علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

از علامه محمد تقي جعفری (رحمه الله عليه)می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (عليه السلام) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .

سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (عليه السلام) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (عليه السلام) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (عليه السلام )را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (عليه السلام) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (عليه السلام) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (عليه السلام) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

 

منبع

تقدم ولایت بر رسالت

تقدم ولایت بر رسالت

ويژه نامه عيد سعيد غدير

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله ربّ العالمین

و صلّی الله علی محمد و آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

 

طرح بحث:

من رابطه ولایت با رسالت را عرض می کنم: دوستان زیاد شنیده‌اند خطابی را که در چنین روزی به پیغمبر اکرم شد «یاایّهاالرّسول بلّغ ما انزل إلیک من ربّک فإن لم تفعل فما بلّغت رسالته» و مسأله اکمال دین «ألیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم إلاسلام دیناً».

چه نسبتی است بین رسالت و ولایت؟ در باب این مسأله که پیغمبر اکرم، خطابی را که به ایشان شد – یا أیّها الرسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک فإن لم تفعل فما بلّغت رسالته_ ابلاغ کند، آیا امروز (عید غدیر) بود که از ناحیه خداوند به پیغمبر اکرم این معنا القاء شد که علی (علیه السلام) که مظهر ولایت است، ولایت او را به مردم برسان؟

این یک بحثی است. یعنی پیغمبر اکرم بعد از آنکه حج تمام شد و داشتند تشریف می‌آوردند بسوی مدینه به ایشان امر شد؟ در این موسم حج بود؟ یا در زمان دیگری بود؟  مختلف نقل کرده‌اند. این یک مطلب. مطلب بعد هم مساله نسبتی که بین رسالت و ولایت است.

 نصب علی(علیه السلام) در شب معراج :

چنین نبوده است که امروز یا در این موسم حج به پیغمبر اکرم این معنا القاء شده باشد. این مطلبی بود که مکرّر در مکرّر خداوند به پیغمبر اکرم فرموده بودند. یکی از مواردی که به پیغمبر اکرم این معنا القاء شد - بالاترین موردش هم بود-  موقعی بود که پیغمبر اکرم به معراج رفت. از آنجا سرچشمه می‌گیرد که در همه اینها نکاتی بسیار لطیف، بالا و والای معرفتی است. در معراج بود که این معنا به پیغمبر اکرم القاء شد یعنی مساله ولایت علی (علیه السلام).

من یک روایتی است که آن را می‌خوانم. روایت از امام صادق(صلوات الله علیه) است ایشان از پدر بزرگوارشان امام باقر (صلوات الله علیه) ایشان از علی بن الحسین زین العابدین(صلوات الله علیه) ایشان از پدر بزرگوارش حسین(علیه السلام) تا می‌رسد به پیغمبر اکرم. سند بسیار عالی و والا. درسلسله سند معصومین(صلوات الله علیهم اجمعین ) هستند: قال رسول الله(صلّی الله علیه و آله و سلّم): «لیلة اُسری بی إلی السماء کلّمنی ربّی جلّ جلاله» در شبی که مرا به سوی آسمان‌ها بردند «سبحان الذی أسری بعبده لیلاً مِن المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی کَلّمنی ربّی جلّ جلاله» در آن شب پروردگارم با من سخن گفت. ظاهراً این صحبت بدون حجاب است. ندارد به اینکه «مِن وَراء حجاب» بود. چون در روایات ما داریم بحث سخن خداوند با انبیایش وحی نیست، مِن وراء حجاب نیست. رویارو خدا با من صحبت کرد.

 این را خوب دقت کنید: «کلّمنی ربّی جلّ جلاله» این در کیفیت صحبت که پیامبر با خدا در شب معراج یک صحبت رویارو داشته است. سخن چه بود: «فقال یامُحمّد» مرا صدا زد «فقلت لبّیک رّبی» من هم عرض کردم بله پروردگار من «فقال إنّ علیاً حُجّتی بعدک علی خلقی». ببینید از کجا شروع می‌شود. بله ما این را داریم در روایات که پیغمبر اکرم هنگامی که رسالتش را ابلاغ کرد اوّل بعثت،  بعد همان‌جا فرمود که هرکس که بپذیرد او وزیر من است... اینها جنبه ظاهری دارد. من ریشه کار را از نظر الهی عرض می‌کنم  و او این است که در آنجا خداوند به من فرمود که علی حجت است بعد از تو بر خلق من.

«و اِمامُ اهلِ طاعتی» اوست که رهبر و پیشوای اهل طاعت من است. «من أطاعَهُ أطاعنی و من عَصاه عَصانی». هرکس اطاعت کند او را، اطاعت مرا کرده و هرکه عصیان کند او را، عصیان مرا کرده است. دقت کنید اینجا فرمان صادر می شود: «فانصِبهُ عَلَمَاً لِاُمّتک یهتدون به بعدک» تو نصب کن او را به عنوان یک علمی برای امت که اینها به سبب او بعد از تو هدایت شوند. پس فرمان نصب که ما می‌گوییم در شب معراج است.

خوب دقت کنید یک وقت اِخبار به منصب است ، یک وقت مأموریت به نصب است. من این نکته را خواستم عرض کنم که این طور نبود که مأموریت به نصب را در این حج به پیغمبر اکرم دادند. این نکته ظریفی است که عرض می کنم؛ بلکه مأموریت به نصب در شب معراج است که به پیغمبر اکرم خطاب می‌شود، بدون واسطه از ناحیه خداوند که تو نصب کن علی(علیه السلام) را. این خطاب برای آن موقعیت خاص است که هیچ حجابی بین پیغمبر اکرم و ربّش نبود و یک مکالمه رویارویی بین ربّ است و عبد به‌طور مطلق.

تقدّم  ولایت  بر رسالت:

بحث دوم  در مورد رابطه بین رسالت و ولایت است. این‌طور نیست که ما فکر کنیم ولایت یک امر ظاهری است. این نیست. یا به تعبیر بعضی فرض کنید که جنبه کمکی دارد برای رسالت. این نیست. چه بسا غالباً این معنا را طرح می کنند که «ولایت عون رسالت است» و حال اینکه مسأله این نیست. آیه هم گویای این معناست که ولایت نقش عون و کمکی ندارد. اگر این‌طور تعبیر کنیم چه بسا رساتر باشد و او این است که اصلاً رسالت است که جنبه مقدّمی دارد برای ولایت. ثقل به این سوست نه آن سو.

آن تعبیرهایی که کمک است ولایت، رسالت را و....، ثقل را روی رسالت می‌اندازد در حالیکه این‌طور نیست. به ذهن می‌آید که ثقل در ناحیه ولایت است و رسالت یک نقش پلی را دارد که ما از این پل عبور کنیم و به ولایت برسیم. مقصد ولایت است و رسالت گذرگاهی است برای رسیدن به ولایت.

من یک نکته‌ای را اینجا عرض کنم که همه شما شنیده‌اید؛ من ندیده‌ام که روی این مسأله بحثی کرده باشند. شما می‌دانید تمام اعمالی را که پیغمبر اکرم در باب رسالتش انجام می‌داد همه اینها حساب شده و از ناحیه خدا بود در ربط با رسالتش؛ این را که دیگر کسی منکر نیست. تمام گفتارش و اعمالش همه و همه به دستور الهی بود و چه بسا بسیاری از اعمال پیغمبر اکرم یک معانی مجسمی بود که اینها در خارج مظهر یک سنخ حقایقی بودند که در باب رسالت وارد شده بود.

مِن‌جمله در باب فتح مکّه؛ در آنجا که مساله شرک از نظر ظاهر می‌خواهد ریشه‌کن شود، وارد شده است که پیغمبر اکرم به مکّه می‌آید ، همه شنیده‌اید که یکی از فضایل علی(علیه السلام) اینجا مطرح می‌شود. یکی ولادت حضرت در خانه کعبه است، یک فضیلتِ باز بالا همین جاست. در اینجا نگاه کنید که پیغمبر اکرم می‌آید و پلی می‌شود برای ولایت. این رسول، پل است، عِبره است، گذرگاه است برای اینکه ولایت کار خودش را بکند. می‌آید قدم روی شانه‌های پیغمبر اکرم می‌گذارد و می‌رود بالا، بتها را سرنگون می‌کند. نقش اساسی مربوط به ولایت است؛ رسالت گذرگاه است.

بنابراین صحیح این است که عکس بکنیم و بگوییم که رسالت کمک ولایت است نه ولایت کمک رسالت. این عمل خارجی اتفاقی نیست که دوتا به هم رسیدند گفتند تو بیا برو بالا. تمام اینها دقیقاً حساب شده بود یعنی پیغمبر اکرم از ناحیه خدا اجازه نداشته این کار را بکند که علی(علیه السلام)  بایستد و پیغمبر پایش را روی شانه علی بگذارد، برود بتها را سرنگون کند. چنین وظیفه‌ای نداشته است. وظیفه پیغمبر این بوده که از او بخواهد بیاید این کار را بکند. اینها همه حساب شده و از معانی بسیار بالاست یعنی گویای حقایقی در پشت پرده ظاهر است. گویای این است که رسالت گذرگاهی است برای ولایت و این ولایت است که کار اساسی را انجام می‌دهد.

پاسخ  به  یک  شبهه:

در اینجا این نکته را بگویم که یک وقت اشتباه نشود مگر خود پیغمبر اکرم دارای این ولایت نبود؟

جواب: چرا؛ پیغمبر اکرم مظهر رسالت بود. مجمع بود اما از نظر خارج مظهر رسالت بود. اگر بخواهیم نقش رسالت و ولایت را از هم تفکیک کنیم باید چه کنیم؟ درست است که یک نفر هم مظهر رسالت است و هم ولایت. اما از کجا بفهمیم که این مربوط به رسالتش است یا ولایتش که بتوانیم تفکیک کنیم؟ اینجاست که آن موجودی که مظهر ولایت است نقش ولایت را ایفا می‌کند و آن کسی که مظهر رسالت است نقش رسالت را باید ایفا کند، ولو اینکه آن موجودی که مظهر رسالت است مظهر ولایت هم باشد. لذا آن روز که می‌شود پیغمبر اکرم وظیفه‌اش این است که بایستد، گذرگاه ولایت شود که ولایت آن کار اساسی‌اش را انجام دهد. بنابراین اهمیت ولایت در همین جهت است.

حالا یک سنخ اصطلاحاتی ما داریم که بکار می‌گیرند. در آیه هم همین است و آن اینکه رسالت نقش ارائه طریق دارد و ولایت نقش ایصال به مطلوب دارد. حالا اینها همه تطبیق می‌کند: پیامبر می‌ایستد به علی می‌گوید برو بالا. ارائه طریق است. راهش این است که بروی بت‌ها را بشکنی. اما کی بتها را     می‌شکند عملاً؟ ولایت؛ ولایت است که نقش ایصال به مطلوب دارد. این که اصطلاح اهل معرفت است همین است و درست هم همین است. انبیاء که رسولان هستند، یا ایها النبی، یا ایها الرسول، هرکدام که بگویی بلّغ ماانزل الیک من ربک؛ بیش از این تو وظیفه نداری. ابلاغ است؛ ارائه طریق است. اما آنکه دست می‌گیرد و انسانها را به مقصد می‌رساند او عبارت از ولایت است. شما نگاه کنید روایاتی که ما در باب ایمان داریم در آنجا می‌شود گفت به اینکه سرآمد روایات ما در ارتباط با ولایت است. در ارتباط با رسالت نیست.

گاهی تفکیک می‌کنند بین اسلام و ایمان؛ اسلام یک چیز ابتدایی است وگذرگاه است؛ گذرگاه برای رسیدن به توقفگاه ولایت. «حبّ علیٍ ایمان وبغضه کفر». اما آیا شما روایتی دیده‌اید که  «حبّ محمّد ایمان»؟ چقدر روایت از خود پیغمبر اکرم داریم با اینکه خود پیغمبر اکرم مظهر ولایت و منبع ولایت است؛ اما فعلاً در خارج به عنوان رسول است. نه اینکه اعمال ولایت نمی‌کند؛ می کند، ولی فعلاً نیست. بنابر این در اینجا اینکه دارد «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» معنایش اینست که (تفسیر نمی خواهم بگویم) اینجا دینی مرضی خداوند است که تنها ارائه طریق نباشد. دینی باشد که انسانها را به خدا برساند. یعنی ایصال به مطلوب کند. شرک‌شکن عملی باشد  و توحیدی را که عملاً انسان‌ها را به او برساند نه فقط راه توحید نشان دهد؛ دستگیری کند و انسان‌ها را موحد کند. این دین مرضی خداست. لذا مسائل زیادی در کنارش هست مساله ولایت ظاهری، باطنی، در سطح جامعه و... جنبه عملی در کار است. در ولایت عمل است؛ ولی عامل است نه مبین. ما هم در باب ولایت این‌جور هستیم. جنبه ارشادی ندارد. یک پدری که ولی فرزند است عملاً دستش را می‌گیرد این طرف و آن طرف می‌برد این را می‌گویند «ولی». لذا در ذیل روایت دقت کنید «انّ علیاً حجّتی بعدک علی خلقی و امام اهل طاعتی»؛ پیشوای اهل طاعت من است. «من أطاعه أطاعنی» مساله عمل را مطرح می‌کند. «امام اهل طاعتی» آن کسی که اهل عمل است. اینجا بحث حرف نیست، بیان نیست. حتی به یک معنی اعتقاد به حکم ظاهری، آن هم نیست. «امام اهل طاعتی؛ من أطاعه أطاعنی و من عصاه عصانی» یعنی علی علیه السلام دست هرکسی را گرفت و سوق داد به سویی و آن هم رفت با آن چون ارائه نمی‌کند، ایصال مطلوب می‌کند، سرپیچی نکرد، دست علی دست خداست. لذا طاعت علی طاعت خداست. مثل دست پدر که ولی است؛ طفل را می گیرد و می برد. «من عصاه عصانی» آنکه عملاً سرپیچی کند از او یعنی عملاً پیروی نکند عصیان مرا کرده است. مثل اینکه دستش را از دست منِ خدا رها کرده است. بعد «فانصبه علماً لامّتک یهتدون به بعدک». در نتیجه دو مطلب را می‌خواستم عرض کنم:

1- مأموریت نصب اختصاص نداشت به موسم حج که این مأموریت به پیغمبر اکرم داده شد. این مأموریت بین پیغمبر اکرم و ربش در شب معراج است. این مأموریت نصبی بود. اِخبار بله؛ خود پیغمبر اکرم می‌دانست لذا از همان اول می‌فرمود.

 2- نسبت بین رسالت و ولایت چه نسبتی است؟ باید گفت رسالت به قول ما طلبه ها، بما انّها رسالة، این یک گذرگاهی است برای ولایت و اساس اوست که اگر او نبود بحث رسالت لغو است. توجه کنید. لغویت نسبت به رسالت لازم می‌آید چون مقصد در باب ادیان همان امامت است و بس.

من نمی‌خواستم صحبت کنم ولی گفتم این دو تا نکته را آمدیم امروز بگویم.

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد...

دريافت فايل صوتي

 

منبع

علی علیه السلام

رُوی عن رسول الله صلّی الله علیه و آله وسلّم قال:

إنّ الله تبارک و تعالی عَهِدَ إلیّ فی علیٍّ عهداً و قُلتُ یا ربّ بَیّنه لی فقالَ اسمَع فقلتُ سَمِعتُ فقالَ إنّ علیّاً رایةُ الهُدی و إمامُ أولیائی فبَشّرهُ بذلک و جاء علیٌّ فبَشّرتُه.

پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمودند: همانا خداوند تبارک و تعالی از من درباره علی(علیه السلام) عهد و پیمانی گرفت. من به خداوند عرض کردم پروردگار من! این عهد را برای من توضیح بده و روشن بیان فرما؛ خداوند فرمود گوش کن ای پیامبر! من به خداوند عرض کردم گوش می‌کنم. پس خداوند فرمود به درستی که علی(علیه السلام) پرچم هدایت و امام و پیشوای دوستان و اولیاء من است.

منبع

مصحف علي(علیه السلام)

مصحف علي(علیه السلام)

   
 

آيا علي بن ابي طالب(علیه السلام) مصحفي جداگانه داشته است؟

 
 
 

پاسخ: اين سؤال به دو شيوه مطرح مي‌شود:

گاهي مي‌گويند مقصود از مصحف علي(علیه السلام) چيست؟

گاهي هم گفته مي‌شود مقصود از كتاب علي(علیه السلام) چيست؟

مقصود از مصحف علي(علیه السلام) جمع‌آوري قرآن به ترتيب نزول است. ابن نديم در «فهرست» مي‌نويسد: اميرمؤمنان احساس كرد كه مردم درگذشت پيامبر را به فال بد گرفته‌اند، سوگند ياد كرد كه ردا بر زمين نگذارد، مگر اين كه قرآن را گردآوري كند. او قرآن را در سه روز جمع‌آوري كرد و به مسجد آورد.[1]

يعقوبي مي‌نويسد: علي بن ابي طالب(علیه السلام) پس از درگذشت پيامبر خدا، قرآن را جمع كرد و آن را بر هفت جزء تقسيم نمود. آنگاه همة اجزاي هفتگانه و سوره‌هاي وارد در آن را يادآور مي‌شود.[2]

دقت در فهرستي كه يعقوبي از قرآن علي(علیه السلام) ارائه كرده، نشان مي‌دهد كه كوچك‌ترين اختلافي در عدد سوره‌ها با قرآن فعلي ندارد، واگر اختلافي هست در كيفيت جمع سوره‌هاي قرآن است.

اگر چنين مصحفي داراي واقعيت باشد، كوچك‌ترين منافاتي با صيانت قرآن از تحريف ندارد، اين تنها علي(علیه السلام) نيست كه قرآن را به شكلي كه مورد نظرش بود، جمع كرد، بلكه مصحف عبداللّه بن عباس نيز چنين تفاوتي داشت.

اكنون وقت آن‌رسيده است كه به صورت دوم سؤال پاسخ بگوييم:

كتاب علي(علیه السلام) چيزي است كه اميرمؤمنان علي(علیه السلام) در حال حيات رسول خدا(ص) آن را نوشته است وي آنچه از پيامبر گرامي (ص) از حلال و حرام و ديگر مطالب مي‌شنيد، همه را مي‌نوشت، مجموع احادث مسموع از رسول خدا(ص) كه به املاي او و نگارش علي(علیه السلام) بود، «كتاب علي» نام گرفته است و اين كتاب دست به دست، در خاندان رسالت مي‌گشت و احياناً امام باقر و امام صادق‘ با مراجعه به آنها احكامي را بيان مي‌كردند.

نجاشي، دانشمند رجالي شيعه، در ترجمه محمد بن عذافر صيرفي از پدرش نقل مي‌كند: با حكم بن عتيبه نزد امام باقر(ع) بودم، حَكَم پيوسته از امام باقر(علیه السلام) سؤال مي‌كرد. او نيز پاسخ مي‌داد، ولي در موردي، ميانشان اختلاف به وجود آمد، امام باقر(علیه السلام) به فرزندش امام صادق(علیه السلام) گفت: فرزندم! برخيز و كتاب علي(علیه السلام) را بياور. او رفت و از درون خانه كتاب بزرگي كه به صورت طومار پيچيده شده بود، آورد، امام(علیه السلام) نقطه مورد نظر خود را پيدا كرد و به حكم بن عتيبه گفت: اين خط علي(ع) و املاي رسول خدا(ص) است. آنگاه رو به او كرد و گفت: تو و دوستت سلمة بن كهيل و دوست ديگرت ابوالمقدام، به هر جا رويد، دانشي استوارتر از دانش كساني كه جبرئيل بر آنها نازل مي‌شد پيدا نمي‌كنيد.[3]

از روايات ديگر چنين برمي‌آيد كه طول اين كتاب هفتاد ذراع و ضخامت آن به اندازة ران شتر و كتاب به صورت طوماري پيچيده شده بود.

اميرمؤمنان(علیه السلام) علاوه بر اين كتاب، كتاب ديگري به نام صحيفه دارد كه احكام ديات در آن جمع شده است و روايات فراواني از اين صحيفه در كتب حديثي آمده است.

محقق فرزانه، مرحوم جناب ميرزا علي ميانجي، به گردآوري رواياتي كه از صحيفه در كتاب‌هاي حديثي وارد شده، همّت گمارده و همه را جمع كرده است.[4]

و ما نيز دربارة كتاب علي(ع) و صحيفة وي، در كتاب «تاريخ الفقه الاسلامي وادواره» به تفصيل سخن گفته‌ايم.[5]

در پايان يادآور مي‌شويم: امام علي بن ابي طالب(ع) و فرزندان و شيعيان او، از نخستين روز درگذشت پيامبر(ص) كه كتابت حديث تحريم شد، اقدام به كتابت و يا صيانت حديث رسول خدا (ص) كردند و به ممنوعيت‌هاي سياسي، كه بعد از 100 سال با شكست مواجه شد، اعتنايي نكردند و اين موضوع مستقلي است كه در جاي خود بايد دربارة آن گفتگو كنيم.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] .  تاريخ القرآن، ص 76، تأليف ابوعبداللّه زنجاني(م1360هـ) چاپ قاهره، با مقدمه احمد امين مصري.

[2] .  تاريخ يعقوبي(ابن واضح اخباري)، ج2، ص126.

[3] .  رجال نجاشي، شماره ترجمه 967.

[4] .  مكاتيب الرسول، ج1، صص 66ـ 71.

[5] .  تاريخ الفقه الإسلامي و أدواره، ص 118.

منبع

قصه عدل علي

 قصه عدل علي( سروده‌ی حضرت آيت الله العظمی صافی به مناسبت شهادت امير المومنين علی عليه السلام)



شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟

 

رخنه افتاده به ملک و ملکوت
یا مگر لرزه به عرش لاهوت

 

مضطرب عالم امکان شده است
منکسف شمس درخشان شده است

 

در جنان حور به سوگ است و عزا
همه جا بزم عزا هست بپا

 

متزلزل شده ارکان وجود
متفرق شده اعلام حدود

 

چون بگویم که زبانم شده لال
همه باشند پریشان احوال

 

خون بگرییم اگر جمله، رواست
روز قتل شه دین، شیر خداست

 

پرچم شوکت اسلام شکست
عزت دین خدا رفت ز دست

 

نخل ایمان و عدالت افتاد
سرو بستان هدایت افتاد

 

اشقیا، شیر خدا را کشتند
لنگر ارض و سما را کشتند

 

مرتضی عین خدا، نفس رسول
مرتضی جان جهان، زوج بتول

 

مرتضی شمع شبستان وجود
مرتضی بنده خاص معبود

 

سرش از تیغ عدو پر خون شد
نازنین صورت او گلگون شد

 

رفت و از محنت این عالم رست
قلب جبریل امین از غم خست

 

صوت فزت برب از او در گوش
می برد از سر
 ما طاقت و هوش

 

از همه خلق جهان چشم ببست
به لقاء احدیت پیوست

 

تا جهان، باقی و افلاک بجاست
قصه عدل علی پر آواست

 

 

ماه مبارک رمضان  1426 / عبد جان نثار جناب قنبر

لطف الله صافي

منبع

 

برداشت‌هايي از تفسير نهج‌البلاغه

جملاتي از مرحوم علامه محمدتقي جعفري


 برداشت‌هايي از تفسير نهج‌البلاغه


سخنان نهج‌البلاغه جلوه والايي از ابعاد گوناگون يك انسان پوينده در مسير كمال برين است. طبيعي است كه اين سخنان‌، توهّمات بي‌پايه و جزئيّات زودگذر و ذوق‌پردازي‌هاي شاعرانه و افسانه‌گويي‌هاي تخديركننده نيست‌. محتويات اين سخنان‌، به همان اندازه واقعيّت دارد كه انسان در طبيعت‌ وابسته به آفريننده طبيعت‌، مي‌تواند راه هدف اعلاي زندگي‌ِ خويش را در پيش گيرد.

# جامعه‌اي كه علي را جدّي نگيرد ...
آري، بدون مبالغه و تأثرات از احساسات لذت بار ولي بي اساس و زودگذر، با كمال صراحت و جديت مي‌گوييم: طرز تفكّرات و رفتار اميرالمؤمنين(ع) در ارتباطات چهارگانه‌: 1- ارتباط انسان با خويشتن 2- ارتباط انسان با خدا 3- ارتباط انسان با جهان هستي 4- ارتباط انسان با همنوع خود، از بهترين دلايل اثبات هدفدار بودن هستي و انسان است‌؛ هدفي كه بالاتر از لذايذ و امتيازات زندگي‌ِ مادي‌ِ آدمي است‌.
جامعه‌اي كه شخصيتي مانند اميرالمؤمنين علي‌بن ابيطالب(ع) را كه همه گفتارها و كردارها و انديشه‌هايش حقّ بوده، جدّي نگيرد و موجوديّت خود را به وسيله تعليم و تربيت‌ او تكامل نبخشد، بديهي است با چه نتايجي مواجه خواهد گشت‌. اگر بشريّت با اين قيافه ملكوتي از نزديك آشنا بود و از تعليم و تربيت‌ِ او برخوردار مي‌شد، امروزه كمال او به كجا رسيده بود؟

# زندگي بدون نظم ...
زندگي بدون نظم، مساوي زندگي بي قانون و اصل است كه مساوي بي هويتي زندگي است. روشن‌ترين و محكم‌ترين دليل بر ضرورت نظم در زندگي‌، قانون‌مندي‌ِ همه اجزاء كوچك و بزرگ جهان هستي است كه زندگي آدمي هم يكي از آن‌هاست‌. كسي كه انتظار دارد مي‌توان زندگي را بدون نظم سپري كرد، در حقيقت منكر قانون حاكم بر هستي بوده، هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمي‌داند! اين، همان كوري است كه با وجود آن‌، امكان ديدن و دانستن هيچ چيزي وجود ندارد. به جرأت مي‌توان گفت‌: نيرومندترين عامل تخريب زندگي ـ چه فردي و چه اجتماعي ـ همين بي‌اعتنايي به نظم است كه معلول جهل يا بي‌اعتنايي به قانون‌مندي‌ِ حيات است كه جزئي بسيار با اهميت از كيهان منظم و قانون‌مند است‌.

# من گمان نمي‌كنم‌...
آن‌چه موضوع بحث و بررسي ماست، اين است كه: آيا اين تفسيركنندگان مي‌توانند خود را مجاز بدانند پرونده انسان را در آن انعكاسات و مكانيسم خلاصه نموده و حقيقتي را به نام انسانيّت‌، از انسان‌ها منها كنند؟! يا آن اندازه بي‌اهميّت تلقي كنند كه گويي چنين حقيقتي وجود ندارد؟!
من گمان نمي‌كنم آن مغزهاي مقتدر كه در قلمروِ علوم انساني به آن همه معلومات مفيد دست يافته‌اند، خود را براي نفي انسانيّت انسان مجاز بشمارند. ما به عنوان نمونه‌، حدود 950 مشخصّه انساني را در جلد اول ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه متذكر شديم و اثبات كرديم هيچ ماشيني اگرچه به عظمت نهايي برسد، نمي‌تواند داراي آن مختصّات باشد.

# سكوت‌؛ جواب راسل‌!
و كدامين وجدان و انديشه‌اي است كه به احساسات خوشايند درباره مسائل اخلاقي كفايت بورزد و نگويد: چرا و به كدامين علّت‌، از لذايذ و نيروهاي طبيعي كه دارم‌، در خدمت انسان‌ها صرف‌نظر كنم‌؛ انسان‌هايي كه نه امتيازي براي عشق ورزيدن دارند و نه يك عامل ماوراي طبيعي (خدا) محبوبيّت آنان را اثبات كرده است‌. اين، همان معمّاي ناگشودني است كه در سال‌هاي گذشته (1342 خورشيدي‌) كه با برتراند راسل مراسلات علمي و فلسفي داشتيم‌، مطرح نموديم و ايشان پاسخي براي حلّ اين معمّا نداشتند.

# تعريف عدالت
از آن هنگام كه در ديدگاه نوع انساني، حقيقتي به نام "قانون" نمودار شده، مفهوم "عدالت" نيز براي او مطرح گشته است‌، زيرا عدالت عبارت است از: رفتار مطابق قانون‌. اين تعريف كه به نظر ما يكي از جامع‌ترين تعريفات براي عدالت است‌، مي‌تواند شامل همي رفتارها و پديده‌هاي عادلانه باشد.
گمان نمي‌رود يك انسان عاقل پيدا شود و معناي قانون و عدالت و اهميتِ اساسي‌ِ آن دو را درك كند، با اين‌حال عاشق عدالت نشود.
عدالت است كه واقعيّت را از ضد واقعيّت تفكيك مي‌كند.
عدالت است كه طعم حياتي‌ِ قانون را به ما مي‌چشاند.
عدالت است كه انسان را از حيوان جدا مي‌سازد.
عدالت‌، حيات است و ظلم مرگ و نابودي‌.
فرد و جامعه‌اي كه عدالت را به شوخي و مسخره بگيرد، قوانين جبري‌ِ جهان هستي و حيات‌، آن فرد و جامعه را زير پنجه‌هاي پولادين خود به‌طور جدي متلاشي خواهد ساخت‌.
فرد و يا جامعه‌اي كه عدالت را وسيلي خودكامگي‌ها قرار مي‌دهد، حيات واقعي‌ِ خود را بازيچه فضولات زندگي‌ِ حيواني قرار داده است‌.

# ...گوش فرا نخواهم داد!
عشق به عدالت، بدون عشق به حيات، خيالي بيش نيست. من هرگز به پند و اندرز و شعر و اصطلاح‌بافي كسي كه نتوانسته است حيات را شايسته عشق معرّفي كند، ولي مي‌خواهد عدالت را معشوق انسان‌ها قلمداد كند، گوش فرا نخواهم داد. زيرا عشق به عدالت يا هر چيز ديگر، پديده‌اي از لذّت را در بر دارد كه جالب‌ترين خواسته خودمحوري است؛ در صورتي كه حيات به معناي واقعي‌، فوق خودخواهي و خودمحوري است، زيرا حيات واقعي كه در يك فرد به جريان مي‌افتد، با حيات ديگران نيز مشترك است‌، و اساسي‌ترين مختصّ حيات‌، تعديل و تصعيدِ خودمحوري به سود انسان‌محوري است كه رو به كمال دارد. همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود، اشتراك با حيات ديگران و لزوم‌ِ تعديل و تصعيد، با لذّت‌جويي سازگار نمي‌باشد.

# همين لحظه كه اين كلمات را مي‌نويسم ...
ديناميسم حيات جانداران از آغاز حركت در اين كره خاكي، احساس و صيانت خويش از تلف شدن و دفاع از حيات و آماده كردن محيط مناسب براي زندگي مطلوب خود و توليد مثل و ... تا همين لحظه كه اين كلمات را مي‌نويسم‌، واقعيّت ثابت ـ نه سكون فيزيكي و شيميايي‌ ـ دارد، اگرچه ميلياردها ميليارد جاندار سر از خاك بركشيده و سپس رواني خاك مي‌شوند.
فضل و عدل به قول مولوي‌، و تشنگي به كمال و شرافت انساني‌، احساس تعهّد در زندگي و لزوم عدالت و مطلوبيّت علم و هنر، از قديمي‌ترين دوران زندگي انساني واقعيّت ثابت دارند؛ با اين‌كه ميلياردها انسان و ده‌ها تمدّن و فرهنگ و جامعه‌هاي متنوع‌، چونان مهمانان چند روزي خوان گستردهء طبيعت‌، از اين مهمانسرا درگذشته‌اند.

# متفكّر همه جانبه‌اي را نديده‌ام كه‌...
اينجانب در امتداد مطالعاتي كه داشته‌ام، جز افراد بسيار معدود، دانشمند و فيلسوف و متفكر همه جانبه‌اي را نديده‌ام كه صراحتاً يا تلويحاً اشاره‌اي به محدوديّت و نسبيّت علم و جهان‌بيني‌ِ خود نداشته باشد. حتّي آن عده بسيار معدود هم كه ادعاي علمشان گوش فلك را كر مي‌كند، ميدان علم‌ِ خود را در پديده‌ها و مصاديق تحقّقي نمي‌توانند انكار كنند. به اين معني كه جهان‌بيني و انسان‌شناسي‌ِ خود را با مشتي كليّات قاطعانه ارائه مي‌دهند و آن‌گاه مي‌گويند: اجزاء طبيعت و روابط ميان آن‌ها و ابعاد و استعدادهاي انسان‌، تدريجاً كشف خواهد شد!
شايد اغلب صاحب‌نظران‌ِ مطّلع مي‌دانند كه بعضي از مكتب‌ها كه در روش دگماتيسم (جزمي و قطعي‌) مشهورند، وقتي‌ به مجهولاتي مي‌رسند و مي‌بينند درباره آنها چيزي نمي‌دانند، فوراً حواله به آينده نموده و مي‌گويند: اين مجهولات را آينده كشف خواهد كرد. البته ما منكر گسترش علم از گذشته به آينده نيستيم‌. به قول مولوي‌:
هين بگو تا ناطقه جو مي‌كَنَد تا به قرني بعد ما آبي رسد
گر چه هر قرني سخن نو آوَرَد ليك گفت‌ سالفان ياري كند
ولي بايد بدانيم هر كشف تازه‌اي در طبيعت‌شناسي و انسان‌شناسي‌، دگرگوني‌ِ خاصّي در تعريفات و دلايل كلاسيك ما وارد مي‌سازد و در اين تغيير و دگرگوني كه مسلّماً به تغيير در تفكّرات جهان‌بيني منجر مي‌شود، چون و چراهاي تازه‌تري براي ما نمودار مي‌گردد و در نتيجه‌، خرافي بودن‌ِ مطلق‌گويي‌هاي ما را در هر دوره‌اي از گذرگاه علم و جهان‌بيني به خوبي اثبات مي‌كند.

# انساني كه هنوز ...
آن انساني كه هنوز آن‌چه را كه به خود نمي‌پسندد، بر ديگران مي‌پسندد و هنوز آن‌چه را كه به خود مي‌پسندد، بر ديگران نمي‌پسندد، از عرفان الهي هيچ بهره‌اي نخواهد برد. آن كس كه هنوز نمي‌داند توقّع نتيجه بدون كار، بزرگ‌ترين عامل تباهي‌ِ اخلاقي‌ِ انساني است و هنوز طعم نظم را در كار نچشيده است‌، از عرفان به جز حالات لذايذ رواني‌ِ زودگذر نصيبي نخواهد داشت‌. تا يك انسان از صفات نيكوي خيرخواهي‌، خيرانديشي‌، صبر، شكيبايي و ظرفيت در برابر رويدادهاي سخت و هنگام روي‌آوردن امتيازات برخوردار نباشد، از گرديدن عرفاني واقعاً محروم خواهد ماند. از يك جهت مي‌توان گفت چون عرفان اسلامي عبارت است از: تخلّق به اخلاق الله‌، لذا توقع اين مقام عالي بدون تخلّق به اخلاق فاضله كه مقدمه لازم آن است‌، امكان‌پذير نيست.

# دموكراسي‌ِ تفسير نشده
بايد از آن حمايتگران رهايي و بي بند و باري و واگذاركنندگان انسان به حال خود پرسيد: آيا سقوط تعهدها و پيمان‌ها از اعتبار و ارزش‌، به اصول عاليه مذهب و اخلاق والاي انساني مستند است يا به آن بيماري‌ِ مغزي و رواني كه ضرورت تقيّد به اصول انساني را از بين برده است؟! شما هر چيزي را كه فراموش كنيد و حتي اگر شخصيت خودتان را زير پا بگذاريد، نمي‌توانيد ضرورت مفيد بودن عمل به تعهدها و پيمان‌ها را ـ خواه تعهد و پيمان ميان افراد، خواه ميان فرد و گروه و ميان فرد و جامعه و ميان جوامع را با يكديگرـ فراموش نماييد و به زير پا بيندازيد. با اين حال‌، انسان‌هاي رها شده از اصول عاليي مذهب و اخلاق‌، امروز كم‌ترين ارزشي به تعهدها و پيمان‌ها نمي‌دهند.
همين ساعت كه اين جملات را مي‌نويسم‌، در همين روز (4/1/1367 هـ‌ . ش) بر خلاف تمامي‌ِ مقررات و قوانين بين‌المللي‌، موشك‌هاي وحشتناك و مرگبار، يكي پس از ديگري مناطق مسكوني‌ ـ‌ يعني خانه‌ها و كاشانه‌هاي مردم را كه براي زندگي ساخته و آباد كرده‌اند ـ به تلّي از ويرانه‌ها مبدل مي‌كند و با شكستن چراغ‌هاي زندگي‌ِ پير و جوان و كودك‌، زن و مرد، بيمار و تندرست را در مدارس‌، مساجد و بيمارستان‌ها، آن‌ها را خاموش مي‌سازد.
همين روزها، چند نفري در اتاقي نشسته و درباره پديده قدرت و ناتواني‌ِ شرم‌آورِ بشر از استفاده صحيح و منطقي از آن بحث مي‌كرديم كه ناگهان صداي بسيار مهيب‌ِ انفجارِ يك موشك‌، براي لحظاتي گفتگوي ما را قطع نمود و همگي به روي هم خيره مي‌نگريستيم كه هم اكنون عده‌اي انسان بي‌گناه به خاك و خون درغلطيدند.
در همين حال‌، يكي از دوستان كه اهل فضل و دانش است، وارد شد و گفت‌: ديشب حادثه‌اي را ديده‌ام كه هم تفسيركننده دموكراسي كه ترقي و تمدن بشري را اثبات مي‌كند بود و هم تفسيركننده سوسياليسم كه با جبر تاريخ وارد عرصي زندگي انسان‌ها شده است‌. اين حادثه‌، انفجار يك موشك‌ ويرانگر در نزديكي‌ِ خانه ما بود. پس از آرام كردن خانواده خودم‌، به سرعت به طرف جايگاه اصابت موشك رفتم‌؛ منظره بسيار هولناكي را ديدم كه توانايي‌ِ توصيف آن‌را ندارم و گمان نمي‌كنم ضربه رواني‌ِ آن حادثه در درونم‌، تا نفس‌هاي واپسينم زايل شود. تلّي از خاك را ديدم كه همه افراد يك خانواده را در خود دفن كرده بود و تنها سر كودكي شيرخوار با انگشتان كوچك يك دستش‌، بيرون مانده بود. آهسته و بسيار ملايم خاك‌ها را از پيرامون آن سر كنار زدم و صورت كودك پيدا شد. در حالي كه دهان او باز بود و پستانكش در فاصله كمي ديده مي‌شد، با خود گفتم‌: اي كاش‌، صدايم بلند بود و به گوش قانون‌نويس‌ها و سازمان‌هاي بين‌المللي‌ِ حمايت از انسان‌ها مي‌رسيد كه آقايان‌، تشريف بياوريد! و پاسخ اين كودك را كه براي سؤال از شما دهان باز كرده، بدهيد. ولي هيهات‌!
يكي از حاضران جلسه گفت‌: شما كجاييد؟ اصلاً معلوم است چه مي‌گوييد؟ مگر آنان نمي‌دانند در اين‌جا چه مي‌گذرد؟ اگر شما فقط يك شب و روز، آن‌چه را كه رسانه‌هاي دنيا مي‌گويند، گوش بدهيد، خواهيد ديد همان كساني‌كه با فروش اسلحه براي خونريزي‌، كاخ آمال زندگي‌ِ خود را بنا مي‌گذارند، خبر و خط مي‌دهند. بسيار خوب‌، حالا من مانع بحث شما نشوم‌، ادامه بدهيد آيا مي‌توان راهي پيدا كرد كه آدمي با آن همه ادعاهايش كه به تكامل رسيده و تمدن به‌وجود آورده است‌، هنگام رسيدن به قدرت‌، مبدل به حيواني ناتوان نگردد و آن قدرت را در مسير سازندگي به‌كار بيندازد؟

# بر بالين يك بيمار
هر اندازه فاصله بين ناظر و جسم متحرك زيادتر باشد، حركت آن جسم كندتر مي‌نمايد. حقيقت اين است كه با اين‌كه سازنده كشش زمان در كارگاه مغز ماست و ما مي‌توانيم عبور طناب ممتدّ زمان را در درون خود احساس نموده و چگونگي‌ِ شتاب و كندي‌ِ آن‌را به طور مستقيم دريافت كنيم‌، با اين حال‌، به ندرت اتّفاق مي‌افتد چنين توجّه عميقي به درون داشته و واقعيّت گذشت‌ زمان را به خوبي دريابيم‌.
آري‌، فقط در آن هنگام كه پس از سپري شدن ساليان عمر به عقب بر مي‌گرديم‌، تا حدودي سرعت گذشت زمان را درك مي‌كنيم‌. فراموش نمي‌كنم روزي بر بالين يك بيمار نشسته بودم كه حدود نود سال از عمرش گذشته بود و دو روز بعد از دنيا رفت‌. در آن روزي كه هنوز هوش و درك خود را از دست نداده بود، از وي پرسيدم‌: ساليان گذشته عمر خود را چگونه درك مي‌كنيد؟ او پلك‌هاي چشمش را روي هم گذاشت و فوراً باز كرد و گفت‌:چنين چيزي و با چنين سرعتي.

نگاه به علي عليه السلام

بسم الله الذي خلق العلم

عن الرضا ، عن آبائه ( عليهم السلام ) قال : قال رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) :

 

«مجالسة العلماء عبادة والنظرالي علي عبادة والنظرالي البيت عبادة والنظر إلى المصحف عبادة ، والنظر إلى الوالدين عبادة.»

امام رضا از پدرانش (عليهم السلام)از پيامبر اعظم صلي الله عليه وآله:

«هم نشيني با عالم عبا دت است.نگاه به علي(عليه السلام)عبادت است.نگاه به قرآن عبادت است.نگاه به والدين عبادت است.»

(بحار-ج:1-ص:204)

دادخواهي علي عليه اسلام

باسمه تعالي

امام على (ع):

«من نخستين كسى هستم كه در روز قيامت براى دادخواهى در برابر خداوند زانو مى زنم.»

(منتخب ميزان الحكمة: ص:458ح:41)

علم امیرالمومنین علیه السلام

امام علي عليه السلام:«لو کشف الغطاء ما ازددت يقينا»

اگر تمامي پرده ها به کناري روند بر علم و يقين من افزوده نمي شود.