پس گردنی
این روایت ، توجه حاج همت را به خود جلب می کند و با اشتیاق به حرف های آن روحانی گوش می دهد. روحانی ادامه می دهد:«پیامبر اکرم (ص) ، خودش را برای قصاص آماده کرد. سواده گفت: یا رسول الله! آن روز تن من برهنه بود. رسول خدا (ص) ، پیراهنش را بالا زد و گفت: قصاص کن. سواده خود را به رسول خدا (ص) رسانید و عاشقانه او را در آغوش گرفت و عاشقانه شکم و سینه اش را بوسید. همه اهل مسجد به گریه افتادند...» حاج همت به گریه افتاد. ناگهان چیزی در ذهنش ، مثل پتک ضربه می زند. چهره آن مرد مثل یک تابلو در طاقچه ذهنش ثابت می ماند. حاج همت به هر طرف که می چرخد ، آن مرد را می بیند. از شرم و عذاب وجدان ، سرش را پایین می اندازد و از حسینیه خارج می شود.
جمله پیامبر (ص) ، مثل زنگی پی در پی در ذهن حاج همت نواخته می شود:«هر کس حقی به گردن من دارد ، برخیزد و طلب کند. چرا که قصاص در این دنیا ، آسانتر از قصاص در روز رستاخیز است...» تن حاج همت داغ می شود و ضربان قلبش شدت می گیرد. او بی قرار است. اطرافیان از حالت غیرعادی او تعجب می کنند و با نگرانی به هم چیزهایی می گویند. اما حاج همت متوجه هیچ کس نیست. او تنها به آن مرد فکر می کند. وقتی سخنرانی روحانی تمام می شود ، بدون اینکه با کسی حرفی بزند به حسینیه بر می گردد و در تاریکی ، منتظر خروج آن مرد می ماند.

چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. وقتی امام خمینی (ره) فرمان راهپیمایی داد ، بیشتر مردم به خیابان ها ریختند. ساواکی ها قدرت خودشان را از دست داده بودند. در عوض عده ای فرصت طلب ، قدرت گرفته بودند. آنها خودشان را انقلابی جا می زدند و وقتی راهپیمایی می شد ، به میان جمعیت آمده و شعارهای مردم را عوض می کردند. آنها به جای امام خمینی (ره) ، کس دیگری را به عنوان رهبر معرفی می کردند. گاهی وقت ها با این کارشان ، بین مردم تفرقه می انداختند و باعث به هم خوردن راهپیمایی می شدند. حاج همت پی به توطئه آنها برده بود و برای مقابله ، شعارهای انقلابی را چاپ و بین مردم پخش کرده بود. آن روز ، یک نفر از پشت بلندگو شعارها را می خواند و مردم تکرار می کردند. آن مرد جلوی حاج همت حرکت می کرد و همراه مردم شعار می داد. حاج همت مراقب اوضاع بود. ناگهان دست های مرد بالا آمد و شعاری شنیده شد. در یک لحظه ، نظم مردم به هم ریخت. چیزی نمانده بود که بی نظمی به همه جا سرایت کند. حاج همت در حالی که اشعار اصلی راهپیمایی را با صدای بلند تکرار می کرد ، به سمت آن مرد هجوم برد و یک پس گردنی به او زد. آن مرد که از این کار حاج همت جا خورده بود ، می خواست لب به اعتراض باز کند که با اعتراض جمعی مردم مواجه شد. با این برخورد حاج همت ، شعارها دوباره منظم شد و مردم به حرکت خود ادامه دادند. حاج همت باز هم مراقب اوضاع بود. در همان لحظه پیرمردی پیش آمد و درگوشی به او گفت:«چرا آن آقا را زدی؟» حاج همت گفت:«چون شعار انحرافی داد.» پیرمرد پرسید:«با چشم خود دیدی که او شعار داد؟» عرق سر و روی حاج همت را فرا گرفت و چهره اش از ناراحتی کبود شد. او با چشم خودش ندیده بود. پیرمرد ادامه داد:«آن کسی که شعار انحرافی داده بود ، فرار کرد و رفت.» حاج همت دیگر صدای پیرمرد را نمی شنید. سراسیمه به دنبال مرد گشت. اما هر چه تلاش کرد ، او را نیافت.
حالا چندین سال از آن ماجرا می گذرد و آن مرد ، یکی از نیروهای لشگر حاج همت است. همان مردی که رو در روی حاج همت ایستاده و با نگاهی معنادار به او خیره شده. حاج همت هنوز از شرم و خجالت بی قرار است. او با صدای بلند ، از همه می خواهد که لحظه ای بمانند. حاج همت گفت:«من به این مرد ظلم کرده ام. در حضور یک جمعیت هم ظلم کرده ام. اما حالا که از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم ، از این مرد می خواهم که در حضور همین جمع ، مرا قصاص کند.» حاج همت جلو می آورد و سرش را در مقابل مرد ، فرو می آورد. همه از رفتار او تعجب می کنند. حاج همت ، منتظر عکس العمل مرد می ماند و مرد در حالی که بغض در گلو دارد ، دست می اندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه می کند. حاج همت هم زانو زد و پای مرد را بوسید و اشک در چشمان همه حلقه زد.
منبع: کتاب «قصه فرماندهان - معلم فراری»