام‌های دیگر شناسانده شده است. ابن ابی اصیبعه آن را نهایة المجتهد ثبت کرده و حاجی خلیفه از آن با عنوان "نهایة المجتهد و کفایة المقتصد" نام برده و هیچ توضیحی درباره آن نداده است. این کتاب در دهه‌های اخیر بارها چاپ شده است.

منبع:كتاب نيوز

مبانی منطقی استقراء ( "اسس المنطقیة للاستقراء")

مبانی منطقی استقراء ( "اسس المنطقیة للاستقراء")
مولف:شهید صدر

ترجمه:محمدعلی قدس‌پور

 

"یکی از مباحث نو و ابتکاری‌ای که آن فقیه مبرّز ضمن مسائل اصولی خود طی سال‌ها بحث و اقتراح طرح و تدوین نمود، مشکل "استقرا ناقص" بود. صدر در تحقیقات خود توانست از راه حساب احتمالات، استقراء را به عنوان یک حجت معتبر در حوزه علوم تجربی و در مباحث کلامی ـ از جمله در برهان نظم و اثبات مبداء ـ اثبات کند. بررسی و تحقیق ابتکاری این مرجع علمی، راهی نوین برای کشف پایه و اساس منطقی و مشترک در علوم طبیعی و ایمان به خداوند محسوب می‌گردد.

 

شهید در کتابی که "اسس المنطقیة للاستقراء" نامیده است، طی دو گام ادعایی را از تئوری به نظریه ارتقاء می‌دهد. در گام اول مبانی استقراء در علم منطق (به قرائت شرق و غرب) را کاملا محکم کرده و با بنا گذاردن ساختمانی نو بر روی هرم معرفتی بشری، منطقی جدید را پایه‌گذاری می‌نماید. مشکل اساسی استقراء از آن جا ناشی می‌شود که در استقراء طفره یا پرش از خاص به عام وجود دارد که باید برای آن دلیلی متقن پیدا کرد. پیش از این ارسطو با پیشنهاد یک کبرای اولیه و قبلی عقلی که آن را مستقل از حس و تجربه می‌داند، استقراء را تبدیل به استنباط و قیاس نموده و مشکل را حل نموده بود. اما شهید صدر با زیر سوال بردن محتوا و اولیه بودن این اصل، روش عقلی فلسفه ارسطویی را با بن بست خاصی مواجه نموده است. آن‌گاه با نقد جدی دیدگاه مکتب تجربی پیرامون استقراء، ناتوانی این مکتب و به خصوص "دیوید هیوم" را در حل اشکال استقراء ثابت نموده است. سپس با ارایه یک راهکار دو مرحله‌ای به حل این اشکال مهم پرداخته است. در مرحله اول یعنی مرحله استنباطی دلیل استقرائی ، هر شاهدی که در آزمایش در راستای تعمیم نمودار می‌شود، با استفاده از نظریه‌ی احتمال، درست بودن تعمیم را افزایش می‌دهد و هرچه شواهد بیشتری ارایه شود، تعمیم به یقین نزدیک‌تر می‌گردد ولی به یقین نمی رسد. نکته شایان ذکر دقت و توجه شهید صدر در نظریه "احتمال" و تعریف آن و نیز اشکالات منطقی دو تعریف شایع پیرامون احتمال و ارایه‌ی تعریفی جدید بر اساس علم اجمالی است که به راحتی می‌توان این مرحله را فراگفت.

 

در مرحله دوم دلیل استقرائی که احتمال تعمیم در مرحله بل به بالاترین درجه خود رسیده با توجه به بعد شخصیتی انسان و ساختار فکر و عقل او، این احتمال طبق شرایطی خاص به یقین موضوعی ـ نه ذاتی و منطقی ـ تبدیل می‌شود. تقسیم یقین به سه نوع یقین منطقی، ذاتی و موضوعی نیز از ابتکارت شهید صدر در این کتاب است که بسیار مورد توجه اندیشمندان قرار گرفته است.

 

آن گاه در گام دوم و پس از اینکه مولف، مبانی منطقی استقراء را در گام اول محکم نمود، در بخش بعدی به معارف بشری پرداخته و تمام معارف اعم از یقینیات (اولیات، تجربیات، حدسیات، حسیات، فطریات و متواترات) و غیر یقینیات را استقرائی می‌داند. نتیجه بسیار مهمی که شهید از تمام مباحث این کتاب می‌گیرد، اثبات مبنای مشترک منطقی میان علوم تجربی و ایمان به خدا از طریق اثبات استقرایی صانعی حکیم  برای این جهان است. یعنی فلاسفه نمی‌توانند از طرفی مبنای منطقی استقراء را بپذیرند و برای آن ارزش قایل باشند، اما به همین مبانی در اثبات صانع حکیم برای جهان وقعی نگذارند.

 

 

شهید خود در توضیح این کتاب می‌نویسد:

 

مباحث این کتاب را به 4 قسمت تقسیم می‌نماییم: 

در قسمت اول به بررسی دیدگاه روش عقلی پیرامون دلیل استقرائی، که منطق ارسطویی نمایندگی آن را به عهده دارد، خواهیم پرداخت و راه علاج این روش برای حل اشکالاتی که استقراء با آن مواجه است را بیان خواهیم نمود و در همین قسمت ناتوانی منطق ارسطویی در ارئه تفسیری قابل قبول از دلیل استقرایی را توضیح خواهیم داد؛ ضعف آن را هم در حل این مشکلات با استفاده از مبانی منطقی تبیین خواهیم کرد. 

 

در قسمت دوم کتاب دیدگاه نظریات گوناگون مکتب تجربی دلیل استقراء را بررسی خواهیم کرد و توضیح خواهیم داد که روش تجربی هم نمی‌تواند تفسیر اساسی برای دلیل استقرائی ارائه کند. 

و در قسمت سوم که قسمت عمده و اساسی کتاب است، به تفسیر دلیل استقرایی بر اساس قانون "احتمالات" خواهیم پرداخت. در قسمت چهارم یعنی بخش آخر کتاب به بررسی نقاط  اصلی معرفت‌شناسی، البته بر اساس نتایجی که از مباحث قبل به دست آمده، می‌پردازیم. همچنین در همین بخش به بررسی زمینه‌های مختلفی از شناخت و معرفت‌شناسی پرداخته‌ایم که می‌تواند به همان روشی که استقراء را تبیین و تفسیر کرده‌ایم، توضیح داده شوند."

 

 

نکاتی چند درباره‌ی کتاب:

 

اول: این کتاب "نگرشی نوین" به مسائل منطقی دارد. به توضیح ذیل توجه کنید:

 آنچه در استقراء رخ می‌دهد مبتنی بر پذیرش سه مطلب است:

1. هر حادثه مانند B محتاج به علتی مانند A است.

2. علت B همان امری است که همواره همراه آن مشاهده می‌شود یعنی A.

3. هرگاه علت B (یعنی A ) تحقق پیدا کند B نیز رخ می‌دهد.

 

از این رو دلیل استقرائی با سه سوال اساسی مواجه می‌شود:

الف) چرا باید برای هر پدیده مانند B  علتی را فرض کرد و احتمال فرض را بعید دانست؟

ب) اگر برای پدیده‌ای مانند B علتی وجود دارد، چرا باید فرض کردعلت مزبور همان امری است (A ) که همراه آن هست؟

 ج) اگر در ضمن استقراء توانستیم تاکید کنیم که A علت  B است، چگونه می‌توانیم این نیجه را تعمیم بدهیم و ادعا نماییم A در تمام حالات مشابه سبب تحقق B خواهد بود؟

 

به هر یک از این سوالات در منطق عقلی ارسطویی و مکتب تجربی فلاسفه غرب (نظیر دیوید هیوم) پاسخی داده شده که شهید صدر با رد آن‌ها استقراء را فرآیند دو مرحله زایش موضوعی می‌داند. بنابراین به عبارت دیگر صدر در این کتاب نوآورانه خود منطق جدیدی را پایه‌گذاری کرده است که طی آن تمام معارف بشری مبتنی بر استقراء است.

 

دوم: متن "اسس المنطقیة للاستقراء" به سبب تعمد شهید صدر در بهره بردن از ادبیات روز عربی و عدم اعتنا به اسلوب نگارش کتب حوزوی، کمی دشوار است. ترجمه حاضر راهکار کاملی برای دانشجویان رشته‌هایی نظیر فلسفه غرب، فلسفه اسلامی، ریاضیات محض و تاریخ فلسفه و احتمالاً طلبه‌هایی است که متن اصلی را نتوانسته‌اند بخوانند. این کتاب در حقیقت ابداع نظریه علمی نویی است که تولید علم را بر پایه یافته‌های میان‌بردار از علوم غربی دنبال نموده است. تولیداتی که پس از شهید صدر در حوزه‌های علوم اسلامی و انسانی سال‌هاست که فروغی ندارد.

 

سوم: مترجم 35 ساله کتاب در اقدامی تحسین‌برانگیز ضمن رفع ایراداتی از تنها ترجمه‌ی کم‌یاب این کتاب که به قلم "سیداحمد فهری زنجانی" (انشارات پیام آزادی) منتشرشده بود، فرمول ریاضی مسائل و معادلات احتمال را در ترجمه خود گنجانده است.

 

کتاب 640 صفحه‌ای "مبانی منطقی استقراء" توسط انتشارات یمین چاپ و منتشر شده است که برای سفارش آن می‌توانید با شماره تلفن2932038  -0251 تماس گرفته یا به مراکز فروش کتاب‌های موسسه امام خمینی مراجعه کنید.

منبع:کتاب نیوز

کتاب آداب‌الصلوة حضرت امام رحمة الله علیه

آداب‌الصلوة

 

آداب الصلوة. اثری از امام روح الله خمینی (1279-1368) که در 2 ربیع‌الثانی 1361(30 فروردین  1321)  نگارش آن به پایان رسیده است. بخش‌هایی از این کتاب، در مجموعه‌ای با عنوان "پرواز در ملکوت"، بی ذکر نام مؤلف منتشر شد و کامل آن در سال 1366، با عنوان "آداب الصلوة"  و با ذکر نام  حضرت امام انتشار یافت.  "موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی"  در 1370، با بهره‌گیری از نسخه دست‌نوشته مؤلف، چاپ دیگری از آن عرضه کرد. مقایسه این چاپ با چاپ‌های سابق، از تجدید نظر مؤلف خبر می‌دهد و  هزار صفحه از نسخه دستخط  مؤلف را نیز در بر دارد.  در چاپ جدید دو تقدیم‌نامه نیز که مؤلف در 1363 نوشته افزوده شده است.

 



در مقدمه، مؤلف درباره این کتاب چنین توضیح می‌دهد: «ایامی‌ چند پیش از این، رساله‌ای فراهم آوردم  که به قدر میسور، از اسرار صلوة در آن گنجانیدم و چون آن را با حال عامه تناسبی نیست، در نظر گرفتم  شطری از آداب قلبیه این معراج روحانی را در سلک تحریر درآورم.» بدین سان روشن است که نیت مؤلف آن بوده که در این اثر  به مطالبی بپردازد که برای عامه مردم قابل فهم باشد و از همین رو  آن را "آداب الصلوة" نامیده است. مع الوصف، در همین تحریر،‌ مطالبی درج شده که درک آنها  مستلزم آشنایی با دقایق عرفانی و از دسترس عامه به دور است. مؤلف خود نیز به این مسئله  توجه دارد و در پایان تفسیر سوره قدر،‌ آورده است: «که هر چند بنای او در این رساله آن بوده که از ذکر مطالب عرفانی  غیر مانوس خودداری و فقط به آداب قلبیه صلوة اکتفا کند، قلم طغیان کرده و در تفسیر سوره شریفه از حد مختار تجاوز نموده است.»

 

"آداب الصلوة" پس از مقدمه‌ای کوتاه با بخشی از مناجات شعبانیه آغاز می‌شود که از پر معنی‌ترین  دعاهای عرفانی است. کتاب، علاوه بر این مقدمه، مشتمل است بر 3 مقاله و یک خاتمه. مقاله  اول شامل  دوازده  فصل به شرح زیر است:

 

در فصل اول، درباره  صورت ظاهر و باطن نماز، این نکته خاطر نشان می‌گردد که غفلت از آداب ظاهری موجب بطلان یا نقصان معنا و باطن آن می‌گردد. نمازگزار تنها در صورت رعایت آداب می‌تواند از سرّ نماز  اهل معرفت و اصحاب قلب بهره‌مند شود. از جمله این آداب توجه به عزّ ربوبیت و ذلّ عبودیت است. با مراقبت در رعایت این شرط، عبد حقیقت معراج قرب محبوب را در می‌یابد و هر چه توجه به عز ربوبیت و ذل عبودیت بیشتر شود، عبادت روحانی‌تر می‌گردد. تا آنجا که عبد، ممکت وجود خود را یکسره تسلیم  حق می‌کند. عبودیت مطلقه از اعلی مراتب کمال و ارفع  مقامات انسانیت است که جز برای اکمل   خلق الله رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم)  بالاصاله و دیگر  اولیای کمّل بالتبعه حاصل نمی‌شود.

 

فصل دوم در بیان مقامات اهل سلوک، با این حدیث آغاز می‌شود که «الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق». مؤلف در این اثر و نیز در دیگر  آثار عرفانی خویش از جمله "مصباح‌الهدایه" و "شرح چهل حدیث"، به مناسبت به این حدیث استناد و بر سر آن درنگ می‌کند. در شرح «الطرق الی‌ الله...» آمده  است که: یکی از مراتب سلوک، علم است و مراتب دیگرش ایمان و اطمینان و مشاهده. کسانی به قوت علم و برهان فلسفی کنه معنای عبودیت و ربوبیت را در می‌یابند. چه بسا انسان در مرتبه علم متوقف بماند و این مرتبه خود حجاب گردد و از رسیدن به مقامات بعدی بازدارد. مقام اطمینان بعد از مقام ایمان است، چنان که ابراهیم (علیه السلام) در پاسخ به پرسش خداوند که فرمود: «اولم  توءمن» گفت: «بلی ولکن لیطمئنّ قلبی». در مقام مشاهده، سالک به نور الهی رویت تجلیات اسمائیه و صفائیه ربوبیه می‌کند و سراپای او به نور شهود منور می‌گردد. این مقام خود درجات بسیار دارد که از جمله آنها مقام "قرب نوافل" است. در این مقام خداوند بنده را به حال خود واگذار نمی‌کند بلکه متکفل امور او می‌شود و چشم و گوش و زبان و دست او می‌گردد.

 

فصل سوم در باب خشوع  است و آن خضوع تام است همراه با حب یا خوف. دل‌های اهل سلوک به حسب جبلت و فطرت گونه‌گون‌اند: برخی دل‌ها متوجه جمال محبوب و برخی دیگر متوجه جلال اویند و حالت خشوع بر اثر جمال یا جلال خداوند حاصل می‌شود. اما در جمال، جلال نهفه است و جلال با جمال همراه است. خشوع  سالک  نیز غالبا  هر دو جنبه را در بردارد.

 

فصل چهارم در بیان طمانینه‌ است. طمانینه قلبی با آن طمانینه که فقها در نماز اعتبار کرده‌اند تفاوت دارد. طمانینه قلبی آن است که سالک با اطمینان خاطر و آرامش دل به عبادت پردازد و اگر چنین نباشد، قلب از آن نماز منفعل نمی‌شود و اثر عبادت در ملکوت دل صورت نمی‌بندد و حقیقت صلوة حاصل نمی‌گردد. یکی از حکمت‌های تکرار حرکات و اذکار  و اوراد در نماز این است که قلب را از آن  تاثری حاصل آید. مؤلف در "سر الصلوة"  این نکته  را می‌شکافد  و می‌گوید: «اصل نماز یک رکعت بیش نیست و رکعات دیگر برای آن است که‌ بر اثر تکرار، دل آدمی با روح عبادت متحد گردد.

 

در فصل پنجم، درباره ضرورت حفظ عبادت از تصرف شیطان بحث می‌شود. عبادت، اگر با خلوص همراه نباشد، موجب گمراهی و تباهی می‌گردد و شاید آیه شریفه «الذینهم علی صلواتهم یحافظون» اشاره  به جمع مراتب حفظ باشد که مهم‌ترین آنها حفظ از تصرف شیطان است.

 

در فصل ششم، مؤلف به این نکته می‌پردازد که سالک باید در حال نشاط و میل و رغبت به عبادت  پردازد. عبادت بی رغبت و با تکلیف، چه بسا نتیجه معکوس به بار آورد. فصل هفتم در تفهیم است. سالک باید اذکار و اوراد را به قلب خود تفهیم و تلقین کند. پس از مدتی ممارست، زبان قلب گشوده  می‌شود و‌ از آن پس، قلب که در ابتدا تابع زبان بوده، متبوع می‌گردد و چه بسا، در خواب، زبان به تبع  ذکر قلبی ذکر گوید.

 

فصل هشتم در حضور قلب است. با حصول آن، عبادت و اذکار و اوراد آن صورت باطنی قلب می‌گردد و آن نماز که از فحشا و منکر باز می‌دارد چنین نمازی است. فصل نهم شامل احادیثی از اهل بیت در سفارش به حضور قلب و مراتب آن است. در فصل دهم تا دوازدهم  موانع حضور قلب و راه‌های رفع آنها بیان می‌شود.

 

مقاله دوم  در بیان آداب مقدمات نماز است. آداب طهارت ظاهری را فقها بیان کرده‌اند. اما در اینجا،  سخن از طهارت باطنی است و آن تطهیر باطن قلب است از آلودگی‌های شیطانی و حب نفس و تعلق به  ماسویالله. این منزل نخستین است که سالک چون بدان برسد، تازه درمی‌یابد که از هفت شهر عشق تنها در خم یک کوچه است. مرتبه نخست طهارت تسنن به سنن الهیه و انتمار به اوامر حق؛  مرتبه دوم تجلی به فضایل اخلاق و فواضل ملکات؛ و مرتبه سوم تسلیم قلب به حق است. با وصول به این مرتبه سوم، قلب نورانی می‌شود و این نورانیت به دیگر اعضاء و جوارح و قوای باطنی سرایت می‌کند. پس از این منازلی دیگر است که مؤلف ذکر آنها را مناسب این اوراق نشمرده است. در باب وضو و علت شستن چهره و دست‌ها و مسح سر و پا، مؤلف، ضمن مطالب دیگر، روایتی از علل الشرایع اثر شیخ صدوق نقل می‌کند که‌ در آن این اعمال با گناه نخستین ابوالبشر و نقش این اندام‌ها  در آن ماجرا پیوند داده می‌شود. در باب غسل از اهل معرفت یاد می‌کند که گویند جنابت خروح از وطن عبودیت و دخول در غربت است و غسل تطهیر این آلودگی است. امام، پس از نقل سخن یکی از مشایخ که صد و پنجاه حالت برشمرده است که سالک باید خود را از آنها پاک سازد،‌ رای خود را می‌آورد که «جنابت فنای طبیعت و غفلت از روحانیت ... و غسل تطهیر از این خطیئه و رجوع  از حکم  طبیعت و دخول در سلطان رحمانیت و تصرف الهیت است.»  و لازم است که سالک،‌ در هنگام غسل به  تطهیر ظاهر و شستن بدن اکتفا نکند، بلکه به جنابت باطنی و سر روح توجه کند و غسل از آن را لازم‌تر شمرد.

 

مؤلف مقاله دوم را به چند مقصد و هر مقصد را به چند فصل تقسیم می‌کند. پیش از آنکه به آداب لباس  مصلی بپردازد، از آداب مطلق لباس سخن می‌گوید و به دنبال مقدمه‌ای نسبتا مفصل درباره نفس ناطقه و نشئات آن، بر این نکته تاکید می‌ورزد که چون ظاهر و باطن در یکدیگر تاثیر می‌گذارند، آدمی باید در ساده‌ترین امور و از جمله گزینش لباس نیز نگران حالات نفس باشد و از آنچه قلب را از حق غافل می‌کند بپرهیزد. نباید پنداشت که تسویل شیطان و تدلیس نفس اماره تنها در لباس فاخر و توجه به تجملات انسان را به گمراهی می‌کشاند، بلکه چه بسا آدمی با گزینش لباس مندرس  و کم ارزش  گرفتار دام شیطان شود. از این رو سالک باید از لباس شهرت، بلکه مطلق مشی برخلاف معمول و متعارف احتراز  کند.

 

در باب سرّ طهارت مصلی و اعتبارات قلبیه ستر عورت از جهت حفظ محضر و ادب حضور، این نکته خاطر نشان می‌شود که صورت نماز به طهارت لباس و بدن ظاهری متحقق نمی‌گردد؛ بلکه بدن باطنی و لباس بدن باطنی را نیز طهارت لازم است و آن تطهیر  از رجز شیطان و ارجاس اخلاق ذمیمه مانند: خودبینی و خودخواهی و خودرایی و خودنمایی است. وانگهی قلب را نیز باید از حبّ دنیا  و تکیه بر خلق که شرک خفی بل به نزد اهل معرفت شرک جلی است، تطهیر کرد. در آداب ستر عورت باید دانست که زشتی کشف‌ عورت‌های باطن، یعنی ذمایم اخلاق و خبائث عادات، از فضاحت کشف عورت‌های ظاهر بیشتر است. در باب مکان مصلی آمده است که سالک الی‌الله را بر حسب نشئات  وجودیه مکان‌های است که هریک از آنها آداب ویژه دارد: «مکان نشئه طبیعیه و مرتبه ظاهره که ارض طبیعت است؛ مکان مرتبه قوای ظاهره و باطنه که جنود ملکیه و ملکوتیه نفس‌اند، ارض طبیعت انسان  است؛ و مکان نشئه غیبیه قلبیه بدن برخزی غیبی نفس است. سالک در نشئه نخستین باید به قلب  خود بفهماند که هبوط نفس از محل ارفع به ارض سفلای طبیعت، برای آن است که به اختیار خویش راه سلوک الی‌الله را بپیمایند و به معراج قرب حق راه یابد؛ در نشئه دوم باید به خویش تلقین کند که ارض طبیعت انسان، مسجد ربوبیت و سجده‌گاه جنود رحمانیه است؛ و در نشئه سوم، باید مشاهده کند که این مقام با مقامات دیگر تفاوت دارد زیرا که قلب امام معتکفان درگاه است و بر فساد آن همه  معتکفان فاسد می‌شوند. در همه این مقامات سالک وظیفه دارد هرگز از ذکر حق غافل نشود.

 

در آداب وقت چنین آمده است که اهل معرفت به تناسب قوت آشنایی نسبت به مقام ربوبیت، مراقب اوقات صلوة‌اند. آنانکه مجذوب جمال حق‌اند در دوام حضورند و هرگز مهجور نیستند؛ آنان که اصحاب  معارفند چیزی را بر مناجات حق تفضیل ننهند؛ و آنان که مؤمن به غیب و عام آخرتند شوق فرا رسیدن   اوقات صلوة را دارند. استقبال، روی آوردن به قبله و توجه به نقطه مرکزیه و روی گرداندن از جهات متفرقه است و دعوی بیدار شدن فطرت و خروج آن از احتجاب. این دعوی از اصحاب معرفت رواست؛ اما اصحاب حجاب از این نعمت بهره‌ای ندارند و ادب استقبال برای ایشان آن است که به دل بفهمانند که در دار تحقق کاملی جز ذات مقدس حق نیست و اوست که کامل علی‌الطلاق است و هر چه کمال و جمال و خیر عزت و عظمت و نوریت و فضیلت و سعادت است از نور جمال اوست و تنها در این صورت  است که کلی مقاله سوم مقارنات نماز (اذان و اقامه و قیام و نیت و تکبیر و قرائت و رکوع و سجود)  است. این مقاله بیش از دو سوم کتاب را در بر می‌گیرد و به ابواب و فصول و مصابیح تقسیم می‌شود.

 

اذان اعلام حضور قلب سلطان قوای ملکوتیه و ملکیه و دیگر جنود منتشره ملک و ملکوت- است در محضر حق ادب آن توجه به برگی مقام و عظمت محضر و حاضر و نقص و عجز خود است. اقامه به پا داشتن آن قوا در پیشگاه حق و ادب آن خوف و خشیت و شرم و امید به رحمت بی منتهای اوست. برقلوب عشقیه شوق و جذبه حب و بر قلوب خوفیه سلطان عظمت و سطوت قهاریت غالب است و بر کمّل اولیا، حق تعالی گاه در هیئت لطف و گاه در هیئت عظمت و سلطنت و گاه در هیئت جمعی احدی تجلی می‌کند.

 

تکبیرات اعلان کبریای اسم اعظم به همه ساکنان عوالم غیب و شهادت است و این خود اعتراف به ناتوانی از قیام به ثنای ذات مقدس حق و قصور از اقامه صلو‌ة است. به وجهی نیز ممکن است هر یک از تکیبرات اشارتی به یکی از مقامات باشد، یعنی سالک اعلام می‌کند که خداوند بزرگ‌تر از آن است  که ذات و صفات و اسماء و افعال او و تجلیات آنها را بتوان وصف کرد. از جمله آداب مهم تکبیرات این است که سالک بکوشد قلب خود را به یارای ریاضت، محل کبریای حق سازد و علو  شان و عظمت و سلطان و جلال را منحصر به ذات او شناسد.

 

در آداب شهادت به الوهیت عمده، آن است که حقیقت «لا موثر فی الوجود الا الله» به یقین قلبی سالک برسد و در جان او مؤکد شود. در باب شهادت به رسالت نیز چنین است. به قول شیخ عارف کامل آیت الله شاه‌آبادی، که منصف در این کتاب و نیز کتاب‌های دیگر خویش چندین بار  به تکریم از او یاد می‌کند، در این شهادت، شهادت به ولایت نیز منظوی است؛ زیرا که ولایت، باطن رسالت است و مؤلف خود برآن است که این هر دو شهادت، در شهادت به الوهیت منظوی است. چنانکه در شهادت به رسالت، شهادت به الوهیت و ولایت در شهادت به ولایت شهادت به الوهیت و رسالت مندرج است. با «حی علی الصلوة» قوای ملکیه و ملکوتیه برای نماز آماده می‌شوند؛ «حی علی الفلاح» و «حی علی خیر العمل» برای بیدار ساختن فطرت است؛ و تکبیر که در حالات و انتقالات نماز تکرار می‌شود، برای حصول طمانینه و راحت مطلقه است و با ذکر «قد قامت‌الصلوة» سالک خود را در حضور عظیم مطلق و مالک الملک عوالم وجود می‌یابد. قیام اشاره  به توحید افعال است چنانکه رکوع را اشاره به توحید صفات و سجود را اشاره به توحید ذات شمرده‌اند. نیت لازمه فعل اختیاری است و آنها  که در هر نماز، برای حصول نیت، مدت‌ها درنگ می‌کنند اسیر وسوسه شیطان‌اند. پس از آن، مؤلف در چهار فصل به موضوع اخلاص و مراتب آن می‌پردازد و، به این مناسبت برادران ایمانی و خصوصا اهل علم را اندرز می‌دهد که منکر مقامات  اهل معرفت نشوند. 

 

در باب بعد، آداب قرائت بیان می‌شود. در مصباح اول، از آداب مطلقه قرائت قرآن مجید، از ادب تعظیم و منزلت و مقاصد قرآن و راه‌های استفاده از آن و موانع و حجاب‌هایی که در این راه پدید می‌‌آید، سخن می‌رود. "مصحف شریف" کتاب تعلیم هدایت است؛‌ در حالی که بسیاری کسان خود را به وجه ادبی و فصاحت و بلاغت و نکات بدیعیه و وجوه اعجاز و سبب نزول آیات و اختلاف مفسران از عامه و خاصه و دیگر امور عرضیه خارج از قصد، که خود آنها موجب احتجاب از قرآن و غفلت از ذکر الهی است، مشغول داشته‌اند. حتی مفسران بزرگ ما عمده همّ خود را صرف یک یا چند شان از این شئون ساخته و باب تعلیمات را به روی مردم نگشوده‌اند. مؤلف برآن است که: «تا کنون تفسیر برای کتاب خدا نوشته نشده» است. معنی تفسیر کتاب، شرح مقاصد آن و بیان منظور صاحب کتاب است و مفسر باید در قصص قرآن و بلکه هر یک از آیات، جهت اهتدا به عالم غیب و راه‌های سعادت و سلوک طریق معرفت و انسانیت را به متعلم بفهماند. حجاب‌های گوناگون مانع دریافت مقصود قرآن می‌شوند. از جمله حجاب‌های خودبینی و توقف در علوم فرعیه، حجاب آرای فاسده و عقاید عامیانه، حجاب تفسیر به رای،  و حجاب معاصی و حب دنیا. در فصل‌هایی از این مصباح، از ضرورت تفکر در قرآن و تلاش برای پی بردن  به مقصود آیات و سنجیدن حال خویش با مفاد آنها سخن رفته است.

 

در مصباح دوم، آداب قرائت در نماز و درجات قرائت و ارکان چهارگانه عبودیت در قرائت سوره حمد. یعنی تذکر، تحمید، تعظیم و تقدیس همچنین آداب و ارکان استعاره و تسمیه بیان شده است. فصل‌هایی از این مصباح نیز به تفسیر اجمالی سوره‌های حمد و توحید و قدر اختصاص یافته است. مشرب مؤلف در تفسیر او را به باریک بینی‌هایی می‌کشاند. مثلا به مناسبت نقل حدیثی از امام صادق (علیه السلام) «خلق الله المشیة بنفسها ثم خلق الاشیاء بمشیه» و تفسیرهای آن می‌آورد: ظاهرتر از همه آن است که مطابق می‌شود یا سلک اهل معرفت به این معنی که «خدای تعالی مشیت فعلیه را، که ظل  مشیت ذاتیه قدیمیه است. بنفسها... و دیگر موجودات عالم غیب و شهادت را به تبع آن خلق فرموده؛ و سید محقق داماد، قدس‌سره با مقام تحقیق و تدقیقی که دارد، از این حدیث توجیه عجیبی فرموده  چنان‌که توجیه مرحوم فیض، رحمه‌الله نیز بعید از صواب است.»  در سر صیغه جمع در «ایاک نعبد و ایاک نستعین» ضمن رد قول اهل ظاهر سخن دلنشین دیگری دارد به این مضمون که چون سالک قوای ملکیه و ملکوتیه خود را در محضر حاضر نمود... نعبد و نستعین و اهدانا تمام به واسطه این جمعیت  حاضره در محضر قدس است. وجه دیگری که به نظر نویسنده  می‌رسد این است که تمام دایره وجود حیات شعوری ادراکی حیوانی بلکه انسانی دارند و با استشعار و ادراک، عابد و مسبح  حق‌اند. پس سالک در هر مقامی که هست در می‌یابد که جمیع ذرات وجود و سکنه غیب و شهود عابد معبود علی‌الاطلاق‌اند.

 

در تفسیر سوره توحید به استناد حدیثی از امام سجاد (علیه السلام) تاکید می‌ورزد که آیات این سوره و نیز نخستین  آیات سوره حدید برای متعمقین آخرالزمان وارد شده است و تا قبل از نزول این آیات شریفه و امثال آن، سابقه‌ای از این قسم معارف نبوده است. مقایسه آنچه در "اثولوجیای" ارسطاطالیس در معرفی مقام ربوبیت آمده با «معارفی که در دین حنیف اسلام و نزد حکمای بزرگ اسلامی و عرفانی شامخ این ملت» سراغ داریم  که «حکمت و عرفان اسلامی از یونان و یونانیین نیست بلکه اصلا شباهت به آن ندارد»  مؤلف به دنبال اشارات کوتاهی، به تنزیه و تجرید ذات حق و مقام احدیت غیبیه و احدیت جمع اسمائی و فیض اقدس و واحدیت، به تفسیر «قل ‌هو الله احد» می‌پردازد. تفسیری فلسفی نیز از شیخ بزرگوار، عارف شاه‌آبادی، نقل می‌کند.

 

در تفسیر سوره قدر، درباره نسبت تنزیل قرآن به ذات حق و سر صیغه جمع و ضمیر غایب عائد به قرآن سخن می‌گوید و اجمالی از چگونگی تنزیل و مراتب قضا و قدر و معنی لیلة القدر می‌آورد. باز شیخ عارف شاه‌آبادی نقل می‌کند که «دوره محمدیه لیلة القدر است» و این سخن یا به اعتبار آن است که  همه‌ ادوار وجودیه دوره محمدیه است یا، به اعتبار آنکه در این دوره اقطاب کمل محمدیه و ائمه هداة معصومین لیالی قدرند.

 

امام در آداب و اسرار رکوع، از تکبیر بیش از رکوع آغاز می‌کند. این تکبیر برای آن است که نمازگزار  آماده ورود به مقام رکوع شود که ترک  خودبینی است به حب مقام صفات و اسماء و رویت مقام اسماء و صفات حق، رفع سر از رکوع رجوع از وقوف در کثرات اسمائیه است. سجود ترک خویشتن و چشم پوشیدن از ماسوی است و آداب قلبیه آن یافتن حقیقت خویش و ریشه وجود خویشتن است. در پایان نماز، تشهد به یاد عبد سالک می‌‌آورد که شهادت به وحدانیت و رسالت از مقامات شامله است. شهادت ابتدای نماز شهادت پیش از سلوک و تعبدی یا تعقلی است و شهادت پایان نماز شهادت پس از رجوع و تحققی یا تمکنی است. چون سالک از مقام سجود به خود آمد و از حال غیبت از خلق به حال حضور بازگشت، مانند کسی که از سفری باز آمده باشد، موجودات را سلام می‌گوید: «نخست نبی اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) را‌ زیرا که پس از بازگشت از وحدت به کثرت،  نخستین حقیقت تجلی حقیقت ولایت است.» در باب سلام، روایتی نیز از امام صادق (علیه السلام) می‌آورد که سلام امان است و یکی از اسماء الله است که خداوند در موجودات به ودیعه نهاده است و حفظ امانت الهی  واجب است.

 

خاتمه کتاب به آداب برخی از امور داخله و خارجه نماز اختصاص یافته است: یکی در تسبیحات اربعه که تنزیه از تحمید و تهلیل است و بیرون ساختن دعوی قدرت وصف حق از دل، دیگری در قنوت که از مستحبات مؤکد نماز است، بلکه احتیاط در اتیان به آن است. سرانجام در تعقیبات که آن نیز از مستحبات مؤکده نماز است و ترک آن مکروه و از جمله آنها، سه تکبیر اختتام و تسبیحات صدیقه طاهره (سلام ‌الله علیها) است و آداب قلبیه آن همان آداب تسبیحات اربعه است بلکه چیزی افزون بر آن؛  زیرا که در پایان نماز است و سالک باید به نقص خود و عبادت خود و غفلت‌های در حال حضور  بیندیشد- غفلت‌هایی که هریک از آنها گناهی است در مذهب عشق.

 

این کتاب به زبان عربی نیز ترجمه شده و انتشار یافته است. نام مترجم در کتاب آورده نشده است.

منبع:کتاب نیوز 

فرق دعاي استخاره با دعاي تفال

باسمه تعالی

فرق دعاي استخاره با دعاي تفال

 


سلام علیكم

بسم الله الرحمن الرحیم


به طور اتفاقی دیدم تو یکی از سایت های خوب(که به اسم یکی از شهدا هم مزین شده) قسمتی را به عنوان استخاره با قرآن گذاشتن .کلیک کردم دیدم این دعا رو واسه دعای استخاره  گذاشتن (که این دعا رو بخونیم و استخاره کنیم) که:

"اللهم انی تفألت بكتابك وتوکلت علیک فارنی من کتابک ما هو مکتوم من سرک المکنون فی غیبک "

واسشون یه پیغامی گذاشتم

گفتم با شما هم در میون بزارم ببینم نظرتون چیه

هنوز ما حرف نزده یکی پا شد با یه لحن خاصی گفت:

شیخنا ان قلت:

من خودم دیدم این دعا تو مفاتیح اومده یعنی می خواید بگید مفاتیح غلط گفته که این دعای استخاره است؟

گفتم :

عجب عیبی نداره ولی

        اولا: ای کاش (ای کاش همون لیت خودمون(آرزوئی که رسیدنی نیست)) کمی صبر می کردی ما حداقل بسم الله مون تموم میشد (به قول بعضیا تو دادگاه :کلاممون منعقد می شد) بعد افاضه می فرمودید.

(راستش اینو تو دلم گفتم یعنی جرأت نکردم بلند بگم تشخیص مصلحته دیگه)

          ثانیا: (یا به قول دری بری حرف بزنا دوما ) با این لحن انگار چوب برداشتی و ...

عزیز من توی همین محرمیه مگه نخوندی « بچه زدن نداره »

اما جواب شما

        قلت:

دستامون بالا ما هم می دونیم که آشیخ عباس قمی رحمة الله علیه (که اخلاص و تلاششون زبون زده عام و خاصه) این دعا رو آوردند ولیییی(از اون ولیا)

        صفرةً (ای :یعنی قبل از اولا چون این فقط تذکره ودخلی به مطلب نداره) این مطلب تو خود مفاتیح نیست و تو الباقیات الصالحاته (یعنی ملحقات مفاتیح که خود اون هم جریانی داره که اگه یادم بندازید ان شاء الله تعالی تو یه فرصت مناسب واستون می گم )

          اولا: خودشون(ضمیر بر می گرده به آشیخ عباس) هم همونجا(یعنی قبل از آوردن همین دعا) فرمودند:

«هرگاه خواستی تفأل  بزنی به کتاب الله عزوجل پس بخوان سوره اخلاص سه مرتبه پس صلوات بفرست بر پیغمبر و آل آن حضرت سه مرتبه پس بگو:

اللهم انی تفألت بکتابک و توکلت علیک ....»

نفرمودند که خواستی استخاره کنی فرمودند هرگاه خواستی تفأل بزنی به کتاب الله عزوجل   بعد خلق الله فکر می کنن این دعای استخارس.

         علت خلط (بفتح خ بخون تا معناش بد نشه اصلا ولش کن  جاش می گم  علت اشتباه) :

ویحتمل ان منشأ هذه الشبة وقوع (خبر ان)هذه ( ای هذه الدعاء) قبل دعاء الاستخارة اعنی (ان كان فی قضائك و قدرک...)

(ترجمه دروغکیش اینه :واسه اینکه بعدش دعای استخاره اومده مردم فکر میکنن اینم دعای  استخارس دیگه)

از اونجائیم که ما ها زبونم لال زبونم لال حداقل این قدر تقوی رو داریم که بدون تخصص یا سوال از متخصص (علما رو میگم)اصلا نه سر خود یاد می گیریم ونه یاد میدیم  فقط و فقط همین یکی از دستمون در رفت و همون طوری که یادیده بودیم به باقی مردم هم یادیدیم ومیادیم که یه موقع نادونسته ریق رحمت رو سر نکشن و جاهل سر به تیره تراب نذارن ...

همین موقع بود که بین غرغرا(ببخشید زمزمه ها)یه صدای ضعیفی از اون ته بلند شد که:

" إوااا خدا مرگم بده مگه اینم چیزیه که بریم بپرسیم من خودم از ...خانم که از ....  یاد گرفته بود یاد گرفتم دیگه چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟"

چون یواش گفته بود خودم رو به نشنیدن زدم و حرف رو ادامه دادم:

باید عرض کنم همانطوری که از خود دعا معلومه ( اللهم انی تفألت بكتابك...) این دعای تفأل به قرآن کریمه نه استخاره (بابا نگفته که اللهم انی استخیر بکتابک ...) در حالی که تو دعاهای مختلف استخاره نوعا ماده استخاره به کار رفته.

توضیح ذلک:

استخاره و تفأل دو عبارت عربی هستند :

استخاره یعنی طلب خیر كردن از خداوند.ولی تفال یعنی آینده بینی

هذا کله اولا

واما

خدائیش اگه دوباره چکیمون نمی کنید خیلی یواشکی می گم:

      ثانیا : اكثر علما اون رو هم قبول ندارند ضمیر رو از ترسم بر نمی گردونم

 (به قول حاج اقای خوشوقت حفظه الله :تو اسلام چیزی به اسم تفال نداریم)

سرو صداها بلند میشه که :

حاجی این حرف یعنی چی؟

 نه(به کسر نون) واضح بگو بیبینیم یعنی چی؟...

 یعنی می گی پس این همه فال حافظ و ...همش باد هواس ؟...

من خودم صد بار امتحان کردم و هر بارم درست در اومده...

یعنی قدیمیا که شب یلدا  می شستن دور هم و بزرگشون فال  حافظ می گرفته ...

منم هفته پیش یه فال قهوه گرفتم خانم فال گیره  عین حقیقت رو گفت...

اصلا اگه اشتباهه چرا تو تلویزیون خودشون فال می گیرن؟...

من خودم تو یه مهمونی بودم یه رو.... فال حافظ می گرفت خدائیش توپ توپ

این همه کنار خیابونا فال گیر هست اگه بی خودیه چرا حکومت جلوشون رو نمی گیره؟.......

یعنی همه اشتباه می کنن و فقط شما.....؟

حالا چند سال درس خونده فکر می کنه عقل کل شده

بابا تو خاطرات آ.........خودم خوندم که می خواست بره درس بخونه فال حافظ گرفت و یه غزل بیستی هم تو جوابش اومد که یادم نیست ...

یعنی هیچ کی تو دنیا چیزی نمی فهمه جز شما...؟

 چه از خود راضی....

می گن درس خوندن تکبر میاره حالا فهمیدیم....

      می بینم هوا ابریه و اگه دیر بجنبم بوی الرحمن گرفتم و ریق رحمت رو سر کشیدم(عرفانیش یعنی شهد شیرین شهادت رو نوشیدم) نعلینا رو از ترس می زنم زیر بغلم و فرار رو بر قرار ترجیح می دم (که بعضی وقتا به تشخیص مصلحت نظام فرار اوجب واجباته آخه من نباشم کی درس بخونه و مردم رو هدایت کنه جنگ و شهادت که واسه ما با استعدادا نیست) و درحال فرار داد می زنم :

بابا من که گفتم اختلافیه (شبیه همون قرائت های مختلفی که خودتون می گفتید)دین ندارید حداقل بذارید حرفم تموم بشه

همین طور که می دویدم تو دلم گفتم :

خدارو شکر اینا حدیثای تفأل (مثل حدیث مجمع البحرین رو که اومده « کان صلی الله علیه وآله یحب الفأل ویکره الطیرة» (که رسول خدا (قربون بچه هاش بشم )تفال خوب زدن رو دوست داشتند و ولی از تفال بد زدن بدشون میومد) )رو نشنیده بودن والا عمرا اگه از زیر چکاشون سالم...

اون وقت می گن آزادیه الحمد لله این دوره یکی رای آورد کمی مردم مهربون شدن والا اگه عصر اون یکی آزادیه بود که این جا هم شده بود یه کوی دانشگاه دیگه وگر و گر ماشینای وزارت کشور توش رفت و آمد می کردن و بعد می گفتن ما بی خبر بودیم... بابا خوب وقت بدید اگه جواب نداشتم اونوقت گردنمو بزنید

آخه اون تفأل کجا و این تفأل کجا (میان ماه من تا ماه گردوون ...)میگن اون تفأل یعنی فال نیک زدن مثلا به مریض بگی یا سالم یا به طالب بگی یا واجد(یعنی ان شاء الله خوب می شی ان شاء الله گم کردتو پیدا میکنی) ولی به حضرت عباس ما از اول گفتیم منظورمون از این تفأل آینده بینیه نه ...

اصلا ولش کن به من چه؟

تلخص مما ذکرنا :

اولا : این دعای تفاله نه استخاره

ثانیا : تو اسلام چیزی به اسم تفال نداریم

چه وقت و واسه چه چیزائی می شه استخاره کرد خودش فصل جدائیه فقط تو یه کلام

همین جوری که دارم راه میرم بلند بلند با خودم می گم:

آهااای مردم دنیا           غم عالم همینه (ای وای ببخشید جو گیر شدم):

استخاره فقط مال جائیه که واقعا مردد و مشکوکی ( یعنی بعد از مشورت و تحقیق هنوز پنجاه پنجاهی )خلاصش اینکه دومرحله مشورت و تحقیق مقدم بر استخارس(نه همین الکی هی استخاره بگیری)

همون طور که می دویدم عقب رو نیگا کردم دیدم نه الحمدلله  خدا  رحم کرد و به معجزه ترس مثل جت فرار ....ولش کن یعنی دیگه کسی پشتم نیست

خیلی هل کردم چی کار کنم آروم بشم؟ یه قطره آب هم تو این خیابونا پیدا نمی شه که بخوریم (خودا رحمت کنه قدیمیا رو که سر کوچه هاشون آب می ذاشتن)  یادم افتاد قبلا تو یه فلافلی پرسیدم چرا آب خوردن ندارید گفت  بهداشت می گه آبخوریا بهداشتی نیست و ممنوعه مردم باید برن خونشون آب بخورن)

پس چی کار کنم؟

آهان" الا بذکر الله تطمئن القلوب" (بضم النون لا بالفتح)

به همین بهونه واسه اینکه دعائی خونده باشم می گم:

دعای بعد از همین دعا تو مفاتیح در باره استخاره است که اتفاقا خوب وروایت آن هم معتبره و منقول از امام صادق علیه السلام (ان كان فی قضائك و قدرک..)

حالا که تااین جا رو گفتم کل دعا رو هم از رو مفاتیح بخونم واسه همون آرامشه:

"بدان که علامه مجلسی از بعض مولفات اصحاب از خط شیخ یوسف قطیفی نقل کرده و او از خط آیت الله علامه که

روایت شده از امام صادق علیه السلام که هر گاه اراده کردی که استخاره کنی از کتاب عزیز بگو بعد از بسمله(بسم الله):

«ان کان فی قضائک و قدرک ان تمن علی شیعة آل محمد علیهم السلام بفرج ولیک و حجتک علی خلقک فاخرج الینا آیة من کتابک نستدل بها علی ذلک »

پس می گشائی مصحف شریف را و می شمری شش ورق واز ورق هفتم(پشت ورق هفتم)می شمری شش سطر را و مطلب را از آن بیرون می آوری."

تو همین فکرا بودم که یه هو صدا اومد محمد محمد پا نمی شی؟ ...

کمی نشستم حالم که کمی سر جاش  اومد گفتم بنده خدا آیت الله قوچانی چه زجری کشیده موقع نوشتن سیاحت غرب ...

آخه میدونید

آیت الله قوچانی رحمة الله علیه تو سیاحت غرب جریان مرگ خودشون رو (بر خلاف تخیل بعضیا که فکر می کنن یه بار مردن و این جریانا رو دیدن)با روایات محک می زنن و تصور میکنن که اگه فوت کنن طبق روایات چه اتفاقی واسشون می افته 

    ماهم  خواستیم خودمون رو محک بزنیم   که اگه اینو بگیم  چه اتفاقی واسمون می افته....

حالا یه سوال :من این مطلب رو جای مطرح کنم یا نه؟

واسه محکم  کاری که کسی نگه (یا کمتر بگن )از خودش حذف در میاره چند تا استفتاء میارم از مقام معظم رهبری (به کوری چشم بد خواهاش سه بار حفظه الله ) :

۱-آيا عمل به استخاره واجب است؟

جواب:الزام شرعى در عمل به استخاره وجود ندارد ولى بهتر است بر خلاف آن عمل نشود.

۲-بنابر آنچه گفته مى شود كه در كارهاى خير نيازى به استخاره نيست. آيا در مورد كيفيت انجام آنها و يا در مورد مشكلات پيش بينى نشدهاى كه در خلال انجام آنها ممكن است پيش بيايد، استخاره جايز است؟ و آيا استخاره راهى براى شناخت غيب محسوب مى شود يا اينكه فقط خدا از آن آگاه است؟
جواب:استخاره براى رفع حيرت و ترديد در انجام كارهاى مباح است ، اعم از اينكه ترديد در اصل عمل باشد يا در چگونگى انجام آن .بنابر اين در كارهاى خير كه در آنها حيرت وجود ندارد، استخاره لازم نيست و همچنين استخاره براى آگاهى از آينده شخص يا عمل نمى باشد.

۳-آيا در مواردى مثل تقاضاى طلاق يا عدم آن استخاره با قرآن صحيح است؟ و در صورتى كه شخصى استخاره كند ولى طبق آن عمل نكند، حكم چيست؟
جواب:جواز استخاره با قرآن يا تسبيح اختصاص به مورد خاصى ندارد، بلكه در هر امر مباحى كه شخص راجع به آن ترديد و حيرت داشته باشد بطورى كه قادر بر اتخاذ تصميم نباشد، مى توان استخاره گرفت و از نظر شرعى عمل به استخاره واجب نيست هر چند بهتر است انسان با آن مخالفت نكند.

۴-آيا چند بار استخاره براى يك كار صحيح است؟
جواب:چون استخاره براى رفع حيرت است، بنابر اين بعد از برطرف شدن حيرت با استخاره اول ، تكرار آن معنى ندارد مگر آنكه موضوع تغيير كند
.

۵- پسرى از خانوادهاى متعهد از من خواستگارى نموده كه البته بنده نيز على رغم اينكه وضعيت مالى مناسبى ندارد به وى علاقمندم اما خانوادهام مى خواهند كه حتماً استخاره بگيرم. استخاره در مسائلى مانند ازدواج چه حكمى دارد؟ اگر قصدم اطمينان از وضعيت زندگى آيندهام باشد چطور؟
جواب: شايسته است انسان در امورى كه مى خواهد راجع به آنها تصميم بگيرد، ابتدا تأمل و دقت كند و يا با افراد با تجربه و مورد اطمينان مشورت نمايد و در صورتى كه با اين كارها تحيّر او برطرف نشد، مى تواند استخاره كند؛ چون استخاره براى رفع حيرت و ترديد در مورد امر مباحى است كه شخص قادر بر اتّخاذ تصميم نباشد، (اعم از اينكه ترديد در اصل عمل باشد يا در چگونگى انجام آن). بنابر اين در كارهاى خير كه در آنها حيرت وجود ندارد، استخاره لازم نيست و همچنين استخاره براى آگاهى از آينده شخص يا عمل نمى باشد.

یا علی

 

 

پس گردنی

پس گردنی
روحانی لشگر سخنرانی می کند. حاج همت ، تازه گرم شنیدن سخنان او شده که باز هم آن مرد از مقابلش می گذرد و مثل همیشه سلام می کند. حاج همت هم مثل همیشه جوابش را می دهد و مثل همیشه به فکر فرو می رود تا او را بشناسد. اما هر چه به مغزش فشار می آورد ، او را به جا نمی آورد. چند بار تصمیم گرفته که موضوع را از خودش بپرسد. اما نیرویی از درون ، مانع این کار شده است. حاج همت هر موقع آن مرد را می بیند ، چیزی شبیه شرم و گناه در خود احساس می کند. اما چه شرم و گناهی ، خودش هم نمی داند. روحانی لشگر می گوید:«پیامبر اکرم (ص) ، در روزهای آخر عمرش به مسجد آمد و فرمود: هر کس حقی به گردن من دارد ، برخیزد و طلب کند. چرا که قصاص در این دنیا ، آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است. مردی به نام سواده برخاست و گفت: یا رسول الله! یک روز بر شتری سوار بودی. وقتی تازیانه ات را در هوا می چرخاندی به من خورد. حالا من می خواهم قصاص کنم...»
این روایت ، توجه حاج همت را به خود جلب می کند و با اشتیاق به حرف های آن روحانی گوش می دهد. روحانی ادامه می دهد:«پیامبر اکرم (ص) ، خودش را برای قصاص آماده کرد. سواده گفت: یا رسول الله! آن روز تن من برهنه بود. رسول خدا (ص) ، پیراهنش را بالا زد و گفت: قصاص کن. سواده خود را به رسول خدا (ص) رسانید و عاشقانه او را در آغوش گرفت و عاشقانه شکم و سینه اش را بوسید. همه اهل مسجد به گریه افتادند...» حاج همت به گریه افتاد. ناگهان چیزی در ذهنش ، مثل پتک ضربه می زند. چهره آن مرد مثل یک تابلو در طاقچه ذهنش ثابت می ماند. حاج همت به هر طرف که می چرخد ، آن مرد را می بیند. از شرم و عذاب وجدان ، سرش را پایین می اندازد و از حسینیه خارج می شود.
جمله پیامبر (ص) ، مثل زنگی پی در پی در ذهن حاج همت نواخته می شود:«هر کس حقی به گردن من دارد ، برخیزد و طلب کند. چرا که قصاص در این دنیا ، آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است...» تن حاج همت داغ می شود و ضربان قلبش شدت می گیرد. او بی قرار است. اطرافیان از حالت غیرعادی او تعجب می کنند و با نگرانی به هم چیزهایی می گویند. اما حاج همت متوجه هیچ کس نیست. او تنها به آن مرد فکر می کند. وقتی سخنرانی روحانی تمام می شود ، بدون اینکه با کسی حرفی بزند به حسینیه بر می گردد و در تاریکی ، منتظر خروج آن مرد می ماند.

حاج ابراهیم همت ، فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله

چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. وقتی امام خمینی (ره) فرمان راهپیمایی داد ، بیشتر مردم به خیابان ها ریختند. ساواکی ها قدرت خودشان را از دست داده بودند. در عوض عده ای فرصت طلب ، قدرت گرفته بودند. آنها خودشان را انقلابی جا می زدند و وقتی راهپیمایی می شد ، به میان جمعیت آمده و شعارهای مردم را عوض می کردند. آنها به جای امام خمینی (ره) ، کس دیگری را به عنوان رهبر معرفی می کردند. گاهی وقت ها با این کارشان ، بین مردم تفرقه می انداختند و باعث به هم خوردن راهپیمایی می شدند. حاج همت پی به توطئه آنها برده بود و برای مقابله ، شعارهای انقلابی را چاپ و بین مردم پخش کرده بود. آن روز ، یک نفر از پشت بلندگو شعارها را می خواند و مردم تکرار می کردند. آن مرد جلوی حاج همت حرکت می کرد و همراه مردم شعار می داد. حاج همت مراقب اوضاع بود. ناگهان دست های مرد بالا آمد و شعاری شنیده شد. در یک لحظه ، نظم مردم به هم ریخت. چیزی نمانده بود که بی نظمی به همه جا سرایت کند. حاج همت در حالی که اشعار اصلی راهپیمایی را با صدای بلند تکرار می کرد ، به سمت آن مرد هجوم برد و یک پس گردنی به او زد. آن مرد که از این کار حاج همت جا خورده بود ، می خواست لب به اعتراض باز کند که با اعتراض جمعی مردم مواجه شد. با این برخورد حاج همت ، شعارها دوباره منظم شد و مردم به حرکت خود ادامه دادند. حاج همت باز هم مراقب اوضاع بود. در همان لحظه پیرمردی پیش آمد و درگوشی به او گفت:«چرا آن آقا را زدی؟» حاج همت گفت:«چون شعار انحرافی داد.» پیرمرد پرسید:«با چشم خود دیدی که او شعار داد؟» عرق سر و روی حاج همت را فرا گرفت و چهره اش از ناراحتی کبود شد. او با چشم خودش ندیده بود. پیرمرد ادامه داد:«آن کسی که شعار انحرافی داده بود ، فرار کرد و رفت.» حاج همت دیگر صدای پیرمرد را نمی شنید. سراسیمه به دنبال مرد گشت. اما هر چه تلاش کرد ، او را نیافت.

حالا چندین سال از آن ماجرا می گذرد و آن مرد ، یکی از نیروهای لشگر حاج همت است. همان مردی که رو در روی حاج همت ایستاده و با نگاهی معنادار به او خیره شده. حاج همت هنوز از شرم و خجالت بی قرار است. او با صدای بلند ، از همه می خواهد که لحظه ای بمانند. حاج همت گفت:«من به این مرد ظلم کرده ام. در حضور یک جمعیت هم ظلم کرده ام. اما حالا که از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم ، از این مرد می خواهم که در حضور همین جمع ، مرا قصاص کند.» حاج همت جلو می آورد و سرش را در مقابل مرد ، فرو می آورد. همه از رفتار او تعجب می کنند. حاج همت ، منتظر عکس العمل مرد می ماند و مرد در حالی که بغض در گلو دارد ، دست می اندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه می کند. حاج همت هم زانو زد و پای مرد را بوسید و اشک در چشمان همه حلقه زد.

منبع: کتاب «قصه فرماندهان - معلم فراری»

شهدا

 

شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند

شهید آوینی

 

شهید گمنام

شهید گمنام

آی قصه قصه قصه   نون وپنیروپسته   یک زن قدخمیده   روی زمین نشسته

یک زن دل شکسته       که چادرش خاکیه      روی زمین نشسته     شکسته وتکیده

صورت خیس وگلفام       دست میکشه روی قبر   قبرشهیدگمنام

ازتوکیفش یه جعبه     خرمامیاره بیرون    میزاره روی اون قبر     بهش میگه مادرجون

بابات کیه عزیزم؟    برادرت خواهرت؟   حرف بزن عزیزم      منم جای مادرت

تو هم عین بچمی    بچه بی نشونم     همون که رفت وباخود    برده گرمی خونم

همون که آخرین بار    وقتی که ترکم میکرد   نذاشت برم دنبالش    گفت که مامان تو برگرد

صورت من رو بوسید    برگشتش و دویدش    لبخند زدو زورکی    سرکوچه رسیدش

چه شبها که به یادش    با گریه خوابم میبرد    باباش چقدر زورکی    بغضش رو هی فرو خورد

الهی که بمیرم     چشماش به در سفید شد     آخر نفهمید علی     اسیر یا شهید شد

دیدم یه بنده خدائی خوند خوشم اومد

گذری کوتاه بر شناخت نامه امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

گذری کوتاه بر شناخت نامه امام حسین علیه السلام

 

امام(ع) در سـوم يا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه ديده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در كنار پـدرش و 10 سال در كنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاويه با وى مبارزه كرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در كـربلا به شهادت رسيد.

تولد امام حسين(ع)

امام رضا(ع) مى فرمايد: چون حسيـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اكرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پايان رسيد. پيامبـر (ص) او را بـوسيـد و گـريه كـرد و فرمـود: ((تـو را مصيبتـى عظيـم در پيـش است. خـداوند لعنت كند كشنده او را.)) در روز هفتم نيز پس از ايـن كه برايش ((عقيقه)) كرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى كافـر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت.))

فطرس ملك آزاد شده حسين است

از حضـرت صادق(ع) روايت شـده كه فطـرس ملكـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شكسته در جزيره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئيل و جمعى از فرشتگان براى تهنيت گـويـى ولادت حسيـن(ع) مىآمدند, او نيز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت ماليد و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((كيست مانند من, مـن آزاد شده حسيـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهيد مطهرى مـى گـويد: داستان فطرس ملك, رمزى است از بركت وجـود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسيـن(ع) بمـالنـد, از جزايـر دور افتـاده رهـايـى يـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسيـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پيامبر(ص) شد, ديد عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاييـن بيا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـركت فعال داشت و هنگام حـركت نيـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور يافت.

اوضـاع سيـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسيـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازيـن اسلامـى, از ((سقيفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش يافت و در زمان امام به اوج رسيـد تا جائى كه اصل اسلام تهديـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ايـن انحراف, لازم است قبلا بنى اميه را بشناسيم.

ابوسفيان

او در فتح مكه چاره اى جز تسليـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پيـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذيرفت.
روزى چشمـش به پيامبر افتاد و با خود گفت: ((ليت شعرى باى شيىء غلبتنـى)); كاش مـى دانستـم به چه وسيله اى بـرمـن پيـروز شـدى؟! پيامبر سخـن او را شنيد يا ضميرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتك يـا ابـاسفيـان)) روزى ابـوسفيـان در خـانه عثمــان گفت: ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره اما والذى يحلف به ابـوسفيان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لكـم و لتصيـرن الـى ابنـائكـم وراثه.)) حكـومت را مانند كره (تـوپ) به يكديگر پاس دهيد. آگاه باشيد, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در كار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهيد. در دوران حكومت عثمان, روزى از احد عبور مى كرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چيزى كه ديروز بـر سـر آن با شمشيـر با شما مـى جنگيـدم امـروز در دست كـودكان ما افتاده و با آن بـازى مى كنند.

دوران معاويه

مطرف بن مغيره بـن شعبه مـى گـويـد: با پـدرم به شام نزد معاويه رفتـم. پدرم هرگاه از پيش معاويه مىآمد, از او تمجيد مى كرد. يك شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاكتريـن افراد مىآيـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاويه گفتـم: اكنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پير شدى و كار در دست تـوست, بر بنى هاشـم كه اقـوامت هستند سخت نگير. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـويـى؟ ابـوبكر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ايـن پسـر هاشـم (پيامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـرياد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـويسـد: كار اطاعت مردم از معاويه به جايـى رسيد كه هنگام رفتـن به صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كرد. معاويه به عمروبـن عاص گفت: بامن بيعت كن. گفت: بردينم مى ترسم; بيعت مى كنـم به شرط آنكه از دنيايت بهره گيرم. معاويه حكومت مصر را به او داد.
معاويه سخنـان پيـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدينه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به ديدنـم نيامديد؟ ابـوقتاده جواب داد: وسيله سوارى نداشتـم. معاويه با تمسخر پرسيد: شتران آبكـش خـود را چه كرديد؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست داديـم. پيامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشايست بر ما مقدم مـى شـوند. معاويه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر كنيـم. معاويه: پـس صبـركنيـد تـا او را ببينيـد.
در زمـان معاويه, آزادگـان به شهادت رسيـدند
حجربـن عدى (شخصيت وفادار به علـى(ع), و چندتـن ديگر, چـون به استاندار كـوفه اعتراض كردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن كنيد. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسيف تاءيسـر علينا مماتـدعونا اليه)); گرمـى شمشير بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهيـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـديد مـى گـويد: زيادبـن ابيه دوستان علـى(ع) را زير هرسنگ و كلـوخـى يافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع كرد و آنان را بـردار آويخت تـا جايـى كه حتـى يك نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاويه, برخلاف حكـم پيامبـر(ص) زياد را به پـدرش ابـوسفيان ملحق كرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امينـى مـى گـويد: ((70 هزار منبر بر پا شـد كه سب علـى(ع) كنند.)) مبـارزات امـام حسيـن(ع) بـا حكومت معاويه در آن شرايط كه كسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در اين مقاله, سه گـواهى تاريخـى بر ايـن امر ارائه مى دهيم.

1 ـ سخنـرانيها و نـامه هـاى اعتراض آميز

الف) مخالفت با وليعهدى يزيد
معاويه به دنبال فعاليت هاى دامنه دار براى تثبيت وليعهدى يزيـد, سفرى به مـدينه داشت و با بزرگان آنجا, بخصـوص امام حسيـن(ع) و عبـدالله بـن عبـاس, ديـدار و مـوضـوع اصلـى را مطـرح كرد.
امام با ذكر مقـدمه اى فرمـود: ((... تـو در برترى و فضيلتـى كه براى خـود قايلى, دچار لغزش شدى و... يزيد را چنان تـوصيف كردى كه گـويا شخصـى را مـى خـواهى معرفـى كنـى كه زندگـى او بر مردم پـوشيده است... يزيد را آن چنانكه هست, معرفـى كـن, يزيد جـوان سگباز و كبـوتـرباز و بـوالهوسـى است كه عمـرش با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى شود.))

ب) نگـرانـى معاويه از قيـام امـام و پـاسخ امـام
مروان بـن حكم ـ حاكـم مدينه ـ به معاويه نوشت: گروهى با حسيـن بـن علـى رفت و آمـد دارنـد و اطمينـان نـدارم او قيـام نكنـد. معاويه به امام نوشت: گزارش پاره اى از كارهاى تـو به مـن رسيده است. مـواظب خود باش و به عهد و پيمان خـود (صلح امام حسـن(ع)) وفا كـن و از تفرقه امت بپرهيز. امام نـوشت: ((... اما آنچه در باره مـن به گـوش تـو رسيده, يك مشت سخنان بـى اساس است... . از اينكه بـرضـد تـو و دوستان ستمگر و بـى دينت, كه حزب ستمگـران و بـرادران شيطـاننـد, قيـام نكـرده ام از خـدا مـى تـرسـم.
آيا تـو قاتل ((حجربـن عدى)) و يارانـش نبـودى, پـس از آنكه به آنـان امـان دادى و سـوگنـدهـاى اكيـد ياد كـردى...؟ تـو قـاتل ((عمـروبـن حمق)) آن مسلمان پارسا, كه از كثـرت عبـادت, چهره و بدنـش فرسـوده شده بود, نيستـى...؟ آيا تـو نبـودى كه زياد پسر سميه را, كه ـ پدرش مشخص نبود. ـ پسر ابـوسفيان قلمداد كردى در حـالـى كه پيـامبـر فـرمـود: (( نـوزاد به پـدر (شـرعى) ملحق مى گردد.))... و او با اتكا به قدرت تـو مسلمانان را كشت, دستها و پـاهايشان را قطع كـرد و بـر شـاخه هاى نخل به دار آويخت .... آيا تـو قاتل ((حضرمـى)) نيستـى...؟ اى معاويه, مـن هيچ فتنه اى بزرگتر و مهمتـر از حكـومت تـو بـر ايـن امت سراغ نـدارم....))

ج) سخنـرانـى افشـاگـرانه در كنگـره عظيـم حج
يكـى دو سـال قبل از مـرگ معاويه, كه فشـار نسبت به شيعيان اوج گرفت, امام حسيـن(ع) به حج مشرف شد. در منـى از صحابه و تابعان و بنى هاشـم دعوت كرد در چادرش جمع شوند. بيش از هفتصدنفر تابعى و دويست نفر صحابـى آمـدنـد. حضـرت در بخشـى از خطبه اش فرمـود: ((ديديد ايـن مرد زورگو و ستمگر (معاويه) با ما و شيعيان ما چه كرد...؟ وقتى به شهرهاى خـود برگشتيد, با افراد مورد اعتماد در ميان بگذاريد و آنان را به رهبرى ما دعوت كنيـد; زيرا مـى ترسـم حق نابود گردد.))
در تحف العقـول خطبه اى از حضـرت نقل شـده كه ظاهـرا هميـن خطبه ((منى)) مى نمايد. در بخشى از ايـن خطبه مى فرمايد: ((... شما به چشـم خود مى بينيد كه پيمانهاى الهى را مى شكنند...; ولى بيـم و هـراس به خـود راه نمـى دهيـد... . مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتـر است. زمام امـور بايـد در دست كسانـى باشـد كه عالـم به احكام خـدا و امين بر حلال و حرام اوينـد. ... آنان را بـر ايـن مقام مسلط نساخت مگر گـريز شما از مرگ و دلبستگى تان به زنـدگـى چند روزه دنيا... .)) حضرت در پايان عرض مـى كنـد: ((پروردگارا! ايـن حـركت ما نه به خاطر رقابت بـر سر حكـومت و قـدرت و نه به منظور به دست آوردن مـال دنيـاست, بلكه به خـاطــر آن است كه نشانه هاى ديـن تـو را به مـردم نشان دهـم و اصلاحات را در كشـور اسلامى اجرا كنم....)).

2 ـ ضبط اموال دولتى

در همان ايام كاروانـى از يمـن, كه حـامل مقـدارى از بيت المال بود, از طريق مدينه رهسپار دمشق بـود. امام حسيـن(ع) آن را ضبط و در ميان مستمنـدان بنـى هاشـم و ديگران تقسيـم كـرد. آنگاه به معاويه نوشت: ((كاروانى از اينجا عبـور مى كرد كه حامل امـوال و پـارچه ها و عطـرياتـى بـراى تـو بـود تا آنها را به خزانه دمشق سرازير كنى و به خويشانت, كه تاكنون شكمها و جيبهاى خـود را از بيت المال پر كرده اند, ببخشـى. مـن نياز به آن امـوال داشتـم و آنها را ضبط كردم.)) بى شك ايـن عمل امام يك گام در جهت نامشروع نمايانـدن حكـومت معاويه و مخـالفت با آن بـود. حضـرت بـا ايـن اقـدام, خـود را ولـى امـور و صـاحب اختيـار بيت المـال دانست.
پيامبر خلق كريـم خـود را از هيچ كـس دريغ نمـى كرد, ولـى روشـى محتـاط داشت و تـا زنـده بـود بنـى اميه در حكـومت جـاى پـايـى نيافتنـد. بعد از پيامبـر در زمان عمـر, معاويه والـى شام شـد.
عثمان كه خود از بنى اميه بـود بيت المال و مناصب حكومتى را در اختيـار آنـان گذاشت و آنـان چهار عامل مهم ثـروت, روحــانيت (اجيـركـردن امثال ابـوهـريـره) و ديانت (بـا بهانه قـرار دادن پيراهـن عثمان) و قـدرت را به دست گرفتند. در ايـن امر چند چيز دخالت داشت:

1 ـ تيزهوشى معاويه
2 ـ سوء تدبير خلفا
3 ـ جهالت مردم

علت مبـارزه بنـى اميه بـا اسلام دو چيز بـود

1 ـ رقـابت نژادى كه در سه نسل متـراكـم شـده بـود.
2 ـ تباين قـوانيـن اسلام با نظام زندگى (جابرانه) روساى قريـش, خصـوصـا امـويها. قـرآن كـريـم مـى فـرمـايد:
((و ما ارسلنا فى قريه مـن نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون))(سوره سبا, آيه 34.)

حكومت فاسد يزيد

بعضـى از مفـاسـد حكـومت يزيـد عبارت است از:

1 ـ سگبازى و ميمون بازى
علاقه وافـر او به شكار و تفـريح, مانع رسيـدگـى به امـور مملكت مـى شـد و علاقه به حيـوانات, كارهاى او را به صـورت مسخـره اى در آورده بود. يك عده بوزينه داشت. يكى ابـوقيـس كنيه داشت. او را در مجلس شراب خويـش حاضر مى كرد و لباس ابريشـم و حرير مى پوشاند و به مسابقه مى فرستاد.

2 ـ ارتباط نامشروع با محارم
عبدالله بـن حنظله با عده اى به نمايندگـى از سـوى اهل مدينه به شـام آمـد تـا اوضـاع حكـومت را از نزديك ببيننـد. عبـدالله در بازگشت, گفت: ((والله ماخـرجنا علـى يزيـد حتـى خفنا ان نـرمـى بـالحجاره مـن السماء ان رجلا ينكح الامهات و البنات و الاخـوات و يشرب الخمر و يدع الصلوه والله لـولـم يكـن معى احـد لابليت لله فيه بلاء حسنا))

3 ـ شرابخوارى
يزيـد دائم الخمر بـود. به قـولـى, حتـى مردنـش در اثر افراط در نوشيدن شراب و از بيـن رفتـن كبد تحقق يافت. (در سـن 37 سالگى) او مى گـويد: ((دع المساجد للعباد تبشرها) وقف دكه الخمار تزئينا

4 ـ گرايش به مسيحيت تحريف شده
مى گـويند مادر يزيد در اصل, مسيحـى بـود. بديـن سبب, به مسيحيت گرايـش داشت. به نظر گروهى از مورخان, از جمله ((لامنـس)), بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بـودند. يزيد تربيت پسرش را به يك مسيحـى سپـرد. او دربـاره شـراب مـى گـويـد:
فان حرمت يـوما على دين محمد فخذها علـى ديـن المسيح بـن مريـم

5 ـ عيش و طرب پيوسته
يك سال معاويه او را بـراى جنگ فـرستاد, شخصيت وى را بالا بـرد. سفيـان بـن عوف را نيز بـا وى همـراه ساخت.
يزيد زن مـورد علاقه اش ((ام كلثـوم)) را همراه برد. در محلـى به نام ((غذقذونه)) سـربـازان به تب و آبله مبتلا شـدنـد. يزيـد در منزلى با معشوقه اش سرگرم بـود كه خبر بيمارى سربازان را دريافت كرد. در اين هنگام اشعارى خواند كه معنايش چنين است: مـن با ام كلثـوم خـوشـم و به مـن چه ربطـى دارد كه سـربازان از آبله رنج مى برند.

6 ـ كفر
هنگام ورود اسرا به مجلـس يزيد, او فكر مى كرد ديگر رقيب ندارد, با شعر معروف ((لعبت هاشـم بالملك...)) كفر خود را آشكار ساخت. سه جنايت بزرگ در سه سال حكومت
در سـال اول حكـومت ننگيـن خـويـش, امـام حسيـن(ع) را به شهادت رساند.
در سال دوم دستـور داد مـدينه را به خاك و خـون بكشند و سه روز تمام جز خانه امام سجاد(ع) آنچه را در مـدينه بـود (مال, جان و نـامـوس مـردم) بـر سپـاهيـان خـود حلال كـرد.
در سال سـوم بـراى دستگيرى ((عبـدالله بـن زبيـر)), كه عليه او قيام كـرده و به مسجـدالحـرام پناهنـده شـده بـود, كعبه را بـا منجنيق به آتـش كشيد. با روى كار آمـدن يزيـد, اصل اسلام در خطر قرار گرفت. مردم اين خطر عظيـم را به خوبى درك نمى كردند. بديـن سبب, بايد يك مـوج ايجاد مـى شد تا براى هميشه اسلام را تضميـن و وجدان خفته مردم را بيدار كند.

امام حسين(ع) و قيامى خونين

امـام حسـن(ع) در سـال چهل و نهم هجـرى به شهادت رسيـد و امـام حسيـن(ع) امامت را عهده دار شـد. او به همان دلايل كه برادرش صلح كرده بـود, عليه معاويه قيام نكرد و در پاسخ نامه هايى كه به او نوشته شده بود, فرمود: ((وجدان مـن اجازه نمى دهد, پيمانى را كه با معاويه بسته ايـم, بشكنـم و تا معاويه زنـده است, برهمان عهد پايدار هستـم و پس از درگذشت او, در تصميم خود تجديد نظر خواهم كرد.)) معاويه در شصت هجـرى, پـس از آنكه به رغم پيمان خـود با امام حسـن(ع), يزيـد را به فـرمانروايـى مسلمانان منصـوب كرد و براى او بيعت گرفت, درگذشت.
روزى كه مروان مـى خـواست از امام حسيـن(ع) نيز براى يزيـد بيعت بگيرد, امام فرمود:
((انالله و انا اليه راجعون و علـى الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد. )) همانا از خداييم و به سوى او باز مى گرديـم و بر اسلام بايد فاتحه خـوانـد; زيرا امت به رهبرى مثل يزيـد مبتلا شده است.
و اسلام در خطر قرار گرفت و تنها قيامى خـونيـن مى تـوانست وجدان خفته مردم را بيدار و كاخ ظلم را متزلزل سازد, امام(ع) در ايـن راه گام نهاد و براى آگاه كردن مردم كـوفه طى نامه اى اعلام كرد:
((فلعمرى ما الامام الاالعامل بالكتاب و القائم بالقسط و الـدائن بديـن الحق.)) به جانـم سوگند, امام جز كسى كه عمل به كتاب خدا كنـد و عدالت را به پـا دارد و راه حق را مـى پيمـايـد, نيست.
او, در وصيت نـامه اى كه قبل از خـروج از مـدينه به ((محمـدبـن حنفيه)) نـوشت, هـدف قيـام خـود را ايـن گـونه تـرسيـم كــرد: ((مـن بـراى طغيان و خـوددارى از قبـول حق و فساد و ستـم خـارج نشدم, بلكه براى اصلاح امـور امت جدم خارج مى شـوم. اراده كرده ام امـر به معروف و نهى از منكـر كنـم و روش جـدم و پـدرم علـى بـن ابى طالب(ع) را پيـش گيرم. در بيـن راه مكه و كـوفه (منزلگاه ذى حسـم) در خطبه اى به يـارانـش فـرمـود:
((الاتـرون الى الحق لايعمل به و الـى الباطل لايتناهـى عنه ليرغب المـومـن فـى لقاء الله محقـا فـانـى لا ارى المـوت الاالسعاده و الحياه مع الظالميـن الا برما.)) آيا نمى نگريد به حق عمل نمى شود و از باطل جلـوگيرى نمى گردد؟ بنابرايـن, اشتياق مـومـن به لقاى خدا (و شهادت طلبى) سزاوار و لازم است. مـن در ايـن وضع, مرگ را جز سعادت و زنـدگـى بـا ستمگـران را جز رنج و شكست نمـى دانــم. سرانجام امام رسالت خـويـش را با ترسيـم خط سرخ شهادت به پايان برد.

آثار قيام امام حسين(ع)

1 ـ درهم شكستـن چهارچوب ساختگى دينى كه امويان تسلط خود را بر آن پايه استوار ساخته بـودند و رسوا كردن روح لامذهبى جاهليت كه روش حكومت آن زمان بود.
2 ـ شهادت امام موجى شديد از احساس گناه در مردم به وجـود آورد و ايـن احساس پيـوسته بر افروخته ماند تا انگيزه انتقام از بنى اميه وجـود داشته باشد و در نتيجه سقوط بنى اميه و نجات ديـن از بـدعتهاى آنان, كه مـى رفت ديـن را نابـود كنـد, ثـابت بمـانـد.
3 ـ هدف معاويه بالا بردن محبـوبيت بنى اميه و از بيـن بردن محبت آل على و رسـول اكرم(ص) بود, با ايـن نهضت محبـوبيت آل علـى(ع) فزونـى يـافت و بنـى اميه منفـور شــد.
4 ـ پـس از قيـام امـام, در مكتب روح انقلابـى دميـده شد و انقلاب هايى از قبيل:
انقلاب مـدينه در روز اول محرم سال 63 هجـرى, قيام مختار در سال 66 هجرى در عراق, قيام تـوابيـن در كـوفه در سال 65 هجرى, قيام مطرف بن مغيره در سال 77 هجرى, قيام ابـن اشعث در سال 81 هجـرى و نهضت زيـد بـن علـى در سـال 122 هجـرى تحقق يافت.
ايـن روح انقلابـى مكتب همـواره در طـول تـاريخ منشاء بسيارى از انقلابها, شـورشها و قيامها عليه مستبـدان و مستكبران گرديد. در زمان مـا نيز انقلاب اسلامـى ايـران بـا الهام از آن قيـام و روح انقلابـى مكتب به رهبـرى امـام خمينـى(ره) به ثمـر رسيــد.

زندگی نامه امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

زندگی نامه امام حسین علیه السلام

 

   ابو عبد اللّه حسين بن على بن ابى طالب(ع)، امام سوم از ائمه اثنى عشر(ع)و پنجمين معصوم از چهارده معصوم(ع)است .فرزند دوم على بن ابى طالب(ع) و حضرت فاطمه(ع)در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه منوره به دنيا آمد.مدت حملش را شش ماه و ده روز نوشته‏اند.تفاوت سن او با برادر بزرگترش امام حسن(ع)كمتر از يك سال بود.
   پس از تولدش بشارت به رسول اكرم(ص)بردند و حضرت شادمانه به ديدار فرزند و فرزندزاده خود شتافت، در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را با اشتقاق از نام حسن(ع)»حسين«(يعنى حسن كوچك)-كه تا آن زمان در عرف عرب سابقه نداشت-نهاد.روز هفتم ولادتش گوسفندى عقيقه كرد و فرمود موى سرش را برچينند و هم وزن آن نقره صدقه دهند.
   پيامبر اكرم(ص)او را پسر و پاره تن خود، گل خوش بوى خويش و سيد جوانان اهل بهشت خواند.او را بر دوش خود سوار مى‏ كرد و به سينه خود مى‏چسبانيد و دهان و گلوى او را مى‏بوسيد و محبوبترين انسانها نزد اهل آسمانهايش معرفى مى‏كرد.
ائمه اهل سنت به اسناد متعدد روايت كرده‏اند كه رسول اللّه(ص) از شهادت و مشهد امام حسين(ع)خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد.(اسد الغابة، 123، 349)حسين را از خود و خود را از حسين دانسته و فرمود: خدايا دوست بدار هر كه حسين را دوست بدارد.(صحيح ترمذى، 307/2)
   عمر شريفش، 57 سال بود كه 7 سال آن در آغوش رسول اللّه(ص)، 30 سال در زمان امامت پدر و بقيه را در صحبت برادر يا در مقام امامت بود.كنيه‏اش ابو عبد اللّه و مشهورترين لقب پس از شهادتش سيد الشهداء مى‏ باشد.سجع خاتمهاى شريفش»لكل أجل كتاب«، »حسبى اللّه«و»إن اللّه بالغ أمره«بود.از او شش پسر و سه دختر به وجود آمدند كه سه پسرش در كربلا شهيد شدند و يكى از پسرانش على اوسط زين العابدين(ع) امام چهارم شيعيان است.
   حسين(ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و سالار شهيدان و ثاراللّه(كسى كه خونخواه او خدا است)مى ‏باشد، در تربت پاكش شفا و در زير قبه‏اش استجابت دعا و در زيارت قبر مطهرش ثواب بسيار روزى مى ‏شود.امام احمد بن حنبل روايت كرده است كه حسين(ع) فرمود: هر كس در مصيبت من حتى يك بار اشك بريزد خداى عز و جل بهشت را روزى او خواهد فرمود.
   قيام آن حضرت بر ضد يزيد بن معاويه و امتناع از بيعت با يزيد، كه او را به هيچ وجه شايسته خلافت مسلمين نمى ‏دانست و مقاومت بى‏مانند او و يارانش در برابر سپاه يزيد و سر فرود نياوردن او به ننگ تسليم و استقبال او از شهادت در راه عقيده خود و در راه اسلام، برنامه حكومت آل ابى ‏سفيان را كه انقراض اسلام و باز گردانيدن آثار جاهليت بود نابود كرد و او را از برجسته‏ترين چهره‏هاى دينى و سياسى تاريخ اسلام نمود.
    شيعيان قدر فداكارى بى‏ نظير او را در راه آرمانهاى اسلام بخوبى شناخته‏اند و ياد او را چنان گرامى مى‏ دارند كه در هيچيك از اديان و مذاهب عالم سابقه ندارد.عزادارى امام حسين(ع)و شهداى كربلا كه در سرتاسر سال بطور عموم و در ايام محرم بطور خاص در ميان شيعيان مرسوم است، به صورت رمزى براى اقامه شعائر دين و زنده نگاهداشتن شور و شوق عميق مذهبى و تمثل و مقاومت در برابر ظلم ظالمان و سرپيچى از حكم حكام جور زمان درآمده است.
    شيعيان با اقامه مراسم سوگوارى بر سيد الشهداء(ع)در حقيقت از بى‏عدالتى و زورگويى نفرت مى ‏جويند و انزجار خود را از گردنكشان زمانه اظهار مى‏دارند و اشكشان بر فضيلت و تقوا و فداكارى در راه اعتقاد و لعنتشان بر رذيلت و فسق و پايمال ساختن حقوق ضعيفان است و اين تولى و تبرى را به صورت قالبى دينى و عبادى درآورده‏اند و با اين مراسم و با اين اشكها در حقيقت درخت تقوا را آبيارى مى‏كنند و آن را بارور مى ‏سازند و مهمتر از همه آنكه دين را به صورت نهادى سياسى كه سر فرود نياوردن در مقابل سلطه جويان جهان و سر فرود آوردن در برابر حكومت عدل الهى باشد در مى‏آورند.
    شيعيان علاوه بر آنكه حسين(ع)را»رحمت واسعه الهى«و»باب نجات امت«مى‏دانند حكومتهاى جابر جهان را به مبارزه مى‏طلبند و عمل حسين(ع)و يارانش را سرمشق كوشش در راه عدالت و آزادى و استقلال و»اباى از ضيم«مى ‏شمارند.شهادت امام حسين(ع)حماسه شرف و فضيلت و درس ايمان و استقامت و مثل اعلاى فداكارى و حميت در راه كسب خشنودى خداوند است.
    به قول ماربين فيلسوف آلمانى در كتاب سياست اسلامى حركت امام حسين از مكه به كربلا با زنان و فرزندان و استقبال از مرگ تذكارى خونين براى شيعيان بود تا از بنى اميه انتقام بگيرند.هم او گويد: تاريخ كسى را سراغ ندارد كه خود و عزيزترين كسان خود را براى احقاق حق به كام مرگ فرستد جز حسين كبير آن يگانه مردى كه دانست چگونه دولت عظيم و وسيع بنى اميه را متلاشى كند و اركان سلطنت ايشان را فرو ريزد.حادثه طف سرّ بقاى اسلام و موجب درخشندگى و تداوم تاريخ اين شريعت مقدس گرديده است.
  شيخ محسن حويزى آل ابى الحب در قصيده غراى حائريه خود به همين مفهوم اديبانه(از قول امام)اشاره مى ‏كند كه:
    إن كان دين محمد لم يستقم إلا بقتلي يا سيوف خذيني
   اگر دين محمد جز با كشته شدن من استقامت خود را نمى ‏يابد اى شمشيرها مرا فرا گيريد.
   از بعضى اخبار و روايات برمى‏ آيد كه امام حسين(ع)از صلح برادر خود امام حسن(ع)با معاويه راضى نبود ولى به احترام اينكه او برادر بزرگتر است اعتراضى نكرد.اما اين معنى از نظر مسأله امامت در اعتقادات شيعه درست نمى ‏آيد، زيرا بنا به اعتقاد شيعه امام مفترض الطاعه است و اقوال و افعال او بر حسب مصالح امت و خواست الهى صورت مى ‏گيرد و به عبارت ديگر امام معصوم و برى از خطا است و از اين رو مستوجب اعتراض نيست.
    بنا به اخبار و روايات موجود امام حسين(ع)پس از وفات برادرش تا زمانى كه معاويه زنده بود، در ظاهر مخالفتى با معاويه نكرد زيرا بر حسب ظاهر و بنا بر مصلحت با معاويه بيعت كرده بود و اين بيعت اگر چه به معنى شناختن او به عنوان خليفه مسلمين نبود اما به اين معنى بود كه امام در ظاهر مخالفتى با او ندارد و نمى‏ خواهد بر ضد او قيام كند.
    امام اين بيعت ظاهرى و صورى را نمى ‏خواست نقض كند و آن را به صلاح امت نمى ‏دانست.ولى اين امر به معنى موافقت و رضايت آن حضرت با اعمال خلاف حق و خلاف اسلام معاويه نبود، اعمالى از قبيل استلحاق زياد بن ابيه ، كشتن حجر بن عدى كه مردى مسلمان و متقى بود، ناسزاگويى و جسارت او به مقام حضرت امير(ع)، بيعت گرفتن براى پسرش يزيد و صرف بى‏ محابا و بى ‏حساب اموال مسلمين در راه مقاصد سياسى خود.
هنگامى كه معاويه در سال 56 ه.ق. تصميم گرفت كه پسرش يزيد را جانشين خود سازد و در زمان حيات خود براى او از مردم بيعت بگيرد تا مخالفى برايش نماند، از جمله كسانى كه بيعت ايشان بسيار مهم شمرده مى‏ شد، امام حسين(ع)و عبد اللّه بن زبير و عبد الّه بن عمر بودند.اين اشخاص در موقعيتى قرار داشتند كه محل توجه عموم و در نظر عامه شايسته وصول به مقام خلافت بودند.
    هيچ يك از اين سه تن از پيشنهاد معاويه براى بيعت با يزيد استقبال نكردند و به همين جهت معاويه در سفرى كه به مكه و مدينه نمود ابتدا روى خوشى به ايشان نشان نداد اما بعد در ظاهر ايشان را بگرمى پذيرفت و در باطن تهديد كرد كه اگر در هنگام اعلام جانشينى يزيد اظهار مخالفت كنند كشته خواهند شد.با اين تهديد اين سه تن خاموش ماندند بى ‏آنكه اظهار موافقت يا مخالفتى كرده باشند.
    معاويه در سال شصت هجرى از دنيا رفت و پسرش يزيد تصميم گرفت كه از اين سه تن كه در نظر مردم مدعيان خلافت بودند براى خلافت خود بيعت بگيرد و به وليد بن عتبة بن ابى سفيان حاكم مدينه نوشت تا به زور از اين سه تن بيعت بگيرد.
    وليد نتوانست از ايشان بيعت بگيرد و امام و عبد اللّه بن زبير تصميم گرفتند كه از مدينه بيرون بروند و به مكه پناه ببرند زيرا مكه به دستور قرآن نبايد محل فسوق و جدال باشد و هر كس وارد آن شد بايد در امان باشد.به گفته طبرى امام حسين(ع)شب يكشنبه دو روز مانده به آخر ماه رجب سال شصت هجرى از مدينه بيرون شد و بسوى مكه به راه افتاد.فرزندان و برادران و اولاد برادران و تمام اهل بيتش با او همراهى كردند بجز محمد حنفيه كه در مدينه ماند.
سفر امام پنج روز طول كشيد و روز سوم شعبان وارد مكه شد.امام حسين(ع)در مكه مورد توجه عموم قرار گرفت و شخصيت والاى او شخصيت عبد اللّه بن زبير را تحت الشعاع قرار داد چنانكه عبد اللّه بن زبير ناچار شد هر روز با مردم ديگر نزد امام برود.
جماعتى از شيعيان و هواخواهان حضرت على(ع)در كوفه پس از شنيدن خبر مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و نامه‏اى به امام حسين(ع)نوشتند كه در آن پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاويه اظهار داشتند كه امامى ندارند و منتظر قدوم او به كوفه هستند تا شايد خداوند به وسيله او مردم را به دور حق جمع كند.پس از اين نامه، نامه‏ هاى ديگرى هم نوشتند و رسولانى فرستادند و امام را به حركت به سوى كوفه ترغيب كردند.
امام حسين(ع) در پاسخ نامه‏هاى ايشان نامه‏اى نوشت و پسر عم خود مسلم بن عقيل را فرستاد تا از وضع كوفه و احوال مردم آگاهى دهد و اگر اوضاع را مطابق نامه‏ ها و پيغامهايشان يافت او را خبر دهد تا او نيز بسوى ايشان حركت كند.
چون مسلم بن عقيل به كوفه رسيد، مردم زيادى در ابتدا با او بيعت كردند و والى كوفه از طرف يزيد كه نعمان بن بشير نام داشت بر او سخت نگرفت. مسلم به امام حسين(ع)نامه نوشت و گفت كه هر چه زودتر به سمت كوفه حركت كند.هواداران بنى اميه نامه‏اى به يزيد نوشتند و او را از ضعف و سستى نعمان بن بشير در برابر مسلم و اتباع او آگاهى دادند.يزيد پس از مشورت با سرجون كه از موالى معاويه بود، عبيد اللّه بن زياد والى بصره را مأمور كوفه كرد و دستور داد كه مسلم را تعقيب كند تا آنكه يا او را از شهر بيرون كند و يا به قتلش برساند.
عبيد اللّه بن زياد بيدرنگ روانه كوفه گرديد و به تنهايى وارد آن شهر شد و زمام حكومت را به دست گرفت و مردم را با وعده و وعيد به خود جلب كرد.مسلم سرانجام در روز هشتم يا نهم ذى الحجه سال شصت در كوفه خروج كرد و دار الاماره را محاصره كرد.اما اشراف كوفه و رؤساى قبايل كه دل با عبيد اللّه داشتند، افراد طوايف خود را از پيروى از مسلم بر حذر داشتند و در اين كار موفق شدند، چنانكه مسلم تنها ماند و به تفصيلى كه در كتب تاريخ مذكور است گرفتار و كشته شد.
امام حسين(ع)پيش از آنكه از خبر قتل مسلم آگاه گردد عازم خروج از مكه و حركت به سوى كوفه گرديد.عده‏اى از بزرگان قوم از جمله عبد اللّه بن عباس او را اندرز دادند كه در مكه بماند و به كوفه كه مردم آن قابل اطمينان نيستند نرود و حتى عبد اللّه بن عباس پيشنهاد كرد كه بجاى كوفه به يمن برود و از آنجا داعيان و مبلغان خود را به اطراف بفرستد ولى امام هيچ يك از اين پيشنهادها را نپذيرفت و در حركت بسوى كوفه جازم و مصمم ماند.
در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر امام با آن همه سابقه و آگاهى كه خود از نزديك به احوال مردم كوفه داشت، خطر غدر و نفاق كوفيان را پيش بينى نمى‏كرد؟
پاسخ آن است كه قطع نظر از مسأله امامت در نظر شيعه كه به موجب آن امام از عواقب امور آگاه‏تر و بصيرتر از مردم ديگر است، امام حسين(ع)حتما عواقب خروج خود را از مكه و رفتنش را به ميان مردم كوفه تصور مى‏ كرد و بهتر از ديگران مى‏ دانست كه چگونه مردم كوفه پدر او را در برابر معاويه تقويت نكردند و چگونه برادرش را تنها گذاشتند و نزديك بود كه او را تسليم معاويه كنند.بنابر اين نامه‏هاى مردم كوفه او را اغفال نمى ‏كرد.او مى‏دانست كه مردم كوفه مى ‏توانستند از حجر بن عدى و ديگران حمايت كنند و حكومت زياد بن ابيه را گردن ننهند و سب امام على(ع) را بر بالاى منابر تحمل نكنند.امام مى ‏دانست كه كوفيان ممكن است به وعده خود وفا نكنند و او را تنها بگذارند.پس چرا به نامه‏ هاى ايشان پاسخ مثبت داد و به مذاكرات ياران و نزديكان خود توجه نكرد و با پاى خود بسوى قتلگاه شتافت؟
پاسخ آن است كه امام حسين(ع)نمى ‏توانست حكومت يزيد بن معاويه را بر مسلمين تحمل كند، چه او را اصلا شايسته خلافت نمى ‏دانست و اطاعت از مردى را كه روزگارش در لهو و لعب و شكار مى‏گذشت و حتى به فسق مشهور بود جايز نمى‏دانست.اشتهار يزيد به فسق چنان بود كه حتى عبيد اللّه بن زياد نيز به آن اقرار داشت.
هنگامى كه يزيد او را در سال 63 مأمور كرد كه به مدينه برود و عبد اللّه بن زبير را در مكه محاصره كند، عبيد اللّه از اين مأموريت سر باز زد و گفت نه! من براى اين فاسق(يعنى يزيد)دو چيز را با هم جمع نمى ‏كنم: قتل حسين فرزند رسول خدا و تاختن به كعبه، و از اين مأموريت عذر خواست.عبد اللّه بن زبير نيز پس از شنيدن شهادت سيد الشهداء(ع) سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن گفت: »حسين(ع) كسى نبود كه قرآن را به غناء بدل سازد و گريه از ترس خدا را به حداء(نوعى آواز)مبدل كند و شرب خمر را جانشين روزه و شكار را جايگزين مجالس ذكر خداوند كند«.مقصود ابن زبير كنايه به يزيد بن معاويه و فسوق او بود(كامل، ابن اثير، 98/4، 112)و نيز رسيدن يزيد به مسند خلافت بر خلاف اصول مقرر در اسلام بود و معاويه در حيات خود با زور و تطميع براى او بيعت گرفته بود.خلافت مسلمانان امرى مهم است كه به اعتقاد شيعه بايستى به نص رسول الله (ص)يا امام معصوم(ع)باشد و به اعتقاد اهل سنت بايستى به انتخاب اهل حل و عقد مسلمانان، و از روى اختيار و آزادى باشد و هيچ يك از اين شرايط در خلافت يزيد حاصل نشده بود و اين كار معاويه راه را براى روش سلطنتى و امپراطورى كه در آن حكومت از راه ارث است نه شايستگى، باز مى‏كرد كه بر خلاف اصول و مبانى اسلامى بود.
نيز امام خود را به حق شايسته ‏تر از همه كس براى مقام خلافت مى ‏ديد و نامه‏هاى كوفيان، با آنكه قابل اطمينان نبود، براى او تكليفى شرعى ايجاد مى‏كرد تا با تمام قوا در راه انجاز مقاصد اسلامى بكوشد و هر گونه تعلل را در اين كار مخالف اين وظيفه و تكليف شرعى خود مى‏ دانست.
باز اين سئوال پيش مى ‏آيد كه اگر امام مى ‏دانست خروج او از مكه و رفتنش به كوفه خطرناك است و به اغلب احتمالات موجب قتل و شهادت او خواهد گرديد چرا خود را به مهلكه انداخت؟
در پاسخ بايد گفت كه امام با اين عمل خود مى‏خواست راه فداكارى و»اباى از ضيم«و نرفتن زير بار زور و نيز دفاع از حقيقت و پافشارى در راه عقيده را به ديگران بياموزد.اگر امام اين كار را نمى‏كرد و سر به اطاعت يزيد فرود مى‏آورد و پاسخ نامه ‏هاى كوفيان را نمى ‏داد، چگونه مى‏ توانست سربلند و با افتخار در ميان مردم زندگى كند و در جواب مردمى كه او را نمونه تقوا و مثل اعلاى يك فرد اسلامى مى‏دانستند چه مى‏گفت؟
پس امام مى‏دانست كه كشته خواهد شد و ترجيح داد كه اين امر در بيرون كعبه و مكه صورت گيرد تا توهين و هتك حرمتى به خانه خدا وارد نيايد و حرمت قرآن و اسلام محفوظ بماند.
باز هم سؤالى پيش مى‏آيد كه چرا امام مطابق اندرز عبد اللّه بن عباس به يمن نرفت كه مردم آنجا لااقل سابقه غدر و عهد شكنى نداشتند.پاسخ آن است كه امام مى ‏خواست مخالفت خود را با حكومت جور بنى‏اميه آشكارا بر جهانيان معلوم دارد و اين امر در عراق كه بزرگترين مركز تجمع اسلامى بود و شهرهاى بزرگ كوفه و بصره در آن قرار داشتند بهتر ميسر بود تا در يمن كه دور از مراكز اسلامى بود.
ابن زياد پس از قتل مسلم(ع)مرزهاى عراق را با حجاز بست و فرستاده‏هاى ديگر امام را در كوفه گرفت و كشت و سپاهى را براى گرفتن و كشتن امام حسين(ع)و اصحاب او آماده ساخت.چون خبر شهادت مسلم(ع)و ساير فرستادگان در راه كوفه به گوش امام رسيد روى به همراهان خود كرد و فرمود تا هر كه مى خواهد برگردد و او ايشان را از عهد و ميثاقى كه با او بسته بودند آزاد مى‏ كند.
بسيارى از همراهان او پراكنده شدند و فقط ياران و اهل بيت او كه از مكه با او همراه بودند باقى ماندند.
در بطن عقبه، مردى عرب به او رسيد و او را سوگند داد كه برگردد زيرا اين راهى كه ميرود بسوى شمشيرها و سر نيزه‏ها است.اگر مردمى كه به او نامه نوشته بودند راه را براى او باز مى‏كردند و امر را براى او آماده مى‏ساختند رفتن او وجهى داشت اما اكنون كه اين وضع پيش آمده است رفتن او صلاح نيست.حضرت در پاسخ فرمود: »آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست ولى كسى نمى ‏تواند بر امر خدا غالب شود«.آنگاه از آن محل دور شد.
در منزلى به نام»شراف«، حر بن يزيد رياحى با هزار نفر از سوى حصين بن نمير تميمى كه مأمور حفاظت مرزهاى عراق بود رسيد و گفت مأمور است تا او را پيش عبيد اللّه بن زياد ببرد.امام به او سخت پرخاش كرد و حر گفت او مأمور جنگ نيست و فقط مأمور است كه او را به كوفه ببرد.حضرت خطبه‏اى ايراد فرمود و خود را شناسانيد و نامه‏هاى كوفيان را يادآورى كرد و غدر و نفاق ايشان را متذكر شد و تأكيد فرمود كه يزيد و اتباع او از شيطان اطاعت مى ‏كنند و فساد را آشكار كرده و حدود الهى را به حال تعطيل درآورده‏اند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام ساخته‏اند و قيام او و آمدنش از مكه براى همين امر است.در اين ميان چهار تن از كوفه رسيدند و خبر آوردند كه اشراف كوفه با گرفتن پول و رشوه به مخالفت با امام و موافقت با يزيد برخاسته‏اند و مردم ديگر اگر چه دلهايشان با امام حسين(ع)است اما شمشيرهايشان بسوى او آخته است. نيز خبر آوردند كه قيس بن مسهر فرستاده امام به قتل رسيده است.
البته امام با آنكه خبر شهادت مسلم را شنيده بو باز عازم كوفه بود و شايد اميد مى ‏داشت كه با رفتن او به كوفه هواخواهانش قيام كنند و حكومت ابن زياد را سرنگون سازند.اما با آمدن حر بر ايشان مسلم گرديد كه ابن زياد بر اوضاع مسلط شده است و هواخواهان واقعى او در كوفه بسيار اندك هستند و در حالت اختفا بسر مى ‏برند.به همين جهت از رفتن به كوفه منصرف شد و مى‏خواست به مدينه باز گردد كه حر مانع او گرديد.در اين ميان قاصدى از ابن زياد رسيد كه امام حسين(ع)را در تنگنا بگذارد و او را در فضايى باز كه حصن و پناهگاه و آب نداشته باشد فرود بياورد تا امر بعدى او برسد.
امام بناچار روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجرى در محلى به نام كربلا فرود آمد و فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار تن از سوى عبيد اللّه بن زياد رسيد و مأمور بود كه از امام حسين(ع)براى يزيد بيعت بگيرد.امام حسين(ع)پيشنهاد كرد كه راه را براى او باز بگذارند تا به مدينه باز گردد يا جاى ديگر برود.عمر بن سعد اين پيشنهاد را به ابن زياد فرستاد و او مى‏خواست بپذيرد ولى شمر بن ذى الجوشن مانع شد و گفت اگر امام حسين(ع)را رها كنند نيرو خواهد گرفت و گرفتن بيعت از او ممكن نخواهد شد.
ابن زياد پس از شنيدن سخنان شمر نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت و گفت امام حسين(ع)يا بايد تسليم شود و يا كشته شود.فاجعه كربلا از اينجا آغاز مى‏گردد.امام حسين(ع)سر تسليم فرود نياورد و به ياران خود اختيار داد كه شبانه او را ترك كنند و او را تنها بگذارند زيرا او تسليم نخواهد شد و به قتل خواهد رسيد و از اين رو نمى ‏خواهد كه اصحاب به سرنوشت او دچار شوند.اما اصحاب و خويشان او همچنان وفادار ماندند و با دليرى بى‏ مانندى از او دفاع كردند و جان خود را در راه او باختند.شرح شجاعت و جنگ سرسختانه سيدالشهداء(ع)و اصحابش را مى‏توان در تاريخ طبرى(وقايع سال 61 هجرى)ملاحظه كرد.
دفاع دليرانه امام (ع) حيرت انگيز بود.شخصى به نام عبد اللّه بن عمار كه شاهد عينى ماجرا بوده مى‏گويد نديدم مردى كه فرزندان و اهل بيت و يارانش كشته شده باشند، قويتر و مطمئنتر و دليرتر از حسين بن على(ع) كه پيادگان دشمن مانند گوسفند از پيش او مى‏گريختند.اين شجاعت را بازماندگان او نيز از خود نشان دادند و در برابر كسانى كه ايشان را اسير كردند و در مجلس ابن زياد و يزيد - با اينكه در حال اسارت بودند - قوت نفس بى ‏مانندى از خود نشان دادند. نمونه كامل اين قدرتِ اراده و تسلط بر نفس و عدم تسليم، در وجود حضرت زينب (ع)متجلى شد كه پايدارى و سخنان تند و سخت او در برابر ابن زياد معروف است.
عبد اللّه بن زبير با اينكه خود را رقيب امام حسين (ع)مى‏ديد و با اهل بيت رسول الله(ص) عداوت خاصى داشت چون خبر شهادت او را شنيد گفت: »اگر چه خداوند كسى را آگاه نمى‏ كند كه كشته خواهد شد امام حسين مرگ شرافتمندانه را بر زندگى پست ترجيح داد...آنها كسى را كشتند كه طول شب را نماز مى ‏خواند و روزها را روزه مى ‏گرفت و در امر خلافت از آنها سزاوارتر بود و در دين و فضيلت بر ايشان برترى داشت.(تاريخ طبرى، 366/2)
شهادت حضرت سيد الشهداء(ع)و برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب بزرگوار او روز دهم ماه محرم سال شصت و يك هجرى رخ داد.زنان و كودكان خاندان رسالت همه به اسارت كوفيان درآمدند.خيمه‏ هاى آنها را آتش زدند و بر جنازه شهدا اسب تاختند و سرهاى شهيدان را از تن‏ها جدا و بر نيزه‏ها كردند.سر امام(ع) را سنان بن انس يا شمر بن ذى الجوشن از تن جدا كرده با سرهاى شهداى ديگر به كوفه نزد عبيد اللّه بن زياد برد.
اعراب بنى اسد بعد از پايان جنگ كربلا تن‏هاى بي‏ سر شهدا را دفن كردند.درباره مدفن سر امام به يقين نمى ‏توان اظهار عقيده كرد، در دمشق و مصر و كربلا مشاهدى به نام»رأس الحسين«زيارتگاه شيعيان است.
حسين بن على(ع)به حكم رسول اللّه(ص)و وصيت برادرش حسن(ع)از روز پنج شنبه 28 صفر سال 50 ه.ق. بعد از شهادت برادر به امامت رسيد و حدود 11 سال اين وظيفه خطير را عهده‏ دار بود.تربت پاكش زيارتگاه شيعيان جهان و ذكر مصيبات و گريه بر مظلوميتش پاك كننده گناهان است.مزار امام حسين(ع)را نخستين بار اعراب بنى اسد مشخص نمودند و پس از آن بارها دستخوش تبديل و تغيير و تخريب و تعمير گرديد تا به سال 767ه.ق. در عهد سلطان اويس ايلخان بناى فعلى روضه مطهره حسينى ساخته شد

پيام رهبر معظم انقلاب به آقای اسماعيل هنيّه نخست وزير دولت قانونی حماس

پيام رهبر معظم انقلاب به آقای اسماعيل هنيّه نخست وزير دولت قانونی حماس

27/10/1387

بسم‌ الله الرحمن الرحيم
برادر مجاهد جناب آقای اسماعيل هنيّه
سلام‌عليكم بما صبرتم

صبر بيست روزه‌ی شما و مجاهدان دلير و از جان گذشته و آحاد مردم غزه در برابر يكی از فجيع‌ترين جنايات جنگی جهان و تاريخ، پرچم عزت را بر سر امت اسلام به اهتزاز در آورده است. شما ثابت كرديد كه دل سرشار از ايمان به خدا و قيامت و روح منيع و عزيز مسلمانی كه ذلت و تسليم درباره‌ی ظلم و زور را بر نمی‌تابد، آنچنان قدرتی می‌آفريند كه حكومتهای جبّار و مستكبر و ارتشهای مجهّز در برابر آن ناتوان و ذليل‌اند.

ارتشی كه قدرت فداكاری و شهادت‌طلبی شما، آن را بيست روز است پای در گل در پشت دروازه‌های غزه به خفت افكنده همان است كه ظرف شش روز بخشهای عظيمی از سه كشور عربی را زير سيطره‌ی خود در آورد. به ايمان و توكل خود، به حسن ظنّ خود به وعده‌ی الهی،‌ به صبر و شجاعت و فداكاری خود بباليد كه امروز همه‌ی مسلمانان به آن ميبالند. جهاد شما تا امروز آمريكا و رژيم صهيونيست و حاميان آنان و سازمان ملل و منافقان امت اسلامی را رسوا كرده است.
امروز نه فقط ملّتهای مسلمان، كه بسياری از ملتهای اروپا و آمريكا حقانيت شما را از بن دندان پذيرفته‌‌اند. شما همين امروز هم پيروزيد و با ادامه‌ی اين ايستادگی شرافتمندانه دشمن زبون و ضد بشر را باز هم بيشتر به ذلت و شكست خواهيد كشاند. انشاءالله

بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جمعى از مداحان و ستايشگران اهل‏بيت

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

اولاً صميمانه، عميقاً به همه‏ى برادران و خواهران حاضر در اين محفل گرم و صميمى و سرشار از عشق و محبت، به مناسبت ميلاد صديقه‏ى طاهره حضرت فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها) و همچنين ولادت فرزند پرافتخار و سربلندش، امام عزيزمان (رضوان اللَّه تعالى عليه)تبريك عرض ميكنم و از برادران عزيزى كه با هنرنمائى و برنامه‏هاى خودشان ما را از كوثر محبت اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) سيراب كردند - چه خواننده‏هاى عزيز، چه شعرائى كه اين شعرها را سروده بودند - تشكر ميكنم.

حقاً عرصه‏ى محبت اهل‏بيت عرصه‏ى شايسته‏اى براى هنرنمائى است و در ميان اين مجموعه‏ى نور، محبت فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها). جاى ابراز هنر، ابراز ذوق و ظرافت طبع حقاً و انصافاً همين‏جاست. فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها) كلمةاللَّهِ پرمضمون و مانند يك درياى ژرف و عميق است. هر چه فكر انسان، ذوق انسان، طبع ظريف صاحبان طبع در اين زمينه كنكاش بيشترى كند، تدبر و تأمل بيشترى كند، گوهرهاى بيشترى به دست خواهد آورد. البته توصيه‏ى هميشگى ما اين است كه ژرف‏پيمائى در اين اقيانوس نور و معنويت به كمك احاديث اهل‏بيت باشد. همانطورى كه در يكى از اشعارى كه آقايان خواندند، اين مضمون بود، كه معرفت اين خاندان هم در اختيار خود اين خاندان است؛ از آنها فرا بگيريم. آنها را معرف خودشان قرار بدهيم. تأمل كنيم، دقت كنيم تا به صورت عميق و ژرفى اين كلمات و اين معانى را بفهميم. شعراى عزيز ما، مداحان و ستايشگران اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) كه اين افتخار را دارند كه به كلمات و به روايات اهل بيت مراجعه كنند، تأمل كنند، تدبر كنند، از اهل بصيرت و معرفت براى ژرف‏يابى كمك بگيرند، آن وقت ذوق، طبع لطيف، دقت نظر و كنكاش، صوت خوب و حنجره‏ى توانا را در خدمت اينها قرار دهند. اين يكى از بهترين و شريفترين كارهاست.

در باره‏ى مداحى اهل‏بيت و ستايشگرى اين انوار مقدسه و طيبه، بنده در طول اين ساليان متمادى كه اين جلسه‏ى شريف و عزيز و مغتنم در اينجا تشكيل ميشود، صحبتهاى زيادى كرده‏ام كه تكرار آن صحبتهارا لازم نميدانم، ليكن همين قدر عرض كنم كه هر چه ما جلو ميرويم، نقش ارتباطگيرى با هنر بيشتر آشكار ميشود؛ ارتباط گرفتن با ذهن و دل مخاطبان خود، مردم خود، با كمك ابزار بسيار كارآمد هنر. امروز آن كسانى كه پيامى براى مردم دارند؛ چه پيام رحمانى، چه پيام شيطانى - فرق نميكند - بهترين وسيله‏اى كه در اختيار ميگيرند، وسيله‏ى هنر است. لذا شما مى‏بينيد به كمك هنر، امروز در دنيا باطل‏ترين حرفها را در ذهن يك مجموعه‏ى عظيمى از مردم به صورت حق جلوه ميدهند كه بدون هنر امكان نداشت، اما با هنر و به كمك ابزار هنر اين كار را ميكنند. همين سينما، هنر است؛ همين تلويزيون، هنر است؛ انواع و اقسام شيوه‏هاى هنرى را به كار ميگيرند براى اينكه بتوانند يك پيام باطل را به شكل حق به ذهنها منتقل كنند. بنابراين هنر اينقدر اهميت پيدا كرده است. منتها ما مسلمانها و بخصوص ما شيعيان، امتيازى داريم كه ديگر مليتها و اديان اين امتياز را به قدر ما ندارند و آن عبارت است از اجتماعات دينى كه به شكل روبه‏رو، چهره به چهره، نفس به نفس تشكيل ميشود كه اين را در جاهاى ديگر دنيا و در اديان ديگر كمتر ميشود پيدا كرد. هست؛ نه به اين قوّت، نه به اين وسعت، نه به اين تأثيرگذارى و محتواهاى راقى. فرض بفرمائيد براى كسانى كه با زبان قرآن آشنا هستند، آيات كريمه‏ى قرآن با صوت خوشى روبه‏رو تلاوت شود. اين تأثيرش تأثير بسيار بالائى است. ماجراى مدح‏خوانى و ستايشگرى مداحان ما از اين باب است؛ استخدام هنر براى انتقال مفاهيم والا و باارزش كه تا اعماق جان مخاطب نفوذ كند. اين يك وسيله است، اين يك ابزار بسيار باارزش است. ابزار است، اما آنقدر اين ابزار وزن پيدا ميكند كه گاهى به قدر خودِ محتوا اهميت پيدا ميكند؛ چون اگر نباشد، محتوا قابل انتقال به دلها نيست. مداحىِ شما از اين قبيل است. هر چه هنرمندانه‏تر باشد، از ابزار هنر، از صوت خوش، حنجره‏ى خوب برخوردار باشد، بهتر است و هر چه محتوا - آنچه كه ميخوانيم - آموزنده‏تر باشد، براى مخاطب قابل فهم‏تر باشد، درس آموزتر باشد، از جهت مديريت فكرىِ مخاطبتان تازه‏تر و با طراوت‏تر باشد، ارزشش بيشتر است. البته با توجه به همان مطلبى كه اول عرض كرديم، يعنى در چهارچوب تعاليم و معارف اهل‏بيت. لذا بازى كردن با مسئله‏ى مداحى سزاوار نيست. مداحى را به صورت يك كار صرفاً سطحى، شكلى، ظاهرى در آوردن، آن را عبارةٌاخراى تقليد از يك كار مبتذل غربى قرار دادن، هيچ جائز نيست. اين را توجه بكنند، بخصوص جوانها كه توى اين صراط وارد ميشوند. هيچ اشكالى ندارد كه از شعرى با زبان مردم استفاه شود، ليكن با مضمون درست، با مضمون صحيح. اگر چنانچه مداح و خواننده ما و ستايش‏گر اهل بيت (عليهم‏السّلام) از كسانى كه خودشان غرق در حيرت و بدبختى‏اند - وادى هنرى غرب، بخصوص هنر موسيقى‏شان كه به ابتذال كشانده شده - و در وادى حيرت و سردرگمى شيطانى و نه حيرت رحمانى هستند، اين كار شريف و پاكيزه و مقدس را الگوگيرى كرد، اين كار ناسزاوار است؛ كار ناشايستى است.

و نكته‏ى ديگرى كه اين را هم ما دائماً تذكر داده‏ايم، باز هم عرض ميكنيم، اين است كه محتواها را محتوائى قرار بدهيد كه مخاطب شما استفاده كند؛ يا يك منقبت قابل فهمى، يا يك فضيلت برانگيزاننده‏اى از اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) باشد كه اعتقاد و ايمان انسان را محكم كند. شما ببينيد مداحان اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) در دوران حيات معصومين (عليهم‏السّلام) بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شعر دعبل، شعر كميت، شعر فرزدق - اين شعرهائى كه ائمه (عليهم‏السّلام) اينها را تشويق كردند - بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شما نگاه كنيد ببينيد محتواى اين اشعار يا عبارت است از اثبات حقانيت اهل‏بيت با دليل، با استدلال - استدلالى كه در كسوت زيبا و لطيف شعر خودش را نشان ميدهد. شعر دعبل را نگاه كنيد - يا بيان فضائل اهل‏بيت (عليهم‏السّلام)؛ همينى كه امروز در شعر اين خوانندگان عزيز ما هم چند بار تكرار شد. اشاره‏ى به ماجراى هل اتى، اشاره‏ى به ماجراى مباهله، اشاره‏ى به تعبيرات پيامبر مكرم نسبت به فاطمه‏ى زهرا (سلام اللَّه عليها)، يا بيان درسهائى كه از زندگى آن بزرگواران ميشود گرفت كه نمونه‏ى شيرينِ كاملِ نزديك به زمانِ خودمان، شعرهائى است كه در دوره‏ى انقلاب - دوره‏ى اوج نهضت در سال 56 و 57 - در محرم، دسته‏جات سينه‏زنى، به ابتكار خودِ مداحان، خودِ مرثيه‏سرايان، خود را نشان داد. دسته‏ى سينه‏زنى توى بازار، توى خيابان سينه ميزد، نوحه ميخواند، ليكن هر كسى مى‏شنيد، ميفهميد كه امروز بايد چه كار كند؛ امروز بايد در كدام جهت حركت كند.

وقتى شما اين هنر را - هنر صوت و لحن و آهنگ و شعر را كه كار شما مجموعه‏اى از چندين هنر است - در خدمت اين معانى قرار دهيد كه يا اثبات حقانيت اهل‏بيت را ميكند، يا فضائل و مناقب اهل‏بيت را ميگويد كه دل شنونده را روشن ميكند، يا معارف اهل‏بيت را تفهيم ميكند و راه زندگى را براى مخاطب شما روشن ميكند، آن‏وقت اين بالاترين ارزش را پيدا ميكند؛ آن وقت يك برنامه‏ى مداحى شما به قدر چند ساعت سخنرانى و درس استدلالى ارزش پيدا ميكند.

مسئله فقط تحريك احساسات نيست؛ هدايت ذهنهاست. البته امروز خوشبختانه من مى‏بينم كه هم در اين جلسه، هم در جلسات عزادارى و مناسبتهائى كه مداحان عزيز مى‏آيند ميخوانند، الحمد للَّه توجهات خوبى در اين سالها پيدا شده، ليكن ظرفيت، خيلى ظرفيت عظيمى است. شما جوانهائى كه اهل خواندن و سرودن و بيان كردن و برنامه اجرا كردن هستيد، به نياز امروز جامعه‏ى اسلامى نگاه كنيد، ببينيد چقدر ملت ما، جوانها و جامعه‏ى ما در كشاكش طوفانهاى گوناگونِ تهاجم سياسى و فرهنگى و انواع و اقسام تلقينات و تبليغات، به نگاه نو، به روحيه‏ى سرشار از اميد، به دل لبالب از اطمينانِ به آينده، فهميدن راه روشن احتياج دارد. اين را همه بايد انجام دهند؛ هر كسى به يك نحوى. و شما ميتوانيد سهم وافرى در اين زمينه داشته باشيد. به هر حال، مجموعه‏هاى اساتيد و پيشكسوتهاى مداحى ميتوانند كارهاى خوبى انجام دهند، اميدواريم ان‏شاءاللَّه انجام دهند.

يك نقطه‏ى اساسى هم اين است كه ما وضعيت كنونى انقلاب را همواره هم در ياد خودمان داشته باشيم، هم در حوزه‏ى شعاع گفتارى خودمان، تأثير نفس خودمان را به ياد ديگران بياوريم. عزيزان من! انقلاب يك حادثه در تاريخ ايران فقط نبود؛ اين يك حادثه در تاريخ جهان و در تاريخ بشريت بود. بر روى اين نكته من تكيه و تأكيد ميكنم - اين شعار نيست، اين تدقيق در يك حقيقت است - كه اين يك حادثه در تاريخ بشريت است. هر چه زمان بيشتر بگذرد، بيشتر اين حقيقت روشن خواهد شد. اينجور نبود كه حالا در كشورى نظامهاى طاغوتى و فاسد بودند، بعد به يك نظام اسلامى تبديل شد. البته اين بود؛ اما فقط اين نبود. از لحاظ اعتقادى و معنوى، قرنهاست كه دنيا را بعمد به سمت نگاه مادى و فهم مادىِ زندگى و عالم پيش ميبردند، الان هم دارند پيش ميبرند. اين انقلاب در مقابل اين موج عظيمى كه با همه‏ى قدرت مادى آن را دائم تشديد ميكردند، آمد ايستاد و ضربه زد. انقلاب با مطرح كردن عَلمِ معنويت، با آن حركتى كه ترك‏تازانه به پيش ميبردند، به آن حركت لطمه وارد آورد و او را كند كرد. امروز شما مى‏بينيد در همان كشورهائى كه مهد گرايش ماديگرى بود، گرايشهاى معنوى به شكلهاى مختلفى بروز كرده؛ يعنى طلب معنويت، عشق به معنويت، شوق و گرايش به معنويت در آنجا در بين جوانهايشان به وجود آمده - البته اين معنويت را وقتى نميتوانند درست اداره كنند، مديريت كنند، گرايشهاى انحرافى به وجود مى‏آيد؛ عرفانهاى قلابى، معنويتهاى دروغين. و شيادانى هم هستند كه نقش مى‏آفرينند - كه اگر توى اين شرائط اسلام و مكتب اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) بتواند خود را به قلب امپراتورى مادى غرب برساند، آنجا طالب دارد، مستمع دارد، علاقه‏مند دارد. و اين امروز در دنيا محسوس و مسلم است. اينى كه مى‏بينيد عليه اسلام اين همه حمله ميكنند، به نام مبارك پيغمبر اعظم (صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم) به مصداق قول مولوى:

مه فشاند نور و سگ عوعو كند

هر كسى بر طينت خود ميتند

بر طينت خودشان مى‏تنند نسبت به نام مبارك آن بزرگوار. اين، حادثه‏ى جديدى را به وجود آورده كه نفوذ اين نام در دنيا بيشتر شده؛ حضورش قويتر شده؛ جاذبه‏اش براى دل جوانها مضاعف شده و همين، گردانندگان استكبار را دستپاچه كرده كه عوامل و مزدورانشان را وادار ميكند كه هر روز به يك نحوى عكس‏العمل نشان ميدهند كه اين نشان‏دهنده‏ى هزيمت آنهاست. اين از جنبه‏ى معنوى.

از جنبه‏ى سياسى اين است كه از دورانى كه مسئله‏ى استعمار در دنيا شروع شد - يعنى از قرن نوزدهم - كه آرام آرام از حدود دويست سال قبل تقريباً مسئله‏ى استعمار يعنى دست‏اندازى به كشورهاى ديگر از سوى قدرتهائى كه ميتوانستند دست‏اندازى كنند، شروع شد، نظام سلطه سر كار آمد؛ يعنى دنيا تقسيم شود به دو بخش؛ يك بخشِ گردن‏كلفت و زورگو و سلطه‏گر، يك بخشِ ضعيف و توسرى خور و سلطه‏پذير. انقلاب اسلامى شما در مقابل اين حركتى كه به حركت طبيعى دنياى سياست تبديل شده بود، ايستاد. اينى كه شما مى‏بينيد امروز در خيلى از كشورها صداى مرگ بر آمريكا بلند ميشود، اين چيز جديدى است؛ اين مخلوق حركت ملت ايران است. چنين چيزى وجود نداشت. اينى كه شما مى‏بينيد امروز در همه‏ى دنيا، چه در كشورهاى اسلامى، چه حتّى در كشورهاى اروپائى، سياست آمريكائى منفورترينِ سياستها و سران كشور آمريكا منفورترينِ سياستمداران دنيا هستند، اين ناشى از اين حركت عظيم ملت ايران است. اينجا بود كه اول، شاخِ ابرقدرتىِ ابرقدرتها را شكست، نظام سلطه را به چالش طلبيد. چرا؟ چرا قدرتهاى بزرگ مثل آمريكا و ديگران با كشورهائى كه هميشه سلطه‏پذير بودند، بايد از موضع قدرت حرف بزنند؟ توى ايرانِ خود ما سران ذليلِ روسياهِ رژيم طاغوت، براى تصميم‏گيريهاى مهمشان اقدام نميكردند، مگر اينكه قبلاً با سفير آمريكا و سفير انگليس در ايران مشورت كنند. چرا؟ چرا يك ملت با توانائيهاى خود، با ذخائر فرهنگى و مادى و معنوى خود، بايستى تابع و تسليم يك قدرت بيگانه شود؟ چرا؟ اين «چرا» را اول، انقلاب اسلامى گفت.

حالا اين، دو نمونه از تأثيرى كه انقلاب شما ملت ايران از جنبه‏ى معنوى و از جنبه‏ى سياسى در حركت عمومى جهان و نه فقط در تاريخ ايران، باقى گذاشته. اين دو نمونه، نمونه‏هاى ديگرى هم دارد كه حالا وقت تفصيلش نيست.

اين اقدام بزرگ انجام گرفت، دشمنى‏ها هم با او شروع شد؛ مقاومت متقابل هم شروع شد. رهبرىِ شگفت‏آور امام بزرگوار در سخت‏ترين دورانها توانست اين حركت را با كمال قدرت حفظ كند و پيش ببرد و پيش ببرد. ملت ايران، جوانان اين كشور، حقيقتاً سخن امام بزرگوارشان را نيوشيدند؛ از دل و جان آن سخن را پذيرفتند، فهميدند و دنبال كردند. خيلى هم تلاش شد كه مردم را منحرف كنند، منصرف كنند، راهشان را عوض كنند، باورشان را بگيرند، نشد؛ تا حالا نشده، بعد از اين هم ان‏شاءاللَّه نخواهد شد. اين حركت ادامه پيدا كرده و اين دشمنيها هم روز به روز به شكلهاى مختلف وجود داشته. ما مثل آن دونده‏اى هستيم كه به طرف مقصدى دارد حركت ميكند، ولى عده‏اى نميخواهند او برسد و دائم سر راهش مانع درست ميكنند؛ از رو مانع‏ها ميپرد، هى سنگ بهش ميزنند، هى او را ملامت ميكنند؛ از اطراف به او فرياد ميزنند: نرو، نميرسى، فايده‏اى ندارد؛ او هم گوشش بدهكار نيست؛ زخمها را ميخورد، دردها را تحمل ميكند؛ اما راه خودش را ادامه ميدهد و ميرسد. ملت ايران مثل يك چنين دونده‏ى قهرمانى تا امروز عمل كرده؛ پيش رفته.

خوب، در يك چنين وضعيتى، دلسوزان اين كشور، دلسوزان اين ملت، علاقه‏مندان به آرمانهاى اسلامى و انقلابى و مكتب اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) وظيفه‏ى‏شان چيست؟ همه وظيفه دارند اين راه را براى روندگان، يعنى براى ملت ايران تسهيل كنند. سياستمدارها يك جور، دولتمردان يك جور، علماى دين يك جور، دانشمندانِ دانشگاه‏ها يك جور، روشنفكران يك جور، قشرهاى مختلف يك جور. يكى از اثرگذارترين‏ها هم اين جامعه‏ى گويندگان مذهبى، سرايندگان مذهبى، پرچمداران عشقِ به اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) كه در شادى و عزاى اهل‏بيت دلها را به آنها نزديك ميكنند، هستند.

آنچه كه امروز لازم است، اين است كه همه اين وظيفه را بشناسند، بدانند كه ما كجا هستيم. يك عده‏اى غفلت ميكنند، نميفهمند كه ما اين همه حركت كرده‏ايم، پيش آمده‏ايم؛ نميفهمند كه ما هنوز راه طولانى‏اى در پيش داريم؛ نميفهمند كه ما دشمن داريم، دشمن از تنبلى ما، از غفلت ما، از اختلاف ما، سوء استفاده ميكند. مخاطب بيشتر اين حرف شخصيتهاى مطرح جامعه - سياسى و فرهنگى و غيره - هستند كه بايد مراقب حرف زدنهاى خودشان، مراقب نوشتنهاى خودشان، مراقب موضع‏گيريهاى خودشان باشند. اتحاد و اتفاقى كه رمزِ همه‏ى پيشرفتها و پيروزيهاست، امروز بيشتر از همه براى اين كشور لازم است. مسئولين كشور هم واقعاً دارند زحمت ميكشند، حقيقتاً دارند زحمت ميكشند. دولت، مسئولين، مديران بخشهاى مختلف، تلاش ميكنند. اگر كسى ايراد و انتقادى هم دارد، نبايد آن را جورى مطرح كند كه اين مديرى كه در تلاش هست براى اينكه كار را بهتر انجام دهد، او را تضعيف كند. اختلافات غالباً از هوسهاى نفسانى بر ميخيزد. اگر كسى بگويد اين عمل من كه اختلاف‏انگيز بود، تفرقه‏انگيز بود، براى خداست، اين را باور نكنيد. تفرقه‏ى بين مؤمنين كارِ خدائى نيست، براى هدفِ خدائى انجام نميگيرد؛ كار شيطانى است؛ كار شيطانى است. ايجاد بغضاء و كينه بين مؤمنين، فضاى اختلاف را به وجود آوردن، اين كار شيطان است، كار خدائى نيست. كار خدائى همدلى است. يك نفر يك كارى دارد، مسئوليتى را بر عهده گرفته، ديگران بايد كمك كنند تا كار را خوب انجام دهد. اگر ضعفى داشت، به او تذكر دهند؛ اما نگذارند او تضعيف شود. اين كسى كه اين عَلم را بر دوش كشيده، بلند كرده، همه بايد كمكش كنند؛ يكى عرقش را پاك ميكند، يكى بادش ميزند. اگر ديدند كه در نگه داشتن عَلم دارد اشتباه ميكند، راهش اين نيست كه يك مشتى هم به پشتش بزنند، خودِ او و عَلم را سرنگون كنند. راهش اين است كه كمكش كنند اين اشكال برطرف شود؛ اين نكته را بايد همه توجه كنند، بخصوص كسانى كه در عرصه‏ى سياست و در عرصه‏ى فرهنگ و در عرصه‏ى رسانه و در عرصه‏هاى گوناگون نقش و حضورى دارند.

پروردگارا! به محمد و آل محمد تو را سوگند ميدهيم ما را از شناسندگان و دوستداران و ارادتمندانِ اهل‏بيت (عليهم‏السّلام) قرار بده؛ ما را با اين ايمان و اعتقاد زنده بدار و با اين ايمان و اعتقاد بميران؛ ما را در دنيا و آخرت از آنها جدا مفرما. پروردگارا! وظائف ما را براى ما تسهيل بگردان؛ آنچه كه از ما سؤال خواهى كرد، ما را بر انجام آن موفق بدار؛ قلب مقدس ولى‏عصر را از ما راضى و خشنود گردان.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه‏

كانوني‌ترين عبادت تاريخ، عبادت سيد الشهدا(ع) در روز عاشورا است

كانوني‌ترين عبادت تاريخ، عبادت سيد الشهدا(ع) در روز عاشورا است

در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»

گروه فرهنگی- عاشورا چشمه همیشه جاری است که فرد، جامعه و تاریخ را سیراب ساخته و می‌سازد. مکتب استوار بر حقایقیاست که ساختن و ساخته شدن را می آموزد. اقیانوس ژرفی است که گوهرهای بی‌بدیل دارد. هرچند تاکنون پرده هایی از سیمای تابناک این حقیقت همیشه جاوید کنار زده شده و هر روز می شود، اما بشریت برای دست یافتن به مسیر سلوک به تحقیق و پژوهش در این واقعه محتاج است.

آنچه پیش رو دارید مقدمه ای است که حجت الاسلام والمسلمین سید محمدمهدی میرباقری در ابتدای سلسله جلسات آموزش تحقیقاتی «تحلیل قیام ابا عبدالله الحسین(ع)» درمدرسه علمیه امام حسن مجتبی(ع) بیان کرده اند که به مناسبت هفتمین روز شهادت امام حسین(ع) و اصحاب گرانقدر ایشان تقدیم می‌گردد.

فصل اول: ضرورت و جايگاه عاشوراپژوهي

مقدمه

يكي از مهم‌ترين وقايع تاريخ ـچه در جزئيّات واقعه و چه در کلان و تحليل آنـ بدون ترديد قيام حضرت سيدالشهدا(علیه‌السلام) و ابعاد شخصيتي و آثار حركتي آن بزرگوار بوده است. تلاش برای تحليل قيام عظيم عاشورا نزد پيروان مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) همواره جايگاه خاصّي داشته است و به اعتراف بسياري از جامعه‌شناسان، يكي از اركان اصلي پابرجايي مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) تأثيرات پيدا و پنهان عاشوراست. با تمام اين اوصاف و با وجود صدها سال تلاش محققان مكتب اهل بيت(علیهم‌السلام) براي واكاوي هر چه عميق‌تر واقعه عاشورا، يكي از خلأهاي اصلي تحليل، عدم شکل‌گيري يک حوزه تحقيقي مقنن و پويا در شناخت ابعاد عاشوراست. به طوری که هنوز سطوح رويين و لايه‌هاي باطني این حادثه عظیم در پژوهش‌هاي ما شناسايي و طبقه‌بندي نشده اند، بنابراین نمی‌توان يك جريان علمي و سپس اجتماعي بزرگ را در ذيل عاشورا به طور کامل شناخت و از آن در خدمت دين بهره برد.

از اصلي‌ترين عوامل پويايي و کمال فقه اصغر (علم به احكام شرعي) در مقابل فقه اكبر (علم به اصول اعتقادي) همين تلاش براي هر چه قاعده‏مند‌تر شدن جريان علمي پويندگان آن است. اگرچه كم و بيش در حوزه‌هايي از اعتقادات مثل شناخت خدا و صفات او نیز در حوزه‌هاي کلامي و فلسفي تلاشهايي صورت پذيرفته است، اما هر چه به لايه‌هاي ديگر اعتقادي نزديک مي‌شويم، كمتر به آن ژرف‌انديشي‌ها بر مي‌خوريم. مثلاً می‌دانیم که مقام ولايت و اثرات آن و همين‏طور صاحبان اين مقام كه همانا 14 نور پاك معصوم(علیهم‌السلام) هستند، داراي جايگاهي بسيار پراهميت و تأثيرگذار در شناخت حقايق دين هستند اما کم‌کاري در بازشناخت عالمانه و برپايي حوزه‌هاي فقيهانه در منظومه اعتقادي مي‌تواند تأثيرات نامطلوبي در طي کردن گردنه‌هاي صعب‌العبور آينده بگذارد.

تفقه در باب شخصيت سيد الشهدا(علیه‌السلام) و ولايتي كه آن حضرت نسبت به تاريخ و بلكه همه عوالم اعمال كرده‌اند، حتماً از فقه موجود سنگين‌تر خواهد بود و نيازمند ادق جهد و كوشش هاست. كشاندن عرصه تفقه ديني به جايي كه در محوري ترين «عبادت» و كانوني ترين «فعل» تاريخ دقت کند نباید كاري سطحي، عادي و دم‌دستي تلقي شود.

1 ـ‌ چشم‏انداز عاشورا پژوهي

هر تلاش علمي، بضاعتی را مي‏طلبد كه بايد تدريجاً حاصل شود. در حوزه های علمیه و از بدو شروع تحصيل علوم ديني بايد اين موضوع را در ذهن پروراند تا در آينده از ثمرات اين توجه مدام فكري بهره‏مند شد و به مدد الهي به سطوح مغفول اين قيام عظيم دست یافت. البته لازمه این کار همچنان تمسک به روش تحقیق و جد و جهد فقیهانه ای است که در حوزه های علمیه شیعی متداول است.

1/1 ـ پيشينه عاشورا پژوهي

در گذشته علماي شيعه تلاش‌هايی در این زمینه انجام داده‌اند كه مي‏توان آنها را به 3 دسته تقسيم كرد:

1ـ كتب تاريخ عاشورا و اوضاع قبل و بعد آن که مهمترين آنها مقاتل و پس از آن كتبي هستند كه در خصوص اوضاع زمانه عاشوراي امام حسين(علیه‌السلام) جمع آوري شده‌اند و وضعیت قيام‌هاي خونخواهي عاشورا را نيز در بر مي‏گيرد.

2ـ بخشی از معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) و مجامع روايي؛ مثل كتاب شريف كامل الزيارات، بخشی از بحار الانوار علاّمه مجلسي (ره) يا كتاب شريف كافي كه به گستره اين معارف به طور مفصل باید پرداخت.

3ـ بحث های تحلیلی قیام عاشورا؛ تحليل‌هايي كه گه‌گاه در نوع خود بسيار مفيد هستند، اما معمولاً پشتوانه فقهی ندارند، لذا داراي نگاهي جامع به مقامات تكويني اولياء خدا تا جريان ولايت ايشان در بستر تاريخ و جامعه نيستند.

2/1 ـ گذري بر آيندۀ عاشورا پژوهي

می دانیم كارهاي زيادي انجام نشده است مثل تفقه در ولايت الهيه و شئون آن؛ اينكه جريان ولايت الهيه در عالم تكوين و سپس تاريخ و جامعه (تكوين، تاريخ، جامعه) چگونه اتفاق مي‏افتد. وسپس به شناخت تصرّفات و عبادت‌هاي اولياء معصومین((علیهم‌السلام)) خواهيم رسيد كه عاشورا از مهمترين آنهاست. شايد كانوني‌ترين عبادت تاريخ كه مبدا تصرف در تكوين و تاريخ و جامعه قرار گرفته است، عبادت سيد الشهدا در روز عاشورا باشد.

تحليل عاشورا، تحليل واقعه اي با چنين گستره و ابعادي است و بدون شناخت شأن ولايت الهيه و ولايت معصومين(علیه‌السلام)، همچنين جايگاه ايشان در نظام خلقت کامل نيست. اگر عبادت سيدالشهدا(علیه‌السلام) را اين‌چنين تاريخ‌ساز و محوری معرفي كنيم، بدون شناخت صحيح از جبهه حق و باطل و به تبع آن نحوه درگيري آنها با يكديگر نيز نمي‏توان پا در اين وادي نهاد؛ زیرا حادثه عاشورا يكي از محوري ترين كانون‌هاي درگيري حق و باطل است و بدون شناخت اين شأن نمي‏توان به تحليل عاشورا پرداخت. رابطه باطني سيد الشهدا(علیه‌السلام) با خداي متعال، رابطه سيدالشهدا(علیه‌السلام) با عوالم ملكوت، جماد و نبات نيز بايد بررسي شود و بدون مجموعۀ اين شناخت‌ها نمي‏توان عاشورا را تحليل كرد و فهميد چه اهدافي داشته است، چگونه در عالم واقع شده است؛ چه مقدمات و نتايجي داشته است. تكليف ما با چنين حادثه عظيمي چيست و جويندگان معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) كه در اين نقطه از تاريخ مشغول به انجام رسالت خود هستند چه مسئوليتي دارند.

سرفصل‌هاي کلّي تحليل قيام عاشورا

بطور خلاصه تحليل قيام عاشورا دو سرفصل كلي دارد:

الف ـ تحليل واقعه عاشورا؛

که در 3 محور كلي بررسي مي‏شود.

اول: معرفت نسبت به ولي خداوند: كه مسائلي همچون ارتباط معصومين(علیهم‌السلام) با خداوند متعال، جايگاه ايشان در نظام خلقت و نسبت ايشان با بقيه نظام خلقت و مخلوقات را شامل مي‌شود.

دوّم: جايگاه فعل معصومين(علیهم‌السلام) در نظام خلقت: كه مسائلي همچون ارتباط فعل معصوم با عبوديت، دايره تصرّفات اين فعل در عالم خلقت است و تحليل عاشورا به عنوان فعل معصوم در زمان و مكان، و حتي فلسفه تاريخ، حق و باطل و نسبت عاشورا و ظهور را از این زاویه باید بررسی کرد.

سوّم: مطالعه تطبيقي این معارف در تاريخ عاشورا.

ب- چگونگي بهره‏مندي از عاشورا

عاشورا محل بروز بلاها و كربات عظيم است. لذا بهره‏مندي از عاشورا ريشه در بهره‏مندي از اين ابتلائات عظيم دارد. بعضي از پيش‌نيازهاي بهره‏مندي از اين بلاي عظيم را مي‏توان بطور خلاصه اين‏گونه فهرست كرد:

معناي بلاء ولي ا...، رضا و سلوك عباد با آن و همين‏طور نقش سلوك با اين بلا در تهذيب فردي و جمعي و تاریخیِ عالم.

3/1 ـ برنامه‏ريزي براي عاشورا پژوهي

شكل‏گيري يك جريان پژوهشي جديد، آن هم با قاعده‌مندي خاصی همچون جريان فقاهت شيعه، نيازمند شکل‌گيري يک جريان گسترده، هم در كمّيت وهم در كيفيت است. لذا از حيث مديريت پژوهش، حتماً به دورنما و برنامه آموزشي و پرورشي روشن و قابل هدايتي نیازمند است كه به تربيت مناسب سرمايه انساني منجر شود و در نهايت اين مجموعه و موضوع تفقه آن به يکي از موضوعات تفقه شيعه تبديل گردد.

سطوح فعاليت چنين پژوهشگاهي را مي‏توان به 3سطح تقسيم كرد:

اول: آموزش دستاوردهاي گذشتگان در اين حوزه، و تدوين و انتظام دوباره آنها بر اساس ضرورت‌هاي جديد؛ اهم دستاوردهاي ما در حوزه شناخت ولايت معصومين و عاشوراشناسي، مجموعه روايي، زيارات و تفاسير روايي است كه با محوريت جايگاه اهل بيت(علیهم‌السلام) تاليف شده‌اند.

دوّم: مطالعات تطبيقي منابع و انديشه‌اي كه در تحليل عاشورا ايجاد و گسترش یافته است.

سوّم: ورود به يك فعاليت گسترده، دامنه دار و به تبع زمان‌بر و گروهي كه حتماً بايد از همين ابتدا آغاز شود.

فصل دوّم: گذري بر مباني عاشورا‌پژوهي

عاشورا مرحله‌اي از اقامه كلمه توحيد و بناي بيت نبوّت است، پس باید آن را در ارتباط با بقيه اركان توحيد تفسير نمود در این صورت می‌توان دریافت كه چرا اين واقعه و با اين كيفيت اتفاق افتاده است.

و با توجه به آنچه در فصل قبل نيز توضيح داده شد، تحليل قيام عاشورا را باید از طریق محورهاي آن دنبال کرد که به صورت خلاصه تقديم مي‌گردد:

1- مبادي و مباني تحليل قيام عاشورا

1/1 ـ پايگاه امامت در فلسفه خلقت

اولین مسئله‌ای که برای ورود به تفسیر عاشورا به آن نیازمندیم، ارائه همان نقشۀ جامعی است که عاشورا در درون آن و بخاطر تکمیل شدن آن رخ داده است. عاشورا فعل معصومين(علیهم‌السلام) است و شناخت شأن، مقام و موقعيت ايشان ضروری‌ترین امریست که برای تحلیل عاشورا به آن نیازمندیم ؛ زيرا افعالی كه از معصومين(علیهم‌السلام) صادر می‌شود متناسب با جایگاهی است که آن بزرگواران در نظام خلقت دارند نمي‌توان بدون معرفت نسبت به ابعاد وجودي‌ ايشان، فعل آنها را تحليل كرد. ممكن است ادعا شود در امور عادي،‌ همۀ ابعاد وجودي ايشان بروز نکرده است (كه البته اين نيز در جاي خود جاي تأمل و دقت دارد و به سادگي قابل قبول نيست) امّا بي‌ترديد در مثل حادثه عاشورا، اهل‌بيت(علیهم‌السلام) با تمام ابعاد وجوديشان حضور دارند.

براساس عقايد مسلّم شيعه، امام شخصيتي است كه محيط به همه ابعاد عالم است؛ ملكوت عالم در اختيار اوست و به دنبال ايشان حركت مي‌كند. وقتي فعلي را قصد مي‌کنند، ملائكه مقرب در خدمت ايشانند و اعمال خود را با ايشان تنظيم مي‌كنند. اراده امام، ملكوت عالم را تحت تأثير قرار مي‌دهد. واسطه فيض حضرت حق است، خلقت تحت اشراف اوست، ولايت بر خلق دارد و امور خلايق به او تفويض شده است. آيا بدون در نظر گرفتن ابعاد وجودي چنين شخصيتي مي‌توان به تحليل فعل او پرداخت؟ اگر امام را در حد يك عالمِِ عادل، يك انسان مقدس و يا يك سياستمدار پخته تنزّل دهيم، نمی‌توانیم فعل ایشان را تحلیل کنیم.

البته می‌دانیم که در مقام تحلیل، از شناخت اعماق افعال آن بزرگواران به دور هستیم، چرا كه اصولاً امكان احاطۀ بر فعل معصوم برای کسانی که مادون ایشان هستند محال است و به طریق اولی احاطۀ بر حقيقت آن نیز برای آنان مقدور نیست. ولي با تلاش مقنن تناسبي بين شناخت ما و ابعاد وجودي معصومين(علیهم‌السلام) برقرار خواهد ‌شد که متناسب با «تولي» و «ظرفيتِ ايماني» ما مي‌باشد. یعنی متناسب با درجات ايمان و تولّايي كه پيدا مي‌كنيم، انوار ايشان در وجودمان نازل مي‌شود و عارف به مقام و فعل ايشان مي‌شويم. پس بايد همۀ ابعاد وجودي‌اي كه براي معصوم بر‌شمرده شده است و معرفت نسبت به آن متوقع است را در نظر گرفت و متناسب با ظرفيت معرفت به تحليل پرداخت.

به طور خلاصه میتوان گفت که برای تحلیل پایگاه معصومين(ع) در نظام خلقت باید این طبقات را جستجو کرد:

اول: نسبت معصومین (خلافت و ولایت) با خداي متعال(توحید و الوهیّت)

معصومين(ع) در قوس نزول واسطه و مجرای جریان الوهیّت در کلّ عالم خلقت هستند و خداوند متعال اراده نموده‌اند که در عالم هیچ مجرای فیض مستقیمی رو به خداوند الّا به واسطه ایشان موجود نباشد و هیچ نور الهی بدون عبور از حجاب نورانی اهل‌بیت بر هیچ مخلوقی ساطع نشود. این چهارده نور پاک تنها مجرای جریان اسماء و صفات الهی در عالم خلقت هستند و این نه از سر این است که خداوند قادر بر سریان و جریان مستقیم و یا چند مجرایی جریان الوهیّت خود نباشد، بلکه اینگونه بودن جریان الوهیّت در عالم خود مشیت و ارادۀ الهی است و لذا تنها ایشان ارکان توحید هستند.

دوم: نسبت ولایت و خلافت ایشان با نظام خلقت و مخلوقات (عبوديت)

در قوس صعود نیز معصومين(ع) تنها مجرای جریان عبودیت و بندگی خدای متعال هستند. تنها راه بندگی و عبودیّت خداوند، تولی و تسلیم در مقابل ولایت ایشان است. با تولی به این انوار مقدس است که خداوند پرستیده میشود و این نیز به نوبۀ خود اراده و مشیت الهی است. لذا در روایات داریم که: «بِنا عُبِدَ اللهُ و بِنا عُرِفَ اللهُ»

2 ـ تحليل واقعۀ عاشورا

عاشورا از دو منظر قابل دقت، تحليل و محاسبه است. يكي از منظر «تولّي» معصومین(ع) به ولایت‌الله، ديگري از منظر «ولايت» ایشان بر کل عالم مخلوق که این دو مورد به طور همزمان در عاشورا تجلی یافته است.

1/2- عاشورا و جلوه‌های بندگی معصومین(ع)

اوّلين منظر، عبوديت و ميثاق معصوم با خدا را مد نظر دارد كه گاه در تحلیل ها از آن غفلت مي‌شود. اين ميثاق، بندگي و قربي كه در نتيجه آن براي معصوم حاصل مي‌شود، باطني‌ترين چهره عاشورا و فعل معصوم است. یعنی آن مقام بندگي و وفاي به عهد الهي، باطني ترين چهره «بلا»ي اولياء خدا و افعال و عبادات آنهاست.

منظر دوّم، تصرفات سيدالشهداء(علیه‌السلام) در تاريخ است که فرع و تابع منظر اول است.

باطني‌ترين چهرۀ فعل معصوم رابطه‌ای است كه بين ايشان و خداست؛ یعنی جريان ربوبيت الهي و جريان رحمت، ضيافت و سرپرستي خداوند بر سيدالشهداء(علیه‌السلام)؛ و از سوي ديگر تولي سيدالشهدا(علیه‌السلام) بر آن ولايت، و مراتب تسليم و رضای ایشان به ولايت الهيه. خداوند «ولي»‌اش را سرپرستی می‌کند و سيدالشهدا(علیه‌السلام) نيز به اين سرپرستي راضي و تسليم محض است. اين همان باطني‌ترين چهرۀ عاشوراست که در دعاي ندبه به آن توجه داده شد است: «اللهم لك الحمد علي ما جري به قضائك في اوليائك». باطني‌ترين چهره عاشورا «قضاء» خداوند بر اوليائش از يك سو، و «رضا»ي آنها به اين قضاء و بلا از سوي ديگر است، که دعاي ندبه دارای مفاهیم بسیار بلندی در شرح اين رابطه است؛ پس نبايد از اين امر غافل شد كه ولايت اولياء خداوند به تبع همين بندگي است.

اصلي‌ترين «ربوبيت» خداوند، ربوبیت نسبت به اوليائش می‌باشد و بقيه خلقت تحت اين ربوبيت سرپرستي مي‌شوند. سرپرستي بقيه خلق در همین مسیر و متناسب با همين ربوبيت است. مهمترين عبادتهاي عالم عبادت اولياء الله است و مهمترين تعلق به حضرت حق نيز همين تعلق است.

2/2 ـ-عاشورا و «شفاعت» عبادالله

- گسترۀ عاشورا

گفته شده كه چهرۀ دوّم فعل معصومين تصرفات ايشان است. معصومين به خاطر تولي و تسليم محض به ولايت الهيه، بر همۀ عوالم ولايت پيدا كرده‌اند. لذا خداي متعال همانطور که در روایات عالم ذر آمده است ميثاق ولايت نبي‌اكرم(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و اهل بيت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) را از همۀ عالم گرفت و ولايت ايشان را بر همه عوالم جاري كرد. پس نباید عبادات خدای متعال توسط اهل‌بيت(علیهم‌السلام)ناديده انگاشته شود چراکه اعظم همه عبادات و جريانهاست و معلوم مي‌کند که تصرفات ايشان در همه عوالم از کجا ناشي مي‌شود و چرا متناسب با ارادۀ حضرت حق سبحانه و تعالي و ظرفيت بندگي عبادالله است.

اما یکی از مسائلی که دانستن آن در تحليل هر واقعه‌اي لازم است تعیین «گستره» یا زمان و جغرافياي آن واقعه است، تا معلوم شود از كجا شروع شده است؟ تا كجا ادامه داشته است؟ دايرۀ حضور آن چيست؟ و...

اگر با اين نگاه به روايات رجوع شود و معارفي كه در قرآن و كلمات نوراني اهل بيت(علیهم‌السلام) موجود است بررسي گردد، ديده مي‌شود كه عاشورا طول و عرض جغرافيايي بسیار گسترده‌اي دارد. از قبل از خلقت همه عوالم، تا قيامت و بهشت و بالاتر از آن. اين عبادت و پيامدها و آثارش فقط جغرافياي اصطلاحي؛ يعني تاريخ دنيا را نپوشانده است، بلكه تمام خلقت و هر آنچه در نظام خلقت جاري است، جغرافياي آن محسوب مي‌شود. حتي طبق روایات همه خلقت طفيل عبوديت و بندگي معصومين(علیهم‌السلام) است که عاشورا یکی ازمهمترین آنها است. نظام خلقت متناسب با بندگي آنان و متناسب با صلوات حضرت حق سبحانه و تعالي برآنهاست.

-عاشورا و میثاق بقیّۀ اولیاء الهی

يكي ديگر از مسائلی که برای تحليل چگونگی جریان شفاعت در عاشورا باید مورد بررسی قرار گیرد، ارتباط اين ميثاقِ بندگي و تولّي به ولايت الهيۀ سيدالشهداء(علیه‌السلام) با بندگي ساير اولياء خداست. اصل اين ميثاق چه ارتباطي با حلقات ديگر بندگي اولياء خدا در تاريخ دارد؟ چه نسبتي با بندگي انبياء(علیهم‌السلام) و سپس چهارده معصوم(علیهم‌السلام) دارد؟ اينها چه ارتباطي با یکديگر دارند؟ ولايت و تصرفي كه سيدالشهدا(علیه‌السلام) در عالم و تاريخ خلقت کرده‌اند چه ارتباطي با تصرفات بقیه اولياء خدا دارد؟ اگر روي اين موضوع دقت نشود حادثه نیز به خوبي تحليل نمی‌گردد.

نكته مهم اين است كه اگر تمام اين افعال به صورت واحد ديده نشود، نمي‌توان به يك تحليل روشن رسيد كه چرا اين فعل انجام شد. به عنوان مثال اگر فرض شود که به دنبال حادثه عاشورا ظهور حضرت بقيه‌الله(علیه‌السلام) نباشد، عاشورا تحليل شدني نيست، كما اينكه بدون بعثت رسول اكرم(صلی‌الله علیه و آله و سلم) و افعال ديگر انبيا و معصومين(علیهم‌السلام) نيز عاشورا قابل تحليل نيست.

- پایگاه فلسفۀ تاریخ

بر طبق این نگاه پایگاه اصلی «فلسفۀ تاریخ» نیز مشخص می‌شود که همان میثاق بر «وساطت» چهارده نور پاک در الوهیّت در عالم مخلوق (قوس نزول) و همینطور وساطت در بندگی شدن خداوند (قوس صعود) است؛ میثاق آنان بر چگونگی جاری شدن این دو جریان، محورهای اصلی فلسفۀ تاریخ است که البته شناخت همۀ ابعاد آن برای عالَم مخلوق ممکن نیست. چراکه اشراف کامل آن با شأن بنده بودن ما سازگار نیست. موضوع فلسفه تاريخ، حلقه‌هاي پيوسته افعال معصومين(علیهم‌السلام) است، که با بعضي از ابعاد ديگر تحليل فعل معصوم(علیهم‌السلام) گره خورده است.

پس در اینجا باید جایگاه فعل سيدالشهدا در تكامل تاريخ ديده شود و (پس از منظر «تكوين» که در فلسفۀ خلقت بررسی شد) از منظر «تاريخ» نيز ديده شود. فعل معصوم فعل تاريخي است و محور شكل‌گيري تاريخی عبوديت و بندگي است. او محور تكامل تاريخ است و...

اما اصلاً تكامل تاريخ چگونه اتفاق مي‌افتد؟ نگاه ما به تاريخ و تكامل و مراحل آن چيست؟ از منظر فلسفه تاريخ، فعل سيد الشهداء(علیه‌السلام) چه جايگاهي در تكامل تاريخ دارد؟

طبيعتاً در اين قسمت اگر نظر فلسفه تاريخي داشته باشيم، كلمه توحيد و تصرفاتي كه تاريخ را معماري مي‌كند، تاريخ عبوديت و بندگي را با هم معني خواهد کرد. يکي از دلايلي که زيارت وارث با سلام به انبياء آغاز مي‌شود تا به ائمه(علیهم‌السلام) و خود سيدالشهدا برسد ناظر به همين نكته است. عاشورا يك حادثه منقطع نيست كه دفعتاً در عالم متولد شده باشد. حرکتي است كه بسترها و نتايج و پيامد‌هايي به همراه داشته است. اين كل جريان عصمت است كه عاشورا و قبل و بعد آن را تحليل مي‌كند. بنابراين بايد به فلسفه تاريخ نيز پرداخت.

3/2 ـ عاشورا و موضع‌گیری مخلوقات خداوند نسبت به آن

گفته شد که معصوم چه جايگاهي نسبت به خدا و اولياي خدا دارد. سوال بعد اين است که نسبت نظام خلقت و نظامات انساني با ايشان چيست؟

نسبت عباد به معصومين(علیهم‌السلام) «تولي» به ولايت ولي خدا است، كه در همين ابتداي راه باعث شكل‌گيري دو جبهه تاريخي مي‌شود:

اول: جبهه کساني كه متولي به ولايت معصومين(علیهم‌السلام) هستند؛ از پيامبران تا شهداء و بقيه انسانها و عوالم.

دوّم: جبهۀ كساني كه روبروي معصومين ايستاده و مُتولّي به ولايت ايشان نشدند.

بايد تحليل کرد كه جبهه ولي خدا چيست و چه كساني در اين جبهه هستند؟ چه چيزي آنها را به اين جبهه آورده است؟ عامل جمع شدن آنها چه خصوصياتي بوده است؟ حضرت ابراهيم خليل(علیه‌السلام) ميثاقِ تام نسبت به ولايت اهل بيت(علیه‌السلام) را چگونه بسته است؟ «إنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَب لا يَحتَمِلُهُ إلّا مَلَكٌ مُقرَّب او نَبيٌّ مُرسَل او عَبدٌ إمتَحَنَ الله قَلبَه لِلايمانِ». کساني که به مقام تحمل ولايت رسيده‌اند چگونه به اين ميثاق رسيده‌اند؟ چه ارتباطي بين آنها برقرار است؟ اين ارتباط از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ مثلاً ميثاق حضرت ابراهيم(علیه‌السلام) با سيد الشهداء(علیه‌السلام) از کجا آغاز شده است و تا كجا ادامه دارد؟ روح اين ميثاق چيست؟

اين نگاه عميق‌تر از تحليل انسان شناسانه يا تحليل‌هاي ساده عاشوراست. تحليل‌ها را نبايد ساده سازي کرد. بايد ديد که چرا زهير عثماني مذهب به صف سيد الشهداء(علیه‌السلام) مي‌پيوندد و ابن‌عباس كه شاگرد اميرالمؤمنين(علیه‌السلام) است نمي‌تواند به كربلا بيايد؟ بايد ديد همراهي با اولياءخدا از كجا آغاز شده است؟ از همين دنيا آغاز شده است يا قبل اين دنيا؟ نبايد اين سطح از همراهي ‌ها را سطحي و عاميانه تحليل كرد. بر پايه معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) بايد مسايل عوالم قبل را نيز در همراهي اولياي خدا در نظر گرفت. اينها همه در معارف اهل بيت(علیهم‌السلام) موجود است، امّا از آنها غفلت كرده‌ايم. در تحليل عاشورا بايد از نظام خلقت آغاز كرد تا به تحليل فلسفه تاريخ، سپس جامعه‌شناسانه و انسان شناسانه رسيد.

در مورد كساني كه روبروي حضرت ايستادند نيز بايد همين دقت را كرد و آن را در نظام خلقت تحليل نمود. تقابل اولياء طاغوت و اولياء الهي، تقابل نور و ظلمت و جريان رشد و غيّ است. اينكه يزيد طالب حکومت بود و يا قدرت‌پرست، تقسيم بد بيت‌المال در زمان عثمان و يا حتي سقيفه ساده‌سازي عاشوراست و آغاز راه جبهۀ باطل نبوده است. جريان درگيري حق و باطل و جنود عقل و جهل جريان بسيار گسترده و پيچيده‌اي است كه محوري‌ترين صحنه‌هاي ظهور آن، عاشوراست كه در يک سوي آن تمام اولياء باطل و در طرف ديگر تمام انبياء و اولياء الهي جمع بودند. يك طرف تمامي شهوات و غضبهاي عالم متراكم شده بود و در طرف ديگر تمام عبوديت‌ها. عاشورا «كانون» يك چنين درگيري عظيمي است.

البته باید نگاه جامعه‌شناسانه نيز داشت كه جامعه چيست و چگونه شكل مي‌گيرد. حق و باطل در زمان امام حسين در چه وضعي بودند؟ در چه موضوعاتي با يکديگر برخورد داشتند؟

«وكذلک جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا»1 موضوع تقابل چيست؟ آيا کوفه سال 61 هـ. ق است يا حکومتي بالاتر؟ موضوع اين تقابل تحقق حكومت الهي در همۀ عوالم است، نه فقط عالم دنيا.

3 ـ پيش‌نيازهاي بحث در بهره مندي از عاشورا

1/3 ـ معني سلوك و رابطه آن با بلاي ولي الله

چگونه مي‌توانيم از بلاي سيدالشهدا بهره‌مند و با آن سالك شويم؟ آيا اصلاً راهي به اين بلا داريم؟ آخرين مرحله‌ي اوج ما با اين بلا چيست؟

ابتدا بايد سلوك را معني كرد و سپس به بررسي اين موضوع پرداخت که چگونه مي‌توان با عاشورا سالك شد؟ سلوک چگونه بر مبناي انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي و تاريخ‌شناسي تعريف شود تا بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم که «سلوك فردي»، «سلوك جمعي» و «سلوک تاريخي» به چه معني است؟ سپس بايد روشن شود كه نقش حادثه عاشورا در رسيدن فرد، جامعه و تاريخ به تولي و تبري ـ که اصل در اين سلوک است ـ چيست؟ اگر سلوك بر اين پايه تحليل شود، در اين صورت مي‌توان نقش بلاي ولي خدا را در آن تعريف كرد و دید كه چگونه مي‌توان با بلاي ولي خدا سالك شد و با سفينه‌الحسين حركت كرد.

2/3 ـ نقش سلوك با بلا در تهذيب فردي و جمعي

«سلوك با بلا» راهي مطمئن براي اصلاح همه حالات و خلقيات ناصواب است و انسان را به مقام محمود مي‌رساند. و شايد زيارت عاشورا دستورالعمل چنين سلوکي باشد.

انسان به جايي مي‌رسد كه بين او و مقام محمود معصومين(علیهم‌السلام) حجابي نباشد و اين ممكن نيست مگر با محو تمام رذايل و كسب تمام فضايل؛ با بلاي اولياء خداست که مي‌توان به چنين مقامي رسيد، در این صورت مشكلات راه مانند خودبيني و عجب و غرور نيز برطرف مي‌شود؛ چرا كه «إنَّ سَفينَه الحُسينِ أسَرع». چنانچه در اصحاب سيد الشهداء(علیه‌السلام) هيچ يك از خصايص رذيله وجود نداشت. و اگرچه شيطان تمام جنودش را به ميدان آورد تا يكي از جنود سيد الشهداء(علیه‌السلام) را زمين‌گير كند، امّا موفق نشد. اصحاب سيد الشهداء(علیه‌السلام) از اول در جهاد اكبر خود بر تمام جنود شيطان غلبه كرده بودند و همه فضايل در آنها متجلي شده بود و جنودِ عقل متناسب با ظرف وجوديشان در آنها ظاهر شده بود و به همين دليل زمين‌گير نشدند. وقتي انسان در اعظم جبهه‌هاي عقل و جهل ـ يعني جبهه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله و سلم) ـ وارد شود و نسبت به آن درگيري عظيم توجه و توسل پيدا كند، آن وقت مي‌تواند در باطن خود به فتوحات عظيمي نائل شود.

اساس عبوديت به تولي وتبري تعريف مي‌شود و به همين دليل فرموده‌اند: «هل الدين الّا الحبّ و الُبغض في الله». اساس «توحيد» تولي تام به ولايت الهيه و تبري تام از ولايت طاغوت است. کسي که ولايت امام را قبول ندارد اگر تمام عمرش را در سجده باشد، باز هم پذيرفته نخواهد شد. وقتي سلوك به تولّي و تبرّي تعريف شود، نقش بلاي اولياء الهي و سپس همه مجاهدت‌هاي باطني و كناره‌گيري از رذايل اخلاقي در آن تعريف خواهد شد که باعث تعريف ميدان‌هاي جديدي از جهاد و منازل تازه‌اي از سلوك خواهد شد.

با بلاي اولياء خدا بايد به 3 چيز رسيد:

1 ـ‌ تولي تام به اولیاء خدا؛

2 ـ تبري تام از اعدائشان؛

3 ـ رضاء به قضاء الهی كه بالاتر از آن درجه‌اي نيست.

انسان باید مبتلا به بلاي اولياء خدا شود تا به حدي از قرب برسد كه بلاي آنها در روح انسان تنزل و تجلّي پيدا كند و با اين بلا به طرف خداي متعال حركت كند. يعني به مرزي از حبّ و ولا برسد كه مستحق بلاي آنها شود.2 حال اگر به اين مرز رسيد بواسطه سلوكی كه با اين بلا داشته است، او را به تبرّي تام از اعداء مي‌رساند، دشمن شناس مي‌شود و جبهه حق را مي‌شناسد. تولّي تام پيدا مي‌كند و جبهه حق را مي‌شناسد. و وقتي ميثاق ایشان را با خدا ديد و تحمل بلائشان را در راه خدا و رضائشان را به بلاء الله شهود كرد به معيت و ثبات قدم و... مي‌رسد و بعد هم جمال وزيبايي بلاء حق را با اوليائش درك ميكند و به رضاء به بلاء الله نسبت به اوليائش مي‌رسد. نسبت به فعل حق به حمد و رضاء مي‌رسد، نسبت به اولياء خدا تولي پيدا مي‌كند و نسبت به فعل دشمنان آنان نیز تبرّي تام می‌یابد.

سخنان شهید مطهری  در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین

در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین، شهید مطهری در سال ۱۳۴۹ سخنانی داشته اند که در ادامه آن را می خوانیم:

«يك وقتی شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است‏، يك وقتی ديدم يك كسی می‏گفت: اين فلسطينيها ناصبی هستند. ناصبی‏ يعنی دشمن علی عليه السلام. ناصبی غير از سنی است. سنی يعنی كسی كه‏ خليفه بلا فصل را ابوبكر می‏داند و علی عليه السلام را خليفه چهارم می‏داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است‏. می‏گويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب‏ كردند. سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم می‏داند و علی را دوست دارد. ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن می‏دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمی‏توانيم معامله مسلمان بكنيم. حال يك كسی می‏آيد می‏گويد اين‏ فلسطينيها ناصبی هستند. آن يكی می‏گويد. اين به آن می‏گويد، او هم يك‏ جای ديگر تكرار می‏كند و همين طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه‏ يهوديها قرار می‏گيرند. هيچ فكر نمی‏كنند كه اين، حرفی است كه يهوديها جعل كرده‏اند. در هر جايی يك حرف جعل می‏كنند برای اينكه احساس همدردی‏ نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند. می‏دانند مردم ايران شيعه‏اند و شيعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، برای اينكه‏ احساس همدردی را از بين ببرند، اين مطلب را جعل می‏كنند. در صورتی كه‏ ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم، فلسطينيها را زياد می‏ديديم، يكی‏ از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت‏ من شيعه هستم، اين رفقايم سنی‏اند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان می‏گفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم‏. همين ليلا خالد(2) معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شيعه‏ام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می‏كند و می‏گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين می‏گويند، شنيديد وظيفه‏تان چيست.»ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می‏كند و می‏گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين می‏گويند، شنيديد وظيفه‏تان چيست.»

شهید مطهری، آشنایی با قرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. این گفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور در مسجد الجواد بر زبان آورده اند

فلسطيني‏ها ناصبي هستند یا شافعی؟

فلسطيني‏ها ناصبي هستند یا شافعی؟

بعد خودشان می‏گفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم‏. همين ليلا خالد معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شيعه‏ام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می‏كند و می‏گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند.

در روزهاي گذشته برخي رسانه هاي بي نام و نشان با بيان مطالبي اظهار داشتند که حماس، گروهي ناصبي و دشمن اهل بيت است. آنچه در ادامه مي خوانيد، کنکاشي در مذهب و عقايد مردم فلسطين به خصوص اهالي نوار غزه است.

1- بیشتر مردم فلسطین، پیرو مذهب شافعی هستند و اتفاقاً، ابوعبدالله محمدابن ادریس شافعی، رهبر این فرقه، متولد غزه بوده است. در مورد شافعی بودن مردم فلسطین می توانید به این منبع رجوع کنید: «الموسوعة المیسرة فی الادیان و المذاهب المعاصرة، مانع بن حماد الجهنی، ج 2، ص ۱۲۴»

جالب اینجاست که در میان فرقه های چهارگانه اهل سنت، نزدیک ترین فرقه به تشیع از نظر علاقه و احترام به اهل بیت و احکام فقهی، همین فرقه شافعی است.

2-در میان خبرهای منتشر شده از تهاجم رژیم صهیونیستی، خبری بود که دقت در آن نشان دهنده علاقه مندی مردم فلسطین به اهل بیت پیامبر است: بمباران مسجد علی ابن ابی طالب واقع در محله الزیتون شهر غزهتوسط جنگنده های اسرائیلی در روز ۱۰ دی.

مدعیان ناصبی بودن مردم فلسطین، به این سؤال جواب دهند که چگونه مردمی می توانند همنسبت بهاهل بیت جسارت داشته باشند و هم آنقدر برای آنها احترام و تقدس قائل باشند که نامشان را بر مساجد خود بگذارند؟

اما در کنار مسجد امام علي ابن ابي طالب شهر غزه، مساجد ديگري نیز به نام اهل بيت وجود دارد.

ـ مسجد «الامام علی ابن ابی طالب» واقع در نابلس

این مسجد در حواره از توابع شهر نابلس، در کرانه باختری رود اردن واقع شده است که در این صفحهتصاویر و مشخصات آن موجود است.


کتیبه مسجد «الامام علی بن ابی طالب»، واقع در نابلس-فلسطین

- مسجد فاطمة الزهراء(س)

حداقل 2 مسجد با این نام در فلسطین وجود دارد. یکی در قریه ارتاح، واقع در جنوب طولکرم که دراینجا می توانید تصویر آن را ببینید و دیگری درشهر نابلس که در فهرست این صفحه می توانید نام آن را ببینید. در همین صفحه می توانید نام مسجد امام علی نابلس را هم ببینید.

مسجد فاطمه الزهرا، واقع در جنوب طولکرم، فلسطین

- مسجد «الحسین بن علی» واقع در نوار غزه و الخلیل!

حداقل 2 مسجد به این نام در فلسطین وجود دارد:

یکی در حی الصبرةواقع در نوار غزه کهدر این صفحه، ضمن ارائه فهرستی از اسامی شهدایاخیر غزه، نام آن آمده است. در این صفحه، ذیل تیتر «أسماء شهداء الصبرة وتل الإسلام»، نام مسجد «الحسین بن علی»را می توانید ببینید. همچنین در همین صفحه، اسامی دو نفر ازشهدای بمباران مسجد علی ابن ابی طالب سابق الذکر هم آمده است.

مسجد «حسین بن علی» دیگر، در خیابان «عین سارة» شهر الخلیل واقع شده است. در این صفحه و این صفحه، اعلامیه هایی در مورد برگزاری یک راهپیمایی در الخلیل آمده است که نقطه شروع آن، مسجد الحسین بن علی، بیان شده است.

3- در مورد شبهه ناصبی بودن مردم فلسطین، شهید مطهری در سال ۱۳۴۹ سخنانی داشته اند که در ادامه آن را می خوانیم:

«يك وقتی شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضيها شايع است‏، يك وقتی ديدم يك كسی می‏گفت: اين فلسطينيها ناصبی هستند. ناصبی‏ يعنی دشمن علی عليه السلام. ناصبی غير از سنی است. سنی يعنی كسی كه‏ خليفه بلا فصل را ابوبكر می‏داند و علی عليه السلام را خليفه چهارم می‏داند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است‏. می‏گويد پيغمبر كسی را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب‏ كردند. سنی برای اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشوای چهارم می‏داند و علی را دوست دارد. ناصبی يعنی كسی كه علی را دشمن می‏دارد. سنی مسلمان است ولی ناصبی كافر است، نجس است. ما با ناصبی نمی‏توانيم معامله مسلمان بكنيم. حال يك كسی می‏آيد می‏گويد اين‏ فلسطينيها ناصبی هستند. آن يكی می‏گويد. اين به آن می‏گويد، او هم يك‏ جای ديگر تكرار می‏كند و همين طور. اگر ناصبی باشند كافرند و در درجه‏ يهوديها قرار می‏گيرند. هيچ فكر نمی‏كنند كه اين، حرفی است كه يهوديها جعل كرده‏اند. در هر جايی يك حرف جعل می‏كنند برای اينكه احساس همدردی‏ نسبت به فلسطينيها را از بين ببرند. می‏دانند مردم ايران شيعه‏اند و شيعه‏ دوستدار علی و معتقد است هر كس دشمن علی باشد كافر است، برای اينكه‏ احساس همدردی را از بين ببرند، اين مطلب را جعل می‏كنند. در صورتی كه‏ ما يكی از سالهايی كه مكه رفته بوديم، فلسطينيها را زياد می‏ديديم، يكی‏ از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت‏ من شيعه هستم، اين رفقايم سنی‏اند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان می‏گفتند بين ما شيعه و سنی هست. شيعه هم زياد داريم‏. همين ليلا خالد(2) معروف، شيعه است. در چندين نطق و سخنرانی خودش‏ در مصر گفته من شيعه‏ام. ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می‏كند و می‏گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين می‏گويند، شنيديد وظيفه‏تان چيست.»(3)

ولی دشمن يهودی يك عده مزدوری را كه دارد، مأمور می‏كند و می‏گويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبی‏اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبتهايی نسبت به افرادی كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين می‏گويند، شنيديد وظيفه‏تان چيست.»(۴)

نگاه شافعي درباره اهل بيت(ع)

"در ميان رهبران مذاهب اسلامي امام شافعي بيش از ديگران ارادت قلبي خود را نسبت به خاندان اهل بيت عليه‌السلام به ويژه علي عليه‌السلام و حسين عليه‌السلام ابراز داشته است. شافعيان به تبعيت از امام شافعي نسبت به اهل بيت به ويژه امام حسين عليه‌السلام ارادت ويژه دارند. علاقه امام شافعي به خاندان رسالت باعث نزديكي هر چه بيشتر پيروان اين مذهب با شيعيان علي ابن ابي‌طالب عليه‌السلام شده است. شافعي همچنان كه درباره علي عليه‌السلام اشعار نغز و پرمغزي سروده درباره واقعه عاشورا نيز اشعاري زيبا و جانسوز دارد. در اينجا به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

و مما نفي نومي و شيب لحيتي
تعاريف ايام لهن خطوب

اين حادثه از حوادثي است كه خواب مرا ربوده و موي مرا سپيد كرده است.

تأوب همي و الفواد كتيب
وارق عيني و ارقاد غريب

دل و ديده مرا به خود مشغول ساخته و مرا اندوهگين كرده است و اشك چشم جاري و خواب از آن پريده است.

تزلزلت الدنيا لآل‌محمد‌‌
و كادت لهم صم الجبال تذوب

دنيا از اين حادثه خاندان پيامبر‌‌ متزلزل شده و قامت كوه‌ها از آن ذوب شده است.

فمن بلغ عن الحسين رساله
و ان كرهتها انفس و قلوب

آيا كسي هست كه از من به حسين عليه‌السلام پيامبر برساند اگر چه دل‌ها آن را ناخوش دارند.

قتيل بلاجرم كان قميصه
صبيغ بماء الارجوان خصيب

حسين كشته‌اي است بدون جرم و گناه كه پيراهن او به خونش رنگين شده.

نصلي علي المختار من آل هاشم
و نوذي بينه ان ذاك عجيب

عجب از ما مردم آن است كه از يك طرف به آل پيامبر درود مي‌فرستيم و از سوي ديگر فرزندان او را به قتل مي‌رسانيم و اذيت مي‌كنيم.

لئن كان ذنبي حب آل محمد‌‌
فذلك ذنب لست عنه اتوب

اگر گناه من دوستي اهل بيت پيامبر است از اين گناه هرگز توبه نخواهم كرد.

هم شفعائي يوم حشري و موقفي
و بغضهم للشافعي ذنوب(۶)

اهل بيت پيامبر در روز محشر شفيعان من هستند و اگر نسبت به آنان بغضي داشته باشم گناه نابخشودني كرده‌ام.

امام شافعي كه در دوستي اهل بيت زبانزد مي‌باشد، اشعار بسياري در فضائل اهل بيت سروده است. او همچون ساير ائمه اهل سنت در ابراز ارادت خود نسبت به خاندان پيامبر‌‌ صلي‌ الله عليه و آله از هيچ كوششي دريغ نكرد و حتي از اينكه او را به خاطر اين ارادتمندي رافضي خوانند ابا نكرد و فرمود:

يا راكباً قف بالمخصب من مني
واهتف بقاعد خيفها و الناهض
سحراً اذا فاض الجيج الي مني
فيضاً كملتطم الفرات الفائض
ان كان رفضاً حب آل محمد
فليشهد الثقلان أني رافض(۷)

يعني اي سواره، اگر به مكه مي‌روي در ريگزار مني بايست و سحرگاهان خطاب به ساكنان مسجد خيف كه همانند امواج خروشان دريا به مني سرازير مي‌شوند ندا سرداده و بگو: اگر دوست داشتن آل محمد رفض است، انس و جن گواه باشند كه من (شافعي) رافضي هستم.

امام شافعي معتقد است كه محبت خاندان رسالت حكم واجبي است كه خداوند در قرآن دستور داده و براي نشان بزرگي و فضيلت ايشان همين كافي است كه اگر كسي بر آنها در نماز و سلام و صلوات نفرستد نمازش ادا نخواهد شد.

يا آل بيت رسول الله حبكم
فرض من الله في القرآن أنزله
يكفيكم من عظيم الفخر أنكم
من لم يصل عليكم لا صلاه له(۸)

يعني اي آل محمد محبت شما امر واجبي است كه خدا آن را در قرآن نازل كرده و همين يك دليل بر عظمت قدر شما كافي است كه هر كسي نماز بخواند و بر شما درود نفرستد نمازش نماز نيست. او با توسل به آنها و اميد اينكه شفيع او در قيامت واقع شوند گويد:

آل النبي ذريعتي
و هم اليه وسيلتي
أرجو بهم اعطي غداً
بيدي اليمين صحيفتي(۹)

يعني اهل بيت پيامبر‌‌ وسيله نزديكي من به خداي يگانه‌اند و به وسيله آنها اميدوارم كه نامه اعمالم فرداي قيامت به دست راستم داده شود.

ارادت و علاقه امام شافعي به اهل بيت پيامبر‌‌ چنان بود كه بر خي از اهل سنت او را شيعه پنداشتند و حتي جهت محاكمه به بغداد برده شد. او معتقد بود كه ارادت به خاندان علي عليه‌السلام را بايد علني و آشكار ساخت و اين پندار باطل را از اذهان دور كرد كه رفض را در دوستي علي و فاطمه و فرزندان آن دو مي‌داند و يا ناصبي‌گري را در دوستي ابوبكر و عمر عليه‌السلام. به اعتقاد او جريان رافضي‌گري و ناصبي‌گري كه دوستي و دشمني افراطي را در حق علي عليه‌السلام دنبال مي‌كردند نادرست است. يعني انسان مومن به خدا و رسولش كسي است كه محبت اهل بيت را آشكار كند. تقسيم بندي مسلمانان به رافضي و ناصبي تقسيم بندي مطرودي است و افرادي كه مسلمانان را به اين دو دسته تقسيم مي‌كنند قطعاً مجرم و گناهكارند زيرا محبت علي و خاندانش از اصول دين اسلام است و اگر كسي چنين امري را آشكار كند به اصل اسلام عمل كرده و به ايمان خويش استحكام بخشيده است.

اذا في مجلس نذكر علياً
و سبطيه و فاطمه الزكيه
يقال تجاوزوا يا قوم هذا
فهذا من حديث الرافضيه
برئت الي المهيمن من أناس
يرون الرفض حب الفاطميه(۱۰)

يعني «زماني كه در مجلس ذكر علي و فاطمه و حسن و حسين مي‌شود بعضي از دشمنان مي‌گويند اي مردم از ذكر علي و فرزندان او بگذريد كه اين‌ها از سخنان رافضي‌هاست. من از مردمي كه دوستي فاطمه را رفض مي‌دانند به خدا پناه مي‌برم.»"

پی نوشت:

۱- صهیونیستها تنها ۵/۲ درصد از سرزمین فلسطین را با خرید زمین به دست آورده اند و مابقی آن را به ضربمسلسل و توپ و تانک و بمب، غصب کرده اند. برای توضیح بیشتر به این آدرس مراجعه کنید:

http://qods.persianblog.ir/post/61

2- چريك فلسطينی كه در چند عمليات هواپيما ربايی شركت داشت.

3- شهید مطهری،آشنایی باقرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. اینگفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور درمسجد الجواد بر زبان آورده اند، به راهنمایییکی از خوانند گان وبلاگ به نام علی به این مطلب اضافه کردم که همین جا از ایشان تشکر می کنم.

4- شهید مطهری، آشنایی با قرآن، جلد۴، پاورقی صفحه ۳۲. این گفتار را که شهید مطهری در ضمن تفسیر سوره نور در مسجد الجواد بر زبان آورده اند، به راهنمایی یکی از خوانند گان وبلاگ به نام علی به این مطلب اضافه کردم که همین جا از ایشان تشکر می کنم.

۵- اين مطلب قسمتي از مقاله اي با عنوان «عاشورا در مذهب تسنن و سایر ادیان است» که در این آدرس، منتشر شده است:‌ http://www.ido.ir/a.aspx?a=1385121308

۶- مجله بصائر، شماره7-8، ويژه‌نامه محرم، ص25، همچنين نگاه كنيد به نامه دانشوران ناصری، ج 9، ص 298

۷- حادثه كربلا از نظر اهل سنت، به نقل از الصراط السوي في مناقب آل النبي، ص94

۸- سيماي علي عليه‌السلام از منظر اهل سنت، 175، به نقل از ديوان امام شافعي، 62

۹- الشكعه، مصطفي الاربعه الائمه، ج3، ص53

۱۰- سيماي علي از منظر اهل سنت، 176

برگرفته از وبلاگ يهود شناخت

تذکر:کل این پست رو از رجا نیوز برداشتم

عفو

امام علی (علیه السلام):

شرُّ النّاسِ مَنْ لا یَعفو عَن الزَلّةِ وَ لا یَستُرُ العَورَةَ


بدترین مردم كسی است كه لغزش را نمی‌بخشد و عیب و خطا را نمی‌پوشاند.

غرر الحكم، ح5735 

اگر خواص پایشان بلرزد، یزیدها بر سر کار می‌آیند

اگر خواص پایشان بلرزد، یزیدها بر سر کار می‌آیند

گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله) که در تاریخ 20 خرداد 1375ایراد شده است.

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم سدد السنتنا بالصواب والحكمة

جهاد و شرایط آن

يكي از چيزهاي برجسته در فرهنگ اسلامي -كه البته مصداق هاي بارزي هم بيشتر در تاريخ صدر اسلام و كمتر در طول زمان دارد-، عبارت است از فرهنگ رزمندگي و جهاد. جهاد هم فقط جهاد در ميدان جنگ نيست. هر چيزي كه هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن، اين جهاد است. درست توجه بفرماييد: بعضي ممكن است يك كاري را انجام بدهند، زحمت هم بكشند، بگويند ما داريم جهاد مي كنيم. نه، يك شرط جهاد اين است كه در مقابله با دشمن باشد. البته يك وقت در ميدان جنگ مسلحانه است، اين جهاد رزمي است. يك وقت در ميدان سياست است، اين جهاد سياسي است. يك وقت در ميدان فرهنگ است، اين جهاد فرهنگي است. يك وقت در ميدان سازندگي است، اين جهاد سازندگي است و البته ميدانهاي ديگري هم هست. شرط اول اين است كه تلاش در آن باشد، كوشش باشد و شرط دوم اين كه در مقابل دشمن باشد.

در فرهنگ اسلامي، اين چيز برجسته اي است كه نمونه هايي هم در ميدان هاي مختلف دارد. امروز هم، از وقتي كه نداي مقابله با رژيم منحوس پهلوي از حلقوم امام (رضوان الله عليه) و همكاران ايشان -در آن روز، در سال 1341- بيرون آمد، اين جهاد شروع شد. قبل از آن هم بود، اما پراكنده بود، كم بود، كم اهميت بود. از وقتي اين مبارزه شروع شد، اهميت پيدا كرد تا به پيروزي اين جهاد رسيد كه پيروزي انقلاب بود.

بعد از آن هم تا امروز، دايماً در اين كشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داريم و چون دشمنان ما، از لحاظ نيروي مادي قوي هستند، چون اطراف و جوانب ما را -از همه جهت- دشمنها گرفته اند و جداً در صدد دشمني هستند. در قضيه دشمني با ايران اسلامي هم شوخي نمي كنند، چون مي خواهند از هر راهي كه شد، ضربه بزنند.

پس در ايران اسلامي، هر كسي كه به نحوي در مقابل اين دشمن -كه از اطراف، تيرهاي زهرآگين را به پيكر اين انقلاب و اين كشور اسلامي نشانه رفته است- تلاشي بكند، اين جهاد في سبيل الله كرده است و بحمدالله شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود. البته يكي از اين جهادها هم، جهاد فكري است. يعني چون ممكن است دشمن ما را غافل كند و فكر ما را منحرف و دچار خطا و اشتباه بكند، هر كسي كه در راه روشنگري فكر مردم، تلاشي بكند، از يك انحرافي جلوگيري كند، از يك سوء فهمي مانع بشود، چون در مقابله با دشمن است، جهاد است. شايد امروز، جهاد مهمي هم محسوب مي شود.

عبرت گرفتن از تاریخ عاشورا

قرآن، صادق مصدق است و ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت مي كند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعني همين نگراني ای كه من الآن عرض كردم. چون در تاريخ چيزي هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا و اين دغدغه براي چيست مگر چه اتفاقي افتاده است؟

اتفاقي كه افتاده است، در صدر اسلام است. من يك وقتي گفتم كه جا دارد اگر ملت اسلام فكر كند كه چرا 50 سال بعد از وفات پيغمبر(ص)، كار كشور اسلامي به جايي رسيده باشد كه همين مردم مسلمان، از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضي شان و قاري شان، در كوفه و كربلا جمع بشوند و جگر گوشه همين پيغمبر را، با آن وضع فجيع، به خاك و خون بكشند؟!

آدم بايد به فكر فرو برود كه چرا اين طوري شد؟ من 2، 3 سال پيش، اين را در يك صحبتي مطرح كردم، به عنوان عبرتهاي عاشورا، البته درسهاي عاشورا جداست، درس شجاعت، درس ايثار و امثال آن. مهمتر از درسهاي عاشورا، عبرتهاي عاشورا است. من اين را قبلاً گفته ام. كار به جايي برسد كه جلوي چشم مردم، حرم پيغمبر را در كوچه و بازار بياورند و به اينها تهمت خارجي بزنند! معناي خارجي اين نيست كه اينها از كشور خارج آمدند، خارجي به معناي امروز به كار نمي رود. خارجي يعني جزء خوارج، يعني خروج كننده. در اسلام يك فرهنگي است كه اگر كسي عليه امام عادل خروج و قيام بكند، لعنت خدا و رسول و مؤمنين، عليه چنين كسي است. خارجي يعني اين، يعني كسي كه عليه امام عادلي خروج مي كند. لذا همه مردم مسلمان آن روز، از خارجيها -از خروج كننده ها- بدشان مي آمد. "من خرج علي امام عادل، فدمه هدر" در اسلام كسي كه خروج كند، قيام كند عليه يك امام عادل، خون او هدر است، اسلامي كه اين قدر به خون مردم اهميت مي دهد.

اينها آمدند پسر پيغمبر، پسر فاطمه زهرا، پسر اميرالمؤمنين را به عنوان خروج كننده بر امام عادل -كه آن امام عادل، يزيدبن معاويه است- معرفي كردند؛ كارشان گرفت! آنها كه دستگاه حكومت ظالمند، دلشان هر چه مي خواهد، مي گويند. چرا مردم باور كنند! چرا مردم ساكت بمانند!

آن چيزي كه من را دچار دغدغه مي كند، اين جاي قضيه است، ملتفتيد! من مي گويم چه شد كه كار به اين جا رسيد؟ چرا امت اسلامي كه آن قدر نسبت به جزييات احكام اسلامي و آيات قرآني دقت داشت، در يك چنين قضيه واضحي، اين قدر دچار غفلت و سستي و سهل انگاري بشود كه يك چنين فاجعه اي به وجود بيايد! اين مسئله، انسان را نگران مي كند. مگر ما از جامعه زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين قرص تر و محكم تريم؟ چه كار كنيم كه آن طوري نشود؟

البته آن سؤالي كه ما گفتيم چه شد، كسي جواب نداده است، جوابش پيش خودم هست. كسي در اين مورد صحبت نكرده است، اين را عرض مي كنم، صحبتهايي شده است، اما كافي و وافي نيست. من امروز مختصري در اين باره صحبت مي كنم. البته نسبت به اصل قضيه، كوتاه خواهد بود. من سر رشته مطلب را به دست ذهن شما مي سپارم تا شما خودتان روي اين قضيه فكر كنيد. كساني كه اهل انديشه هستند، اهل مطالعه هستند، دنبال اين رشته بروند. كساني كه اهل كار و عملند، دنبال اين بروند كه چگونه مي شود جلوي اين را گرفت؟

اگر امروز من و شما جلوي اين قضيه را نگيريم -ممكن است 50 سال ديگر، ممكن است 5 سال ديگر، ممكن است 10 سال ديگر- يك وقت ديديد جامعه اسلامي ما هم، كارش به آن جا رسيد! تعجب نكنيد.

در آن عهد، كار به جايي رسيد كه پسر و نوه كساني كه در جنگ بدر، به دست اميرالمؤمنين و حمزه و بقيه سرداران اسلام، به درك رفته بودند، پسر همان افراد، نوه همان افراد، جاي پيغمبر نشست و سر جگر گوشه پيغمبر را جلوي خود گذاشت و با چوب خيزران به لب و دندان او زد و گفت: "ليت اشياخي ببدر شهدوا، جزع الخزرج من وقع الاسل"، يعني كشته هاي ما در جنگ بدر بلند شوند، ببينند كه ما با كشنده هاشان چه كار كرديم. اين طوري شد!

اين جاست كه قرآن مي گويد عبرت بگيريد. اين جاست كه مي گويد: "قل سيروا في الارض" در سرزمين تاريخ سير كنيد، ببينيد چه اتفاقي افتاده است، خودتان را بر حذر بداريد. من براي اين كه اين معنا، انشاءالله در فرهنگ كنوني كشور ما، به وسيله انسان هاي صاحب رأي و نظر و فكر حركت بكند و راه بيفتد، امروز يك مختصري براي شما صحبت مي كنم.

ویژگی های کلی خواص و عوام

ببينيد عزيزان من، به جماعت بشري كه نگاه كنيد، در هر جامعه اي، در هر شهري، در هر كشوري، مردم با يك ديد با يك برش، به 2 قسم تقسيم مي شوند.

يك قسم كساني كه از روي فكر و فهميدگي و آگاهي و تصميم گيري كار مي كنند، يك راهي را مي شناسند و دنبال آن راه حركت مي كنند -خوب و بدش را كار نداريم- يك قسم اينها هستند، اسم اينها را خواص بگذاريم. يك قسم هم كساني هستند كه نه، دنبال اين نيستند كه ببينند چه راهي درست است، چه حركتي صحيح است، بفهمند، بسنجند، تحليل كنند، درك كنند. مي بينند كه جو اين طوري است، دنبال آن جو حركت مي كنند. اسم اين را بگذاريم عوام. پس جامعه را مي شود به خواص و عوام تقسيم كرد.

حالا دقت كنيد: من نكته اي را درباره اين خواص و عوام بگويم كه اشتباه نشود. خواص چه كساني هستند آيا يك قشر خاصي هستند نه، در بين اينهايي كه ما مي گوييم خواص، آدمهاي با سواد هم هست، آدمهاي بي سواد هم هست. گاهي كسي بي سواد است، اما جزء خواص است، مي فهمد كه چه كار مي كند. از روي تصميم گيري و تشخيص عمل مي كند ولو درس نخوانده و مدرسه نرفته است، مدرك ندارد، لباس روحاني ندارد، اما مي فهمد كه قضيه چيست. در دوران انقلاب -يعني پيش از پيروزي انقلاب- من در ايرانشهر تبعيد بودم. از يك شهري از نزديكي هاي ما، چند نفر بودند كه يكي از آنان راننده بود. آدمهاي اهل فرهنگ و معرفت نبودند. به حسب ظاهر به اينها عامي مي گفتند، اما جزء خواص بودند. اينها مرتب در ايرانشهر، ديدن ما مي آمدند و قضيه مذاكرات خودشان را با روحاني شهرشان مي گفتند. آن روحاني شهر هم آدم خوبي بود، منتهي عوام بود! ملاحظه مي كنيد، راننده كمپرسي جزء خواص بود، آن روحاني محترم پيشنماز، جزء عوام بود. مثلاً آن روحاني مي گفت: چرا وقتي كه اسم پيغمبر مي آيد، يك صلوات مي فرستيد، اسم اين آقا كه مي آيد، 3 صلوات مي فرستيد؟ نمي فهميد! آن راننده به او جواب مي داد، مي گفت: آن روزي كه ديگر مبارزه اي نداشته باشيم، اسلام بر همه جا فايق بشود، انقلاب پيروز بشود، ما همان 3 صلوات را هم نمي فرستيم، يك صلوات را هم نمي فرستيم. امروز اين 3 صلوات، مبارزه است. او (راننده) مي فهميد ولي او (روحاني) نمي فهميد! توجه كنيد.

اين مثال را زدم براي اين كه بدانيد خواص كه مي گوييم، معناي آن يك لباس خاص نيست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد، ممكن است تحصيل كرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد، ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد، ممكن است يك انساني در دستگاههاي دولتي باشد، ممكن است جزء مخالفين دستگاه هاي دولتي طاغوت باشد. خواص كه مي گوييم -از خوب و بد آن- البته خواص را باز هم تقسيم خواهيم كرد.

فرض بفرماييد يك وقت حضرت مسلم وارد كوفه مي شود، مي گويند پسر عموي امام حسين آمد، خاندان بني هاشم آمدند، ببينيد اينها مي خواهند قيام كنند، مي خواهند خروج كنند، تحريك مي شود، مي رود دور و بر حضرت مسلم، 18 هزار بيعت كننده با حضرت مسلم مي شوند. بعد از 5، 6 ساعت، رؤساي قبايل داخل كوفه مي آيند و به مردم مي گويند: آقا چه كار مي كنيد! با چه كسي مي جنگيد از چه كسي دفاع مي كنيد پدرتان را در مي آورند، اينها اول به خانه هاشان مي روند، بعداً كه سربازهاي ابن زياد دور خانه طوعه را مي گيرند كه مسلم را دستگير كنند، همين افراد مي آيند و باز عليه مسلم بنا مي كنند جنگيدن! اين عوام است، از روي فكري نيست، از روي يك تشخيصي نيست، از روي يك تحليل درستي نيست. هر طور كه جو بود، حركت مي كنند.

پس در هر جامعه، خواصي داريم و عوامي. عوام را كنار بگذاريد، سراغ خواص بياييم. طبعاً، خواص 2 جبهه هستند، خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. مگر اين طور نيست عده اي اهل فكر و فرهنگ و معرفتند، براي جبهه حق كار مي كنند. فهميده اند كه حق با اين طرف است، حق را شناخته اند، براي حق حركت مي كنند، كار مي كنند. بالاخره حق را هم مي شناسند، اهل تشخيص اند. اينها يك دسته اند. يك دسته هم نقطه مقابل حقند، ضد حقند. اگر باز به صدر اسلام برويم، يك عده اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين و بني هاشمند، يك عده هم اصحاب معاويه اند. در بين آنها هم خواص بودند. آدم هاي با فكر، آدم هاي عاقل، آدم هاي زرنگ، طرفدار بني اميه، آنها هم خواصند. آنها هم خواص دارند. پس خواص هم در يك جامعه 2 گونه شد: خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع داريد؟ توقع داريد كه بنشيند عليه حق و عليه شما برنامه ريزي كند. بايد با او بجنگيد، با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اين كه محل كلام نيست.

سراغ خواص طرفدار حق مي آييم. حالا من همين طور كه براي شما حرف مي زنم، شما خودتان ببينيد كجاييد. اين كه مي گوييم سررشته فكر، يعني تاريخ را با قصه اشتباه نكنيم. تاريخ، يعني شرح حال ما، منتها در يك صحنه ديگر. خوشتر آن باشد كه وصف دلبران گفته آيد در حديث ديگران. تاريخ، يعني من و شما، يعني همين هايي كه امروز اين جا هستيم. پس اگر ما شرح تاريخ را مي گوييم، هر كدام از ما بايد نگاه كنيم ببينيم كجاي اين داستانيم، كدام قسمت قرار گرفته ايم. بعداً ببينيم آن كسي كه مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد، ما آن گونه عمل نكنيم.

ویژگی های عوام

يك عده عوامند، تصميم گيري ندارند. به شانس عوام بستگي دارد، اگر تصادفاً در زماني قرار گرفت كه امامي سر كار است -مثل امام اميرالمومنين(ع) يا مثل امام راحل(ره) ما- كه اينها را به سمت بهشت مي برد، خوب، اين هم به ضرب دست خوبان، رانده خواهد شد و انشاءالله به بهشت مي رود. اگر اتفاقاً طوري شد كه در زماني قرار گرفت كه "وجعلناهم ائمة يدعون الي النار"، "الم تر الي الذين بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار، جهنم يصلونها و بئس القرار" اگر در يك چنين زماني قرار گرفت، به سمت جهنم خواهد رفت.

پس بايد مواظب باشيد جزء عوام نباشيد. نمي گوييم جزء عوام نباشيد، يعني بايد حتماً برويد تحصيلات عاليه بكنيد. نه، گفتم كه معناي عوام، اين نيست. اي بسا كساني كه تحصيلات عاليه هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه تحصيلات ديني هم كردند و جزء عوامند. اي بسا كساني كه فقيرند يا غني اند و جزء عوامند. عوام بودن، دست من و شماست.

بايد مواظب باشيم، عوام نباشيم، يعني هر كاري مي كنيم، از روي بصيرت باشد. آن كسي كه از روي بصيرت كار نمي كند، عوام است. لذا مي بينيد قرآن، درباره پيغمبر مي فرمايد: "ادعوا الي الله علي بصيرت انا و من اتبعني" يعني من و پيروانم با بصيرت عمل مي كنيم و دعوت مي كنيم و پيش مي رويم.

ویژگی های خواص

در گروه خواص هم ببينيم ما جزو خواص طرفدار حقيم يا خواص طرفدار باطل؟ قضيه اين جا روشن است. خواص جامعه ما، جزء خواص طرفدار حقند، ترديدي در اين نيست، براي خاطر اين كه به قرآن، به سنت، به عترت، به راه خدا، به ارزش هاي اسلامي، دعوت مي كنند. امروز جمهوري اسلامي اين است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به آنها كاري نداريم. آمديم سراغ خواص طرفدار حق. همه مشكل قضيه، از اين جا به بعد است.

عزيزان من، خواص طرفدار حق، 2 دسته اند، يك دسته كساني هستند كه در مقابله با دنيا، با زندگي، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتي، با نام، موفقند. يك دسته موفق نيستند.

همه اينها چيزهاي خوبي است. همه اينها زيبايي هاي زندگي است. "متاع الحياة الدنيا". متاع يعني بهره، اينها بهره هاي همين زندگي دنيوي است. اين كه در قرآن مي فرمايد "متاع الحياة الدنيا" معنايش اين نيست كه اين متاع بد است. نه، متاع است. خدا براي شما آفريده است. منتهي اگر شما در مقابل اينها -اين متاع و بهره هاي زندگي-، خداي ناكرده، آن قدر مجذوب شديد كه آن جايي كه پاي تكليف سخت به ميان آمد، نتوانستيد از اينها دست برداريد، اين مي شود يك طور و اگر نه، از اين متاع بهره هم مي بريد، اما آن جايي كه پاي امتحان سخت پيش مي آيد، مي توانيد از اينها به راحتي دست برداريد، اين مي شود يك طور ديگر.

اگر آن قسم خوب خواص طرفدار حق -يعني آن كساني كه مي توانند آن وقتي كه لازم باشد، از اين متاع دنيا دست بردارند- بيشتر باشند، هيچ وقت جامعه اسلامي دچار حالت دوران امام حسين(ع) نخواهد شد، مطمئن باشيد. تا ابد بيمه بيمه است. اما اگر اينها كم باشند و آن دسته خواص ديگر زياد باشند -يعني آنهايي كه به دنيا دل سپرده اند-، حق را هم مي شناسند، طرفدار حقند، در عين حال در مقابل دنيا پايشان مي لرزد!

دنيا يعني چه؟ يعني پول، خانه، شهرت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسئوليت و يعني جان. اگر كساني كه براي جانشان راه خدا را ترك مي كنند، آن جايي كه بايد حق بگويند، نمي گويند، چون جانشان به خطر مي افتد يا براي مقامشان يا براي شغلشان يا براي پولشان يا براي محبت به اولادشان، براي محبت به خانواده شان، براي محبت به نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها مي كنند، اگر عده اينها زياد بود -آن وقت واويلاست! آن وقت حسين بن علي ها، به مسلخ كربلا خواهند رفت، به قتلگاه كشيده خواهند شد! يزيدها سركار مي آيند و بني اميه بر كشوري كه پيغمبر به وجود آورده بود، هزار ماه حكومت خواهد كرد و امامت به سلطنت تبديل خواهد شد!

جامعه اسلامي، جامعه امامت است، يعني امام در رأس جامعه است. انساني كه قدرت دارد، اما مردم از روي ايمان و دل از او تبعيت مي كنند، پيشواي مردم است. اما سلطان و پادشاه، آن كسي است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مي راند. مردم دوستش ندارند، مردم قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند -البته مردمي كه سرشان به تنشان بيارزد- در عين حال با قهر و غلبه بر مردم حكومت مي كند. بني اميه، امامت را در اسلام به سلطنت، به پادشاهي تبديل كردند. و هزار ماه -يعني 90 سال- در اين دولت بزرگ اسلامي حاكميت كردند. تازه، بناي كجي كه پايه گذاري شده بود، آن چنان بود كه بعد از آن كه عليه بني اميه انقلاب شد و بني اميه رفتند، بني عباس آمدند كه 6 قرن -يعني 600 سال- در دنياي اسلام، به عنوان خليفه و جانشينان پيغمبر حكومت كردند! بني عباس كه خلفايشان يا به تعبير بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و خباثت و ثروت و اشرافي گري و هزار فسق و فجور بودند -مثل بقيه سلاطين عالم- مسجد هم مي رفتند، براي مردم نماز مي خواندند و مردم از روي ناچاري يا از روي اعتقاد غلط -ناچاري هم به آن معنا نبود- پشت سرشان نماز هم مي خواندند! اعتقاد مردم را خراب كرده بودند!

امروز هم شما به دنياي اسلام نگاه كنيد، به كشورهاي مختلف اسلامي، به آن جايي كه خانه خدا و مدينه در آن است، نگاه كنيد، ببينيد چه فساق و فجاري در رأس قدرت و حكومتند! دارند حكومت مي كنند! بقيه جاها را هم با آن جا قياس كنيد. لذا شما در زيارت عاشورا مي گوييد: "اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد" در درجه اول، گذارندگان خشت اول را لعنت مي كنيم. حق هم همين است.

خوب، يك مقداري به تحليل حادثه عبرت انگيز عاشورا نزديك شديم. حالا سراغ تاريخ برويم -اين مقدمه را شنيديد.

آغاز انحراف خواص در تاریخ اسلام

دوران لغزيدن خواص طرفدار حق، از حدود 6، 7 سال، 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اصلاً به مسئله خلافت كار ندارم. مسئله خلافت جداست. كار به اين جريان دارم. اين جريان، جريان بسيار خطرناكي است! همه قضايا، از 7، 8 سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اولش هم از اين جا شروع شد كه گفتند: نمي شود كه سابقه دارهاي اسلام -كساني كه جنگهاي زمان پيغمبر را كردند، صحابه و ياران پيغمبر- با مردم ديگر يكسان باشند! اينها بايد يك امتيازاتي داشته باشند! به اينها امتيازات داده شد -امتيازات مالي از بيت المال- اين، خشت اول بود. حركت هاي انحرافي اين طوري است، از نقطه كمي آغاز مي شود، بعداً همين طور هر قدمي، قدم بعدي را سرعت بيشتري مي بخشد. انحراف ها از همين جا شروع شد تا به دوران عثمان رسيد -اواسط دوران عثمان- در دوران خليفه سوم، وضعيت اين گونه شد كه برجستگان صحابه پيغمبر، جزء بزرگترين سرمايه دارهاي زمان خودشان شدند! توجه مي كنيد! يعني همين صحابه عالي مقام كه اسم هايشان معروف است -طلحه، زبير، سعدبن ابي وقاص و امثال آنها- اين بزرگان كه هر كدامشان يك كتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنين و احد و جاهاي ديگر داشتند، اينها جزء سرمايه دارهاي درجه اول اسلام شدند!

همين وضعيت، مسايل دوران اميرالمؤمنين(ع) را به بار آورد، يعني در دوران اميرالمؤمنين(ع)، چون براي يك عده، مقام اهميت پيدا كرد، با علي(ع) در افتادند. حالا 25 سال هم از رحلت پيغمبر گذشته است و خيلي از خطاها و اشتباهات شروع شده است. نفس اميرالمؤمنين(ع)، نفس پيغمبر(ص) است.

اگر اين 25 سال فاصله نشده بود، اميرالمؤمنين(ع) براي ساختن آن جامعه، هيچ مشكلي نداشت. اما اميرالمؤمنين با اين چنين جامعه اي مواجه شد. جامعه اي كه "يأخذون مال الله دولاً و عبادالله خولاً و دين الله دخلاً بينهم". جامعه اي كه ارزشها در آن، تحت الشعاع دنيا داري قرار گرفته است. اين جامعه اي است كه وقتي اميرالمؤمنين(ع) مي خواهد مردم را به جهاد ببرد، برايش آن همه مشكلات و دردسر دارد.

اكثر خواص دوران اميرالمؤمنين(ع) -خواص طرفدار حق، يعني كساني كه حق را مي شناختند، كساني بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مي دادند. نتيجه اين شد كه اميرالمومنين(ع) مجبور شد 3 جنگ راه بياندازد! عمر 4 سال و 9 ماه حكومت خود را، دايماً در اين جنگها بگذراند! آخرش هم به دست يكي از آن آدم هاي خبيث، به شهادت برسد!

امام حسن(ع) مشکل ترین راه را انتخاب کرد

در همين وضعيت بود كه امام حسن(ع) نتوانست بيش از 6 ماه دوام بياورد. او را تنهاي تنها گذاشتند. امام حسن مجتبي (عليه السلام) ديد كه اگر الآن با همين عده كم برود با معاويه بجنگد و شهيد بشود، آن قدر انحطاط اخلاقي در ميان جامعه اسلامي، در ميان همين خواص، زياد است كه حتي دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبليغات معاويه، پول معاويه، زرنگي هاي معاويه، همه را تصرف خواهد كرد. مردم بعد از يكی دو سالي كه بگذرد، مي گويند اصلاً امام حسن بي جا كرد در مقابل معاويه قد علم كرد! امام حسن ديد خونش هدر خواهد رفت، لذا با همه سختي ها ساخت و خودش را به ميدان شهادت نينداخت.

مي دانيد گاهي شهيد شدن آسانتر از زنده ماندن است. اين طوري است. آدمهاي اهل معنا، اهل حكمت و دقت، خوب درك مي كنند. گاهي زنده ماندن و زندگي كردن و در يك محيطي تلاش كردن، به مراتب مشكل تر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاء خدا پيوستن است. امام حسن(ع)، اين راه مشكل را انتخاب كرد. وضع آن زمان اين بوده است. خواص تسليم بودند! حاضر نبودند، حركتي بكنند! لذا وقتي يزيد بر سر كار آمد، يزيد كسي بود كه مي شد با او جنگيد و كسي كه در جنگ با يزيد كشته مي شد -چون وضع يزيد خيلي خراب بود- خونش پايمال نمي شد، براي همين امام حسين(ع) قيام كرد.

عظمت و مقام امام حسین(ع)

وضع دوران يزيد طوري بود كه قيام، تنها انتخاب بود، برخلاف دوران امام حسن مجتبي(ع)، كه 2 انتخاب وجود داشت، شهيد شدن و زنده ماندن. و زنده ماندن، ثوابش و اثرش و زحمتش، بيشتر از كشته شدن بود. لذا امام حسن(ع)، اين سخت تر را انتخاب كرد. در زمان امام حسين(ع)، اين طوري نبود، يك انتخاب بيشتر نبود. زنده ماندن يعني قيام نكردن، معني نداشت. بايد قيام مي كرد، حالا به حكومت رسيد كه رسيد، نرسيد و كشته هم شد كه شد، بايد راه را نشان مي داد، پرچم را بر سر راه مي كوبيد كه معلوم باشد آن وقتي كه وضعيت آن طوري بشود، حركت بايد اين طوري باشد. لذا امام حسين قيام كرد.

خوب، وقتي امام حسين قيام كرد -با آن عظمتي كه امام حسين(ع) در جامعه اسلام داشت- خيلي از همين خواص پيش امام حسين(ع) نيامدند كه كمك كنند! ببينيد به وسيله اين خواص در يك جامعه، چقدر وضعيت خراب مي شود! به وسيله خواصي كه حاضرند دنياي خودشان را به راحتي بر سرنوشت دنياي اسلام در قرنهاي آينده ترجيح بدهند! با اين كه امام حسين خيلي بزرگ بود، خيلي معروف بود.

من در قضاياي قيام امام حسين و همان حركت از مدينه و اينها نگاه مي كردم، خوب، شب قبل آن روزي كه امام حسين(عليه السلام) از مدينه بيرون آمد، عبدالله بن زبير بيرون آمده بود. در واقع هر دو، يك وضعيت داشتند، اما امام حسين(ع) كجا، عبدالله بن زبير كجا! امام حسين(عليه السلام)، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبه اش، طوري بود كه همان حاكم آن روز مدينه كه وليد باشد، جرأت نمي كرد با امام حسين درشت صحبت بكند. مروان يك كلمه گفت، حضرت آن چنان تشري به مروان زد كه سرجايش نشست!

همين افراد رفتند، دور خانه عبدالله بن زبير را محاصره كردند. برادرش را فرستاد، گفت كه اجازه بدهيد من حالا به دارالخلافه نيايم. به او اهانت كردند، گفتند: پدرت را در مي آوريم، مردك بايد بيرون بيايي. اگر نيايي، تو را مي كشيم و چه مي كنيم، تا اين كه عبدالله بن زبير به التماس افتاد. گفت: پس اجازه بدهيد حالا برادرم را بفرستم، فردا خودم بيايم. يكي گفت: خيلي خوب، امشب را به او مهلت بدهيم!

عبدالله بن زبير كه او هم يك شخصيتي بود، وضعيتش اين قدر با امام حسين فرق داشت! كسي جرأت نمي كرد، چنين رفتاري با امام حسين(عليه السلام) داشته باشد. به خاطر حرمتش، به خاطر عظمتش، به خاطر شخصيتش، به خاطر قدرت روحيش، كسي جرأت نمي كرد، آن طور صحبت بكند. بعداً هم در راه مكه، هر كسي كه به امام حسين رسيد و صحبتي با آن بزرگوار كرد، خطابش به آن حضرت، "جعلت فداك" است، قربانت گردم، پدرم به قربانت، مادرم به قربانت، "عمي و خالي فداك"، عمو و دايي ام به قربانت. با امام حسين (عليه السلام) اين گونه حرف مي زدند. شخصيت امام حسين (عليه السلام) در جامعه اسلامي، اين طور برجسته و ممتاز است.

عبدالله بن مطيع، در مكه پيش امام حسين (عليه السلام) آمد، عرض كرد: يابن رسول الله، "ان قتلت لنسترقن بعدك"، يعني اگر تو قيام كني و كشته بشوي، بعد از تو اين افرادي كه بر سر كار حكومت هستند، ما را به بردگي خواهند گرفت. امروز به احترام تو، از ترس تو و به هيبت توست كه اينها راه عادي خودشان را مي روند!

نامه های کوفیان به امام حسین(ع)

اگر اسامي كساني را كه از كوفه، به امام حسين(عليه السلام) نامه نوشتند و دعوت كردند، نگاه كنيد، اينهايي كه نامه نوشتند، همه جزء آن طبقه خواصند، طبقه زبدگان و برجستگانند. نامه ها هم زياد است. از كوفه، صدها صفحه نامه و شايد چندين خورجين يا بسته بزرگ نامه آمد. غالباً بزرگان و اعيان و شخصيت هاي برجسته و نام و نشان دارها و همين خواص، اين نامه ها را نوشتند!

منتهي لحن نامه ها را نگاه كنيد، معلوم مي شود كه در بين خواص طرفدار حق، چه كساني جزء آن دسته اي هستند كه حاضرند دينشان را قرباني دنياشان بكنند و چه كساني هستند كه حاضرند دنياشان را قرباني دين بكنند؟ از خود نامه ها هم مي شود، فهميد و چون كساني كه حاضرند دينشان را قرباني دنيا بكنند، بيشترند، نتيجه آن در كوفه، شهادت مسلم بن عقيل مي شود و بعد هم از همان شهر كوفه اي كه 18 هزار نفر آمدند با مسلم بن عقيل بيعت كردند، جمعيتي حدود 20 هزار يا 30 هزار يا بيشتر، بلند مي شوند و به جنگ امام حسين (عليه السلام) در كربلا مي آيند.

يعني حركت خواص، به دنبال خود حركت عوام را مي آورد. نمي دانم عظمت اين حقيقت كه براي هميشه گريبان انسان هاي هوشمند را مي گيرد، براي ما درست روشن مي شود يا نه؟

شما ماجراي كوفه را لابد شنيده ايد، به امام حسين (عليه السلام) نامه نوشتند، حضرت هم مسلم بن عقيل را فرستاد، گفت: من او را مي فرستم، اگر به من خبر داد كه وضع خوب است، من هم خواهم آمد. مسلم بن عقيل هم به كوفه تشريف برد، منزل بزرگان شيعه وارد شد، نامه حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه هم كسي به نام نعمان بن بشير بود، آدم ضعيف و ملايمي بود. گفت: تا كسي با من نجنگد، من جنگ نمي كنم. با مسلم بن عقيل مقابله نكرد. مردم ديدند ميدان باز است. آمدند و با حضرت شروع كردند به بيعت كردن.

2، 3 نفر از خواص باطل -طرفداران بني اميه- به يزيد نامه نوشتند كه اگر مي خواهي كوفه را داشته باشي، يك آدم حسابي به اين جا بفرست. اين نعمان بن بشير نمي تواند در مقابل مسلم بن عقيل مقاومت كند. او هم به عبيدالله بن زياد كه فرماندار بصره بود، حكم داد كه به قول امروز، با حفظ سمت علاوه بر بصره، كوفه هم تحت حكومت تو باشد و عبيدالله بن زياد، يك سره از بصره تا كوفه تاخت، در قضيه آمدن او هم، نقش خواص معلوم مي شود، كه اگر ديدم مجالي هست، ممكن است بخشي از آن جا هم عرض بكنم.

عبيدالله بن زياد به كوفه رسيد، در حالي كه شب بود. عوام كوفه -مردم معمولي كوفه، از همان قبيل عامي ها كه قادر به تحليل نبودند- تا ديدند يك نفري صورتش را بسته و با اسب و تجهيزات آمد، خيال كردند امام حسين است! راحت رفتند گفتند: السلام عليك يابن رسول الله! خاصيت آدم عامي اين است! آدمي كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمي شود، تا ديد يك نفري با اسب و تجهيزات وارد شده، بدون اين كه يك كلمه حرف با او زده باشند، يكي مي گويد اين امام حسين است، همه مي گويند امام حسين، امام حسين، امام حسين! بنا مي كنند به او سلام كردن و احترام كردن! صبر كنيد، ببينيد او كيست!

او هم اعتنايي به مردم نكرد! به دارالاماره رفت، خودش را معرفي كرد و رفت داخل. از همان جا مبارزه را با جريان مسلم بن عقيل آغاز كرد. اساس كار او عبارت بود از اين كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشد فشار مورد تهديد و شكنجه قرار بدهد، يعني هاني بن عروه را با غدر و حيله آورد، سر و روي هاني را مجروح كرد، بعداً عده اي اطراف قصر جمع شدند، به دروغ و حيله مردم را متفرق كرد، كه اين جا هم، همان خواص بد -خواص به اصطلاح طرفدار حقي كه حق را هم شناختند، تشخيص دادند، اما دنيايشان را ترجيح مي دهند- نقش دارند.

بعداً كه حضرت مسلم با جمعيت زيادي، راه افتادند -در تاريخ ابن اثير، نوشته است- به نظرم 30 هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، 4 هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانه او با شمشير، به نفع مسلم بن عقيل ايستاده بودند. اينها مربوط به روز نهم ذيحجه است -كاري كه ابن زياد كرد، يك عده از همين خواص را بين مردم فرستاد كه مردم را بترسانند، مادرها و پدرها را-، تا بگويند با چه كسي مي جنگيد؟ چرا مي جنگيد؟ برگرديد، پدرتان را در مي آورند، اينها يزيدند، اينها ابن زيادند، اينها بني اميه اند، اينها چه دارند، پول دارند، شمشير دارند، تازيانه دارند، ولي آنها چيزي ندارند! مردم را ترساندند، به مرور همه متفرق شدند!

آخر شب -وقت نماز عشا- هيچ كس همراه حضرت مسلم نبود! هيچكس! و ابن زياد، پيغام داد كه همه بايد براي نماز عشا به مسجد كوفه بيايند، نماز را با من به جماعت بخوانند! تاريخ مي نويسد: براي نماز عشا پشت سر ابن زياد، مسجد كوفه پر از جمعيت شد!

خوب، چرا چنين شد! من كه نگاه مي كنم، مي بينم خواص مقصرند! همين خواص طرفدار حق مقصرند. بعضي از اين خواص طرفدار حق، در نهايت بدي عمل كردند! مثل شريح قاضي! شريح قاضي كه جزء بني اميه نبود. كسي بود كه مي فهميد حق با كيست! مي فهميد كه اوضاع از چه قرار است! وقتي هاني بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح كردند، سربازان و افراد قبيله اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد! آنها مي گفتند كه هاني را كشتيد. ابن زياد به شريح قاضي گفت: برو ببين هاني زنده است، برو به اينها بگو زنده است. شريح آمد، ديد كه هاني بن عروه زنده است، اما مجروح است. هاني بن عروه گفت: اي مسلمانها، اين چه وضعي است! (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند! چرا سراغ من نيامدند! چرا نمي آيند مرا از اين جا نجات بدهند! شريح قاضي گفت: مي خواستم بروم و اين حرف هاي هاني را به همين كساني كه اطراف دارالاماره را گرفته اند، بگويم، اما افسوس كه جاسوس عبيدالله، آن جا ايستاده بود! جرأت نكردم! جرأت نكردم يعني چه؟ يعني همين كه ما مي گوييم: ترجيح دنيا بر دين.

شايد اگر شريح، همين يك كار را انجام مي داد، تاريخ عوض مي شد. اگر شريح مي رفت، به مردم مي گفت كه هاني زنده است اما در زندان است و عبيدالله قصد دارد او را بكشد -هنوز عبيدالله قدرت نگرفته بود- آنها مي ريختند و هاني را نجات مي دادند. با نجات هاني، قدرت پيدا مي كردند، روحيه پيدا مي كردند، اطراف دارالاماره مي آمدند، عبيدالله را مي گرفتند، يا مي كشتند، يا مي فرستادند مي رفت! كوفه، مال امام حسين (عليه السلام) مي شد و اصلاً واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد! اگر واقعه كربلا اتفاق نمي افتاد، يعني امام حسين (عليه السلام) به حكومت مي رسيد و اگر اين حكومت 6 ماه هم طول مي كشيد -ممكن بود بيشتر هم طول بكشد- براي تاريخ بركات زيادي داشت.

يك وقت، يك حركت بجا، تاريخ را نجات مي دهد. گاهي يك حركت نابجا كه ناشي از ترس و ضعف و دنيا طلبي و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه گمراهي مي غلطاند. آقا چرا شما وقتي ديدي كه هاني اين طوري است، شهادت حق ندادي؟ نقش خواص، خواص ترجيح دهنده دنيا بر دين، اين است.

وقتي كه عبيدالله بن زياد، به رؤساي قبايل كوفه گفت برويد مردم را از اطراف مسلم متفرق كنيد، اگر نرويد، پدرتان را در مي آورم، چرا اينها از عبيدالله بن زياد قبول كردند؟ همه اينها كه اموي نبودند، از شام نيامده بودند. بعضي از همين افراد، جزء نويسنده هاي نامه به امام حسين (عليه السلام) بودند، مثل شبث بن ربعي كه به امام حسين نامه نوشته بود و دعوت كرده بود! خودش جزء كساني است كه وقتي عبيدالله گفت برويد مردم را از دور او متفرق كنيد، اين هم آمد و مردم را با ترساندن و با تهديد و تطميع، از اطراف مسلم متفرق كرد! چرا اين كار را كردند؟

اگر امثال شبث بن ربعي، در يك لحظه حساس از خدا مي ترسيدند -به جاي اين كه از ابن زياد بترسند- تاريخ عوض مي شد! آنها آمدند، مردم را متفرق كردند. عوام متفرق شدند، ولي چرا آن خواص مؤمني كه اطراف مسلم بودند، متفرق شدند؟ در بين آنها كسان خوبي بودند، افراد حسابي بودند. بعداً بعضي از آنان در كربلا آمدند، شهيد شدند، اما اين جا اشتباه كردند. البته آنهايي كه در كربلا شهيد شدند، كفاره اشتباهشان داده شد، با آنها بحثي نداريم، اسمشان را هم نمي آوريم. اما از اينها كساني بودند كه به كربلا هم نيامدند! نتوانستند بيايند، توفيق پيدا نكردند! بعداً مجبور شدند، جزو توابين بشوند! وقتي امام حسين كشته شد، وقتي فرزند پيغمبر از دست رفت، وقتي فاجعه اتفاق افتاد، وقتي حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگر چه فايده؟ به همين دليل تعداد توابين در تاريخ، چند برابر عده شهداي كربلاست.

شهداي كربلا، همه در يك روز كشته شدند، توابين هم همه در يك روز كشته شدند. اما شما ببينيد اثري كه توابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثري كه شهداي كربلا گذاشتند، نيست! براي خاطر اين كه اينها در وقت خود نيامدند، كار را در لحظه خود انجام ندادند، دير تصميم گرفتند، دير تشخيص دادند. چرا مسلم بن عقيل را تنها گذاشتيد؟ ديديد كه اين نماينده امام آمده بود، با وي بيعت هم كرده بوديد، او را هم كه قبول داشتيد -عوام را كاري ندارم، به خواص مي گويم- شما چرا شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد كه به خانه طوعه پناه ببرد؟

اگر خواص، مسلم را تنها نمي گذاشتند، مثلاً 100 نفر مي شدند، اين 100 نفر اطراف مسلم را مي گرفتند، به خانه يكي از آنها مي آمدند و مي ايستادند، دفاع مي كردند. مسلم تنها هم كه بود، وقتي مي خواستند، او را دستگير كنند، چندين ساعت طول كشيد! چندين بار حمله كردند، مسلم به تنهايي همه سربازان ابن زياد را -همان عده اي كه آمده بودند- پس زد. اگر 100 نفر مرد با او بودند، مگر مي توانستند او را بگيرند! مردم باز هم اطرافشان جمع مي شدند.

پس خواص، اين جا كوتاهي كردند كه نرفتند اطراف مسلم را بگيرند. ببينيد، از هر طرف حركت مي كنيد، به خواص مي رسيد. تصميم گيري خواص در وقت لازم، تشخيص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظه لازم، اقدام خواص براي خدا در لحظه لازم، اينهاست كه تاريخ را نجات مي دهد، ارزشها را نجات مي دهد، ارزشها را حفظ مي كند. بايد در لحظه لازم، حركت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت، ديگر فايده ندارد.

نمونه هایی از تصمیمات خواص در عصر ما

در الجزاير، بعد از انتخاباتي كه حزب جبهه اسلامي در الجزاير بردند -در انتخابات برنده شدند- با تحريك امريكا و ديگران، حكومت نظامي سر كار آمد! آن روز اولي كه حكومت اسلامي سركار آمد، هيچ قدرتي نداشت. اگر آن روز، مسئولين جبهه اسلامي در الجزاير، همان ساعت هاي اول كه هنوز حكومت نظامي عرضه اي نداشت، كاري نمي توانست بكند، مردم را به خيابان ها كشانده بودند، حكومت نظامي از بين مي رفت. حكومت تشكيل مي دادند و امروز در الجزاير، حكومت اسلامي سر كار بود. نكردند! در وقت خودش بايد تصميمم مي گرفتند، نگرفتند. يك عده ترسيدند، يك عده ضعف پيدا كردند، يك عده اختلاف كردند، يك عده گفتند ما رئيس، او رئيس، اين رئيس!

عصر روز 21 بهمن ماه سال 57 كه در تهران اعلام حكومت نظامي شد، امام به مردم فرمود: مردم به خيابانها بروند! اگر امام آن لحظه اين تصميم را نمي گرفت، امروز هنوز محمدرضا در اين مملكت بر سر كار بود! با حكومت نظامي مي آمدند، مردم در خانه هاشان مي ماندند، اول امام، بعد مدرسه رفاه، بعد بقيه جاها را قتل عام مي كردند، نابود مي كردند! يك 500 هزار نفر را در تهران مي كشتند، قضيه تمام مي شد! مثل اين كه در اندونزي يك ميليون نفر را كشتند، تمام شد. امروز هم آن آقا سر كار است و خيلي شخصيت آبرومند و محترمي هم هستند، آب هم از آب تكان نخورد! امام در لحظه لازم، تصميم لازم را گرفت.

اگر خواص، در هنگام خودش، كاري را كه لازم است، تشخيص دادند و عمل كردند، تاريخ نجات پيدا مي كند و حسين بن علي ها به كربلاها كشانده نمي شوند. اگر خواص، بد فهميدند، دير فهميدند، يا فهميدند و با هم اختلاف كردند -مثل آقايان افغانها- اگر در رأس كار، افراد حسابي بودند، اما طبقه خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. يكي گفت ما امروز كار داريم. يكي گفت جنگ تمام شد، بگذاريد سراغ كارمان برويم، برويم كاسبي كنيم، چند سال همه آلاف و الوف جمع كردند، ما در جبهه ها گشتيم، از اين جبهه به آن جبهه، گاهي غرب، گاهي جنوب، بس است ديگر، اگر اين گونه عمل كردند، معلوم است كه در تاريخ، كربلاها تكرار خواهد شد!

خداي متعال وعده داده است كه اگر كسي خدا را نصرت كند، خدا او را نصرت خواهد كرد. اگر كسي براي خدا حركت و تلاش بكند، پيروزي نصيب خواهد شد، نه اين كه به هر يك نفري پيروزي مي دهند، بلكه وقتي مجموعه اي حركت مي كند، البته شهادت ها هست، سختي ها هست، رنجها هست، اما پيروزي هم هست. "ولينصرن الله من ينصره" نمي فرمايد كه نصرت مي دهيم، خون هم از دماغ كسي نمي آيد. نخير، "فيقتلون و يقتلون" مي كشند و كشته مي شوند، اما پيروزي به دست مي آورند. اين سنت الهي است. وقتي كه از خون ترسيديم، از آبرو ترسيديم، از پول ترسيديم، به خاطر خانواده ترسيديم، به خاطر دوستان ترسيديم، به خاطر راحتي و عيش خودمان ترسيديم، به خاطر پيدا كردن كاسبي، براي پيدا كردن يك خانه داراي يك اتاق بيشتر از خانه قبلي، وقتي به خاطر اين چيزها حركت نكرديم، بله، معلوم است، 10 نفر مثل امام حسين هم كه بيايند و سر راه قرار بگيرند، همه شهيد خواهند شد. همه از بين خواهند رفت، كما اين كه اميرالمومنين (عليه السلام) شهيد شد، كما اين كه امام حسين(عليه السلام) شهيد شد. خواص، خواص، طبقه خواص! عزيزان من، ببينيد شما كجاييد. اگر جزو خواصيد -كه البته هستيد- پس حواستان باشد. عرض ما فقط اين است. البته اين حرفي كه ما زديم، اين مطلبي كه مي گوييم، خلاصه مطلب است.

در 2 بخش بايد روي اين مطلب كار بشود، يكي بخش تاريخي قضيه است كه اگر من وقت داشتم، خودم كار مي كردم -متأسفانه من ديگر وقت ندارم- بايد بگردند، نمونه هايي را كه در تاريخ فراوان است، پيدا كنند و ذكر كنند كه خواص كجاها بايد عمل مي كردند و عمل نكردند. اسم اين خواص چيست؟ چه كساني هستند؟ اگر الآن مجال بود و خودم و شما خسته نمي شديد، ممكن بود يك ساعتي در زمينه همين موضوعات و اشخاصش براي شما صحبت بكنم، در ذهنم هست.

بخش ديگري كه بايد كار بشود، تطبيق با وضع هر زمان است، نه فقط زمان ما. در هر زمان، طبقه خواص، چگونه بايد عمل بكنند كه به وظيفه شان عمل كرده باشند؟ اين كه گفتيم اسير دنيا نشوند، يك كلمه است. چگونه اسير دنيا نشوند؟ مثال ها و مصداق هايش چيست؟ عزيزان من، حركت در راه خدا، هميشه مخالف دارد. اگر يك نفر از همين خواصي كه گفتيم، بخواهد كار خوب انجام بدهد، كاري را كه بايد انجام بدهد -اگر بخواهد انجام دهد-، ممكن است 4 نفر ديگر از همين خواص پيدا بشوند، بگويند آقا مگر تو بي كاري؟ مگر ديوانه اي؟ مگر زن و بچه نداري؟ چرا دنبال اين طور كارها مي روي؟ كما اينكه در دوره مبارزه مي گفتند. خواص بايد بايستند، يكي از لوازم مجاهدت خواص، همين است كه در مقابل حرف ها و ملامت ها بايستند. بديهي است، مخالفين تخطئه مي كنند، بد مي گويند، تهمت مي زنند.

عوامل تحریف


عوامل تحریف

 یک نوع عوامل عمومی است، یعنی بطور کلّی عواملی وجود دارد که تواریخ را دچار تحریف می کند و اختصاصا به حادثهء عاشورا ندارد.
مثلاً همیشه اغراض دشمنان، خود، عاملی است برای اینکه حادثه ای را دجار تحریف کنند. دشمن برای اینکه به هدف و غرض خود برسد، تغییر و تبدیلهائی در متن تاریخ ایجاد و یا توجیه و تفسیرهای ناروایی از تاریخ می کند و این نمونه های زیادی دارد که در تحریف واقعهء کربلا هم این عامل دخالت داشته است.
    عامل دوم
عامل دوم، تمایل بشر به اسطوره سازی و افسانه سازی است و این در تمام تواریخ دنیا وجود دارد، بهترین دلیلش این است که مردم برای نوابغی مثل بوعلی سینا و شیخ بهایی چقدر افسانه جعل کردند! مثلاً می گویند بوعلی  در مدّتی که در اصفهان تحصیل می کرد، گفت من نیمه های شب که برای مطالعه بر می خیزم، صدای چکّش مسگرهای کاشان نمی گذارد مطالعه کنم. رفتند تجربه کردند، یک شب دستور دادند مسگرهای کاشان چکش نزنند، آن شب را بوعلی گفت آرام خوابیدم و یا آرام مطالعه کردم. این جور چیزها اختصاص به حادثهء عاشورا ندارد، مردم دربارهء بوعلی هر چه می گویند، بگویند ، به کجا ضرر می زند؟ به هیچ جا. امّا افرادی که شخصیّت آنها، شخصیّت پیشوایی است، قول آنها، عمل آنها، قیام آنها، نهضت آنهاست و حجّت است، نباید در سخنانشان، در شخصیّتشان، در تاریخچه شان تحریفی واقع شود.
   عامل سوم
عامل سوّم یک عامل خصوصی است. دو عامل گفته شده در تمام تواریخ دنیا هست، ولی در خصوص حادثهء کربلا یک جریان و عامل بالخصوصی هست که سبب شده است در این داستان، جعل واقع شود.
    پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکید داده اند که باید نام حسین بن علی (ع) زنده بماند، باید مصیبت حسین بن علی (ع) هر سال تجدید شود، چرا؟ این چه دستوری است در اسلام، چرا ائمه دین اینهمه به این موضوع اهتمتم داشتند، و چرا برای زیارت حسین بن علی (ع) انیهمه ترغیب و تشویق است؟.....
    حسین (ع) مکتب عملی اسلام را تأسیس کرد. حسین (ع) نمونهء عملی قیامهای اسلامی است. خواستند مکتبش زنده بماند، خواستند سالی یکبار امام (ع) با آن نداهی شیرینش و آن انگیزه اش ظهور کند؛ برای همیشه زنده بماند. هر چه ما در این راه کوشش کنیم بشرط آنکه هدف آن را تشخیص دهیم بجاست. امّا متأسّفانه عده ای این را نشناختند، خیال کردند بدون اینکه مردم را با فلسفهء قیام حسینی و مکتبش  آشنا کنند و مردم را عارف به مقامات حسینی کنند، همین قدر که آمدند و نشستند و نفهمیده و ندانسته گریه ای کردند، کفّاره گناهان است. بعضی می گویند هدف وسیله را مباح می کند. هدف که خوب باشد، وسیله هر چه باشد،شد! اینها هم گفتند ما یک هدف مقدس داریم و آن گریستن بر امام حسین(ع) است که کار خوبی است و باید گریست، به چه وسیله بگریانیم؟؟؟
    گفتند اشک جاری می شود یا نه؟ همین قدر که اشک جاری شود اشکال ندارد! شیپور بزنیم، طبل بزنیم، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم، عروسی قاسم بگیریم، جعل کنیم، تحریف کنیم، در دستگاه امام حسین(ع) این حرفها مانعی ندارد و ....  در نتیجه افرادی دست به جعل و تحریف این واقعهء بزرگ زدند.

 

برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری

 

معنی تحریف و انواع آن

معنی تحریف و انواع آن

   تحريف در زبان عربي از مادّه حرف به معني منحرف كردن چيزي از مسير اصلي خود که داشته است و یا باید داشته باشد. به عبارت دیگر تحریف نوعی تغییر و تبدیل است، ولی تحریف مشتمل یر چیزی است که کلمهء تغییر و تبدیل نیست. شما، اگر کاری کنید که جمله ای، نامه ای، شعر و عبارتی آن مقصودی را که باید بفهماند، نفهماند و مقصود دیگری را بفهماند، می گویند شما این عبارت را تحریف کرده اید. قرآن كلمه تحريف را به خصوص در مورد يهوديان به كار برده و اگر تحقيقي جامع انجام بدهيم، بيشتر خبرگزاريهاي تبليغاتي جهان در دست يهوديان بوده و يا خط دهنده آنها به طريقي با يهوديان در تماس است مانند آسوشيتدپرس براي يونايتدپرس .
    تحریف انواعی دارد که مهمترین آنها عبارت است از: تحریف لفظی و تحریف معنوی.
تحريف لفظي اين است كه ظاهر مطلبي را عوض كنند يعني از يك جمله گفتاري حذف يا اضافه شود يا جملات را پس و پيش كنند.
تحريف معنوي اين است كه ظاهر مطلب را عوض نمي كنند يعني در لفظ تصرف نمي شود ولي آنرا طوري معنا مي كنند كه خلاف گوينده مطلب را بيان مي كند، بعبارتي ديگر طوري تفسير مي كنند كه با بيان و عمل آن فرق مي كند لذا تحريف معنوي بسيار خطرناكتر از لفظي است.
    مانند: در روزي كه مسجد مدينه را بنا كردند جناب حضرت عمار فوق العاده زحمت صادقانه مي كشيد پيامبر(ص) هم در حق او فرمودند: يا عَمّار، تقتلك الفئة الباغية؛ اي عمار تو را گروهى طاغي و سركش به شهادت مي رسانند. لذا وقتي عمار در صفين در سپاه حضرت علي(ع) بود وزنه بزرگي براي حضرت محسوب مي شد، افراد ضعيف الايمان هم كه سخن رسول خدا(ص) را شنيده بودند تا وقتي عمار شهيد نشده بود هنوز مطمئن نبودند جنگي را كه در ركاب علي (ع) مي كنند به حق است يا نه؟ وقتي هم كه عمار شهيد شد ناگهان فرياد از همه بلند شد كه حديث پيامبر صادق آمد و مثل آفتاب روشن بود كه گروه طاغي سپاه معاويه است. با استناد به آيه نهم سوره حجرات ( وَ اِن طائفَتان اِلي اَمْرالله) پس به نصّ قرآن بايد به نفع لشگريان حضرت علي (ع) عليه سپاه معاويه وارد جنگ شد. اين قضيه تزلزلي در لشكر معاويه ايجاد كرد. معاويه كه هميشه با حيله كار خود را پيش مي برد به يك تحريف معنوي دست زد. چون كه گفتار پيامبر(ص) را نمي شد تحريف لفظي كرد زيرا اقلاً پانصد نفر در آن زمان اين مطلب را از پيامبر(ص) شنيده بودند و شهادت مي دادند كه فرمايش پيامبر را  شنيده ايم.
    عدّه اي از سپاه معاويه به معاويه اعتراض كردند كه عمار را ما كشتيم، معاويه به آنها گفت اشتباه نكنيد، عمار را علي(ع) آورده و او موجب كشته شدن عمار شده است. عمر و عاص ملعون دو پسر داشت يكي مانند خودش دنياپرست و فاسق بود ولي ديگري نستباً مؤمن كه عبدالله نام داشت، در جلسه اي كه عبدالله حاضر بود همين مغلطه معنوي را به كار بردند، عبدالله گفت: اين چه حرفي است كه مي زنيد عمار در لشگر علي(ع) بوده پس علي(ع) او را كشته است، بنابراين حمزه سيدالشهداء عموي پيامبر كه در احد به شهادت رسيد، پيامبر او را كشته است؟ معاويه به عمر و عاص مي گويد: چرا جلوي پسر بي ادبت را نمي گيري؟
    
     با كمال تاسف تحريفات زيادى در حادثه عاشورا وارد شده كه موجب مسخ كردن و كم اثر كردن قضيه شده است و متأسفانه به قول شهيد استاد مطهري براي مصيبت امام حسين (ع) و اهل بيتش (س) به خاطر آنهمه زجرهاي روحي و جسمي و ضربات شمشيرها نبايد گريست بلكه بايد به خاطر مظلوميت و دروغ پردازيهايي گريست كه مقام حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) را متنزّل مي كند.

مثلاً گفته اند:
    1ـ ليلا مادر علي اكبر(ع) نذر كرده كه اگر فرزندم سالم بماند از كربلا تا مدينه ريحان خواهم كاشت، بعدها علما با سند رد نمودند اولاً حضرت در كربلا حضور نداشته، ثانياً منطقه فيمابين كربلا و مدينه براي كشت ريحان بلا امكان است، ثالثاً مسافت بين آن دو شهر سيصد فرسنگ است.
    2ـ گفته اند امام حسين(ع) در كربلا سيصد هزار نفر را كشته است، اگر فرض شود هر ثانيه يك نفر را بكشد براي اين تعداد هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت لازم است.

 

برگرفته از کتاب حماسه حسینی ، اثر استاد شهید مطهّری

گلچين بيانات رهبر معظم انقلاب درباره‌ی تبليغ و عزاداری سيد‌الشهداء عليه‌السلام

من شنيده‌ام در مواردى از آهنگ‌هاى نامناسب استفاده مى‌شود. مثلا فلان خواننده‌ى طاغوتى يا غيرطاغوتى شعر عشقى چرندى را با آهنگى خوانده؛ حالا ما بياييم در مجلس امام حسين و براى عشاق امام حسين، آيات والاى معرفت را در اين آهنگ بريزيم و بنا كنيم آن را خواندن؛ اين خيلى بد است. خودتان آهنگ بسازيد. اين همه ذوق و اين همه هنر وجود دارد. يقينا در جمع علاقه‌مندان به اين جريان كسانى هستند كه مى‌توانند آهنگ‌هاى خوب مخصوص مداحى بسازند؛ آهنگ عزا، آهنگ شادى.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384

گلچين بيانات رهبر معظم انقلاب درباره‌ی تبليغ و عزاداری سيد‌الشهداء عليه‌السلام

چيز ديگرى كه بنده در بعضى از خوانندگان جلسات مداحى اطلاع پيدا كردم، استفاده‌ى از مدح‌ها و تمجيدهاى بى‌معناست، كه گاهى هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلام‌الله‌عليه) صحبت مى‌شود؛ بنا كنند از چشم و ابروى آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلا قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاى قشنگش بوده؟! اصلا شما مگر اباالفضل را ديده‌ايد و مى‌دانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف دينى ما را پايين مى‌آورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست.
بيانات در سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) 05/05/1384