ولی هنوز عصرها . . .


ده سالِ تمام، صبح که می رفت؛ مادرش پیشانی اش را می بوسید. عصر حیاط را آب و جارو می کرد. می نشست لب ایوان تا برگردد . . .

نزدیک بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده، ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند. می نشیند لب ایوان ونگاه می کند به در . . .

شرمنده ی ارباب . . .  


می گفت: " شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود. "

بعدِ شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود: " قبرم رو، توی کتابخونه ی مسجد المهدی کندم. "

سراغ قبر که رفتند؛ دیدند که براي هیکلش کوچیکه!

وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه ی اندازه بود!

اندازه ی تنِ بی سرش . . .

یا بنی! انت مقتول  


می گفت: " هم توی سیادتم شک کرده بودم، هم می خواستم بدونم شهید می شم یا نه؟ "

یه شب امام حسین - عليه السلام - رو خواب دیدم. آقا دستی به سرم کشید و فرمود:

" یا بنی! انت مقتول. " پسرم! تو شهید می شوی.

فهمیدم هم سیدم . . . هم شهید می شم . . .