گفتاری خواندنی از استاد طاهرزاده در باب نبوت و حیات
یکی از ویژگی های این گفتار شاید کاربردی بودن آن باشد؛ استاد از شریعت می گوید و توضیح می دهد که شریعت
از خدا شروع ميشود و تا ولايتفقيه ادامه پيدا ميكند. در این سیر است که نبوت و رسالت رسول مکرم اسلام تشریح می شود و در عین حال جایگاه و افق های زندگی انسان امروز رخ می نماید. انسانی که اکنون در پستی و بلندی های دنیا و روزمرگی همه چیز را به دست فراموشی سپرده است؛ نه برای حیات خود دلیلی دارد و نه برای ممات خود. در واقع در این سیر است که جایگاه انسان و جایگاه نبی تشریح می شود.
به گزارش رجانیوز استاد طاهرزاده از یک نگرانی نسبت به آینده سخن می گوید. و در این میان ریشه اضطراب ها و آرامش ها را مرور می کند. آرامشی چون آرامش امام خمینی(ره) در برابر طوفان های مرحوم طالقانی مثالی بر این همه است. اما شاید این همه مقدمه ای است برای آنکه باب سخن گفتن از "هدف گمشده" باز شود. در ورای همه این سرگردانی ها باید هدفی را جستجو کرد تا حیات را معنا دهد و اینجاست که استاد با یک سیر از واقعیات زندگی شروع می کند و به موضوع شریعت می رسد. مشروح این گفتار در پی می آید: (دانلود فایل جزوه pdf، word)
بسماللهالرحمنالرحيم
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ»«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»
يعني؛ حقيقتاً خداوند بر مؤمنين منّت گذارد كه رسولي از جنس خودشان برايشان مبعوث كرد تا آيات الهي را براي آنها بخواند و آنها را از هر گونه آلودگي پاك گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزاند، در حاليكه قبل از آن در گمراهي آشكاري بودند.
تولّد حضرتمحمد مقصد خلقت، انسان كامل، مقام جذب قرآن، عقل كل، مقام «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله» را به همة عاشقان نبوت و طالبان هدايت تبريك عرض ميكنم.
راستي؛ آيا براي ما معلوم است كه چه وظيفهاي در اين دنيا داريم؟ آيا ملاك و معياري وجود دارد براي اينكه روشن شود، اين وظيفه را درست انجام ميدهيم يا نه؟ شما خودتان ميدانيد، گاهي كلّ زندگي را گم ميكنيم. گفت:
ما در اين انبان گندم ميكنيم/
مينينديشيم آخر ما به هوش/
ما گاهي يادمان ميرود كه به مرور داريم، همة عمرمان را از دست ميدهيم. چه كنيم كه سرماية گرانبهاي عمر را از دست ندهيم؟ چه كنيم كه در ابديتمان پوچ نباشيم؟ آيا شما قبول داريد كه نميميريد، و در واقع ميبينيد كه ميميريد؟ آيا متوجّه هستيد كه حقيقت شما نه مردبودن شماست، و نه زنبودن شما؟ و آيا دقت كردهايد كه حقيقت شما بدن شما نميباشد؟ بله بعضي از بدنها زن هستند، و بعضي ديگر مرد ميباشند، ولي همه انسانند. انسان يك حقيقت است. شما در دنيا بدن دنيايي داريد و در برزخ بدن برزخي و در قيامت بدن قيامتي داريد. همانطور كه بهعنوان مثال در خواب ميبينيد ميوه ميخوريد، ولي بدنتان در رختخواب آرميده است، در خواب مي بينيد كه با دست خودتان ميوه را برميداريد و ميخوريد، هر چند بدن گوشتي شما در رختخواب است. شما هميشه هستيد، حتي اگر بدنتان بپوسد و از بين برود، شما خودتان هميشه هستيد. حال چه كنيد كه در اين هميشهبودنتان اذيت نشويد؟ گفت:
نيمعمرت در پريشاني گذشت/
چرا بعضي افراد نيمي از عمرشان در پريشاني ميگذرد و نصف ديگر عمرشان هم در پشيماني ميگذرد؟ نصف عمر در پريشاني ميباشد كه چه كنيم؟ چه كاري انجام ندهيم؟ چگونه مال دنيا را جمع نماييم؟ چگونه خرج كنيم؟ با چهكسي رفيق شويم؟ كجا برويم؟ و هزار چه كنم، چه كنم. همينطور مضطربيم. در مدت 25، 30، 45 سال يك سلسله كارهايي را انجام ميدهيم، بعد از آن مينشينيم حساب ميكنيم، ميبينيم عجب غلطي كرديم! و اينجاست كه شروع مي كنيم به اظهار پشيماني، مثلاً ميگوييم: اگر اين كار را نميكرديم، بهتر بود و اگر آن كار را ميكرديم، خوب بود. چندين سال با تمام انرژي تلاش ميكنيم و بعد كه نتايج آن را ارزيابي ميكنيم، پشيمان ميشويم.
زندگي را چگونه شروع كنيم؟
شما به آخر عمر آدمهاي عادي نگاه كنيد ميبينيد دائم ميگويند اگر فلان كار را انجام داده بوديم بهتر بود!! و به همينترتيب نصف دوم عمر پشيمانند، و بعد از مرگ نيز ادامة نصفة دوم عمر، يعني پشيماني را با خود ميبرند. پيامبرخدا ميفرمايد: اكثر مردم در روز قيامت در حسرت ميباشند. حال وضع امروز دنيا را نيز بررسي كنيد، اروپا، شاه، رضاخان، همه را، بررسي كنيد، همه در آخر عمرشان پشيمان بودند و هستند. راستي؛ چرا اينطور است؟! رمز اين موضوع كجاست؟! آيا به اين علّت نيست كه نميدانيم نيمة اوّل عمر را چه بايد بكنيم؟!
شما به خودي خود هر كاري را انجام دهيد، نميدانيد آيا صحيح است يا نه. ممكن است كاري از نظر عقل ما صحيح باشد، ولي عقل ما آينده را نميفهمد، آينده پيش خداست، آيندة دنيا مربوط به خدايي است كه دنيا را خلق كرده است، پس آينده پيش خداست و خدا كه اين دنيا را خلق كرده، آيندة اين دنيا را هم خلق كرده است، حال اگر شما با عقل خودتان زندگي كنيد، عقل شما در زمان آينده حاضر نيست و اطلاعي از آينده ندارد، نميداند 20سال ديگر شما چه ميشويد و دنيا چه ميشود.
ما هر جا بهعنوان آدمهاي معمولي پا بگذاريم، براي آينده مشكل داريم و نميدانيم خودمان و دنيا در آينده چه ميشويم. آيا خداوند دنيا را به همين صورت آشوبزده خلق كرده؟ يعني بايد هميشه همينطور باشد، يا مشكلي در كار است كه جهان آشوبزده است؟ و اهل جهان در اين جهان آشوبزده كه خودشان بهوجود آوردهاند، در آخر پشيمانند. آيا پيامبرخدا در زماني كه رحلت فرمودند، از زندگي خويش پشيمان بودند يا خير؟ آخرين جمله حضرت اباعبدالله در ظهر عاشورا چه بود؟ ميبينيم كه فرمود: الهي راضيم به رضاي تو. چرا امام حسين در آن شرايط، زندگي را براي خود باخته نميبيند؟! و چرا پيامبر خدا ميفرمايند: من به سوي دوستم ميروم؟! و چرا امام عزيزمان- بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي ايران- فرمود: با قلبي آرام و ضميري مطمئن از خدمتتان مرخص ميشوم؟! و چرا ما هميشه مضطربيم؟ چرا نيمعمرمان در پريشاني و نيمديگر در پشيماني ميباشد؟
چرا امامخميني«رحمةاللهعليه» در بالاي منبر روز 14خرداد ميفرمايد:تا بيرون از زندان هستم، حرفم را ميزنم؟! و چرا وقتي امام«رحمةاللهعليه» به زندان ميروند آرام ميباشند؟! چرا وقتي امام«رحمةاللهعليه» از پاريس ميآيند و آن خبرنگار از امام ميپرسد: در چه حالي هستيد؟ ميفرمايد: در هيچحال! و اگر به زندان هم ميرفت، اين سؤال را از او ميپرسيدند، همين پاسخ را ميدادند. چرا وقتي بعد از جريان كاپيتولاسيون(سال 1343) مأموران شاه براي تبعيدكردن امام«رحمةاللهعليه» به تركيه در نيمهشب به خانة امام ريختند و او را بردند - آنطور كه خودشان براي آقا مصطفي- گفته بودند: آنهايي كه مرا ميبردند، همينطور از ترس ميلرزيدند و من به آنها دلداري ميدادم. وقتي امام را در هواپيما سوار نمودند و هواپيما بهسوي تركيه حركت كرد، خدمة هواپيما به امام پيشنهاد ميكنند اگر مايل باشند اطلاعاتي از كيفيت كار هواپيما در اختيار امام بگذارند، امام بلند ميشوند، خيلي راحت و شاد -گويا اصلاً تبعيدي در كار نيست- سؤالات خود را از خلبان ميپرسند درست مثل اينكه آقا آمدهاند دورة خلباني ببينند. چرا امام«رحمةاللهعليه» اينطورند؟ رمزش كجاست؟
خداوند سهچيز براي ما آفريده است: «دين»، «فطرت» و «جهانهستي». در اين دنيا اگر خواستي جانت آرام بگيرد، بايد شريعت را عمل كني چون شريعت موجب هماهنگي انسان با جان خود يعني فطرت و موجب هماهنگي با جهان هستي است. اگر انسان بر اساس شريعت زندگي نكند نيمعمرش در پريشاني و نيمديگر در پشيماني مي رود. شما از كجا ميدانيد اينجا كه الآن نشستهايد، حق است؟ شايد الآن در بازار استكان و نعلبكي را با نصف قيمت ميدهند؟ از كجا ميدانيد كه موقع مغرب بايد نماز خواند؟ از كجا ميدانيد كه بايد راست بگوييد؟ چرا بايد ازدواج كنيد؟ چرا زنا نميكنيد؟ ما عقلمان نميرسد چه فرقي بين ظاهر زنا با ازدواج است؟! فرق ظاهرش اين است كه اين صيغه دارد و آن ندارد، ولي عمق آن را عقل ما نميفهمد. آيا يك عقل كل يعني خالق عالم، يك قانون كل - براي اينكه در اين دنيا و در آن دنيا صحيح عمل كنيم- براي ما آورده است يا خير؟ اگر اين برنامه را عمل كنيم چه ميشود؟ و اگر عمل نكنيم چه ميشود؟
چند روز پيش از خياباني عبور ميكردم، يك خانمي را ديدم كه با اضطراب ميخواست دخترش را از اين طرف خيابان به آن طرف ببرد. هم خانم و هم دختر داراي حجاب خوبي نبودند. در حقيقت هر مادري خوشبختي فرزند خود را ميخواهد و اين مادر هم خوشبختي فرزندش را ميخواست نه بدبختياش را. فرزندش را به آن طرف خيابان ميبرد كه سوار اتوبوس شود و مثلاً به كلاس زبانانگليسي برود و فردا در كنكور قبول شود و مدرك بگيرد تا وقتي كه شوهر كرد، شوهرش به او زور نگويد و در بين آدمشوهرهايش بزرگ باشد، خوار نباشد و بتواند در جامعه آبرويي داشته باشد. به نظر شما او با عقل خودش اين برنامهريزيها را ميكند يا با عقل دين؟ البته ظاهرش نشان ميداد كه با عقل خودش زندگي ميكند، و پيش خود ميگويد: اگر كمي موهايم را از روسريام بيرون بگذارم، مهمترم. و اگر چادر را كنار بگذارم و متجدّد شوم، آبرومندترم؛ ولي برعكس؛ عقلِ دين ميگويد: اي پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو بر خود پوشش قرار دهند، ولي عقلِ عادي ما و نه عقل ديني ما، به اصطلاح عقلِ جزئي ميگويد: پولدار باش، دروغ بگو، دغلكاري كن تا مهم شوي. عقل دين ميگويد: اگر دروغ بگويي، ذليل ميشوي، عقلِ متوجّه به دنياي ما ميگويد: اگر دروغ بگويي، بازارت گرم ميشود. گفت:
عقلِ جزيي، عقل را بدنام كرد/
تمام آنهايي كه به قصد خوبشدنِ زندگيشان به دروغگفتن متوسّل ميشوند، مطمئن باشند اگر وضعشان خوب شود، بيآبرو ميشوند، يعني دروغ گفتند كه با خوبشدن وضعشان، آبرومند شوند، ولي درست نتيجه عكس ميگيرند. آيا آدم ميخواهد وضعش خوب شود كه باآبرو باشد يا ميخواهد بدبخت و بيآبرو باشد؟ پولدار شود و بيآبرو؟ يا پولدار شود و باآبرو؟ ولي سرانجام چيزي را كه ميخواهد بهدست نميآورد. آيا شما آدم دروغگوي آبرومند ديدهايد؟ اين خانم با عقل خودش زندگي ميكند و تلاش ميكند تا فرزندش با رفتن به كلاس زبان و با ظاهر غيراسلامي خوشبخت شود، چند حالت دارد: يا فرزندش در كنكور قبول ميشود و يا نميشود و يا اينكه اين دخترِ بدحجاب با متلك چند جوان سر از جايي در ميآورد كه حتي نميتواند ديپلم بگيرد، يا اينكه به جوانها توجّهي نميكند و در كنكور قبول ميشود و مدركش را ميگيرد. آيا اين دختر كه دين ندارد و به جهت مدركش غرور دارد، با شوهرش دعوايش نميشود؟ آمارها نشان ميدهد اكثر طلاقها به جوانهاي تحصيلكردة غيرمتدين تعلّق دارد. چرا 75% از ازدواجهاي اروپاييان و 92% از ازدواجهاي ژاپنِ متجدّد به طلاق ميانجامد؟ چون با عقل خودشان زندگي ميكنند، و دنيا و مدرك برايشان هدف است.
عقل جزيي براي ساختن آجر و سيمان و خانه و مسائل جزيي است، عقل جزيي مخصوص كارهاي جزيي ميباشد. عقلي كه ابديّت را درست بفهمد عقل جزيي نيست، عقل الهي است كه ظهورش همان شريعت است. امروز كه روز تولّد پيامبر است بايد به شريعت فكر كرد. در اين روز ميخواهيم ببينيم جاي دين در حيات انسان كجاست، چرا و چگونه بايد دينداري كرد؟ آن خانم دلسوز فرزندش است، ولي عقلش براي سعادت فرزندش كافي نيست. شيطان سر آدم كلاه ميگذارد. شيطان ميگويد: چون قصد تو خوب است، كار تو درست است؛ در صورتي كه اين طور نيست. اگر طبق شريعت عمل نكني، حتماً نيمعمرت در پريشاني و نيمديگر در پشيماني ميرود. چرا نيم عمر يك آدمِ غيرمتديّن در پريشاني ميباشد؟ چون نميداند راه حق كدام است و روش باطل كدام است. آن خانمي كه دختر بدحجاب خود را به آكادمي زبان ميبرد، از اين كارش مطمئن است يا مضطرب؟ او اضطراب دارد، چون نميداند كارش حق است يا باطل. شما امشب نماز مغرب و عشاء را با عقل خود خوانديد يا با عقل شريعت؟ مسلّم چون شريعت گفت: نماز بخوان! خوانديد.
عقل شريعت، عقل خداست و طريقهاي است معصوم و بيخطا. پيامبر معصوم است و معصوم هيچ خطايي نميكند، پس هر چه بگويد حتماً درست است. من و شما هر چه بگوييم معلوم نيست درست باشد يا درست نباشد، همين كه به عقل خودتان رفتار كنيد حتماً پريشاني داريد، فقط گاهي اوقات نميدانيم كه پشيمانيم.
مـاهيـان نـديـده غيــر از آب/
گرفتار گذشته، نگران آينده
آري؛ گاهي اوقات نميدانيم كه پريشانيم و يا آنقدر به پريشاني عادت كردهايم كه پريشاني را پريشاني نميدانيم و
اين يك مصيبت است. شما حتماً دقّت كردهايد كه زندگي بعضي از افراد همينطور است كه ميخواهند با پُزدادن، قدرت خود را به نمايش بگذارند. بعضي اوقات ميگوييم كه اين فرش را بخريم كه مردم نگويند ما بدبختيم، يعني ميخواهيم اين فرش را توي سر آن فرد بزنيم. گاهي اينقدر در زندگيمان گرفتار همديگر هستيم كه مزة ارتباط با خدا را نميچشيم، گاهي ميگويي: اي خدا! من آمدهام با تو ارتباط برقرار كنم، براي زندگي، به اندازهاي حساب باز كردهام كه بتوانم با تو ارتباط برقرار كنم و بقية ابعاد زندگي كه ميخواهد من را از تو غافل كند، نميخواهم. ولي شيطان برعكس، ما را مشغول گذشته و نگران از آينده ميكند تا حالِ ارتباط با خدا را از ما بگيرد، مثلاً در نماز مشغول گذشته يا آينده ميشويم، ميگوييم چرا اين زمين را قبلاً نخريديم كه اكنون گران شده است! يا ميگوييم: چه زميني را بخريم كه بعداً گران شود؟ و يكدفعه ميبينيم كه حالمان از دست رفت. امروز نگران فرداييم و فردا نگران پسفرداييم، پس كي نگران نيستيم؟ گفت:
عمـر من شـد فدية فـرداي مـن/
هين مگو فردا! كه فرداها گذشت/
مولوي در اين شعر تذكّر خوبي ميدهد، كه عمر من فداي فردا شد، كدام فردا؟ فرداي ناپيدا! چرا؟ چون همواره ميگويم: فردا چه كنم، فردا هم كه آمد، باز ميگويم: فردا چه كنم و عملاً همواره توجّه و نظرم به سوي چيزي است كه هرگز به آن نميرسم. ميگويد: حواست كجاست؟! تمام آن فرداهايي كه به دنبالش بودي، گذشت، ولي تو هنوز به دنبال فردايي و همة فرصتهاي عمرت را در توجّه به فردا و فردا تمام كردي و از رشد شخصيتي كه در قيامت نياز داشتي محروم گشتي و ايّام كشت و به ثمر نشاندن مزرعة عمر به سرآمد و تو هنوز به دنبال فردايي.
چرا نگران فرداييم؟ چون فكر ميكنيم فردا از آنِ خودمان است، در حاليكه فردا از آنِ خداست. ما بندگي خدا را ميكنيم و از خدا ميخواهيم كه خدايا! تو خودت فردا را درست كن. صاحب و حاكم فردا خداست، همانطور كه صاحب و حاكم ديروز هم خدا بود. آيا تلاشهايي كه شما كرديد به نتيجه رسيد، يا هر چه خدا خواست انجام شد؟ بنده تلاش كردم دانشگاه قبول شوم، بعد هم رشته زمينشناسي قبول شدم و اميد داشتم كه به كمك رشتهاي كه در دانشگاه خواندهام زندگيام را بگذرانم و رزقم را به دست آورم، ولي حالا من از رشته زمينشناسي نان نميخورم، بلكه معلم ديني ميباشم، خدا لطف كرد و به قلبم انداخت كه وارد مطالعات مذهبي شدم و اصلاً مسير زندگيام غير از آن چيزي شد كه خودم برنامه ريخته بودم. چرا؟ چون دنيا دست خداست، خدا خودش ميگويد: من رزق شما را تأمين ميكنم. در آيه 6سوره هود ميگويد: «ما مِنْ دابَّةٍ فِي الْاَرْضِ اِلاّ عَلَياللهِ رِزْقُها» يعني؛ هيچ جنبندهاي روي زمين نيست مگر اينكه رزقش با خداست. اما قيامتش دست خودش است، بنابراين شما بايد قيامت خويش را آباد كنيد، ولي ميبينيد كه تمام نگرانيهايمان را براي دنيا ميگذاريم و ميگوييم: فردا و پسفردا چه كار كنيم؟ مثال ديگري ميزنم؛ شايد شما در افراد فاميل خود آدم صاف و ساده داشته باشيد و آدم زرنگ ولي بدجنس نيز داشته باشيد، ميبينيد آنكه بدجنس و زرنگ است و مي خواهد پولدار شود، هميشه درگير مشكلاتش است، يا چكهايش برگشت ميخورد، يا از ترس اينكه چك او برگشت نخورد، شب خوابش نميبرد، با اينكه خانه سهطبقه دارد، باز به زمين و زمان ناسزا ميگويد، يا در عين زرنگي، فقير و ناراضي است و يا ساختمان سهطبقه دارد و بدنش ميلرزد، يا ندارد و نگران نداشتنش است. ولي در مورد آن آدم صاف و ساده بهعنوان مثال اگر تنها دوچرخهاش را كه از مال دنيا دارد دزد ببرد، اينقدر ساده است كه ميايستد ببيند دوچرخهاش را ميآورند؟ يعني حتي منتظر است دزد دوچرخه را بياورد. ميبينيد او با اينهمه سادگي هيچوقت هم در كارش نمانده است. اميرالمؤمنين علي ميگويد: كلاه سر اين افراد ساده ميرود، ولي رزقشان را كسي نميتواند بدزدد، زندگيشان هم ميگذرد ، حال آن مرد زرنگِ بدجنسِ بيدين را ببينيد، ميخواهد سر خدا هم كلاه بگذارد، مثل شخصي كه ميخواهد سر دكتر كلاه بگذارد، دكتر ميپرسد: دلت درد ميكند. او به دروغ ميگويد: نه سرم درد ميكند. و هر چه دكتر ميپرسد، او هم عكسش را جواب ميدهد و بعد هم ميگويد: سر دكتر كلاه گذاشتم و در حقيقت سر خودش كلاه گذاشته است. اساساً اين نكته را بدانيد كه عقل ما اگر با خدا ارتباط نداشته باشد، ضدّ ما ميشود و زرنگيهاي خارج از بندگي و ديانت، همه ضدّ ما خواهد شد.
حيله كرد انسان و حيلهاش دام بود/
در ببست و دشمـن انـدر خانه بـود/
آري؛ حيلهاش دام خودش شد و لذا آنچه كه فكر ميكند جان است و حياتبخش، خونآشام از كار درميآيد. اين خانم ميخواهد خيلي كمك به فرزندش بكند، اما با عقل خودش، ولي نتيجهاش چه ميشود؟ محرومشدن از آنچه ميخواست بهدست بياورد.
ريشة اضطرابها و ريشة آرامشها
شما يكنمونه از انسانهاي بيدين بياوريد كه آخر عمرش پشيمان نبوده، و يا يكنمونه انسان متديّنِ واقعي بياوريد كه آخر عمرش مضطرب بوده است. ميبينيد كه نميتوانيد بيابيد. چرا؟ چون انسان متديّن بر اساس عصمت زندگي كردهاست، شريعت يعني قوانين بدون نقص- چون از طرف خدا آمده است- شما اگر به قوانين بدون نقص عمل كنيد، مضطرب نيستيد، چراكه نقصي ندارد كه شما را از هدفتان باز كند. خدا گفته است و چون حرف خدا بينقص است، پس بدون هيچاضطرابي به آن عمل ميكنيد.
به مرحوم آيتاللهطالقاني«رحمةاللهعليه» خبر دادند كه قرار است به ايران حمله كنند. ايشان حسابي جا خوردند و آمدند خدمت امامخميني«رحمةاللهعليه» و خبر دادند كه: روسيه قرار است از طرف شمال حمله كند و بَبْرككارمل رئيسجمهور افغانستان نيز بناست سر بهسر ما بگذارد، و تركيه نيز آمده و در مرز ايران، سنگر ساخته و ريلهاي راهآهن ما را خراب كرده و بنا بود از آنجا سربهسر ما بگذارند، و صدام هم مرزهاي جنوبي و غربي را ناامن كرده! وقتي اين اخبار را به امام دادند، امام«رحمةاللهعليه» گفته بودند: به ما چه، هر چه خدا خواست ما تسليم خدا هستيم؟!! خدا گفته بود: ما اين كارها را انجام دهيم، ما هم انجام داديم، بقية آن به ما چه؟!! و اينجا بود كه آيتاللهطالقاني«رحمةاللهعليه» ارادتشان به امام«رحمةاللهعليه» شديدتر شد و وقتي به نماز جمعه آمدند، فرمودند: هر وقت اضطراب مرا فرا مي گيرد، خدمت اين مجسمة توكّل و تقوا - يعني امام«رحمةاللهعليه»- ميروم و قوّت ميگيرم.
امامخميني«رحمةاللهعليه» در پيام برائتشان به حُجّاج فرمودند: در راه اين انقلاب نهايتش ما را ميكشند. يعني حالا اگر ما را نكشند، آيا ما نميميريم؟ الآن شما خوب فكر كنيد ببينيد شهدا وضعشان بهتر است يا من و شما؟ ما نميدانيم چه كاري بكنيم و با سختي يك كار را انجام ميدهيم، شهدا زرنگ بودند، خوب گوي سعادت را بردند و اين توفيق بزرگي است كه نصيب آنها شد، چرا؟ چون با عقل خدا يعني شريعت زندگي كردند و نهايت كارشان عالي شد. چرا نيمعمر ما در پريشاني ميباشد و امام«رحمةاللهعليه» اينقدر با آرامش جواب مرحوم طالقاني را ميدهند؟ زيرا كه مشي و روش ما مشي و روش خودمان است، چرا مؤمن اصلاً مضطرب نيست؟ زيراكه هر چه خدا گفته، انجام داده است. خدا ميرزا رضاي كرماني را رحمت كند. هنگامي كه او ناصرالدينشاه را به دستور سيّد جمالالدين اسدآبادي كشته بود و لذا او را زنداني كرده بودند، به او گفته بودند: تو حالا اينجا توي زندان نشستهاي و سيّد جمالالدين در اسلامبول به ريشهاي تو ميخندد. او در جواب گفته بود: اگر سّيد جمالالدين به ريشهاي من بخندد، حتماً ريشهاي من خندهدار است!! آنها ميخواستند ميرزا را پريشان كنند، ميرزايي كه به سيّد جمالالدين اسدآبادي ارادت داشت و ميدانست او حرف خدا را ميزند. و لذا در آخر عمر در زندان اصلاً مضطرب نيست.
بعضيها به ما ميگويند: آقا! طرف انقلاب را گرفتي، آبرويت رفت. ميگوييم: قربان آن بيآبرويي كه به جهت دفاع از انقلاب باشد، از همة آبروها، آبرومندتر است. وقتي با دين زندگي كني، چه بيآبرويي ميتواند باشد؟ دين يعني صحيح زندگيكردن، دين يعني حكم خدا از طرف قلب معصومِ پيامبر به من و شما رسيدن. چون پيامبر معصوم است حكم خدا را درست ميگيرد و درست به ما ميرساند، پس نتيجه ميگيريم؛ دين يعني عصمت. هرجا ديدي مضطرب هستي بدان كه ديندارانه عمل نكردهاي، يعني صحيح عمل نكردهاي و جا دارد كه مضطرب باشي. شما بايد تلاش كنيد ديندارانه عمل كنيد. شفاعت يعنيچه؟ يعني اگر قصدت عمل به دين بود و تلاش هم نمودي، ولي در جايي لغزشي داشتي، به كمك عشق و محبت به امام معصوم، از لغزش نجات پيدا ميكني و دست شما را همان عشق ميگيرد. شفاعت هم در اين دنيا داريم و هم در آن دنيا. شما بايد قصدتان اين باشد كه با محبت و عشق به امام معصوم، خود را با دين تطبيق دهيد. هر جا سست شديد، همان توجّه محبّتآميز به امام معصوم كمكتان ميكند و نتيجه آن عملِ ديني اطمينان ميباشد و آن وقت حس ميكنيد نيمآخر عمرتان را پشيمان نيستيد، چون هر چه حق بوده است را به كمك امام معصوم كه مجسمة صحيح عملكردن است، عمل كردهايد.
«الهي! همه ميگويند: بده، من ميگويم: بگير!»
چرا؟! چون آدم در داشتن بيشتر سختي ميكشد. يادتان نرود من و شما را غافل نكنند و آهستهآهسته به ما تلقين شود كه اعتقاد نداشتن به خدا چيز مهمّي نيست، ولي دنيا را نداشتن چيز مهمّي است كه اين فكر بسيار خطرناك است.
نقش و تأثير تلقين
آثار تلقين آنقدر عجيب است كه گاهي انسانها غيرواقعيترين چيزها را به عنوان واقعيت ميپذيرند و برعكس، از واقعيترين چيزها غافل مي شوند. ميگويند:
بچّههاي مكتب ميخواستند معلّمشان را بيمار كنند و به اصطلاح چند نفر از دانشآموزان ميخواستند سربهسر ملاّ و معلم خود بگذارند. يك روز حدود دهنفر از آنها نقشهاي كشيدند و ديرتر سركلاس آمدند. ملاّ در محلّ خود نشسته بود، نفر اوّل وارد شد و سلام كرد و اجازه گرفت كه برود بنشيند. ملاّ اجازه داد و گفت: برو بنشين. آن شخص يك نگاهي به ملاّ كرد و گفت: آقا! چرا رنگتان پريده؟
خير باشد رنگ تو بر جاي نيست/
ملاّ گفت: برو بنشين، من سرحالم
گفت اُستا: نيـست رنجـي مرمرا
دومي كه آمد، گفت: آقا! چرا اينطور هستيد؟ سومي آمد و گفت: آقا چرا رنگ شما اينطوري شده؟ ملاّ گفت: فكر نكنم طوري شده باشد. چهارمي آمد و همان حرف را زد.
همچنين تا وَهـم او قوّت گرفت/
ملاّ شك كرد و همينطور دانشآموز بعدي آمد و گفت: استاد بفرماييد برويد خانهتان استراحت كنيد، شما نميتوانيد درس بدهيد، و بعدي گفت: آقا! چرا اينقدر عرق كردهايد؟ چرا رنگتان پريده است؟ بگذاريد زير بغلتان را بگيرم، شما خود به تنهايي با اين حال نميتوانيد راه برويد... و بالأخره ملاّ واقعاً باور كرد كه بيمار است.
گشتاستادسختسستاز وهم و بيم/
بعضي از روزها وقتي از خواب بلند ميشويم حالت دلگرفتگي خاصّي داريم، حال اگر كسي بتواند اين موضوع را بهصورت واقعي در ذهن ما جاي دهد كه هنوز خستهايد و لازم است كمي ديگر بخوابيد، ترجيح ميدهيم كمي ديگر بخوابيم. بچّهها با تلقين ملاّ را بيمار كردند و ملاّ قبل از اينكه بينديشد و متوجّه بشود حالتش معمولي است و قضيه بيماري او نقشة بچّهها است، احساس ميكرد بند از بدنش ميگسلد و عرق ميكند. گاهي ممكن است من و شما هم بهوسيلة تصوّرات و توهّمات، خودمان را بيمار احساس كنيم و واقعاً بيمار ميشويم. در اينجاست كه نقل ميكنند: خود بيماري آدم را نميكشد، بلكه فكر اينكه بيمار هستم آدم را ميكشد!! حال بشنويد از ملاّ كه مريض شد، استخوانهايش درد گرفت، مغزش ميسوزد و عرق ميكند.
جامه خواب افكند و اُستا اوفتاد/
رختخواب ملاّ را پهن كردند و او هم همينطور احساس درد مي كرد و ناله سر داده بود. بچّهها هم منتظر چنين موقعيتي بودند كه از دست درس و استاد راحت شوند، در كوچهها پراكنده و مشغول بازي شدند. وقتي مادر بچّهها متوجّه ميشوند كه ملاّ مريض شده است و پس از چند روز به راز مريضشدن ملاّ - و بهاصطلاح؛ كلاهي را كه بچّهها سر ملاّ گذاشتهاند- آگاه شدند؛ سراغ ملاّ آمدند و جريان را بازگو كردند. ملاّ گفت: نه؛ بچّهها دروغ نميگويند. مادران گفتند: سر شما كلاه گذاشتهاند، ملاّ گفت: نه؛ بهوضوح مشخص است كه من مريضم، چون مشغول درس و بحث بودم از اين بيماري كه در درون من بود غافل بودم.
من بُدم غافل به شغلِ قال و قيل/
من و شما هم از ملاّ بالاتر نيستيم، به اين طرف و آن طرف ميرويم با آدمهاي معمولي مينشينيم، ميگويند: مواظب باش بدبخت نشوي! فقط پول!! مقام!!! و همينطور اين چيزها را براي ما مهم ميكنند. ما هم مثل ملاّ بيمار شدهايم، پذيرفتهايم خوشبختي ما به پول و مقام است. بيدار شويد و خود را از اين تلقينات نجات دهيد! خداوند فرمود:«اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ يعني ارزش شما در نزد خدا به تقواي شماست و نه به اين حرفهاي وَهمي كه مردم مي گويند. متأسفانه وقتي دانشآموزي وارد خانه ميشود، مادرش در ابتدا ميپرسد: چه نمرهاي آوردهاي؟ نميگويد: آيا نماز خواندهاي؟ وقتي مادر هر روز به فرزندِ محصّلش ميگويد: چه نمرهاي آوردهاي؟ مواظب باش بدبخت نشوي! بيچاره نشوي! بچّه كمكم باور ميكند كه خدا و دين مشكلحلكن نيست، نمره مشكلگشا است. بعضي از مواقع برنامههايي در رابطه با اين كه دنيا را اصل كنند ميگذارند كه خيلي خطرناك ميباشد و خداوند جوانان ما را نجات دهد از دست افرادي كه دائماً ارزشهاي مادّي و دنيايي را به رخ جوانان ميكشند. اين نمرة بيست، بيستآوردن، چيست كه مردم را تحريك ميكنند؟!! خداوند فرمود: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ ميگويد: هركس تقوا پيشه كند موفّقتر است، باتقوا باش، نمره بيست هم بياور. خود من به بچّههايم ميگويم نمره بيست ميخواهيد بياوريد، ميخواهيد نياوريد، اگر درس نخوانديد ممكن است به مشكل بيفتيد آن هم از نظر دنيايي، ولي اگر آدم بدي شديد من دوستتان ندارم، ولي اگر درس نخوانديد ممكن است زندگي دنياييتان سخت بگذرد، ولي اگر مؤمن نشويد زندگي آخرتيتان كه ابديت شما را تشكيل ميدهد به سختي ميافتد.
اگر من و شما دائم به فرزندانمان بگوييم: بيست بياور تا زندگي و رزق بهدست آوري- در صورتيكه رزق؛ به عهدة خداست- عملاً او را از هيچچيز ترساندهايم، چرا كه خداوند فرمود: «ما مِنْ دابَّةٍ فِيالْاَرْضِ اِلاّ عَلَياللهِ رِزْقُها»؛ هر جنبدهاي كه در زمين ميباشد، رزقش با خداست. حالا ما و شما با اين ترساندن كودكانمان از رزق چه چيزي را رها كردهايم؟ سخن خدا را! شريعت به شما ميگويد: بندگي را بگيريد، اگر خوب بندگي كرديد، رزقتان به خوبي از طرف خدا تأمين ميباشد. اگر فلان بقّال براي رضاي خدا بقّالي كند، هم رزقش ميرسد و هم دينش حفظ ميشود، ولي اگر براي شكمش بقّالي كند، نه رزقش مرتّب است و نه دين او، چون با بيديني رزقش را هم مختل ميكند. آيا مدّت بعد از دوران جنگ هشتساله كه حرص دنيا ما را گرفت، راحتتر زندگي ميكنيم يا در آن دوران معنوي جنگ هشتساله؟ خودتان قبول داريد كه در آن دوران راحتتر زندگي ميكرديم. پس اين قاعده را نبايد فراموش كرد كه هرچه از شريعت بيشتر فاصله بگيريم، نيمزندگيمان در پريشاني و نيمديگر در پشيماني خواهد بود.
هدف گمشده
خداوند ما را براي اين خلق كرده كه با آمادهكردن خود در اين دنيا، به ابديت بپيونديم و در آن عالم زندگي حقيقي خود را ادامه دهيم، ولي از بس در دنيا فرو رفتهايم، يادمان ميرود كه كار و هدفمان چيست. يعني اصلاً فراموش كردهايم براي چه هدفي در اين دنيا آمدهايم. ميگويند:
دو نفر به طرف ايستگاه قطار رفتند، وقتي به ايستگاه رسيدند، فهميدند قطار نيمساعت پيش حركت كرده است، براي قطار بعدي كه نيمساعت ديگر ميآمد بليط تهيه كردند و تصميم گرفتند در اين فاصله در كافة كنار ايستگاه مشغول استراحت شوند، آنها با هم گرم صحبت شدند، وقتي سراغ قطار رفتند، متوجّه شدند كه قطارشان نيمساعت پيش رفته است، مجدداً براي نيمساعت ديگر بليط گرفتند و باز در كافه مشغول صحبت شدند و وقتي به خود آمدند كه قطار 10 دقيقه پيش از اينكه سر ايستگاه بيايند، حركت كرده است. گفتند: حالا چه كار كنيم؟ تصميم گرفتند براي 50 دقيقة ديگر كه قطار ميآيد بليط ديگري تهيه كنند. در اين فاصله دوباره به مكان قبلي رفتند و اينبار مواظب بودند قطار رد نشود. يكدفعه به خود آمدند و ديدند قطار در حال عبور است، يكنفر از آنها به سرعت دويد و دست خود را به قطار گرفت و سوار شد و رفت، و نفر ديگر ساك و چمدانبه دست وسط ايستگاه ايستاده و همينطور ميخندد. وقتي از علّت خندهاش پرسيدند، جواب داد: آن شخص كه سوار شد و رفت، آمده بود مرا بدرقه كند و من مسافر بودم، حالا او رفته و من اينجا هستم!!
اي انسانها! شما آمدهايد در اين دنيا كه بندگي كنيد و برويد، ولي شما همهچيز را گرفته و بندگي را رها كردهايد. ما گاهي فراموش ميكنيم براي چه به اين دنيا آمدهايم. پروردگار ميگويد: «ما خَلَقْتُ الْجِنِّ وَ الْاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونَ»؛ شما را در اين دنيا آوردهام تا بنده باشيد و هر كاري كه ضدّ بندگي است، ضدّ شماست. هر جا ميرويم در فكر دنياييم. آقا، مرغ گران شده است!! وقتي هدف زندگي را فراموش كرديم، كمخوردن برايمان ميشود: ضرر، و گرسنگي ميشـود: بلا؛ برعكـس پيامبـران كه گرسنـگي را نعمت ميشناختند - خدايا! گرسنگيهايي كه به پيامبرت عطا كردي را به ما هم عطا بفرما تا زلال شويم- يكي از عرفا ميگويد: تو لياقت گرسنگي نداري، خداوند گرسنگي را به حبيب خودش پيامبر داد ، آيا خداوند پيامبرش را دوست نميداشت كه اين همه سختي به او داد؟ ما بهطور كامل فايدة دنيا را فراموش كردهايم. برادرِ عزيز! ما هم آمدهايم در اين دنيا كه مانند انبياء برويم، حالا ما ايستادهايم و آنها رفتند. آمدهايم تا در اين دنيا بندگي كنيم، نميگويم: اجناس گران نشده است، ميگويم: مرتّب نگوييد اجناس گران شده است و اصل مسئله به دنيا آمدنتان فراموشتان شود.
آثار انتقام خدا
آيا شما فكر ميكنيد خداوند شمشير انتقامش را بر ملّتي كه اسراف ميكند نميكشد؟ آيا فكر ميكنيد با اين روند مصرف، آينده خوبي در انتظار ملّت است؟ آب را اسراف ميكنيم؟ گوشت را اسراف ميكنيم و... چه چيزي را اسراف نميكنيم؟ آيا شما امّت آن پيامبري نيستيد كه بالاي منبر پيراهنش را تكان ميداد تا بخشكد؟! چراكه پيامبر پيراهن ديگري نداشت، ولي آيا ما پيراهنمان وقتي پاره و مندرس شود عوض ميكنيم؟ يا اينكه مقلّد آمريكاييم و آمريكا گفته است بدون آنكه پاره شود و به صِرف اينكه چند بار پوشيدهايم بايد عوض كنيم؟! ما خانههايمان را چون نميتوانيم در آن زندگي كنيم تغيير دهيم و عوض ميكنيم؟ يا اينكه چون مُدلش عوض شده است، عوض ميكنيم؟ مگر متوجّه نيستيم كه ميفرمايند: «وَاللهُ عزيزٌ ذُوانْتِقام» ؛ اين آيه به ما چه ميخواهد بگويد؟ همان خدايي كه «ذُوانْتِقام» است، «اَرْحَمُالرّاحِمين» نيز ميباشد، يعني كسي كه به بندگي خدا تن ندهد و به دين خدا پشتپا زند، خداوند از او انتقام ميكشد.
شما تا دشمنتان را نشناسيد، دوستتان را هم نميشناسيد. تا كفر را نشناسيد، ايمان را نميشناسيد. شما اگر ميخواهيد ثمرة ايمان را بچشيد و ارزش نبوّت را بيابيد، بايد آفات كفر كافران را در زندگيشان ببينيد. يكروز آرام نميباشند. بهعنوان مثال؛ اگر شما به روانكاوي مردم اروپا بپردازيد، درمييابيد كه روانكاوي اروپايي يعني اضطراب!! «اريك فروم» روانشناس معروف ميگويد: 85% از بيماريهاي مردم آمريكا بيماري رواني است، البته آمار چندسال قبل اين است - واي به آمار جديد- وضع دنيا خيلي بد است. مردم چوب بيدينيشان را ميخورند. چرا ما اينقدر بيديني ميكنيم. ملّت ما داراي شريعت والايي است، اما بدان عمل نميكند و ارزش آن را نميشناسد.
بالاترين ارزش و مهمترين شخص
شخصي نزد امام جعفر صادق آمد و عرض نمود: يابن رسولالله! نافلههاي زيادي از من ترك شده است، ولي به تمام واجبات كاملاً عمل كردهام. امام فرمودند: نافلههايت را قضا كن! آن شخص گفت: يابنرسولالله! اينقدر زياد است كه حساب آن در دستم نيست. امام فرمودند: تخمين بزن و قضا كن! يعني امام زمان شما ميگويد: آدمها نه تنها بايد واجباتشان را انجام دهند، بلكه بايد با انجام نافلهها داغِ بندگي را بر خود بزنند. گاهي اوقات نمازمان را بسيار سريع مي خوانيم، در حاليكه هيچكاري نداريم و پس از آن به كناري مينشينيم. اين به جهت آن است كه مقصد بودنمان در اين دنيا را گم كردهايم و چيزهايي كه مقصد اصلي ما نيست براي ما مهم شده است. پيامبر خدا ميفرمايند: « اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ اَحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لا يُبالي عَلي ما اَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيا عَلي عُسْرٍ اَمْ عَلي يُسْرٍ»؛
اگر دين را حقيقتاً انتخاب كنيم و به آن علاقمند شويم و خوب به آن عمل كنيم، اصلاً نوع انتخاب و ارزشگذاريهايمان در زندگي عوض مي شود. اگر خواهرم به خانة جديد رفت، براي او هديهاي ميبرم كه به ابعاد روحاني او كمك كرده باشم! شيطان حاضر است هر كاري را به غير از بندگي خدا براي شما زيبا جلوه دهد و شما را به انجام آن دعوت كند. آنها كه در روز جمعه به نمازجمعه نرفتند، چه كار مهمتري انجام دادند؟ هيچِهيچ. چقدر شيطان تلاش كرد به شما وانمود كند چه كارهايي را انجام بده و به نمازجمعه نرو. مثلاً به يك عدّهاي گفت: مسير دور است، در صورتي كه اگر بگويند: يك باغ گيلاس در فاصله بسيار دورتر از مكان نماز جمعه وجود دارد و ميخواهيم برويم يك شكم گيلاس بخوريم، حتي اگر دهبرابر راه فعلي باشد، ميرويم. آقايان! قصّه چيز ديگري است. قصّه اين است كه شيطان نميگذارد ما توفيق دينداري داشته باشيم، بايد با اين بيتوفيقي مبارزه كنيم و هيچراهي هم جز اين نداريم كه بدانيم در راه دينداري مبارزه با نفس و شيطان نياز است. اگر ميخواهيد از اضطرابي كه اين جهان را فراگرفته آزاد شويد بايد دينداري كنيد. مراحل دينداري عبارتاست از: اوّل خدا را يافتن و خدا را شناختن، و بعد عشق به خدا، نه عشق به چيز ديگر.
اوّل قدم آن است كه او را يابي/
نه اينكه فقط خدا را قبول داشته باشيد، بلكه اين دل را به خدا دهيد و تا آخر با او باشيد، اين كار براي جان انسانها آسان است، ولي همّت ميخواهد. گفت:
گر تو خواهي حُرّي و آزادگي/
از بس دل به خدا دادن آسان است باورمان نميآيد و آنقدر خير و بركت دارد كه فكر نميكنيم در عمل ديني اين همه بركت و رحمت هست. ما در روايات داريم اگر در نماز جماعتي كه تعداد آنها بيش از 10 نفر بود شركت نموديد ملائكه هم نميتوانند ثواب آن را حساب كنند. ملائكه مجرّدند و بينهايت، در اختيار آنهاست، ولي با اينهمه نميتوانند ثواب آن را حساب كنند، آيا متوجّه ميشويد چقدر ثواب دارد با اينكه كار سختي نيست. بگذاريد پرده كه عقب رفت آن وقت ميفهميم چه خبر است. خداوند بايد توفيق نماز جماعت را به ما بدهد، شما بايد مشكلتان را با دين حل كنيد، اما نه دين نيمبند، دين جدّي و دينداري جانانه. جدّي بايد دينداري كرد تا پريشانيها تمام شود و نتيجه بگيريم كه شريعت چه نعمت بزرگي است. بندگي كنيد، يعني اينكه قبلة جانتان خدا باشد نه فرزند و نه همسر و خانه و پول. گاهي اوقات حرفهاي بچّهگانهاي به گوش ميرسد، مثل اينكه: ما دنيا را براي فرزندانمان ميخواهيم. پس بفرماييد شما خداي فرزندانتان هستيد و شما هستيد كه سرنوشت فرزندانتان را تعيين ميكنيد! به من بگوييد: كدام يك از شما هستيد كه پدرتان توانست مشكلات اصلي شما را حل كند؟ زندگي ما و فرزندانمان و نوههايمان دست خداست، هرگز نبايد اينها جاي عشق به خدا را بگيرد، شريعت راه عشق به خدا است، اين دين نعمت خداست، چيز كوچكي نيست. اين نعمتي است براي نجات شما. حال خود شريعت گفته است: عشق به شريعت يعني عشق به پيغمبر و اهلبيت او، و در قرآن داريم: «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِيالْقُرْبي»؛ يعني اي پيامبر! به مردم مؤمن بگو من از اجر رسالتم چيزي نميخواهم مگر اينكه به نزديكان من مودّت و دوستي كنيد،
اگر با ديگرانش بود ميلي/
اگر فرهنگ موجود روحانيت چيز مهمّي نيست، پس چرا دشمنان ملّت تلاش ميكنند جوانان ما از روحانيت فاصله بگيرند؟ مسلّم بدانيد نظر به روحانيت، نظر به شريعت است. ما در روايات داريم كه امام حسين ميفرمايند:«مَجارِي الْاُمُور بِيَدِ الْعُلَماءِ بِاللهِ الْاُمَناءُ عَلي حَلالِهِ وَ حَرامِهِ» يعني؛ بعد از امام معصوم بايد مجاري امور به دست علماء الهي باشد كه حلال و حرام شريعت را ميشناسد، پس ولايتفقيه ادامة شريعت است و حضور شريعت در زندگي يعني عمل به دستوراتي كه پريشاني و پشيماني نميآورد.
ابتدا و انتهاي شريعت
اگر از من بپرسند: شريعت از كجا شروع ميشود؟ ميگويم: از خدا شروع ميشود و تا ولايتفقيه ادامه پيدا ميكند، حاكم اسلامي مظهر شريعت است. آيا ميشود دينداري كرد و نسبت به وليّ مسلمين ارادت نداشت؟ ما نبايد ولايتفقيه را به صورت سياسيِ صرف در محافل بحث كنيم و از ابعاد روحاني و معنوي آن صرفنظر كنيم. ابوسفيان با دين به صورت سياسيِ صرف برخورد كرد. او گفت: محمّد از طرف بنيهاشم دين آورد، تا با بنياميه مقابله كند، اصلاً نميفهميد وَحي و شريعت يعني چه. اين نوع نگاه سياسي به دين، دينداري نيست، دين يك حقيقت است از عالم غيب، بايد با آن عشقِ جانانه ورزيد و روح را به آن آشنا كرد و ولايتفقيه هم يك مسئلة شرعي است، نه يك مسئله سياسي، آري دين ما عين سياست است، نه اينكه كمي ديني برخورد كنيم و كمي سياسي برخورد كنيم، بلكه يعني در يك دينداري كامل، سياست هم نهفته است. اين اعتقاد قرآني است كه بگويي: «مرگ بر آمريكا!»؛ يعني «مرگ بر آمريكا» جزء دين ماست. امروز روز تولّد پيامبر خدا است، مكتب پيامبر با وجود اهلبيت ادامه دارد. فرهنگ اهلبيت ادامة نبوّت است. علماي دين ادامة شريعت هستند. ولايتفقيه ادامة نبوّت است، اگر شما با ولايتفقيه نتوانيد مسائل فكريتان را حل كنيد، هنوز عشق به شريعت در قلب شما بهطور همهجانبه وجود ندارد و مزة دينداري را نخواهد چشيد و مسلّم نيمعمرتان در پريشاني رود و نيمديگر در پشيماني؛ چراكه غير از ولايتفقيه، يعني پذيرش ولايتكفر. نمونهاي براي شما عرض ميكنم؛ آيا شما دقّت كردهايد كساني كه مسئلة ولايتفقيه برايشان حل نشده است، روح عبوديتشان ضعيف است و يا عبوديتشان همهجانبه نيست؟! يعني بدون توجّه به ولايتفقيه دينداري شما ضعيف ميشود.
شريعت، يك تحفة الهي است، اگر شما بخواهيد در اين دنيا و بعد از پيري پريشاني و پشيماني نداشته باشيد، بايد به شريعت كه عبارت است از نبوّت و امامت و فقاهت دل ببنديد، بايد به اهلبيت عصمت و طهارت رجوع كنيد تا حيات زميني هماهنگ نظام هستي و بر مبناي فطرت انساني تحقّق يابد و نهايت زندگي و انتخابهاي ما در زندگي بر ضدّ ما نباشد و بر ما نشورد. إنشاءالله در بحث «فلسفة تقليد» اين بحث را كامل خواهيم كرد.
«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»
انقلاب اسلامي مطرح ميشود. با اين حال، بهدليل بيان ثابت بسياري از اين مسايل توسط چهرههاي ثابت، نوعي انحصارگرايي، دامان روايت تاريخ انقلاب را گرفته است.