گفتاری خواندنی از استاد طاهرزاده در باب نبوت و حیات

گفتاری خواندنی از استاد طاهرزاده در باب نبوت و حیات
چه نيازي به نبي؟

یکی از ویژگی های این گفتار شاید کاربردی بودن آن باشد؛ استاد از شریعت می گوید و توضیح می دهد که شریعت از خدا شروع مي‌شود و تا ولايت‌فقيه ادامه پيدا مي‌كند. در این سیر است که نبوت و رسالت رسول مکرم اسلام تشریح می شود و در عین حال جایگاه و افق های زندگی انسان امروز رخ می نماید. انسانی که اکنون در پستی و بلندی های دنیا و روزمرگی همه چیز را به دست فراموشی سپرده است؛ نه برای حیات خود دلیلی دارد و نه برای ممات خود. در واقع در این سیر است که جایگاه انسان و جایگاه نبی تشریح می شود.

به گزارش رجانیوز استاد طاهرزاده از یک نگرانی نسبت به آینده سخن می گوید. و در این میان ریشه اضطراب ها و آرامش ها را مرور می کند. آرامشی چون آرامش امام خمینی(ره) در برابر طوفان های مرحوم طالقانی مثالی بر این همه است. اما شاید این همه مقدمه ای است برای آنکه باب سخن گفتن از "هدف گمشده" باز شود. در ورای همه این سرگردانی ها باید هدفی را جستجو کرد تا حیات را معنا دهد و اینجاست که استاد با یک سیر از واقعیات زندگی شروع می کند و به موضوع شریعت می رسد. مشروح این گفتار در پی می آید: (دانلود فایل جزوه pdf، word)

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ»«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»
يعني؛ حقيقتاً خداوند بر مؤمنين منّت گذارد كه رسولي از جنس خودشان برايشان مبعوث كرد تا آيات الهي را براي آن‌ها بخواند و آن‌ها را از هر گونه آلودگي پاك گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزاند، در حالي‌كه قبل از آن در گمراهي آشكاري بودند.

تولّد حضرت‌محمد مقصد خلقت، انسان كامل، مقام جذب قرآن، عقل كل، مقام «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله» را به همة عاشقان نبوت و طالبان هدايت تبريك عرض مي‌كنم.

راستي؛ آيا براي ما معلوم است كه چه وظيفه‌اي در اين دنيا داريم؟ آيا ملاك و معياري وجود دارد براي اين‌كه روشن شود، اين وظيفه را درست انجام مي‌دهيم يا نه؟ شما خودتان مي‌دانيد، گاهي كلّ زندگي را گم مي‌كنيم. گفت:

ما در اين انبان گندم مي‌كنيم/گندم جمع آمــده گُـم مي‌كنيـم

مي‌نينديشيم آخر ما به هوش/اين‌خلل‌درگندم‌است‌ازمكرموش

ما گاهي يادمان مي‌رود كه به مرور داريم، همة عمرمان را از دست مي‌دهيم. چه كنيم كه سرماية گرانبهاي عمر را از دست ندهيم؟ چه كنيم كه در ابديتمان پوچ نباشيم؟ آيا شما قبول داريد كه نمي‌ميريد، و در واقع مي‌بينيد كه مي‌ميريد؟ آيا متوجّه هستيد كه حقيقت شما نه مردبودن شماست، و نه زن‌بودن شما؟ و آيا دقت كرده‌ايد كه حقيقت شما بدن شما نمي‌باشد؟ بله بعضي از بدن‌ها زن هستند، و بعضي ديگر مرد مي‌باشند، ولي همه انسانند. انسان يك حقيقت است. شما در دنيا بدن دنيايي داريد و در برزخ بدن برزخي و در قيامت بدن قيامتي داريد. همان‌طور كه به‌عنوان مثال در خواب مي‌بينيد ميوه مي‌خوريد، ولي بدنتان در رختخواب آرميده است، در خواب مي بينيد كه با دست خودتان ميوه را برمي‌داريد و مي‌خوريد، هر چند بدن گوشتي شما در رختخواب است. شما هميشه هستيد، حتي اگر بدنتان بپوسد و از بين برود، شما خودتان هميشه هستيد. حال چه كنيد كه در اين هميشه‌بودنتان اذيت نشويد؟ گفت:

نيم‌عمرت در پريشاني گذشت/ نيمِ ‌ديگر در پشيماني گذشت

چرا بعضي افراد نيمي از ‌عمرشان در پريشاني مي‌گذرد و نصف ديگر عمرشان هم در پشيماني مي‌گذرد؟ نصف عمر در پريشاني مي‌باشد كه چه كنيم؟ چه كاري انجام ندهيم؟ چگونه مال دنيا را جمع نماييم؟ چگونه خرج كنيم؟ با چه‌كسي رفيق شويم؟ كجا برويم؟ و هزار چه كنم، چه كنم. همين‌طور مضطربيم. در مدت 25، 30، 45 سال يك سلسله كارهايي را انجام مي‌دهيم، بعد از آن مي‌نشينيم حساب مي‌كنيم، مي‌بينيم عجب غلطي كرديم! و اين‌جاست كه شروع مي كنيم به اظهار پشيماني، مثلاً مي‌گوييم: اگر اين كار را نمي‌كرديم، بهتر بود و اگر آن كار را مي‌كرديم، خوب بود. چندين سال با تمام انرژي تلاش مي‌كنيم و بعد كه نتايج آن را ارز‌يابي‌ مي‌كنيم، پشيمان مي‌شويم.

زندگي را چگونه شروع كنيم؟
شما به آخر عمر آدم‌هاي عادي نگاه كنيد مي‌بينيد دائم مي‌گويند اگر فلان كار را انجام داده بوديم بهتر بود!! و به همين‌ترتيب نصف دوم عمر پشيمانند، و بعد از مرگ نيز ادامة نصفة دوم عمر، يعني پشيماني را با خود مي‌برند. پيامبرخدا مي‌فرمايد: اكثر مردم در روز قيامت در حسرت مي‌باشند. حال وضع امروز دنيا را نيز بررسي كنيد، اروپا، شاه، رضاخان، همه را، بررسي كنيد، همه در آخر عمرشان پشيمان بودند و هستند. راستي؛ چرا اين‌طور است؟! رمز اين موضوع كجاست؟! آيا به اين علّت نيست كه نمي‌دانيم نيمة اوّل عمر را چه بايد بكنيم؟!

شما به خودي خود هر كاري را انجام دهيد، نمي‌دانيد آيا صحيح است يا نه. ممكن است كاري از نظر عقل ما صحيح باشد، ولي عقل ما آينده را نمي‌فهمد، آينده پيش خداست، آيندة دنيا مربوط به خدايي است كه دنيا را خلق كرده است، پس آينده پيش خداست و خدا كه اين دنيا را خلق كرده، آيندة اين دنيا را هم خلق كرده است، حال اگر شما با عقل خودتان زندگي كنيد، عقل شما در زمان آينده حاضر نيست و اطلاعي از آينده ندارد، نمي‌داند 20سال ديگر شما چه مي‌شويد و دنيا چه مي‌شود.

ما هر جا به‌عنوان آدم‌هاي معمولي پا بگذاريم، براي آينده مشكل داريم و نمي‌دانيم خودمان و دنيا در آينده چه مي‌شويم. آيا خداوند دنيا را به همين صورت آشوب‌زده خلق كرده؟ يعني بايد هميشه همين‌طور باشد، يا مشكلي در كار است كه جهان آشوب‌زده است؟ و اهل جهان در اين جهان آشوب‌زده كه خودشان به‌وجود آورده‌اند، در آخر پشيمانند. آيا پيامبرخدا در زماني كه رحلت فرمودند، از زندگي خويش پشيمان بودند يا خير؟ آخرين جمله‌ حضرت اباعبدالله در ظهر عاشورا چه بود؟ مي‌بينيم كه فرمود: الهي راضيم به رضاي تو. چرا امام حسين در آن شرايط، زندگي را براي خود باخته نمي‌بيند؟! و چرا پيامبر خدا مي‌فرمايند: من به سوي دوستم مي‌روم؟! و چرا امام عزيزمان- بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي ايران- فرمود: با قلبي آرام و ضميري مطمئن از خدمتتان مرخص مي‌شوم؟! و چرا ما هميشه مضطربيم؟ چرا نيم‌عمرمان در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي‌باشد؟

چرا امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» در بالاي منبر روز 14خرداد مي‌فرمايد:تا بيرون از زندان هستم، حرفم را مي‌زنم؟! و چرا وقتي امام«رحمة‌الله‌عليه» به زندان مي‌روند آرام مي‌باشند؟! چرا وقتي امام«رحمة‌الله‌عليه» از پاريس مي‌آيند و آن خبرنگار از امام مي‌پرسد: در چه حالي هستيد؟ مي‌فرمايد: در هيچ‌حال! و اگر به زندان هم مي‌رفت، اين سؤال را از او مي‌پرسيدند، همين پاسخ را مي‌دادند. چرا وقتي بعد از جريان كاپيتولاسيون(سال 1343) مأموران شاه براي تبعيدكردن امام«رحمة‌الله‌عليه» به تركيه در نيمه‌شب به خانة امام ريختند و او را بردند - آن‌طور كه خودشان براي آقا مصطفي- گفته بودند: آن‌هايي كه مرا مي‌بردند، همين‌طور از ترس مي‌لرزيدند و من به آن‌ها دلداري مي‌دادم. وقتي امام را در هواپيما سوار نمودند و هواپيما به‌سوي تركيه حركت كرد، خدمة هواپيما به امام پيشنهاد مي‌كنند اگر مايل باشند اطلاعاتي از كيفيت كار هواپيما در اختيار امام بگذارند، امام بلند مي‌شوند، خيلي راحت و شاد -گويا اصلاً تبعيدي در كار نيست- سؤالات خود را از خلبان مي‌پرسند درست مثل اين‌كه آقا آمده‌اند دورة خلباني ببينند. چرا امام«رحمة‌الله‌عليه» اين‌طورند؟ رمزش كجاست؟

خداوند سه‌چيز براي ما آفريده است: «دين»، «فطرت» و «جهان‌هستي». در اين دنيا اگر خواستي جانت آرام بگيرد، بايد شريعت را عمل كني چون شريعت موجب هماهنگي انسان با جان خود يعني فطرت و موجب هماهنگي با جهان هستي است. اگر انسان بر اساس شريعت زندگي نكند نيم‌عمرش در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي رود. شما از كجا مي‌دانيد اين‌جا كه الآن نشسته‌ايد، حق است؟ شايد الآن در بازار استكان و نعلبكي را با نصف قيمت مي‌دهند؟ از كجا مي‌دانيد كه موقع مغرب بايد نماز خواند؟ از كجا مي‌دانيد كه بايد راست بگوييد؟ چرا بايد ازدواج كنيد؟ چرا زنا نمي‌كنيد؟ ما عقلمان نمي‌رسد چه فرقي بين ظاهر زنا با ازدواج است؟! فرق ظاهرش اين است كه اين صيغه دارد و آن ندارد، ولي عمق آن را عقل ما نمي‌فهمد. آيا يك عقل كل يعني خالق عالم، يك قانون كل - براي اين‌كه در اين دنيا و در آن دنيا صحيح عمل كنيم- براي ما آورده است يا خير؟ اگر اين برنامه را عمل كنيم چه مي‌شود؟ و اگر عمل نكنيم چه مي‌شود؟

چند روز پيش از خياباني عبور مي‌كردم، يك خانمي را ديدم كه با اضطراب مي‌خواست دختر‌ش را از اين طرف خيابان به آن طرف ببرد. هم خانم و هم دختر داراي حجاب خوبي نبودند. در حقيقت هر مادري خوشبختي فرزند خود را مي‌خواهد و اين مادر هم خوشبختي فرزندش را مي‌خواست نه بدبختي‌اش را. فرزندش را به آن طرف خيابان مي‌برد كه سوار اتوبوس شود و مثلاً به كلاس زبان‌انگليسي برود و فردا در كنكور قبول شود و مدرك بگيرد تا وقتي كه شوهر كرد، شوهرش به او زور نگويد و در بين آدم‌شوهرهايش بزرگ باشد، خوار نباشد و بتواند در جامعه آبرويي داشته باشد. به نظر شما او با عقل خودش اين برنامه‌ريزي‌ها را مي‌كند يا با عقل دين؟ البته ظاهرش نشان مي‌داد كه با عقل خودش زندگي مي‌كند، و پيش خود مي‌گويد: اگر كمي موهايم را از روسري‌ام بيرون بگذارم، مهمترم. و اگر چادر را كنار بگذارم و متجدّد شوم، آبرومندترم؛ ولي برعكس؛ عقلِ دين مي‌گويد: اي پيامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو بر خود پوشش قرار دهند، ولي عقلِ عادي ما و نه عقل ديني ما، به اصطلاح عقلِ جزئي مي‌گويد: پولدار باش، دروغ بگو، دغل‌كاري كن تا مهم شوي. عقل دين مي‌گويد: اگر دروغ بگويي، ذليل مي‌شوي، عقلِ متوجّه ‌به دنياي ما مي‌گويد: اگر دروغ بگويي، بازارت گرم مي‌شود. گفت:

عقلِ جزيي، عقل را بدنام كرد/ كام دنيا، مرد را ناكام كرد

تمام آن‌هايي كه به قصد خوب‌شدنِ زندگي‌شان به دروغ‌گفتن متوسّل مي‌شوند، مطمئن باشند اگر وضعشان خوب شود، بي‌آبرو مي‌شوند، يعني دروغ گفتند كه با خوب‌شدن وضعشان، آبرومند شوند، ولي درست نتيجه عكس مي‌گيرند. آيا آدم مي‌خواهد وضعش خوب شود كه باآبرو باشد يا مي‌خواهد بدبخت و بي‌آبرو باشد؟ پولدار شود و بي‌آبرو؟ يا پولدار شود و باآبرو؟ ولي سرانجام چيزي را كه مي‌خواهد به‌دست نمي‌آورد. آيا شما آدم‌ دروغگوي آبرومند ديده‌ايد؟ اين خانم با عقل خودش زندگي مي‌كند و تلاش مي‌كند تا فرزندش با رفتن به كلاس زبان و با ظاهر غيراسلامي خوشبخت شود، چند حالت دارد: يا فرزندش در كنكور قبول مي‌شود و يا نمي‌شود و يا اين‌كه اين دخترِ بدحجاب با متلك چند جوان سر از جايي در مي‌آورد كه حتي نمي‌تواند ديپلم بگيرد، يا اين‌كه به جوان‌ها توجّهي نمي‌كند و در كنكور قبول مي‌شود و مدركش را مي‌گيرد. آيا اين دختر كه دين ندارد و به جهت مدركش غرور دارد، با شوهرش دعوايش نمي‌شود؟ آمارها نشان مي‌دهد اكثر طلاق‌ها به جوان‌هاي تحصيل‌كردة غيرمتدين تعلّق دارد. چرا 75% از ازدواج‌هاي اروپاييان و 92% از ازدواج‌هاي ژاپنِ متجدّد به طلاق مي‌انجامد؟ چون با عقل خودشان زندگي مي‌كنند، و دنيا و مدرك برايشان هدف است.

عقل جزيي براي ساختن آجر و سيمان و خانه و مسائل جزيي است، عقل جزيي مخصوص كارهاي جزيي مي‌باشد. عقلي كه ابديّت را درست بفهمد عقل جزيي نيست، عقل الهي است كه ظهورش همان شريعت است. امروز كه روز تولّد پيامبر است بايد به شريعت فكر كرد. در اين روز مي‌خواهيم ببينيم جاي دين در حيات انسان كجاست، چرا و چگونه بايد دينداري كرد؟ آن خانم دلسوز فرزندش است، ولي عقلش براي سعادت فرزندش كافي نيست. شيطان سر آدم كلاه مي‌گذارد. شيطان مي‌گويد: چون قصد تو خوب است، كار تو درست است؛ در صورتي كه اين طور نيست. اگر طبق شريعت عمل نكني، حتماً نيم‌عمرت در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني مي‌رود. چرا نيم عمر يك آدمِ غيرمتديّن در پريشاني مي‌باشد؟ چون نمي‌داند راه حق كدام است و روش باطل كدام است. آن خانمي كه دختر بدحجاب خود را به آكادمي زبان مي‌برد، از اين كارش مطمئن است يا مضطرب؟ او اضطراب دارد، چون نمي‌داند كارش حق است يا باطل. شما امشب نماز مغرب ‌و عشاء را با عقل خود خوانديد يا با عقل شريعت؟ مسلّم چون شريعت گفت: نماز بخوان! خوانديد.

عقل شريعت، عقل خداست و طريقه‌اي است معصوم و بي‌خطا. پيامبر معصوم است و معصوم هيچ خطايي نمي‌كند، پس هر چه بگويد حتماً درست است. من و شما هر چه بگوييم معلوم نيست درست باشد يا درست نباشد، همين كه به عقل خودتان رفتار كنيد حتماً پريشاني داريد، فقط گاهي اوقات نمي‌دانيم كه پشيمانيم.

مـاهيـان نـديـده غيــر از آب/ پرس‌پرسان زهم كه آب كجاست

گرفتار گذشته، نگران آينده
آري؛ گاهي اوقات نمي‌دانيم كه پريشانيم و يا آن‌قدر به پريشاني عادت كرده‌ايم كه پريشاني را پريشاني نمي‌دانيم و اين يك مصيبت است. شما حتماً دقّت كرده‌ايد كه زندگي بعضي از افراد همين‌طور است كه مي‌خواهند با پُزدادن، قدرت خود را به نمايش بگذارند. بعضي اوقات مي‌گوييم كه اين فرش را بخريم كه مردم نگويند ما بدبختيم، يعني مي‌خواهيم اين فرش را توي سر آن فرد بزنيم. گاهي اين‌قدر در زندگيمان گرفتار همديگر هستيم كه مزة ارتباط با خدا را نمي‌چشيم، گاهي مي‌گويي: اي خدا! من آمده‌ام با تو ارتباط برقرار كنم، براي زندگي، به اندازه‌اي حساب باز كرده‌ام كه بتوانم با تو ارتباط برقرار كنم و بقية ابعاد زندگي كه مي‌خواهد من را از تو غافل كند، نمي‌خواهم. ولي شيطان برعكس، ما را مشغول گذشته و نگران از آينده مي‌كند تا حالِ ارتباط با خدا را از ما بگيرد، مثلاً در نماز مشغول گذشته يا آينده مي‌شويم، مي‌گوييم چرا اين زمين را قبلاً نخريديم كه اكنون گران شده است! يا مي‌گوييم: چه زميني را بخريم كه بعداً گران شود؟ و يك‌دفعه مي‌بينيم كه حالمان از دست رفت. امروز نگران فرداييم و فردا نگران پس‌فرداييم، پس كي نگران نيستيم؟ گفت:

عمـر من شـد فدية فـرداي مـن/ واي از اين فرداي ناپيداي من

هين مگو فردا! كه فرداها گذشت/ تا از اين هم نگذرد، ايام‌كشت

مولوي در اين شعر تذكّر خوبي مي‌دهد، كه عمر من فداي فردا شد، كدام فردا؟ فرداي ناپيدا! چرا؟ چون همواره مي‌گويم: فردا چه كنم، فردا هم كه آمد، باز مي‌گويم: فردا چه كنم و عملاً همواره توجّه‌ و نظرم به سوي چيزي است كه هرگز به آن نمي‌رسم. مي‌گويد: حواست كجاست؟! تمام آن فرداهايي كه به دنبالش بودي، گذشت، ولي تو هنوز به دنبال فردايي و همة فرصت‌هاي عمرت را در توجّه به فردا و فردا تمام كردي و از رشد شخصيتي كه در قيامت نياز داشتي محروم گشتي و ايّام كشت و به ثمر نشاندن مزرعة عمر به سرآمد و تو هنوز به دنبال فردايي.

چرا نگران فرداييم؟ چون فكر مي‌كنيم فردا از آنِ خودمان است، در حالي‌كه فردا از آنِ خداست. ما بندگي خدا را مي‌كنيم و از خدا مي‌خواهيم كه خدايا! تو خودت فردا را درست كن. صاحب و حاكم فردا خداست، همان‌طور كه صاحب و حاكم ديروز هم خدا بود. آيا تلاش‌هايي كه شما كرديد به نتيجه رسيد، يا هر چه خدا خواست انجام شد؟ بنده تلاش كردم دانشگاه قبول شوم، بعد هم رشته زمين‌شناسي قبول شدم و اميد داشتم كه به كمك رشته‌اي كه در دانشگاه خوانده‌ام زندگي‌ام را بگذرانم و رزقم را به دست آورم، ولي حالا من از رشته زمين‌شناسي نان نمي‌خورم، بلكه معلم ديني مي‌باشم، خدا لطف كرد و به قلبم انداخت كه وارد مطالعات مذهبي شدم و اصلاً مسير زندگي‌ام غير از آن چيزي شد كه خودم برنامه ريخته بودم. چرا؟ چون دنيا دست خداست، خدا خودش مي‌گويد: من رزق شما را تأمين مي‌كنم. در آيه 6سوره هود مي‌گويد: «ما مِنْ دابَّةٍ فِي الْاَرْضِ اِلاّ عَلَي‌اللهِ رِزْقُها» يعني؛ هيچ‌ جنبنده‌اي روي زمين نيست مگر اين‌كه رزقش با خداست. اما قيامتش دست خودش است، بنابراين شما بايد قيامت خويش را آباد كنيد، ولي مي‌بينيد كه تمام نگراني‌هايمان را براي دنيا مي‌گذاريم و مي‌گوييم: فردا و پس‌فردا چه كار كنيم؟ مثال ديگري مي‌زنم؛ شايد شما در افراد فاميل خود آدم صاف و ساده داشته باشيد و آدم زرنگ ولي بدجنس نيز داشته باشيد، مي‌بينيد آن‌‌كه بدجنس و زرنگ است و مي خواهد پولدار شود، هميشه درگير مشكلاتش است، يا چك‌هايش برگشت مي‌خورد، يا از ترس اين‌كه چك او ‌برگشت نخورد، شب خوابش نمي‌برد، با اين‌كه خانه سه‌طبقه دارد، باز به زمين و زمان ناسزا مي‌گويد، يا در عين زرنگي، فقير و ناراضي است و يا ساختمان سه‌طبقه دارد و بدنش مي‌لرزد، يا ندارد و نگران نداشتنش است. ولي در مورد آن آدم صاف و ساده به‌عنوان مثال اگر تنها دوچرخه‌اش را كه از مال دنيا دارد دزد ببرد، اين‌قدر ساده است كه مي‌ايستد ببيند دوچرخه‌اش را مي‌آورند؟ يعني حتي منتظر است دزد دوچرخه را بياورد. مي‌بينيد او با اين‌همه سادگي هيچ‌وقت هم در كارش نمانده است. امير‌المؤمنين علي مي‌گويد: كلاه سر اين‌ افراد ساده مي‌رود، ولي رزقشان را كسي نمي‌تواند بدزدد، زندگيشان هم مي‌گذرد ، حال آن مرد زرنگِ بدجنسِ بي‌دين را ببينيد، مي‌خواهد سر خدا هم كلاه بگذارد، مثل شخصي كه مي‌خواهد سر دكتر كلاه بگذارد، دكتر مي‌پرسد: دلت درد مي‌كند. او به دروغ مي‌گويد: نه سرم درد مي‌كند. و هر چه دكتر مي‌پرسد، او هم عكسش را جواب مي‌دهد و بعد هم مي‌گويد: سر دكتر كلاه گذاشتم و در حقيقت سر خودش كلاه گذاشته است. اساساً اين نكته را بدانيد كه عقل ما اگر با خدا ارتباط نداشته باشد، ضدّ ما مي‌شود و زرنگي‌هاي خارج از بندگي و ديانت، همه ضدّ ما خواهد شد.

حيله كرد انسان و حيله‌اش دام بود/آنچه جان پنداشت، خون‌آشام بود

در ببست و دشمـن انـدر خانه بـود/ حيـلة فـرعـون از اين افسانـه بود

آري؛ حيله‌اش دام خودش شد و لذا آنچه كه فكر مي‌كند جان است و حيات‌بخش، خون‌آشام از كار درمي‌آيد. اين خانم مي‌خواهد خيلي كمك به فرزندش بكند، اما با عقل خودش، ولي نتيجه‌اش چه مي‌شود؟ محروم‌شدن از آنچه مي‌خواست به‌دست بياورد.

ريشة اضطراب‌ها و ريشة آرامش‌ها
شما يك‌نمونه از انسان‌هاي بي‌دين بياوريد كه آخر عمرش پشيمان نبوده، و يا يك‌نمونه انسان متديّنِ واقعي بياوريد كه آخر عمرش مضطرب بوده است. مي‌بينيد كه نمي‌توانيد بيابيد. چرا؟ چون انسان متديّن بر اساس عصمت زندگي كرده‌است، شريعت يعني قوانين بدون نقص- چون از طرف خدا آمده است- شما اگر به قوانين بدون نقص عمل كنيد، مضطرب نيستيد، چراكه نقصي ندارد كه شما را از هدفتان باز كند. خدا گفته است و چون حرف خدا بي‌نقص است، پس بدون هيچ‌اضطرابي به آن عمل مي‌كنيد.

به مرحوم ‌آيت‌الله‌طالقاني«رحمة‌الله‌عليه» خبر دادند كه قرار است به ايران حمله كنند. ايشان حسابي جا خوردند و آمدند خدمت امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» و خبر دادند كه: روسيه قرار است از طرف شمال حمله كند و بَبْرك‌كارمل رئيس‌جمهور افغانستان نيز بناست سر به‌سر ما بگذارد، و تركيه نيز آمده و در مرز ايران، سنگر ساخته و ريل‌هاي راه‌آهن ما را خراب كرده و بنا بود از آن‌جا سربه‌سر ما بگذارند، و صدام هم مرزهاي جنوبي و غربي را ناامن كرده! وقتي اين اخبار را به امام دادند، امام«رحمة‌الله‌عليه» گفته بودند: به ما چه، هر چه خدا خواست ما تسليم خدا هستيم؟!! خدا گفته بود: ما اين كارها را انجام دهيم، ما هم انجام داديم، بقية آن به ما چه؟!! و اين‌جا بود كه آيت‌الله‌طالقاني«رحمة‌الله‌عليه» ارادتشان به امام«رحمة‌الله‌عليه» شديدتر شد و وقتي به نماز جمعه آمدند، فرمودند: هر وقت اضطراب مرا فرا مي گيرد، خدمت اين مجسمة توكّل و تقوا - يعني امام«رحمة‌الله‌عليه»- مي‌روم و قوّت مي‌گيرم.

امام‌خميني«رحمة‌الله‌عليه» در پيام برائتشان به حُجّاج فرمودند: در راه اين انقلاب نهايتش ما را مي‌كشند. يعني حالا اگر ما را نكشند، آيا ما نمي‌ميريم؟ الآن شما خوب فكر كنيد ببينيد شهدا وضعشان بهتر است يا من و شما؟ ما نمي‌‌دانيم چه كاري بكنيم و با سختي يك كار را انجام مي‌دهيم، شهدا زرنگ بودند، خوب گوي سعادت را بردند و اين توفيق بزرگي است كه نصيب آن‌ها شد، چرا؟ چون با عقل خدا يعني شريعت زندگي كردند و نهايت كارشان عالي شد. چرا نيم‌عمر ما در پريشاني مي‌باشد و امام«رحمة‌الله‌عليه» اين‌قدر با آرامش جواب مرحوم طالقاني را مي‌دهند؟ زيرا كه مشي و روش ما مشي و روش خودمان است، چرا مؤمن اصلاً مضطرب نيست؟ زيراكه هر چه خدا گفته، انجام داده است. خدا ميرزا رضاي كرماني را رحمت كند. هنگامي كه او ناصر‌الدين‌شاه را به‌ دستور سيّد جمال‌الدين اسدآبادي كشته بود و لذا او را زنداني كرده بودند، به او گفته بودند: تو حالا اين‌جا توي زندان نشسته‌اي و سيّد جمال‌الدين در اسلامبول به ريش‌هاي تو مي‌خندد. او در جواب گفته بود: اگر سّيد جمال‌الدين به ريش‌هاي من بخندد، حتماً ريش‌هاي من خنده‌دار است!! آن‌ها مي‌خواستند ميرزا را پريشان كنند، ميرزايي كه به سيّد جمال‌الدين اسدآبادي ارادت داشت و مي‌دانست او حرف خدا را مي‌زند. و لذا در آخر عمر در زندان اصلاً مضطرب نيست.

بعضي‌ها به ما مي‌گويند: آقا! طرف انقلاب را گرفتي، آبرويت رفت. مي‌گوييم: قربان آن بي‌آبرويي كه به جهت دفاع از انقلاب باشد، از همة آبروها، آبرومندتر است. وقتي با دين زندگي كني، چه بي‌آبرويي مي‌تواند باشد؟ دين يعني صحيح‌ زندگي‌كردن، دين يعني حكم خدا از طرف قلب معصومِ پيامبر به من و شما رسيدن. چون پيامبر معصوم است حكم خدا را درست مي‌گيرد و درست به ما مي‌رساند، پس نتيجه مي‌گيريم؛ دين يعني عصمت. هرجا ديدي مضطرب هستي بدان كه ديندارانه عمل نكرده‌اي، يعني صحيح عمل نكرده‌اي و جا دارد كه مضطرب باشي. شما بايد تلاش كنيد ديندارانه عمل كنيد. شفاعت يعني‌چه؟ يعني اگر قصدت عمل به دين بود و تلاش هم نمودي، ولي در جايي لغزشي داشتي، به كمك عشق و محبت به امام معصوم، از لغزش نجات پيدا مي‌كني و دست شما را همان عشق مي‌گيرد. شفاعت هم در اين دنيا داريم و هم در آن دنيا. شما بايد قصدتان اين باشد كه با محبت و عشق به امام معصوم، خود را با دين تطبيق دهيد. هر جا سست شديد، همان توجّه محبّت‌آميز به امام معصوم كمكتان مي‌كند و نتيجه آن عملِ ديني اطمينان مي‌باشد و آن وقت حس مي‌كنيد نيم‌آخر عمرتان را پشيمان نيستيد، چون هر چه حق بوده است را به كمك امام معصوم كه مجسمة صحيح‌ عمل‌كردن است، عمل كرده‌ايد.

شما در اين دنيا براي ساختن سنگ و آجر و ساختمان نيامده‌ايد، براي گرفتن مدرك و پُزدادن نيامده‌ايد، من نمي‌گويم خانه نداشته باشيد، خانه داشته باشيد اما آن‌طور خانه و مدرك داشته باشيد كه از خدا و شريعت غافل نشويد. بعضي اوقات براي داشتن چيزي از چيزهاي دنيا توي سرمان مي‌زنيم، ولي براي بنده‌ خدابودن تلاشي نمي‌كنيم. داشتني كه به قيمت از دست‌دادن خدا باشد، بد داشتني است. ما در دعاها مي‌گوييم: خدايا! هر چه مي‌خواهي بگير، ولي خودت را از ما نگير. به قول يكي از اساتيد مي‌فرمودند:
«الهي! همه مي‌گويند: بده، من مي‌گويم: بگير!»

چرا؟! چون آدم در داشتن بيشتر سختي مي‌كشد. يادتان نرود من و شما را غافل نكنند و آهسته‌آهسته به ما تلقين شود كه اعتقاد نداشتن به خدا چيز مهمّي نيست، ولي دنيا را نداشتن چيز مهمّي است كه اين فكر بسيار خطرناك است.

نقش و تأثير تلقين
آثار تلقين آن‌قدر عجيب است كه گاهي انسان‌ها غيرواقعي‌ترين چيزها را به عنوان واقعيت مي‌پذيرند و برعكس، از واقعي‌ترين چيزها غافل مي شوند. مي‌گويند:

بچّه‌هاي مكتب مي‌خواستند معلّمشان را بيمار كنند و به اصطلاح چند نفر از دانش‌آموزان مي‌خواستند سربه‌سر ملاّ و معلم خود بگذارند. يك روز حدود ده‌‌نفر از آن‌ها نقشه‌اي كشيدند و ديرتر سركلاس آمدند. ملاّ در محلّ خود نشسته بود، نفر اوّل وارد شد و سلام كرد و اجازه گرفت كه برود بنشيند. ملاّ اجازه داد و گفت: برو بنشين. آن شخص يك نگاهي به ملاّ كرد و گفت: آقا! چرا رنگتان پريده؟

خير باشد رنگ تو بر جاي نيست/ اين اثر يا از هوا يا از تبي است

ملاّ گفت: برو بنشين، من سرحالم

گفت اُستا: نيـست رنجـي مرمرا /تـو برو بنشين، مگو يـاوه هلا

دومي كه آمد، گفت: آقا! چرا اين‌طور هستيد؟ سومي آمد و گفت: آقا چرا رنگ شما اين‌طوري شده؟ ملاّ گفت: فكر نكنم طوري شده باشد. چهارمي آمد و همان حرف را زد.

همچنين تا وَهـم او قوّت گرفت/ ماند اندر حالِ خود، پس درشگفت

ملاّ شك كرد و همين‌طور دانش‌آموز بعدي آمد و گفت: استاد بفرماييد برويد خانه‌تان استراحت كنيد، شما نمي‌توانيد درس بدهيد، و بعدي گفت: آقا! چرا اين‌قدر عرق كرده‌ايد؟ چرا رنگتان پريده است؟ بگذاريد زير بغلتان را بگيرم، شما خود به تنهايي با اين حال نمي‌توانيد راه برويد... و بالأخره ملاّ واقعاً باور كرد كه بيمار است.

گشت‌استاد‌سخت‌سست‌از وهم و بيم/ بـر جهيـد و مي‌كشانيـد او گليـم

بعضي از روزها وقتي از خواب بلند مي‌شويم حالت دل‌گرفتگي خاصّي داريم، حال اگر كسي بتواند اين موضوع را به‌صورت واقعي در ذهن ما جاي دهد كه هنوز خسته‌ايد و لازم است كمي ديگر بخوابيد، ترجيح مي‌دهيم كمي ديگر بخوابيم. بچّه‌ها با تلقين ملاّ را بيمار كردند و ملاّ قبل از اين‌كه بينديشد و متوجّه بشود حالتش معمولي است و قضيه بيماري او نقشة بچّه‌ها است، احساس مي‌كرد بند از بدنش مي‌گسلد و عرق مي‌كند. گاهي ممكن است من و شما هم به‌وسيلة تصوّرات و توهّمات، خودمان را بيمار احساس كنيم و واقعاً بيمار مي‌شويم. در اين‌جاست كه نقل مي‌كنند: خود بيماري آدم را نمي‌كشد، بلكه فكر اين‌كه بيمار هستم آدم را مي‌كشد!! حال بشنويد از ملاّ كه مريض شد، استخوان‌هايش درد گرفت، مغزش مي‌سوزد و عرق مي‌كند.

جامه خواب افكند و اُستا اوفتاد/ آه‌آه و ناله از وي مي‌بزاد

رختخواب ملاّ را پهن كردند و او هم همين‌طور احساس درد مي كرد و ناله سر داده بود. بچّه‌ها هم منتظر چنين موقعيتي بودند كه از دست درس و استاد راحت شوند، در كوچه‌ها پراكنده و مشغول بازي ‌شدند. وقتي مادر بچّه‌ها متوجّه مي‌شوند كه ملاّ مريض شده است و پس از چند روز به راز مريض‌شدن ملاّ - و به‌اصطلاح؛ كلاهي را كه بچّه‌ها سر ملاّ گذاشته‌اند- آگاه شدند؛ سراغ ملاّ آمدند و جريان را بازگو كردند. ملاّ گفت: نه؛ بچّه‌ها دروغ نمي‌گويند. مادران گفتند: سر شما كلاه گذاشته‌اند، ملاّ گفت: نه؛ به‌وضوح مشخص است كه من مريضم، چون مشغول درس و بحث بودم از اين بيماري كه در درون من بود غافل بودم.

من بُدم غافل به‌ شغلِ قال و قيل/ بود در باطن چنين رنجي ثقيل

من و شما هم از ملاّ بالاتر نيستيم، به اين طرف و آن طرف مي‌رويم با آدم‌هاي معمولي مي‌نشينيم، مي‌گويند: مواظب باش بدبخت نشوي! فقط پول!! مقام!!! و همين‌طور اين چيزها را براي ما مهم مي‌كنند. ما هم مثل ملاّ بيمار شده‌ايم، پذيرفته‌ايم خوشبختي ما به پول و مقام است. بيدار شويد و خود را از اين تلقينات نجات دهيد! خداوند فرمود:«اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ يعني ارزش شما در نزد خدا به تقواي شماست و نه به اين حرف‌هاي وَهمي كه مردم مي گويند. متأسفانه وقتي دانش‌آموزي وارد خانه مي‌شود، مادرش در ابتدا مي‌پرسد: چه نمره‌اي آورده‌اي؟ نمي‌گويد: آيا نماز خوانده‌اي؟ وقتي مادر هر روز به فرزندِ محصّلش مي‌گويد: چه نمره‌اي آورده‌اي؟ مواظب باش بدبخت نشوي! بيچاره نشوي! بچّه كم‌كم باور مي‌كند كه خدا و دين مشكل‌حل‌كن نيست، نمره مشكل‌گشا است. بعضي از مواقع برنامه‌هايي در رابطه با اين كه دنيا را اصل كنند مي‌گذارند كه خيلي خطرناك مي‌باشد و خداوند جوانان ما را نجات دهد از دست افرادي كه دائماً ارزش‌هاي مادّي و دنيايي را به رخ جوانان مي‌كشند. اين نمرة بيست، بيست‌آوردن، چيست كه مردم را تحريك مي‌كنند؟!! خداوند فرمود: «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللهِ اَتْقيكُمُ»؛ مي‌گويد: هركس تقوا پيشه كند موفّق‌تر است، باتقوا باش، نمره بيست هم بياور. خود من به بچّه‌هايم مي‌گويم نمره بيست مي‌خواهيد بياوريد، مي‌خواهيد نياوريد، اگر درس نخوانديد ممكن است به مشكل بيفتيد آن هم از نظر دنيايي، ولي اگر آدم بدي شديد من دوستتان ندارم، ولي اگر درس نخوانديد ممكن است زندگي دنيايي‌تان سخت بگذرد، ولي اگر مؤمن نشويد زندگي آخرتي‌تان كه ابديت شما را تشكيل مي‌دهد به سختي مي‌افتد.

اگر من و شما دائم به فرزندانمان بگوييم: بيست بياور تا زندگي و رزق به‌دست آوري- در صورتي‌كه رزق؛ به عهدة خداست- عملاً او را از هيچ‌چيز ترسانده‌ايم، چرا كه خداوند فرمود: «ما مِنْ دابَّةٍ فِي‌الْاَرْضِ اِلاّ عَلَي‌اللهِ رِزْقُها»؛ هر جنبده‌اي كه در زمين مي‌باشد، رزقش با خداست. حالا ما و شما با اين ترساندن كودكانمان از رزق چه چيزي را رها كرده‌ايم؟ سخن خدا را! شريعت به شما مي‌گويد: بندگي را بگيريد، اگر خوب بندگي كرديد، رزقتان به خوبي از طرف خدا تأمين مي‌باشد. اگر فلان بقّال براي رضاي خدا بقّالي كند، هم رزقش مي‌رسد و هم دينش حفظ مي‌شود، ولي اگر براي شكمش بقّالي كند، نه رزقش مرتّب است و نه دين او، چون با بي‌ديني‌ رزقش را هم مختل مي‌كند. آيا مدّت بعد از دوران جنگ هشت‌ساله كه حرص دنيا ما را گرفت، راحت‌تر زندگي مي‌كنيم يا در آن دوران معنوي جنگ هشت‌ساله؟ خودتان قبول داريد كه در آن دوران راحت‌تر زندگي مي‌كرديم. پس اين قاعده را نبايد فراموش كرد كه هرچه از شريعت بيشتر فاصله بگيريم، نيم‌زندگيمان در پريشاني و نيم‌ديگر در پشيماني خواهد بود.

هدف گمشده
خداوند ما را براي اين خلق كرده كه با آماده‌كردن خود در اين دنيا، به ابديت بپيونديم و در آن عالم زندگي حقيقي خود را ادامه دهيم، ولي از بس در دنيا فرو رفته‌ايم، يادمان مي‌رود كه كار و هدفمان چيست. يعني اصلاً فراموش كرده‌ايم براي چه هدفي در اين دنيا آمده‌ايم. مي‌گويند:

دو نفر به طرف ايستگاه قطار رفتند، وقتي به ايستگاه رسيدند، فهميدند قطار نيم‌ساعت پيش حركت كرده است، براي قطار بعدي كه نيم‌ساعت ديگر مي‌آمد بليط تهيه كردند و تصميم گرفتند در اين فاصله در كافة كنار ايستگاه مشغول استراحت شوند، آن‌ها با هم گرم صحبت شدند، وقتي سراغ قطار رفتند، متوجّه شدند كه قطارشان نيم‌ساعت پيش رفته است، مجدداً براي نيم‌ساعت ديگر بليط گرفتند و باز در كافه مشغول صحبت شدند و وقتي به خود آمدند كه قطار 10 دقيقه پيش از اين‌كه سر ايستگاه بيايند، حركت كرده است. گفتند: حالا چه كار كنيم؟ تصميم گرفتند براي 50 دقيقة ديگر كه قطار مي‌آيد بليط ديگري تهيه كنند. در اين فاصله دوباره به مكان قبلي رفتند و اين‌بار مواظب بودند قطار رد نشود. يك‌دفعه به خود آمدند و ديدند قطار در حال عبور است، يك‌نفر از آن‌ها به سرعت دويد و دست خود را به قطار گرفت و سوار شد و رفت، و نفر ديگر ساك ‌و چمدان‌به دست وسط ايستگاه ايستاده و همين‌طور مي‌خندد. وقتي از علّت خنده‌اش پرسيدند، جواب داد: آن شخص كه سوار شد و رفت، آمده بود مرا بدرقه كند و من مسافر بودم، حالا او رفته و من اين‌جا هستم!!

اي انسان‌ها! شما آمده‌ايد در اين دنيا كه بندگي كنيد و برويد، ولي شما همه‌چيز را گرفته و بندگي را رها كرده‌ايد. ما گاهي فراموش مي‌كنيم براي چه به اين دنيا آمده‌ايم. پروردگار مي‌گويد: «ما خَلَقْتُ الْجِنِّ وَ الْاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونَ»؛ شما را در اين دنيا آورده‌ام تا بنده باشيد و هر كاري كه ضدّ بندگي است، ضدّ شماست. هر جا مي‌رويم در فكر دنياييم. آقا، مرغ گران شده است!! وقتي هدف زندگي را فراموش كرديم، كم‌خوردن برايمان مي‌شود: ضرر، و گرسنگي مي‌شـود: بلا؛ برعكـس پيامبـران كه گرسنـگي را نعمت مي‌شناختند - خدايا! گرسنگي‌هايي كه به پيامبرت عطا كردي را به ما هم عطا بفرما تا زلال شويم- يكي از عرفا مي‌گويد: تو لياقت گرسنگي نداري، خداوند گرسنگي را به حبيب خودش پيامبر داد ، آيا خداوند پيامبرش را دوست نمي‌داشت كه اين همه سختي به او داد؟ ما به‌طور كامل فايدة دنيا را فراموش كرده‌ايم. برادرِ عزيز! ما هم آمده‌ايم در اين دنيا كه مانند انبياء برويم، حالا ما ايستاده‌ايم و آن‌ها رفتند. آمده‌ايم تا در اين دنيا بندگي كنيم، نمي‌گويم: اجناس گران نشده است، مي‌گويم: مرتّب نگوييد اجناس گران شده است و اصل مسئله به دنيا آمدنتان فراموشتان شود.

آثار انتقام خدا
آيا شما فكر مي‌كنيد خداوند شمشير انتقامش را بر ملّتي كه اسراف مي‌كند نمي‌كشد؟ آيا فكر مي‌كنيد با اين روند مصرف، آينده خوبي در انتظار ملّت است؟ آب را اسراف مي‌كنيم؟ گوشت را اسراف مي‌كنيم و... چه چيزي را اسراف نمي‌كنيم؟ آيا شما امّت آن پيامبري نيستيد كه بالاي منبر پيراهنش را تكان مي‌داد تا بخشكد؟! چراكه پيامبر پيراهن ديگري نداشت، ولي آيا ما پيراهنمان وقتي پاره و مندرس شود عوض مي‌كنيم؟ يا اين‌كه مقلّد آمريكاييم و آمريكا گفته است بدون آن‌كه پاره شود و به صِرف اين‌كه چند بار پوشيده‌ايم بايد عوض كنيم؟! ما خانه‌هايمان را چون نمي‌توانيم در آن زندگي كنيم تغيير دهيم و عوض مي‌كنيم؟ يا اين‌كه چون مُدلش عوض شده است، عوض مي‌كنيم؟ مگر متوجّه نيستيم كه مي‌فرمايند: «وَاللهُ عزيزٌ ذُوانْتِقام» ؛ اين آيه به ما چه مي‌خواهد بگويد؟ همان خدايي كه «ذُوانْتِقام» است، «اَرْحَمُ‌الرّاحِمين» نيز مي‌باشد، يعني كسي كه به بندگي خدا تن ندهد و به دين خدا پشت‌پا زند، خداوند از او انتقام مي‌كشد.

شما تا دشمنتان را نشناسيد، دوستتان را هم نمي‌شناسيد. تا كفر را نشناسيد، ايمان را نمي‌شناسيد. شما اگر مي‌خواهيد ثمرة ايمان را بچشيد و ارزش نبوّت را بيابيد، بايد آفات كفر كافران را در زندگي‌شان ببينيد. يك‌روز آرام نمي‌باشند. به‌عنوان مثال؛ اگر شما به روانكاوي مردم اروپا بپردازيد، درمي‌‌يابيد كه روانكاوي اروپايي يعني اضطراب!! «اريك فروم» روانشناس معروف مي‌گويد: 85% از بيماري‌هاي مردم آمريكا بيماري رواني ‌است، البته آمار چندسال قبل اين است - واي به آمار جديد- وضع دنيا خيلي بد است. مردم چوب بي‌ديني‌شان را مي‌خورند. چرا ما اين‌قدر بي‌ديني مي‌كنيم. ملّت ما داراي شريعت والايي است، اما بدان عمل نمي‌كند و ارزش آن را نمي‌شناسد.

بالاترين ارزش و مهمترين شخص
شخصي نزد امام جعفر صادق آمد و عرض نمود: يابن رسول‌الله! نافله‌هاي زيادي از من ترك شده است، ولي به تمام واجبات كاملاً عمل كرده‌ام. امام فرمودند: نافله‌هايت را قضا كن! آن شخص گفت: يابن‌رسول‌الله! اين‌قدر زياد است كه حساب آن در دستم نيست. امام فرمودند: تخمين بزن و قضا كن! يعني امام زمان شما مي‌گويد: آدم‌ها نه تنها بايد واجباتشان را انجام دهند، بلكه بايد با انجام نافله‌ها داغِ بندگي را بر خود بزنند. گاهي اوقات نمازمان را بسيار سريع مي خوانيم، در حالي‌كه هيچ‌كاري نداريم و پس از آن به كناري مي‌نشينيم. اين به جهت آن است كه مقصد بودنمان در اين دنيا را گم كرده‌ايم و چيزهايي كه مقصد اصلي ما نيست براي ما مهم شده است. پيامبر خدا مي‌فرمايند: « اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَ اَحَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها فَهُوَ لا يُبالي عَلي ما اَصْبَحَ مِنَ الدُّنْيا عَلي عُسْرٍ اَمْ عَلي يُسْرٍ»؛ يعني برترين مردم آن كسي است كه عاشق عبادت است و آن را در بغل مي‌گيرد و با تمام قلب آن را دوست دارد و با بدن خود همراه آن است و خود را براي عبادت از بقيّه كارها فارغ مي‌كند، چنين كسي اصلاً نگران نيست كه امروزش به سختي بگذرد يا به آساني. ملاحظه مي‌كنيد كه در نظام ارزشي كه رسول خدا براي بشريت آورده‌اند، بالاترين ارزش و مهمترين فرد آن كسي است كه به عبادت خدا عشق بورزد و محور زندگي خود را جهت عبادات خدا تعيين كند، ولي ممكن است جامعه با ارزش‌گذاري‌هاي من‌درآوري چيزهايي را براي ما ارزش كند كه هرگز در نهايت زندگي به كار ما نيايد و ما را در تنهايي طاقت‌فرسايي رها كند.

اگر دين را حقيقتاً انتخاب كنيم و به آن علاقمند شويم و خوب به آن عمل كنيم، اصلاً نوع انتخاب و ارزش‌گذاري‌‌هايمان در زندگي عوض مي شود. اگر خواهرم به خانة جديد رفت، براي او هديه‌اي مي‌برم كه به ابعاد روحاني او كمك كرده باشم! شيطان حاضر است هر كاري را به غير از بندگي خدا براي شما زيبا جلوه دهد و شما را به انجام آن دعوت كند. آن‌ها كه در روز جمعه به نمازجمعه نرفتند، چه كار مهمتري انجام دادند؟ هيچِ‌هيچ. چقدر شيطان تلاش كرد به شما وانمود كند چه كارهايي را انجام بده و به نمازجمعه نرو. مثلاً به يك عدّه‌اي گفت: مسير دور است، در صورتي كه اگر بگويند: يك باغ گيلاس در فاصله بسيار دورتر از مكان نماز جمعه وجود دارد و مي‌خواهيم برويم يك شكم گيلاس بخوريم، حتي اگر ده‌برابر راه فعلي باشد، مي‌رويم. آقايان! قصّه چيز ديگري است. قصّه اين است كه شيطان نمي‌گذارد ما توفيق دينداري داشته باشيم، بايد با اين بي‌توفيقي مبارزه كنيم و هيچ‌راهي هم جز اين نداريم كه بدانيم در راه دينداري مبارزه با نفس و شيطان نياز است. اگر مي‌خواهيد از اضطرابي كه اين جهان را فراگرفته آزاد شويد بايد دينداري كنيد. مراحل دينداري عبارت‌است از: اوّل خدا را يافتن و خدا را شناختن، و بعد عشق به خدا، نه عشق به چيز ديگر.

اوّل قدم آن است كه او را يابي/ دوم قدم آن است كه با او باشي

نه اين‌كه فقط خدا را قبول داشته باشيد، بلكه اين دل را به خدا دهيد و تا آخر با او باشيد، اين كار براي جان انسان‌ها آسان است، ولي همّت مي‌خواهد. گفت:

گر تو خواهي حُرّي و آزادگي/ بندگي كن، بندگي كن، بندگي

از بس دل به خدا دادن آسان است باورمان نمي‌آيد و آن‌قدر خير و بركت دارد كه فكر نمي‌كنيم در عمل ديني اين همه بركت و رحمت هست. ما در روايات داريم اگر در نماز جماعتي كه تعداد آن‌ها بيش از 10 نفر بود شركت نموديد ملائكه هم نمي‌توانند ثواب آن را حساب كنند. ملائكه مجرّدند و بي‌نهايت، در اختيار آن‌هاست، ولي با اين‌همه نمي‌توانند ثواب آن را حساب كنند، آيا متوجّه مي‌شويد چقدر ثواب دارد با اين‌كه كار سختي نيست. بگذاريد پرده كه عقب رفت آن وقت مي‌‌فهميم چه خبر است. خداوند بايد توفيق نماز جماعت را به ما بدهد، شما بايد مشكلتان را با دين حل كنيد، اما نه دين نيم‌بند، دين جدّي و دينداري جانانه. جدّي بايد دينداري كرد تا پريشاني‌ها تمام شود و نتيجه بگيريم كه شريعت چه نعمت بزرگي است. بندگي كنيد، يعني اين‌كه قبلة جانتان خدا باشد نه فرزند و نه همسر و خانه و پول. گاهي اوقات حرف‌هاي بچّه‌گانه‌اي به گوش مي‌رسد، مثل اين‌كه: ما دنيا را براي فرزندانمان مي‌خواهيم. پس بفرماييد شما خداي فرزندانتان هستيد و شما هستيد كه سرنوشت فرزندانتان را تعيين مي‌كنيد! به من بگوييد: كدام يك از شما هستيد كه پدرتان توانست مشكلات اصلي شما را حل كند؟ زندگي ما و فرزندانمان و نوه‌هايمان دست خداست، هرگز نبايد اين‌ها جاي عشق به خدا را بگيرد، شريعت راه عشق به خدا است، اين دين نعمت خداست، چيز كوچكي نيست. اين نعمتي است براي نجات شما. حال خود شريعت گفته است: عشق به شريعت يعني عشق به پيغمبر و اهل‌بيت او، و در قرآن داريم: «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي‌الْقُرْبي»؛ يعني اي پيامبر! به مردم مؤمن بگو من از اجر رسالتم چيزي نمي‌خواهم مگر اين‌كه به نزديكان من مودّت و دوستي كنيد، و اين دوستي قسمتي از شريعت است، شريعت تحفة خداست. بعد از عشق به شريعت بايد همة دين را قبول كرد. به گفته حضرت رضا تا تمام زندگي شما ديني نشود، مزة دينداري را نمي‌چشيد. چه ضرري دارد شما نافله‌هايتان را بخوانيد، نماز جماعت برويد، غيبت نكنيد و تفقّه در دين و دين‌فهمي كنيد، به سوي روحانيتي كه دين را مي‌فهمد و مي‌خواهند بفهمانند برويد. خود دين به ما گفته بعد از ائمه به راويان حديث مراجعه كنيد. چقدر آمريكا تلاش كرد روحانيت را از ما بگيرد، پس معلوم مي‌شود در بين روحانيت خبري است كه آمريكا از آن فرهنگ و محتوايي كه روحانيت حامل آن هستند، نگران است.

اگر با ديگرانش بود ميلي/ چرا ظرف مرا بشكست ليلي

اگر فرهنگ موجود روحانيت چيز مهمّي نيست، پس چرا دشمنان ملّت تلاش مي‌كنند جوانان ما از روحانيت فاصله بگيرند؟ مسلّم بدانيد نظر به روحانيت، نظر به شريعت است. ما در روايات داريم كه امام حسين مي‌فرمايند:«مَجارِي الْاُمُور بِيَدِ الْعُلَماءِ بِاللهِ الْاُمَناءُ عَلي حَلالِهِ وَ حَرامِهِ» يعني؛ بعد از امام معصوم بايد مجاري امور به دست علماء الهي باشد كه حلال و حرام شريعت را مي‌شناسد، پس ولايت‌فقيه ادامة شريعت است و حضور شريعت در زندگي يعني عمل به دستوراتي كه پريشاني و پشيماني نمي‌آورد.

ابتدا و انتهاي شريعت
اگر از من بپرسند: شريعت از كجا شروع مي‌شود؟ مي‌گويم: از خدا شروع مي‌شود و تا ولايت‌فقيه ادامه پيدا مي‌كند، حاكم اسلامي مظهر شريعت است. آيا مي‌شود دينداري كرد و نسبت به وليّ مسلمين ارادت نداشت؟ ما نبايد ولايت‌فقيه را به صورت سياسيِ صرف در محافل بحث كنيم و از ابعاد روحاني و معنوي آن صرف‌نظر كنيم. ابوسفيان با دين به صورت سياسيِ صرف برخورد كرد. او گفت: محمّد از طرف بني‌هاشم دين آورد، تا با بني‌اميه مقابله كند، اصلاً نمي‌فهميد وَحي و شريعت يعني چه. اين نوع نگاه سياسي به دين، دينداري نيست، دين يك حقيقت است از عالم غيب، بايد با آن عشقِ جانانه ورزيد و روح را به آن آشنا كرد و ولايت‌فقيه هم يك مسئلة شرعي است، نه يك مسئله سياسي، آري دين ما عين سياست است، نه اين‌كه كمي ديني برخورد كنيم و كمي سياسي برخورد كنيم، بلكه يعني در يك دينداري كامل، سياست هم نهفته است. اين اعتقاد قرآني است كه بگويي: «مرگ بر آمريكا!»؛ يعني «مرگ بر آمريكا» جزء دين ماست. امروز روز تولّد پيامبر خدا است، مكتب پيامبر با وجود اهل‌بيت ادامه دارد. فرهنگ اهل‌بيت ادامة نبوّت است. علماي دين ادامة شريعت هستند. ولايت‌فقيه ادامة نبوّت است، اگر شما با ولايت‌فقيه نتوانيد مسائل فكري‌تان را حل كنيد، هنوز عشق به شريعت در قلب شما به‌طور همه‌جانبه وجود ندارد و مزة دينداري را نخواهد چشيد و مسلّم نيم‌عمرتان در پريشاني رود و نيم‌ديگر در پشيماني؛ چراكه غير از ولايت‌فقيه، يعني پذيرش ولايت‌كفر. نمونه‌اي براي شما عرض مي‌كنم؛ آيا شما دقّت كرده‌ايد كساني كه مسئلة ولايت‌فقيه برايشان حل نشده است، روح عبوديتشان ضعيف است و يا عبوديتشان همه‌جانبه نيست؟! يعني بدون توجّه به ولايت‌فقيه دينداري شما ضعيف مي‌شود.

شريعت، يك تحفة الهي است، اگر شما بخواهيد در اين دنيا و بعد از پيري پريشاني و پشيماني نداشته باشيد، بايد به شريعت كه عبارت است از نبوّت و امامت و فقاهت دل ببنديد، بايد به اهل‌بيت عصمت و طهارت رجوع كنيد تا حيات زميني هماهنگ نظام هستي و بر مبناي فطرت انساني تحقّق يابد و نهايت زندگي و انتخاب‌هاي ما در زندگي بر ضدّ ما نباشد و بر ما نشورد. إن‌شاء‌الله در بحث «فلسفة تقليد» اين بحث را كامل خواهيم كرد.

«والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته»

منبع

ناگفته‌هاي رهبر انقلاب از آغاز تا انجام نهضت

ناگفته‌هاي رهبر انقلاب از آغاز تا انجام نهضت

با نزديك شدن به دهه مبارك فجر در هر سال معمولاً خاطرات و ناگفته‌هايي به نقل از شخصيت‌هاي دخيل در پيروزي انقلاب اسلامي مطرح مي‌شود. با اين حال، به‌دليل بيان ثابت بسياري از اين مسايل توسط چهره‌هاي ثابت، نوعي انحصارگرايي، دامان روايت تاريخ انقلاب را گرفته است.

در اين ميان، اما نكته قابل توجه تواضع رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در نقل خاطره از امام(ره) و انقلاب است، به‌طوري كه ايشان در طي سال‌هاي حيات پربركت امام(ره) و پس از آن، برخلاف برخي شخصيت‌هاي سياسي كه از امام(ره) براي توجيه رفتار خود استفاده مي‌كنند و در اين مسير حتي حاضر مي‌شوند موارد عجيبي را كه برخلاف محكمات خط امام است، در قالب خاطرات خصوصي به ايشان منتسب كنند، رهبر انقلاب هيچ‌گاه نه تنها چنين نكرده، بلكه از تكرار خاطرات مسلمي هم كه به نقل از ديگران بازگو شده و در شأن خود است، پرهيز دارند.

خاطرات زير، بخشي از خاطرات حضرت آيت‌الله خامنه‌اي از آغاز تا انجام نهضت انقلاب اسلامي است كه ماهنامه يادآور چندي پيش آن را منتشر كرده بود.

من خودم جواني پرهيجاني داشتم، هم قبل از شروع انقلاب به خاطر فعاليت‌هاي ادبي و هنري و امثال اينها، هيجاني در زندگي من بود و هم بعد كه مبارزات در سال 1341 شروع شد كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود. طبعاً ديگر ما در قلب هيجان‌هاي اساسي كشور قرار گرفتيم. من در سال 42 دو مرتبه به زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجويي. مي‌دانيد كه اينها به انسان هيجان مي‌دهد. بعد كه انسان بيرون مي‌آمد و خيل عظيم مردمي را كه به اين روش‌ها علاقه‌مند بودند و رهبري مثل امام رضوان‌الله عليه را كه به هدايت مردم مي‌پرداخت و كارها و فكر و راهها را تصحيح مي‌كرد، مشاهده مي‌نمود، هيجانش بيشتر مي‌شد. اين بود كه زندگي براي امثال من كه در اين مقوله‌ها زندگي و فكر مي‌كردند، خيلي پرهيجان بود، اما همه اين طور نبودند...
آن وقت‌ها بزرگ‌ترهاي ما -كساني كه در سنين حالاي ما بودند – چيزهايي مي‌گفتند كه ما تعجب مي‌كرديم چه طور اينها اين طور فكر مي‌كنند؟ حالا مي‌بينم نخير، آن بيچاره‌ها خيلي هم بي‌راه نمي‌گفتند. البته الآن من خودم را به كلي از جواني منقطع نكرده‌ام. هنوز هم در خودم چيزي از جواني را احساس مي‌كنم و نمي‌گذارم كه به آن حالت بيفتم. الحمدالله تا به حال نگذاشته‌ام و بعد از اين هم نمي‌گذارم، اما آنها كه خودشان را در دست پيري رها كرده بودند، قهراً التذاذي را كه جوان از همة شئون زندگي دارد، احساس نمي‌كردند. آن وقت اين حالت بود. نمي‌گويم كه فضاي غم حاكم بود، اما فضاي غفلت و بي‌خبري و بي‌هويتي حاكم بود.
آن وقت من و امثال من كه در زمينة مسائل مبارزه، به طور جدي و عميق فكر مي‌كرديم، همتمان را بر اين گذاشتيم كه تا آنجايي كه مي‌توانيم جوانان را از دايرة نفوذ فرهنگي رژيم بيرون بكشيم. مثلاً من خودم مسجد مي‌رفتم، درس تفسير مي‌گفتم، سخنراني بعد از نماز مي‌كردم، گاهي به شهرستان‌ها مي‌رفتم و سخنراني مي‌كردم. نقطة اصلي توجه من اين بود كه جوانان را از كمند فرهنگي رژيم بيرون بكشم. خود من آن وقت‌ها اين را به «تور نامرئي» تعبير مي‌كردم. مي‌گفتم يك تور نامرئي وجود دارد كه همه را به سمتي مي‌كشد! من مي‌خواهم اين تور نامرئي را تا آنجا كه بشود پاره كنم و هر مقدار كه مي‌توانم جوانان را از كمند و دام اين تور بيرون بكشم. هر كس از آن كمند فكري خارج مي‌شد – كه خصوصيتش هم اين بود كه اولاً به تدين و ثانياً به تفكرات امام گرايش پيدا مي‌كرد – يك نوع مصونيتي مي‌يافت. آن روز اين گونه بود. همان نسل هم بعدها پايه‌هاي اصلي انقلاب شدند. الآن هم كه من در همين زمان به جامعة خودمان نگاه مي‌كنم، خيلي از افراد آن نسل را – چه كساني كه با من مرتبط بودند، چه كساني كه مرتبط نبودند – را مي‌توانم شناسائي كنم.(1)

آغاز

من به فضل الهي از اولين قدم مبارزه و نهضت امام وارد جريان آن شدم. البته حضور ما در مبارزات به چند شكل ساده و ابتدايي بود، بدين صورت كه اعلاميه‌ها را تكثير كنيم و به ديگران برسانيم، با اين و آن كه درك درستي از نهضت و جريان نداشتند بحث كنيم. اعلاميه‌ها را از قم به تهران و از تهران به قم مي‌برديم و به افراد مختلف مي‌رسانديم. در اوايل نهضت جلسه نداشتيم. به تدريج جلساتي تشكيل شد كه از طرف مدرسين بود و من در يكي از اين جلسات كه در منزل آقاي مشكيني برگزار شده بود، شركت كردم. با بعضي از دوستان ديگر بحث و همفكري مي‌كرديم. هنوز مشكلاتي بر سر راه نبود و هيچ‌كس احساس وحشت نمي‌كرد. وقتي امام در سر منبر گفت ما مردم را [براي تعيين تكليف] به صحراي سوزان قم دعوت خواهيم كرد، ما احساس هيجان مي‌كرديم و فكر نمي‌كرديم كه مشكلاتي بر سر راه وجود داشته باشد.
به ياد دارم روزي عده‌اي از كسبة قم، در سر درس امام حاضر شدند و گفتند: «اكنون كه دولت جواب آقايان علما را نمي‌دهد، ما دست از كار كشيده‌ايم. شما هم درس‌ها را تعطيل كنيد و تكليف مردم را روشن سازيد.» مردم به راستي نگران بودند؛ علما هم نگران بودند. سرانجام دولت بعد از گذشت دو ماه لايحة انجمن‌هاي ولايتي را الغاء كرد، در روزنامه‌ها هم الغاي آن را اعلام كردند. همه خوشحال شدند. جوان‌هاي قم در خيابان‌ها به ما كه مي‌رسيدند، تبريك مي‌گفتند. ديگر مسئله‌اي نداشتيم، ليكن ناگاه شاه مواد شش‌گانه را به رفراندوم گذاشت.
در روزهايي كه مسئله رفراندوم شاه مطرح شد، من در مشهد بودم، چون نزديك ماه رمضان بود. آقاي ميلاني نامه‌اي براي آقاي خميني داشت. آن نامه را من به اتفاق اخوي سيدمحمد و شيخ‌علي‌آقا به قم برديم. وقتي كه رسيديم به تهران، روز 6 بهمن بود و روز قبل از آن، شاه در قم سخنراني كرده بود. روز 6 بهمن تهران كاملاً خلوت، گرفته و تاريك بود. افراد پراكنده‌اي را مي‌ديديم كه سر صندوق‌ها مي‌رفتند و رأي مي‌دادند، حالا از مردم بودند يا از خودشان؟ نمي‌دانم. ما بلافاصله به گاراژ شمس‌العماره رفتيم و به طرف قم حركت كرديم. پس از ورود به قم نيز يك راست به خدمت امام رفتيم. در قم نشانه‌هاي ارعاب از طرف دستگاه كاملاً مشهود بود. اولين باري بود كه فشار دستگاه را از نزديك مشاهده مي‌كرديم. امام در ظرف آن چند روز، چند اعلامية كوتاه صادر كرده بودند. مردم از رفراندوم شاه استقبال نكردند. وجود صندوق‌ها اصلاً محسوس نبود. در مشهد نيز اصلاً هيچ‌كس از رفراندوم استقبال نكرد. مردم در تهران در مخالفت با مواد شش‌گانه، تظاهرات به راه انداختند.

اعلام عزاي عمومي
با نزديك شدن فروردين 42 حادثة تازه‌اي رخ داد. حادثه اين بود كه امام يك باره اعلام كردند كه ما عيد نداريم و در شرايطي كه علما را مي‌زنند، مردم را مورد تهاجم قرار مي‌دهند، احكام اسلام را زيرو رو مي‌كنند، چه عيدي مي‌ماند؟ ما عيد نداريم. اين اعلامية امام به شكل وسيعي پخش شد. امام علاوه بر اعلاميه در نامه‌هايي كه براي علماي شهرستان‌ها و ائمه جماعات مي‌فرستادند، از آنها نيز خواستند كه در ايام فروردين اعلام عزا كنند و به مردم بگويند كه ما عيد نداريم. امام در آن شب‌ها فقط دو ساعت مي‌خوابيدند و بقيه شب را سرگرم نامه‌نگاري بودند!
به دنبال اعلام عزاي عمومي از طرف امام، ما تصميم گرفتيم طلاب را وادار كنيم كه لباس سياه بپوشند و رفتيم دنبال تهيه لباس مشكي. من خودم پيراهن مشكي تهيه كردم. پول كه نداشتيم تا قباي مشكي درست كنيم، ناچار براي آن روز، يك پيراهن مشكي خريدم. طولي نكشيد كه تهيه لباس مشكي در ميان طلاب رواج پيدا كرد. از روز عيد نوروز يا يك روز پيش از آن، هر روحاني و هر طلبه‌اي را كه در قم مي‌ديديد، لباس مشكي بر تن داشت.
ما آن روزها اصلاً آرام نداشتيم، اصلاً نمي‌فهميديم كه كي ناهار و شام مي‌خوريم. دائماً در حركت و فعاليت بوديم تا روز اول فروردين كه زوار از سراسر كشور و به خصوص از تهران مي‌آمدند، بتوانيم حداكثر استفاده را بكنيم. تعداد زيادي تراكت تهيه كرديم، تراكت‌هاي فراواني مبني بر اينكه ما عيد نداريم، پلي‌كپي كرديم و هنگام تحويل سال ميان مردمي كه در صحن مطهر بودند، ريخته شد.
خاطره‌اي از آن روزها دارم كه خوب است در اينجا بازگو كنم. در همان روزها كه امام اعلام كرده بودند كه ما عيد نداريم، يكي از منبري‌هاي تهران كه نمي‌خواهم نامش را ببرم، چون اكنون وضع بدي دارد و در آن زمان از مبارزين به شمار مي‌آمد، به قم آمده بود. روزي به اتفاق آشيخ علي‌اصغر مرواريد و آن منبري، در منزل مرحوم حاج‌انصاري قمي براي ناهار دعوت داشتيم. طبق قرار به منزل او رفتيم، ليكن او هنوز نيامده بود. ما وارد منزل شديم و نشستيم. طولي نكشيد كه ديديم حاج انصاري وارد شد، ولي زير لب غرولندي مي‌كند كه: «پسرة نادان بي‌شعور...» پرسيديم: «چه شده؟ با كه هستيد؟» گفت: «من به مناسبت فوت آقاي كاظمي موموندي در مدرسة فيضيه منبر رفتم و در پايان گفتم كه فردا به مناسبت وفات امام صادق(ع) ما عيد نداريم؛ طلبه‌اي آمده يقة مرا گرفته كه تو چرا گفتي به مناسبت وفات امام صادق(ع) ما عيد نداريم. مگر آقاي خميني نگفتند به مناسبت قضاياي كشور و حوادث قم و تهران ما عيد نداريم.»
ما همگي در تأييد نظر آن طلبه به او اعتراض كرديم كه شما چرا اين حرف را زديد؟ حق با آن طلبه است. آقاي خميني به همه كشور اعلام كرده‌اند كه به علت مصيبت‌هاي وارده بر اسلام، ما عيد نداريم، ليكن شما به گونة ديگري جلوه داده و حقيقت اصل قضيه را مخفي كرده‌ايد. در همين اثنا كه ما با او بگو مگو مي‌كرديم، زنگ تلفن به صدا درآمد. آقاي انصاري گوشي را گرفت و از پاسخ‌هاي او متوجه شديم كه به او اعتراض مي‌كنند كه چرا در منبر آن‌گونه مطرح كرديد؟ گوشي را گذاشت و آمد سر سفره بنشيند كه بار ديگر زنگ تلفن به صدا درآمد و بار ديگر به او اعتراض كه چرا در منبر آن‌گونه كه امام موضع‌گيري كرده‌اند، جريان را منعكس نكرديد؟ شايد در مدتي كوتاه بيش از سي تلفن اعتراض‌آميز به او شد! تا جايي كه من پيشنهاد دادم تلفن را بكشد تا بتواند ناهارش را بخورد. من تا آن روز مرحوم حاجي انصاري را هرگز آن گونه خسته، خرد شده و افسرده نديده بودم.
سيل اعتراض او را به كلي كلافه كرده بود. روز اول فروردين با پخش اعلاميه‌ها و تراكت‌هايي مبني بر عزاي عمومي، گذشت. در روز دوم فروردين، امام در منزل خود و برخي از علما در مسجد و يا مدرسه‌اي به مناسبت شهادت امام صادق(ع) مراسمي را برپا كردند، كوماندوهايي كه عصر روز دوم فروردين در مدرسه فيضيه شلوغ كردند، صبح همان روز به منزل امام رفته بودند تا آنجا را به هم بريزند، ليكن موفق نشدند. آقاي خلخالي در پشت بلندگو داد و بيداد كرده بود. در شبستان مدرسه حجتيه كه از طرف آقاي شريعتمداري مجلس برگزار شده بود، برادران ميره‌اي كه قدبلند و قوي بودند، ايستادند و گفتند هر كسي نفس بكشد، پدرش را درمي‌آوريم، شكمش را پاره مي‌كنيم و ... اين برخوردها سبب شد كه كوماندوها بفهمند كه براي شلوغ‌كاري در آنجا زمينه فراهم نيست. شايد هم قصد شلوغ‌كاري در منزل امام و شبستان مدرسه حجتيه را نداشتند. البته نشانه‌هايي در دست بود كه خبر از برنامة از پيش مشخص شده براي اين مراسم و مجالس مي‌داد.

يورش به مدرسة فيضيه
عصر روز دوم فروردين 42 كه مصادف با 25 شوال 82 و شهادت امام صادق(ع) بود، مجلس روضه‌اي از سوي آيت‌الله گلپايگاني در مدرسه فيضيه برگزار شده بود. آن طور كه اطلاع پيدا كرديم كوماندوها در اثناي روضه بلند مي‌شوند و شعار مي‌دهند، شعار آنها درگيري ايجاد مي‌كند. البته نمي‌خواستند مردم عادي را بزنند، هدف طلاب بودند؛ لذا كاري مي‌كنند كه مردم عادي مرعوب شوند و از مدرسه فرار كنند. وقتي مردم از مدرسه بيرون مي‌روند، به طلبه‌ها حمله مي‌كنند. در اين بين طلاب كه اول غافلگير شده بودند، يكباره به خود آمدند، يك عده‌اي به دفاع برخاستند، با چوب به صحنه آمدند. چوب يك حربة عمومي بود. از قديم مرسوم بود كه طلبه‌ها در اتاقشان بنا بر احتياط، چوب نگه مي‌داشتند. بعضي از طلاب هم از درخت‌هاي مدرسه فيضيه چوب كندند و با كوماندوها به مقابله برخاستند، صحن مدرسه فيضيه صحنة درگيري بين طلاب و كوماندوها بود. طلبه‌ها عبا را به رسم، دور ساعدشان پيچيدند و به كوماندوها حمله كردند و توانستند آنان را از مدرسه بيرون كنند. آيت‌الله گلپايگاني را در اين خلال به اتاقي بردند و مخفي كردند تا در فرصتي از مدرسه بيرون ببرند، بعضي از پيرمردها نيز در اتاق‌هاي مدرسه پنهان شده بودند.
كوماندوها وقتي كه بر اثر دفاع جانانة طلاب از مدرسه گريختند، با كمك پاسبان‌ها و ساواكي‌ها از مسافرخانه‌هاي مجاور به پشت‌بام رفتند و به سوي طلابي كه در صحن مدرسه در حال دفاع ايستاده بودند، تيراندازي كردند و با به گلوله بستن طلاب توانستند بر مدرسه مسلط شوند، در حجره‌ها را شكستند و طلاب را با وضع فجيعي مورد ضرب و شتم قرار دادند، وسايل و اثاثيه طلاب را آوردند ميان صحن مدرسه و آتش زدند. البته طلاب از وسايل زندگي چيز قابل توجهي نداشتند و همه زندگيشان از يك قابلمة كهنه، يك گليم پاره، يك جاجيم پوسيده و چند تكه لباس زير و رو تجاوز نمي‌كرد. من در حجره خود در مدرسه حجتيه يك كتري داشتم كه از بس دود چراغ خورده بود، به كلي سياه شده بود و با وجود اين براي ميهمانان خود با همان كتري چاي درست مي‌كردم. چند روزي كه از فاجعه فيضيه گذشت، چند تن از دوستان دانشجو كه گاه و بيگاه به قم مي‌آمدند و به من سر مي‌زدند، آمدند و گفتند: «ما دعا مي‌كرديم به مدرسه حجتيه هم بريزند، چون شنيده بوديم كه وسايل طلاب را غارت مي‌كنند. گفتيم كه خدا كند بيايند اين كتري تو را هم ببرند و ما از شرّش راحت شويم!» وقتي كوماندوها به مدرسه فيضيه حمله كردند، من به اتفاق آقا جعفر شبيري زنجاني عازم فيضيه بوديم تا در مجلس روضه آيت‌الله گلپايگاني شركت كنيم. اواخر كوچه حرم، بعضي از طلبه‌ها را ديديم كه با شتاب مي‌آمدند. بعضي آنها عمامه سرشان نبود، بعضي‌ها پابرهنه بودند، بعضي‌ها عبا نداشتند و به ما گوشزد كردند كه نرويد، خطرناك است. ما نفهميديم كه چرا خطرناك است تا اينكه يكي از آشنايان به ما رسيد و خبر داد كه به مدرسه فيضيه حمله شده و طلبه‌ها را مي‌زنند و مي‌كشند.
ما تصميم گفتيم به منزل آقاي خميني برويم. وقتي كه خواستيم از كوچه حرم كه به خيابان ارم باز مي‌شد عبور كنيم، ديديم كه خيابان خلوت است، نه ماشين عبور مي‌كند و نه مردم رفت و آمد مي‌كنند، يك عده‌اي وحشت‌زده سر كوچه ارك ايستاده بودند. من و آقا جعفر با شتاب خود را به منزل امام رسانديم. چند تن از طلاب ورزشكار و قوي مانند علي‌اصغر كني را ديديم كه جلوي در منزل امام ايستاده بودند. در بيروني باز بود. امام آماده نماز مغرب بودند. من آمدم در بيروني با چند نفري به گفتگو پرداختم كه چگونه از منزل امام محافظت كنيم. چگونه در اطراف منزل سنگربندي كنيم كه اگر حمله كردند بتوان مقابله كرد. به نظرم رسيد اولين كاري كه مي‌‌توانيم بكنيم اين است كه در خانه را ببنديم. گفتند: «آقا گفته‌اند حق نداريد در را ببنديد.» عصري كه در را بسته بودند، ايشان بلند شده و گفته بودند: «اگر در را ببنديد، از خانه بيرون مي‌روم.» آنها هم براي اينكه ايشان از خانه بيرون نروند، در را باز گذاشته بودند. گفتم: «پس مقداري چوب فراهم كنيد كه اگر حمله كردند بتوانيم با چوب مقابله كنيم».

سخنان زندگي‌بخش
در اين بين نماز امام تمام شد و ايشان به طرف اتاق رفتند، آن هم يادم هست كه كدام اتاق بود، اتاقي بود كه به اتاق‌هاي بيروني متصل بود. از حياط بيروني، از پله‌ها كه بالا مي‌رفتيم، دست چپ قرار داشت. يك آينه‌اي هم به ديوار بود. اين آينه مخصوص امام بود كه هر وقت بلند مي‌شدند، در آينه خود را مرتب مي‌كردند و من به اين نظم و ترتيب و كار امام از همان زمان پي بردم. به هر حال امام در آن اتاق نشستند. طلبه‌ها هم در اتاق پر شدند. من دم در اتاق ايستادم. بقيه نشسته بودند. در همين حين امام شروع به صحبت كردند. صحبتشان اين بود كه: «اينها رفتني هستند و شما ماندني هستيد. نترسيد! ما در زمان پدر او، بدتر از اينها را ديده‌ايم. روزهايي بر ما گذشت كه در شهر نمي‌توانستيم بيائيم. مجبور بوديم صبح زود از شهر خارج شويم و مطالعه و مباحثه ما در بيرون شهر بود، و شب به مدرسه مي‌آمديم، چون ما را مي‌گرفتند، اذيت مي‌كردند، عمامه‌ها را برمي‌داشتند.» آنچه را كه امام مي‌گفتند دقيقاً همان بود كه ما آن روزها احساس مي‌كرديم. پس از حمله به مدرسه فيضيه تا چند روز در قم اين وضع بود كه طلاب نمي‌توانستند در شهر راحت رفت و آمد كنند.
در اثناي صحبت‌هاي امام يك پسر 14-15 ساله‌اي را آوردند كه از پشت بام مدرسه فيضيه انداخته بودند كه كوفته شده بود، قبا از تنش كنده شده بود و پالتو تنش كرده بودند. از دم در كه واردش كردند، يكي با صداي بلند و با حال گريه گفت: آقا! اين را از پشت بام انداخته‌اند.» امام منقلب شدند و دستور دادند كه او را بخوابانند و براي او دكتر بياورند.
ديگر نفهميدم چه شد. وقتي كه صحبت امام تمام شد، احساس كردم آن چنان نيرومند و مقاوم هستم كه اگر يك فوج لشكر به اين خانه حمله كند آماده‌ام يك تنه مقاومت كنم. آن صحبت امام به حدي بر من تأثير گذاشت كه احساس كردم از هيچ‌چيز نمي‌ترسم و آماده هستم يك تنه دفاع كنم. با خود گفتم امشب اينجا مي‌مانم، چون ممكن است حمله كنند. كسان ديگري نيز آماده شدند شب در آنجا بمانند، ليكن از طرف امام خبر آوردند كه همه بايد برويد. امام گفتند: «راضي نيستم كسي اينجا بماند.» ما آمديم بيرون و آن شب كسي آنجا نماند.
* * *
وصيت‌نامه‌اي براي تاريخ
از آنجا كه ما در شرايط بحراني و غيرعادي به سر مي‌برديم و هر لحظه ممكن بود خطري براي ما پيش بيايد، فرداي آن روز نشستم و وصيت‌‌نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پيش، از اين وصيت‌نامه خبري نداشتم، ليكن آقاسيدجعفر آن را برايم آوردند و گفتند كه پسرشان در لابلاي كاغذهاي قديمي پيدا كرده است. اين اصل وصيت‌نامه است كه در بالاي آن نوشته‌ام:
«وصيت‌نامه سيدعلي خامنه‌اي مرقومه ليله يكشنبه 27 شوال 1382» يعني فردا شب حادثه مدرسه فيضيه نوشته‌ام. متن وصيت‌نامه اين است:
بسم‌الله الرحمن الرحيم
«عبدالله علي بن جواد الحسيني الخامنه‌اي غفرالله لهما يشهد ان لااله الاالله وحده لا شريك له و ان محمداً صلي‌الله عليه و آله عبده و رسوله و خاتم‌الانبياء و ان ابن عمه علي بن ابيطالب عليه‌السلام وصيه سيدالاوصياء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومين صلوات‌الله عليهم الحسن والحسين و علي و محمد و جعفرو موسي و علي و محمد و علي و الحسن و الحجه اوصيائه و خلفائه و امناءالله علي خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان كل ما جاء به النبي صلي‌ الله عليه و آ‌له حق. اللهم هذا ايماني و هو وديعتي عندك اسئلك ان تردها الي و تلقيها اياي يوم حاجتي اليها بفضلك و كرمك.
مهم‌ترين وصيت من آن است كه دوستان و عزيزان و سروران من، كساني كه بهترين ساعات زندگي من با آنان و ياد آنان سپري شده است، مرا ببخشند و بحل كنند و اين وظيفه را به عهده بگيرند كه مرا از زير بار حقوق‌الناس رها و آزاد نمايند. ممكن است خود من نتوانم از همه كساني كه ذكر سوءشان بر زبانم رفته و يا بدگوئيشان را از كسي شنيده‌ام، حليّت بطلبم. اين كار مهم و ضروري را بايد دوستان و رفقاي من براي من انجام دهند.
دارايي مالي من در كم هيچ است، ولي كفاف قرض‌هاي مرا مي‌دهد. تفصيل قروض خود را در صفحه جداگانه يادداشت مي‌كنم كه از فروش كتب مختصر و ناچيز من ادا شود. هر كسي هم كه مدعي طلبي از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول كنند و ادا نمايند،... پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج اين دين الهي راحت كنند (البته يقيناً آن قدر مقروض نبودم، ولي احتياط كردم). مبلغي به عنوان ردّ مظالم بابت قروض جزئي از ياد رفته به فقرا بدهند.
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبين من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق عليه آقايان در جلسات زياد بود كه چرا فلاني اقدام نكرده، فلاني چرا اين حرف را زده و اين مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقايان اعلام و مراجع حليت طلب كنند).
و گمان مي‌كنم بهترين راه اين كار آن است كه عين وصيت‌نامه مرا در مجلسي عمومي كه آشنايان من باشند، قرائت كنند. پدر و مادرم كه در مرگ من از همه بيشتر عزادار هستند، به مفاد حديث شريف اذا بكيت علي شيء فابك علي‌الحسين، به ياد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند كرد ان‌شاءالله تعالي.
گويا ديگر كاري ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتي و آخر مصيبتي و اغفرلي و ارحمني بمحمد و آله الاطهار.
العبد علي الحسيني الخامنه‌اي»
(حالا صورت قرض‌هايم را كه در صفحه جداگانه‌اي نوشته‌ام برايتان مي‌خوانم):
«حدود 100 تومان، مقدس‌زاده بزاز (مشهد)
كمتر از 30 تومان، خياط گنگ (مشهد) 2 يا 3 تومان، عرب خياط (قم)
مطابق دفتر دين، آقا شيخ حسن بقال كوچه حجتيه (قم) (چون مرتب با او سر و كار داشتيم و نمي‌دانستيم چقدر به او بدهكاريم) گويا چند توماني
آقاي شيخ حسن صانعي (قم) 32 تومان تقريباً
حاج شيخ اكبر هاشمي رفسنجاني (قم) (بيشترين پولي را كه من آن زمان مقروض بودم، به آقاي هاشمي بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض مي‌كرديم.)
مطابق دفتر دين، آقاي مرواريد كتاب فروش (قم)
مطابق دفتر دين، آقاي مصطفوي كتاب فروش (قم)
10 تومان آقاي علي حجتي كرماني
شايد 5 تومان، محمد آقا نانوا نزديك منزل (مشهد)
با حادثه فيضيه در مرحله اول رعب و وحشت حوزه را فراگرفت و اين فكر تقويت شد كه اگر مبارزه ادامه يابد، ممكن است حوزه از دست برود، حوزه‌اي كه مرحوم آيت‌الله حائري، حاج شيخ‌عبدالكريم (رضوان‌الله تعالي عليه) در زمان پهلوي براي حفظ آن، آن همه زحمت كشيدند و حتي براي نگهداري و حفظ آن با پهلوي مبارزه نكردند، ممكن است با يك برخورد ابتدايي از دست برود و اين خيانت به آرمان حاج شيخ است! اين فكر به تدريج از گوشه و كنار، سربلند كرد و كساني كه از نظر روحي مستعد مبارزه نبودند مي‌خواستند با نهضت به گونه‌اي معارضه و مقابله كنند، اين فكر را مطرح كردند و كوشيدند آن را رواج بدهند، ليكن چند جريان در شكستن جوّ وحشت و كنار زدن افكار جامعه تأثير بسزايي داشت. يكي اعلاميه امام بود. امام نامه‌اي به علماي تهران نوشتند. اين نامه كه خطاب به آقاي حاج‌علي‌اصغر خوئي و به وسيله ايشان به علماي تهران بود، بسيار تند و كوبنده بود، به طوري كه خواندن آن يك عده‌اي را مي‌لرزاند، البته يك عده‌اي را هم شجاع مي‌كرد. يك عده از طلبه‌ها، جوان‌ها و به قول امروز حزب‌اللهي‌ها از اين نامه تشجيع شدند.
امام در اين نامه ضمن اشاره به حادثه مدرسه فيضيه و فجايعي كه در آنجا انجام گرفته بود، آوردند: شاه‌دوستي يعني غارتگري، شاه‌دوستي يعني آدم كشي، شاه‌دوستي يعني هدم آثار رسالت و ...
اين نامه فوراً چاپ شد و در سطح وسيعي از كشور پخش گرديد و عجيب گل كرد و درخشيد و جوّ رعب و وحشت را شكست. ديگر از عوامل جوشكن، فتواي امام بود مبني بر اين كه «تقيه حرام و اظهار حقايق واجب ولو بلغ ما بلغ» كه عجيب حركتي بود و غوغائي راه انداخت. اين جمله در شكستن جوّ وحشت و دور كردن افكار سازش‌طلبانه، بسيار مؤثر بود و تا سال‌هايي جلوي يك سلسله بهانه‌جويي‌ها و رياكاري‌ها را گرفت و در واقع امام از حادثه مدرسه فيضيه سكويي براي پرش به سوي مراحل جديد مبارزه ساخت و عكس آن نتايجي را كه دستگاه از حادثه مدرسه فيضيه انتظارداشت به باور آورد.
يك كار مهم ديگر امام رفتن به مدرسه فيضيه بود. به دنبال حادثه مدرسه فيضيه براي مدتي درس‌ها تعطيل شد. اولين روز شروع درس پس از حادثه، امام ضمن سخناني اعلام كردند كه بعد از بحث به مدرسه فيضيه مي‌روم و براي شهداي فيضيه فاتحه مي‌خوانم. امام راه افتادند و طلاب هم پشت سر ايشان به طرف مدرسه فيضيه رفتند. كسي فكر نمي‌كرد كه امام چنين حركتي انجام دهد و مدرسه فيضيه را بعد از آن حادثه احيا كند. مدرسه فيضيه بعد از حادثه دوم فروردين ديگر مسكوني نبود. مدرسه را ويران كرده بودند، درها را كنده و پنجره‌ها را شكسته بودند، ديوارها را خراب كرده بودند، همه جا ريخته و پاشيده و كثيف بود. طلابي كه در اين مدرسه سكني داشتند ديگر جرئت نمي‌كردند كه در آنجا بمانند و زندگي كنند.
آن روز در خدمت امام حرمت كرديم و وارد مدرسه شديم، به سمت چپ پيچيديم و دم غرفه اول يا دوم – درست يادم نيست – امام نشستند. طلبه‌ها هم اطراف ايشان حلقه زدند، هاله‌اي از غم صورت امام را گرفته بود، شديداً غمگين بودند. ذكر مصيبتي شد، يك سيدي آنجا بلند شد، روضه خواند و پس از روضه امام از مدرسه بيرون آمدند. اين حركت نيز در شكستن رعب طلاب قم خيلي تأثير داشت، پاي طلبه‌ها به مدرسه باز شد و بار ديگر مدرسه به صورت پايگاه و به اصطلاح «پاتوق» درآمد.
يك كار ديگري كه انجام گرفت و سر نخ آن از طرف امام بود برگزاري مجالس فاتحه براي شهداي مدرسه فيضيه بود. از شهداي مشخص و نامدار آن مدرسه سيديونس رودباري بود. يادم هست كه در محله‌هاي دوردست قم فاتحه گذاشتند. طلاب هم راه مي‌افتادند و در اين مجالس شركت مي‌كردند.
كار مهم ديگري كه امام انجام دادند، استفاده از حادثه مدرسه فيضيه براي گسترش مبارزه به سراسر ايران بود، امام از وقتي كه فاجعه مدرسه فيضيه اتفاق افتاد، به فكرش رسيد كه اين حادثه را در سراسر كشور منعكس كند و آن را زنده نگه دارد. حادثه فيضيه در ماه شوال بود و تا ماه محرم دو ماه و پنج روز فاصله داشت. امام – چنانكه در اواخر دوران مبارزه مشخص شد – به محرم يك اعتقاد غريبي داشتند و واقعاً ماه محرم را ماه پيروزي خون بر شمشير مي‌دانست. لذا از اول، محرم را هدف گرفتند، يعني بلافاصله بعد از حادثه مدرسه فيضيه تصميم گرفتند كه از اين حادثه در ماه محرم استفاده كنند و آن برنامه‌اي كه در ماه محرم آن سال طرح كرد و اجرا شد يك برنامه دفعي و آني نبود، برنامه‌اي بود كه اقلاً دو ماه روي آن فكر شده و كار شده بود.
نزديك محرم كه شد امام براي شهرستان‌ها برنامه‌اي طرح كرد. آن برنامه عبارت بود از اينكه طلاب و فضلاي قم را به اطراف و اكناف كشور بفرستد و از آنها و منبري‌هاي شهرستان‌ها بخواهد كه دهه محرم را به خصوص از روز هفتم را اختصاص بدهند به بازگو كردن فاجعه فيضيه و آن مصائبي كه در قم گذاشته است و از روز نهم نيز دسته‌هاي سينه‌زني اين كار را بكنند و در نوحه‌‌خواني‌ها آنچه را كه در مدرسه فيضيه اتفاق افتاده است، مطرح كنند تا همه مردم ايران بفهمند كه در حادثه فيضيه چه گذشته است. خود من از كساني بودم كه براي محرم از سوي امام اعزام شدم و تأثيرش را نيز ديدم. امام از من خواستند كه به مشهد بروم و يك پيام براي آقاي ميلاني و آقاي قمي و پيام ديگري براي علماي مشهد ببرم. پيام به علماي مشهد اين بود كه آماده باشيد براي مبارزه، صهيونيسم دارد بر اوضاع كشور مسلط مي‌شود، اسرائيل بر همه امور سلطه پيدا كرده است، امور اقتصادي كشور دست او است و سياست ايران را در مشت خود دارد. پيامي كه براي آقاي ميلاني و آقاي قمي دادند اين بود كه به منبري‌ها بگويند كه از روز هفتم محرم در منابر، روضه فيضيه را بخوانند و از روز نهم هم دسته‌هاي سينه‌زني و هيأت‌ها اين برنامه را اجرا كنند.
پيام اول امام را به عده‌اي از علماي مشهد رساندم، هر كسي يك عكس‌العملي از خود نشان داد. تنها كسي كه اين پيام را درست گرفت و درست درك كرد مرحوم آيت‌الله شيخ مجتبي قزويني بود. او خود مردي مبارز بود و نسبت به امام اظهار ارادت مي‌كرد.
پيام دوم امام را نيز به آقايان ميلاني و قمي رساندم. البته نظر آقاي ميلاني اين بود كه روضه براي فيضيه از روز نهم شروع شود. من گفتم هفتم مناسب‌تر است، براي اينكه نهم روز سينه زني و زنجيرزني است و مردم كمتر پاي منابر حضور پيدا مي‌كنند و به هيأت‌هاي سينه‌زني و زنجيرزني توجه دارند و منبري‌ها بايد از روزهاي قبل، مردم را آماده كنند. آقاي قمي برنامه امام را پذيرفتند و اعلام آمادگي كردند و بدين ترتيب امام توانستند از محرم آن سال براي بيداري ملت ايران و شورانيدن آنان بر ضد دستگاه و گسترش دامنه نهضت و مبارزه، بهترين بهره‌برداري‌ها را به عمل آورند و فاجعه فيضيه را مستمسك قرار دهند براي هيجان عظيم و روزافزون مردم و اين شور و هيجان مردمي در 15 خرداد به اوج خود رسيد.(2)
در اواخر سال 43 به مشهد برگشتم و ضمن ادامه شركت در دروس عالي حوزه به تدريس سطوح عالي و تفسير اشتغال داشتم. مهم‌ترين اشتغال من در اين سالها (43 تا 46)، فعاليت‌هاي پايه‌اي، فكري و سياسي در سطح حوزه و دانشگاه و به تدريج بعدها، در سطح كلي جامعه بود كه در حقيقت سرچشمة اصلي بيشتر حركت‌هاي تند انقلابي در همان سال‌ها و سالهاي بعد محسوب مي‌شد. جلسات درسي بزرگ و پرجمعيت من در تفسير و حديث و انديشه اسلامي در ديگر شهرها و در تهران نيز نظايري نداشت و همين فعاليت‌ها به اضافة فعاليت‌هاي نوشتني بود كه به بازداشت‌هاي متوالي من در سال‌هاي 46 و 49 منتهي شد.
از سال 48 كه زمينه حركت مسلحانه در ايران محسوس بود، حساسيت و شدت عمل دستگاه‌هاي رژيم پيشين نيز نسبت به من كه به قرائن دريافته بودند چنين جرياني نمي‌تواند با افرادي از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدداً به زندان افتادم. برخوردهاي خشونت‌آميز ساواك در زندان، آشكارا نشان مي‌داد كه دستگاه از پيوستن جريان‌هاي مبارزه مسلحانه به كانون‌هاي تفكر اسلامي، به شدت بيمناك است و نمي‌تواند بپذيرد كه فعاليتهاي فكري و تبليغاتي من در مشهد و تهران از آن جريان‌ها، بيگانه و بركنار است، پس از آزادي، دايرة درس‌هاي عمومي تفسير و كلاس‌هاي مخفي ايدئولوژي و... گسترش بيشتري پيدا كرد.
در سال‌هاي ميانه 50 و 53 فعاليت‌هاي حاد اسلامي و مبارزات پنهاني و نيز مبارزات پايه‌اي انقلابي در مشهد بر محور تلاش‌هايي دور مي‌زد كه در سه مسجد كرامت، امام حسن(ع) و ميرزاجعفر انجام مي‌شد. مهم‌ترين كلاس‌هاي عمومي و درس‌هاي تفسير من در اين سه مسجد تشكيل مي‌شد و هزاران نفر را در هر هفته، با تفكر انقلابي اسلام آشنا مي‌كرد و آنها را نسبت به فداكاري و مبارزه بي‌قرار مي‌ساخت و دقيقاً به همين دليل نيز بود كه اين دو كانون مقاومت و روشنگري با يورش‌هاي وحشيانه ساواك تعطيل شد و بسياري به جرم شركت در آن يا كارگرداني جلسات آن به بازداشت يا بازجويي دچار شدند. با تعطيل اين مراكز، جو نارضايتي عمومي روشنفكران و نسل به پا خاسته در مشهد به من امكان مي‌داد كه جلسات كوچك و خصوصي را هر چه بيشتر گسترش دهم و در محيط‌هاي امن‌تر، آزادانه‌تر و بي‌پرده‌تر، شور انقلابي را در جوان‌ها برانگيزم و به موازات آن دامنه فعاليت‌هاي خود را تا شهرهاي ديگر خراسان و ساير نقاط كشور بگسترانم. در همه اين چند سال طلاب و فضلاي جواني كه از من آموخته بودند به شهرستان‌ها گسيل مي‌شدند و اين، آتش مقدس به حوزه‌اي وسيع‌تر منتقل مي‌شد. با استفاده از فرصتي استثنائي يكي از جلسات بزرگ گذشته را زير نام درس نهج‌البلاغه به طور هفتگي دوباره شروع كردم. اين جلسه كه در مسجد امام حسن(ع) مشهد تشكيل مي‌شد، مجدداً محور بيشترين تلاش اسلامي مبارزان مشهد شد و گفتار علي(ع) كه با شرح و توضيح، تدريس و در جزوه‌هاي پلي‌كپي شده (به نام پرتوي از نهج‌البلاغه) دست به دست مي‌گشت، همچون صاعقه‌اي فضاي گرفته شهر شهادت را روشن مي‌ساخت.
سال 53 براي من يادآور حركت كوبنده علوي است. ساواك مشهد كه نمي‌توانست آن مركز عظيم تبليغاتي را كانون تبليغات انقلابي ببيند و تحمل كند، در فكر چاره بود، بارها مرا احضار و تهديد كردند. همواره جاسوس‌هاي خود را در اطراف خانه و مسير من گماشتند. افراد بسياري از نزديكان و دست‌اندركاران فعاليت‌هاي سياسي و تبليغاتي مرا بازداشت كردند. احساس كرده بودند كه اين تلاش عظيم تبليغاتي نمي‌تواند از فعاليت‌هاي سياسي پنهان، جدا باشد. كوشيدند ارتباطات مرا كشف كنند و بالاخره در دي ماه 53 ناگزير شدند با يورش به خانه‌ام مرا بازداشت و بسياري از يادداشتها و نوشته‌هاي مرا ضبط كنند. اين ششمين و سخت‌ترين بازداشت من بود. به تهران و به زندان كميته مشترك در شهرباني فرستاده شدم و مدت‌ها با سخت‌ـرين شرايط و همواره با بازجويي‌هاي دشوار، در وضعي كه فقط براي آنان كه شرايط را ديده‌اند، قابل فهم است، نگه داشته شدم. در اين بازداشت نيز مانند سال 50 چون ساواك ارتباط من با تلاش‌هاي پنهاني و نقش من در گردآوري نيروهاي ضدرژيم و بسيج آنها را جدي گرفت، شدت عمل و خشونتي جدي به خرج داد.(3)

تحصن در بيمارستان
مسجد كرامت بعد از گذشت چند سال، در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعاليت شد و آن هنگامي بود كه من از تبعيد جيرفت به مشهد برگشته بودم. گمانم اواخر مهر يا آبان بود. وقتي بود كه تظاهرات مشهد و جاهاي ديگر آغاز شده و به تدريج اوج هم گرفته بود. ما آمديم و يك ستادي در مسجد كرامت تشكيل شد براي هدايت كارهاي مشهد و مبارزاتي كه مرحوم شهيد هاشمي‌نژاد و برادرمان جناب آقاي طبسي و من و يك عده از برادران طلبه جوان آن را رهبري مي‌كردند. آنجا جمع مي‌شديم و مردم هم در رفت و آمد دائمي بودند. آنجا شد ستاد مبارزات مشهد و عجيب اين است كه نظامي‌ها و پليس از چهار راه نادري كه مسجد هم سر چهارراه بود، جرئت نمي‌كردند اين طرف بيايند. ما روز را با امنيت مي‌گذرانديم و هيچ واهمه‌اي كه بريزند اين مسجد را تصرف كنند يا ما را بگيرند، نداشتيم، اما شب كه مي‌شد، از تاريكي شب استفاده مي‌كرديم و آهسته بيرون مي‌آمديم و در منزلي غير از منازل خودمان شب را مي‌گذرانديم.
شب و روزهاي پرهيجان و پرشوري بود، تا اينكه مسائل آذرماه مشهد پيش آمد كه مسائل بسيار سختي بود، در آغاز، حمله به بيمارستان بود كه ما رفتيم در بيمارستان متحصن شديم. وقتي كه خبر بيمارستان به ما رسيد، ما در مجلس روضه بوديم. من را پاي تلفن خواستند. ديدم از بيمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غير آشنا دارند از آن طرف خط با كمال دستپاچگي و سراسيمگي مي‌گويند حمله كردند، زدند، كشتند، به داد برسيد... حتي بچه‌هاي شيرخوار را زده بودند. من آمدم آقاي طبسي را صدا زدم. آمديم اين اتاق. عده‌اي از علما در آن اتاق جمع بودند. چند نفر از معاريف مشهد هم بودند. روضه هم در منزل يكي از معاريف علماي مشهد بود. من رو كردم به اين آقايان و گفتم كه وضع بيمارستان اين جوري است و رفتن ما به اين صحنه به احتمال زياد، مانع از ادامه تهاجم و حمله به بيماران و اطباء و پرستارها و... مي‌شود و من قطعاً خواهم رفت و آقاي طبسي هم قطعاً خواهند آمد. ما با ايشان قرار هم نگذاشته بوديم، اما من مي‌دانستم كه آقاي طبسي مي‌آيند. گفتم ما قطعاً خواهيم رفت، اگر آقايان هم بيايند، خيلي بهتر خواهد شد و اگر هم نيايند، ما به هر حال مي‌رويم.
لحن توأم با عزم و تصميمي كه ما داشتيم موجب شد كه چند نفر از علماي معروف و محترم مشهد هم گفتند كه ما مي‌آئيم، از جمله آقاي حاج ميرزاجوادآقا تهراني و آقاي مرواريد و بعض ديگر. حركت كرديم به طرف بيمارستان. وقتي كه ما از آن منزل آمديم بيرون، جمعيت زيادي در كوچه و خيابان و بازار جمع شده بودند. ديدند كه ما داريم مي‌رويم. مردم راه افتادند پشت سر اين عده و ما از حدود بازار تا بيمارستان را كه شايد حدود سه ربع تا يك ساعت راه بود، پياده طي كرديم. هرچه مي‌رفتيم، جمعيت بيشتري با ما مي‌آمد و هيچ تظاهر، يعني شعار و كارهاي هيجان‌انگيز هم نبود. فقط حركت مي‌كرديم به طرف يك مقصدي تا اينكه رسيديم نزديك بيمارستان.
در مقابل بيمارستان امام رضاي مشهد، يك فلكه هست كه حالا اسمش فلكه امام رضاست و يك خياباني است كه منتهي مي‌شود به آن فلكه. سه تا خيابان به آن فلكه منتهي مي‌شود. ما از خياباني كه آن وقت اسمش جهانباني بود، داشتيم مي‌آمديم به طرف آن خيابان كه از دور ديديم سربازها راه را سد كردند. طبيعتاً ممكن نبود بتوانيم از سد آنها عبور كنيم. من ديدم كه جمعيت يك مقداري احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهاي اهل علمي كه بودند گفتم كه ما بايد در همين صف مقدم با متانت و بدون هيچ‌گونه تغييري در وضعمان پيش برويم تا مردم پشت سرمان بيايند و همين كار را كرديم. سرها را انداختيم پايين و بدون اينكه به روي خودمان بياوريم كه اصلاً سرباز مسلحي در مقابل ما وجود دارد، رفتيم نزديك! به مجرد اينكه به يك متري اين سربازها رسيديم، من ناگهان ديدم مثل اينكه آنها بي‌اختيار پس رفتند و يك راهي به قدر عبور سه چهار نفر باز شد. فكر آنها اين بود كه ما برويم، بعد راه را ببندند، اما نتوانستند اين كار را بكنند. به مجرد اينكه ما از اين خط عبور كرديم، جمعيت ريختند و اينها نتوانستند كنترل بكنند. شايد مثلاً در حدود چند صد نفر آدم با ما تا دم در بيمارستان آمدند. بعد گفتيم در را باز كنند. بچه‌هاي دانشجو و پرستار و طبيب كه توي بيمارستان بودند، با ديدن ما جان گرفتند. گفتيم در بيمارستان را باز كردند و وارد شديم و رفتيم به طرف جايگاه وسط بيمارستان. آنجا يك جايگاهي بود و گمانم مجسمه‌اي هم بود كه بعدها آن را فرود آوردند و شكستند، لكن آن موقع، مجسمه هنوز بود... به آنجا كه رسيديم جاي رگبار گلوله‌ها را ديديم. بعد كه پوكه‌هايشان را پيدا كرديم، ديديم كاليبر 50 بوده! چقدر اينها در مقابل مردم گستاخي به خرج مي‌دادند. براي متفرق كردن مردم يا كشتن يك عده‌اي، كاليبرهاي كوچك مثلاً ژ-3 هم كافي بود، اما كاليبر 50 سلاح بسيار خطرناكي است و براي كارهاي ديگر به درد مي‌خورد، ولي اينها در برابر مردم به كار بردند. بعدها كه در آن بيمارستان، متحصن شديم، من آن پوكه‌ها را كه از روي زمين جمع كرده بودم، به خبرنگارهاي خارجي نشان مي‌دادم و مي‌گفتم: ‌«اين يادگاري ماست! ببريد به دنيا نشان بدهيد كه با ما چگونه رفتار مي‌كنند.»
به هر حال رفتيم آنجا و يك ساعتي بوديم. معلوم نبود كه مي‌خواهيم چه كار كنيم. با چند نفر از معممين و نيز افراد بيمارستان رفتيم توي يك اتاقي تا ببينيم حالا چه بايد كرد؟ چون هيچ معلوم نبود چه خواهد شد، همين قدر معلوم بود كه تهاجم ادامه خواهد داشت. من پيشنهاد كردم كه در آنجا متحصن بشويم و همان جا بمانيم تا خواسته‌هاي ما برآورده شوند و قرار شد خواسته‌هايمان را مشخص كنيم. در آن جلسه حدود ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من براي اينكه اين حركت هيچ‌گونه تزلزلي پيدا نكند، بلافاصله يك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاكنندگان زير اعلام مي‌كنيم كه در اينجا خواهيم بود تا اين كارها انجام بگيرد. حالا يادم نيست همه اين كارها چه بود؟ يكي دو تايش يادم هست. يكي اينكه فرماندار نظامي مشهد عوض بشود، يكي اينكه عامل گلوله‌باران بيمارستان امام رضا محاكمه يا دستگير بشود. يك چنين چيزهايي را نوشتيم و اعلام تحصن كرديم. اين تحصن هم در مشهد و هم در خارج از آن، اثر مهمي بخشيد، يعني بعد معلوم شد كه آوازه آن جاهاي ديگر هم پيچيده و اين يكي از نقاط عطف مبارزات مشهد و آن هيجان‌هاي بسيار شديد و تظاهرات پرشور مردم مشهد بود.(4)

در شوراي انقلاب
در مشهد با برادراني كه در آنجا بودند، سرگرم كارهاي اين شهر بوديم و در جريانات عمومي و عظيم مردم فعاليت مي‌كرديم كه مرحوم شهيد مطهري چند بار تلفني به طور مستقيم يا با واسطه به من اطلاع دادند كه بايد به تهران بروم. من تصور مي‌كردم براي كارهاي علمي، سياسي و ايدئولوژيكي كه مشتركاً انجام مي‌داديم بايد به تهران بروم و فكر نمي‌كردم براي شوراي انقلاب باشد. گفتم مي‌آيم، منتهي چون در مشهد گرفتاري‌هاي زيادي داشتم و خيلي بار روي دوش من بود، مرتباً تأخير مي‌افتاد تا اينكه پيغام دادند كه امام دستور داده‌اند كه من به تهران بروم.
جلسات اول شوراي انقلاب در منزل شهيد مطهري برگزار شد، البته شوراي انقلاب به مقتضاي مصلحت روز، افراد ديگري را هم پذيرفت كه خطوط سياسي ديگري داشتند و به تدريج چهره آنها روشن شد، اما گروهي كه پايه و اساس انقلاب و حافظ اصول و حدود و معيارها بودند، بيشتر همين برادران روحاني عضو شورا بودند. اينها با همه سختي‌هايي كه كار با افراد ليبرال و مهره‌هايي مانند بني‌صدر در بر داشت، به خاطر انقلاب و مصالح امت اسلامي تحمل كردند و با سعي و كوشش، كارها را به سامان رساندند، ضمن اينكه در مواقع لزوم در مقابل آن افراد مقاومت لازم را هم مي‌كردند.(5)

من چاي مي‌دهم!
هنگامي كه قرار بود امام تشريف بياورند، ما در دانشگاه تهران تحصن داشتيم، جمعي از رفقاي نزديكي كه با هم كار مي‌كرديم و همه‌شان در طول مدت انقلاب، نام و نشان‌هايي پيدا كردند و بعضي از آنها هم به شهادت رسيدند، مثل شهيد بهشتي، شهيد مطهري، آقاي هاشمي، مرحوم رباني شيرازي، مرحوم رباني املشي و ... با هم مي‌نشستيم و در مورد قضاياي گوناگون مشورت مي‌‌كرديم. گفتيم كه امام دو سه روز ديگر وارد تهران مي‌شوند و ما آمادگي لازم را نداريم. بيائيم سازماندهي كنيم كه وقتي ايشان آمدند و مراجعات زياد و كارها از همه طرف به اينجا ارجاع شد، معطل نمانيم. صحبت از دولت هم در ميان نبود. ساعتي را در عصر يك روز معين كرديم و رفتيم در اتاقي نشستيم. صحبت از تقسيم مسئوليت‌ها شد و در آنجا گفتم مسئوليت من اين باشد كه چاي بدهم! همه تعجب كردند. يعني چه؟ چاي؟ گفتم: بله، من چاي درست كردن را خوب بلدم. با گفتن اين پيشنهاد، جلسه حالي پيدا كرد. مشخص شد كه مي‌شود آدم بگويد كه مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده من باشد. تنافس و تعارض كه نيست. ما مي‌خواهيم اين مجموعه را با همديگر اداره كنيم، هر جايش هم كه قرار گرفتيم، اگر توانستيم كار آنجا را انجام بدهيم، خوب است.
اين روحيه من بوده است. البته آن حرفي كه در آنجا زدم، مي‌دانستم كه كسي من را براي چاي ريختن معين نخواهد كرد و نمي‌گذارند كه من در آنجا بنشينم و چاي بريزم، اما واقعاً اگر كار به اينجا مي‌رسيد كه بگويند درست كردن چاي به عهده شماست، مي‌رفتم عبايم را كنار مي‌گذاشتم و آستين‌هايم را بالا مي‌زدم و چاي درست مي‌كردم! اين پيشنهاد نه تنها براي اين بود كه چيزي گفته باشد، واقعاً براي اين كار آماده بودم.
من با اين روحيه وارد شدم و بارها به دوستانم مي‌گفتم كه آن كسي نيستم كه اگر وارد اتاقي شدم، بگويم آن صندلي متعلق به من است و اگر خالي بود، بروم آنجا بنشينم و اگر خالي نبود، قهر كنم و بيرون بروم. نخير، من هيچ صندلي خاصي در هيچ اتاقي ندارم. من وارد اتاق مي‌شوم و هر جا خالي بود، همان جا مي‌نشينم. اگر مجموعه احساس كرد كه اينجا براي من كم است و روي صندلي ديگري نشاند، مي‌نشينم و اگر همان كار را نيز مناسب دانست، آن را انجام مي‌دهم.
گفتن اين مطالب شايد چندان آسان نباشد و ممكن است حمل بر چيزهاي ديگري شود، اما واقعاً اعتقادم اين است كه براي انقلاب بايد اين طوري باشيم. از پيش معين نكنيم كه صندلي ما آنجاست و اگر ديديم آن صندلي را به ما دادند، خوشحال بشويم و برويم بنشينيم و بگوئيم حقمان بود و اگر ديديم آن صندلي نشد و يا گوشه‌اش ذره‌اي سائيده بود، بگوئيم به ما ظلم شد و قبول نداريم و قهر كنيم و بيرون برويم. من از اول اين روحيه را نداشتم و سعي نكردم اين طوري باشم. در مجموعه انقلاب، تكليف ما اين است.(6)
* * *
روز بازگشت امام
در روز ورود امام ما كه در دانشگاه متحصن بوديم. همه خوشحال بودند و مي‌خنديدند، ولي بنده از نگراني بر آنچه كه براي امام ممكن است پيش بيايد، بي‌اختيار اشك مي‌ريختم، چون يك تهديدهايي هم وجود داشت. بعد به فرودگاه رفتيم. به مجرد اينكه آرامش امام را ديديم، نگراني و اضطراب ما به كلي برطرف شد و ايشان با آرامش خودشان به بنده و شايد خيلي‌هاي ديگر كه نگران بودند، آرامش بخشيدند. وقتي پس از سال‌هاي متمادي امام را زيارت كرديم، ناگهان خستگي چند ساله از تن ما خارج شد. احساس مي‌كرديم همه آن آرزوها با كمال صلابت و با يك تحقق واقعي و پيروزمندانه، در وجود امام مجسم شده و در مقابل انسان تبلور پيدا كرده است.
بعد هم آمديم داخل شهر و آن تفاصيلي كه همه شاهد بودند و هنوز در ذهن همه مردم، زنده است. همان‌طور كه مي‌دانيد امام،‌ عصر آن روز از بهشت‌زهرا به نقطه نامعلومي رفتند، يعني در واقع آقاي ناطق نوري ايشان را ربودند و به نقطه امني بردند تا كمي استراحت كنند، چون از شب قبل كه از پاريس حركت كرده بودند، دائماً در حال فشار كار و بعد هم حضور در ميان مردم بودند و يك لحظه هم استراحت نكرده بودند.(7)

امام در مدرسه رفاه
ما در آن فاصله رفته بوديم مدرسه رفاه و كارهايمان را انجام مي‌داديم. قبل از اينكه امام وارد شوند، با برادران نشسته بوديم و روي برنامه اقامتگاه ايشان و ترتيباتي كه بعد از ورودشان بايد انجام مي‌گرفت يك مقداري مذاكره كرديم و برنامه‌ريزي‌هايي شد. آن روزها ما نشريه‌اي را درمي‌آورديم كه بعضي از اخبار در آن نشريه چاپ مي‌شد و از همان مدرسه رفاه بيرون مي‌آمد و چند شماره‌اي چاپ شد. البته در دوران تحصن هم نشريه‌اي را راه انداختيم و يكي دو شماره‌اي چاپ شد.
آخر شب بود و من داشتم خبرهاي آن روز را تنظيم مي‌كردم كه توي همان نشريه‌اي كه گفتم چاپ بشود و بيرون بيايد. ساعت حدود ده شب بود. يك وقت از حياط داخلي مدرسه رفاه، صداي همهمه‌اي را احساس كردم. معلوم شد يك حادثه‌اي واقع شده. رفتم و از دم پنجره نگاه كردم و ديدم امام از در وارد شدند. هيچ‌كس با ايشان نبود و برادرهاي پاسدار كه ناگهان امام را در مقابل خودشان ديده بودند، سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند. امام هم به رغم خستگي آن روز، با كمال خوش‌رويي با اينها صحبت مي‌كردند. اينها هم دست امام را مي‌بوسيدند. شايد ده پانزده نفري بودند. امام طول حياط را طي كردند و رسيدند به پله‌هايي كه به طبقه اول منتهي مي‌شد. آن پله‌ها پهلوي همان اتاقي بود كه من در آن بودم. از پنجره آمدم دم در اتاق و وارد هال شدم كه امام را از نزديك ببينم. امام وارد هال شدند. در هال عده‌اي بودند. اينها هم رفتند طرف امام و دور ايشان را گرفتند كه دستشان را ببوسند. من هر چه سعي كردم نزديك بشوم و دست امام را ببوسم، ميسر نشد و امام از دو متري من عبور كردند. امام از پله‌ها بالا رفتند. پاي پله‌ها سي چهل نفري جمع شده بودند. امام به پاگرد پله‌ها كه رسيدند، ناگهان برگشتند طرف جمعيت و روي زمين نشستند. نمي‌خواستند علاقه‌مندان و دوستداران خود را رها كنند. يكي از برادران يك خيرمقدم حساب نشده پرهيجاني را ايراد كرد، چون هيچ‌كس انتظار نداشت. امام چند كلمه‌اي صحبت كردند و بعد به اتاقي كه برايشان معين شده بود، راهنمايي شدند.(8)
* * *
سجده شكر
آن ساعتي كه راديو براي اول بار گفت: «اين صداي انقلاب اسلامي است.»، من داشتم با ماشين از كارخانه‌اي كه عوامل اخلالگر در آنجا شلوغ كرده بودند، به طرف مقر امام مي‌آمدم. مشكلات هنوز با شدت وجود داشت، هنوز هيچ كاري انجام نشده بود و اينها به فكر باج‌خواهي و باج‌گيري بودند و در كارخانه تحريكات ايجاد مي‌كردند و ما رفتيم آنجا كه يك مقداري سر و سامان بدهيم. در مراجعت بود كه راديو اعلام كرد كه اين صداي انقلاب اسلامي است، من ماشين را نگه داشتم آمدم پائين روي زمين افتادم و سجده كردم، يعني اين قدر براي ما غيرقابل تصور و غيرقابل باور بود. هر لحظه‌اي از آن لحظات يك مسئله داشت. در آن روزها طبعاً در همه فعاليت‌ها دخالت داشتيم. يك حالت ناباوري و بهت بر همه ما حاكم بود. من تا مدتي بعد از 22 بهمن بارها به اين فكر مي‌افتادم كه آيا ما خوابيم يا بيدار و تلاش مي‌كردم از خواب بيدار نشوم كه اين روياي طلائي تمام نشود. اين قدر براي ما شگفت‌آور بود.(9)

پي‌نوشت‌ها:
1- گفت و شنود در ديدار با جوانان – 7/2/1377.
2- فصلنامه فرهنگي سياسي تاريخي 15 خرداد – بهار 1373.
3- نسل كوثر، از انتشارات دفتر تبليغات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي.
4- مصاحبه با شبكه 2 صدا و سيماي جمهوري اسلامي – 11/11/1363.
5- روزنامه جمهوري اسلامي – 21/5/64.
6- جديت ولايت، جلد اول، صفحه 40.
7- مصاحبه مطبوعاتي درباره دهه فجر 24/10/63.
8- همان.
9- همان.
«يادآور»

منبع

واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب

واگویه هایی از زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب
اشتباه کرديد که عوض نموديد؛ برويد همان زيلوها را بياوريد

گروه تاریخ: زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب از آغاز تا اکنون یادآور عکس و تصویرهایی است که از منزل بی تکلف امام منتشر شده و خاطراتی که از ایشان هنوز در میان حرف و حدیث های روزمره انقلابیون موج می زند. و اکنون اگر چه رهبر انقلاب نیز بر همان مشی هستند؛ اما پرهیز ایشان از انتشار چنین خاطراتی شاید بسیاری از ناگفته ها را ناگفته باقی گذاشته است.

آنچه در پی می آید گزیده ای است از اظهارنظرهای شخصیت های مختلف پیرامون زندگی رهبر انقلاب. کسی که پیشتر در خصوص سال های آغازین زندگی اش این چنین تعریف می کرد:«پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مى‌گذشت. من یادم هست شب‌هایى اتفاق می‌افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه می‌کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»

حجت‌الاسلام سيدعلي اكبري: «ما زماني خدمت ايشان رفتيم و از آقا درخواست نموديم تا اجازه بفرمايند از داخل منزلشان و وضيعت زندگيشان فيلم‌برداري کنيم، تا مردم وضيعت زندگي رهبر خود را ببينند و بفهمند که ايشان چگونه زندگي مي‌کنند. آقا فرمودند: اگر شما بخواهيد زندگي مرا نشان بدهيد مي‌ترسم خيلي‌ها باور نکنند.»

سردار سرلشکر سيدرحيم صفوی: «روزي که در منزل مقام رهبري، در خدمت ايشان بودم، بحث قدري به طول انجاميد و نزديک مغرب شد. پس از نماز، معظم‌له با مهرباني به من فرمودند:آقا رحيم! شام را مهمان ما باشيد. بنده در عين حال که اين را توفيقي مي‌دانستم، خدمتشان عرض کردم:اسباب زحمت مي شود. مقام معظم رهبري فرمودند:نه، بمانيد؛ هرچه هست با هم مي‌خوريم. وقتي‌که سفره را گشودند و شام را آوردند، ديدم شام چيزي جز املت ساده نيست.»

حجت‌الاسلام و المسلمين محمدي گلپايگاني: «با اين‌که مقام معظم رهبري مي‌توانند از همه‌ي امکانات مادي بهره‌مند شوند، سطح زندگي خصوصي ايشان از سطح زندگي يک شهروند معمولي پايين‌تر است. معظم‌لَه علاوه بر اين که از يک زندگي معمولي سطح پايين بهره مي‌برند، دائماً به مسوولان سفارش مي کنند:مواظب زندگي خود باشيد. اسراف نکنيد. آيت‌الله خامنه‌اي معتقدند که مردم را بايد عملاً به ساده زيستي دعوت نمود. خودشان در صف مقدم اين دعوت هستند. ايشان در مناسبت‌هاي خاصي که برنامه خواندن صيغه‌ي عقد دارند، قبل از اجراي عقد، حدود يک ربع، عروس و داماد و خانواده‌هاي آن‌ها را به رعايت صرفه‌جويي دعوت مي‌نمايند و مي‌فرمايند:خرج‌هاي گزاف نداشته باشيد؛ تشريفات و ريخت و پاش نداشته باشيد. خود آقا هم در زندگي خصوصي‌شان، دقيقاً همين طور عمل مي‌کنند. معظم‌له نه حقوق از جايي دريافت مي‌کنند و نه از وجوهاتي که از اطراف و اکناف خدمت ايشان مي‌آيد، براي زندگي شخصي خود استفاده مي‌کنند. زندگي ايشان از طريق هدايا و نذوراتي است که علاقه‌مندان و ارادتمندان معظم لَه تقديم مي‌کنند. فرزندان آقا هم همين طور زندگي مي‌کنند و همين سادگي و ساده زيستي را دارند.»

حضرت آیت‌الله جوادی آملی: «یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیت‌الله خامنه‌ای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کرده‌ام که باهم باشیم‌. آقا فرمودند: این غذا از بیت‌المال است، شما هم مهمان بیت‌المال هستید. برای بچه‌ها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.»

دکتر غلامعلي حداد عادل: «در اوايل رياست جمهوري آيت‌الله خامنه اي، يک شب ديداري با ايشان داشتم. صحبت به درازا کشيد، معظم لَه فرمودند: شام پيش ما بمان. من از اين دعوت خوشحال شدم؛ زيرا مي‌توانستم مدتي بيش‌تر در خدمت ايشان باشم. آقا فرمودند: من نمي‌دانم شام چي داريم يا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست يا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم مي خوريم. از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: خانم، شام چي داريم؟ فلاني پيش ماست و من گفته‌ام که هر چه باشد با هم مي‌خوريم. از جواب‌هاي آيت‌الله خامنه‌اي، احساس کردم که در منزل به اندازه يک نفر شام کنار گذاشته‌اند. آقا فرمودند: عيبي نداره! هر چه هست براي ما بفرستيد، قدري هم پنير و ماست همراهش کنيد. پس از گذشت حدود يک ربع، يک بشقاب برنج ساده با يک کاسه کوچک خورشت معمولي خيلي متوسط و مختصر آوردند. قدري هم شايد نان و پنير و ماست همراه آن بود. آن‌ها را نصف کرديم و با هم خورديم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامي شکر کردم که چنين تحولي در کشور ايجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اسراف و تبذيري وجود داشت و امروز رييس‌جمهور چه ساده زندگي مي‌کند. زندگي آيت‌الله خامنه اي هنوز هم همين طور است. روش ايشان در زندگي عوض نشده است. اگر معظم لَه مردم را به صرفه جويي دعوت مي کنند، خودشان قبل از مردم به صرفه جويي عمل مي نمايند.»

حجت‌الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خميني(ره): «بر خود واجب مي‌دانم که شهادت دهم زندگي داخلي آيت‌الله خامنه‌اي نه از باب اين که رهبر عزيز انقلاب ما به اين حرف‌ها نياز داشته باشند، بلکه وظيفه خود مي‌دانم تا اين مهم را به مردم مسلمان وانقلابي ايران بگويم. من از داخل منزل ايشان مطلع هستم. مقام معظم رهبري در خانه، بيش از يک نوع غذا بر سفره ندارند. خانواده‌ي معظم لَه روي موکت زندگي مي‌کنند. روزي به منزل ايشان رفتم، يک فرش مندرس آن جا بود. من از زبري آن فرش به موکت پناه بردم.»

آيت‌الله مصباح يزدي: «مصرف گوشت خانه‌ي آيت‌الله خامنه‌اي در زمان رياست‌جمهوري تنها از طريق کوپن بود. ايشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غير از همان گوشت کوپني که به همه مردم داده مي‌شود گوشت ديگري از بازار نخريده‌ام. امروز هم زندگي ايشان مثل زندگي مردم محروم و مستضعف است.»

سردار سرتيپ پاسدار شوشتري: «مقداري زيلو در خانه مقام معظم رهبري بود. آن‌ها را جمع کرديم و فروختيم و يک مقدار هم پول از مال شخصي خودم روي آن‌ها گذاشتم. تا به جاي آن زيلوها، براي منزل آقا فرشي تهيه کنيم. وقتي زيلوها را عوض کرديم و فرش‌ها را پهن نموديم، آقا تشريف آوردند و فرمودند: اين‌ها ديگر چيست؟ گفتم:زيلوها را عوض کرديم. فرمودند: اشتباه کرديد که عوض نموديد. برويد همان زيلوها را بياوريد. اصرار را بي‌فايده ديدم و با هزار مکافات رفتم و زيلوها را پيدا کردم و توي خانه انداختم. زيلوهايي که واقعاً به آن‌ها نگاه مي‌کردي، مي‌ديدي که نخشان در آمده و ساييده شده‌اند.»

استاد آیت الله فاطمی نیا: «هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید! این را یقین داشته بدانید! قدردان رهبر باشید! اگر افکار پاشیده ای ، پوسیده ای به شما عرضه کردند قبول نکنید.»

آيت‌الله سيدمحمودهاشمي شاهرودي: «زندگي شخصي آقا از سادگي و سلامت خاصي برخوردار است. اين سادگي به زندگي نزديکان ايشان نيز سرايت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نيستند. همين اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعيت بازداشته است. من اين سادگي را در منزل ايشان به تماشا نشستم. روزي معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا يک ميز ساده و قديمي ديدم. در کنار ميز نيز يک صندلي کهنه بود. آن ميز و صندلي مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبري در کتابخانه ي ساده ي خود هنوز از همان ميز و صندلي استفاده مي‌کنند.»

سيد علي اکبر طاهايي: «من در آن زمان نماينده‌ي مجلس شوراي اسلامي بودم. همسرم يکي از بچه‌ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبري را ملاقات کرد. ايشان نيز يکي از فرزندان خود را براي مداوا به آنجا آورده بودند. کسي نمي‌دانست که ايشان کيست! چون نوبت به همسر آقا رسيد؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبري گفت:براي مداواي فرزندتان روزي يک ليوان لعاب برنج به او بدهيد. همسر مقام معظم رهبري گفت: ما چنين امکاناتي را نداريم. پزشک که ايشان را نمي شناخت عصباني شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه اي برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبري فرمود: آقاي ما اجازه نمي‌دهد که در خانه، غير از برنج کوپني استفاده کنيم و آن هم کفاف خوراک ما را بيش از يک بار در هفته نمي‌دهد.»

حجت‌الاسلام والمسلمين سيدعلي اصغر باقي‌زاده: «زماني که مقام معظم رهبري در ايرانشهر تبعيد بودند، در ساختماني که يک اتاق و يک آشپزخانه داشت زندگي مي‌کردند. همين مکان کوچک هر روز پذيراي تعداد زيادي از مهماناني بود که از راه‌هاي دور و نزديک به آن جا مي‌آمدند. من هم توفيق داشتم که در آن روزها به ديدن ايشان بروم. چون به ايرانشهر رفتم وآقا را زيارت کردم، ديدم که تک و تنهايند و کسي کمک کار ايشان نيست. تصميم گرفتم چند روز در آن‌جا بمانم و به معظم‌لَه کمک کنم. در تمام روزهايي که من در محضر آقا بودم، غذاي ايشان و مهمان‌ها سيب زميني، نيمرو و تخم مرغ آب پز بود.»

برخي نشريات كشورمان با انتشار خاطره‌اي به بيان مشي ساده‌زيستي رهبر معظم انقلاب پرداخته‌اند كه عينا نقل مي‌شود: آقاي دكتر حداد عادل تعريف مي‌كردند در سال 77 يك خانمي زنگ زده بود منزل ما كه مي‌خواهيم براي خواستگاري بياييم منزل شما. خانم ما گفته بود كه بچه ما فعلا سال چهارم دبيرستانه و مي خواهد كنكور بده. اون خانم گفته بود كه حالا نمي‌شه ما بياييم دختر را ببينيم. خانم ما گفته بودند نمي‌شه. خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفي كنيد من نمي‌دونم چه كسي مي‌خواهد بيايد. اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبري هستم. خانم ما از هولش دوباره سلام و عليك كرده بود و گفته بود ما تا حالا هر كسي آمده بود رد كرديم، صبر كنيد با آقاي دكتر صحبت مي‌كنم بعد شما را خبر مي كنم. بعدا تماس گرفتند كه ما حرفي نداريم شايد اينها آمدند نپسنديدند و براي اينكه دختر هوايي نشود بهتر است هماهنگي كنيم بيايند در دبيرستان بچه را ببينند بچه هم متوجه نشود چه كسي آمده او را ببيند و قرار گذاشتيم در دفتر دبيرستان كه خانم من هم مدير دبيرستان هدايت هم بود، ساعتي را خانم هماهنگ كرد و خانم آقا تشريف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود كه من با دخترم صحبت مي كنم وقتي كه صدايش كردند بعد شما او را ببينيد، او را ديدند دختر هم رفت سر كلاس، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت كه من براي كاري خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره كردند خوب نيامده و بعدا گفتم كه خدا را شكر كه دختر ما نفهميد كه به روحيه‌اش لطمه بخورد.

يك سال از اين قضيه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند كه دوباره مي‌خواهيم بياييم. خانم ما گفته بود خانم چي شده دوباره مي‌خواهيد بياييد. آقا گفته بود كه خانم ما به استخاره خيلي اعتقاد دارد و خوب نيامده خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبي است و نمي‌توانستيم بگذريم و دختر محجبه و فرهيخته و خوبي است دوباره استخاره كردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهيد بياييم. در آن موقع دخترمان ديپلم گرفته بود و كنكور شركت كرده بود. آمدند و وقتي مقدمات كار فراهم شد، قرار گذاشتيم پسر آقا و مادرش بيايند منزل ما و با يك قواره پارچه به عنوان هديه كه عروس را ببينند و گفت‌وگو كنند، آمدند و نشستند صحبت كردند و وقتي آقا مجتبي رفتند از دخترم پرسيدم نظرتان چيست؟

ايشان موافق بودند به او گفتم خوب فكرهايت را بكن بعد از چند روز رفتم پيش آقا، آقا فرمودند داريم خويش و قوم مي‌شويم، گفتم چطور! گفتند اينها آمدند و پسنديدند و در گفت‌وگو به نتيجه رسيده‌اند، گفتند نظر شما چيست؟ گفتم آقا اختيار ما دست شماست آقا گفتند نه بالاخره شما دكتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همينطور وضع زندگي شما وضع مناسبي است ولي ما اينجور نيست.

و اگر بخواهم تمام زندگيم را بار كنم غير از كتابهايم، يك وانت بار مي‌شود، اينجا هم دو تا اتاق اندرون داريم و يك اتاق بيروني كه آقايان و مسوولين مي‌آيند و با من ديدار مي‌كنند من پول ندارم كه خانه بخرم يك خانه اجاره كرده‌ايم كه يك طبقه را مصطفي و يك طبقه را مجتبي زندگي مي‌كند، شما با دخترت صحبت كن كه خيال نكند مي‌خواهد عروس رهبر شود يك چيزهايي در ذهنش نباشد. ما يك زندگي اين جوري داريم شما اين جوري زندگي نكرده‌ايد، نسبتا زندگي خوبي داريد خونه داريد، زندگي داريد حالا بخواهد وارد يك زندگي اين جوري شود مشكله. مجتبي معمم هم نيست مي خواهد روحاني شود برود قم درس بخواند زندگي بكند همه را بگو تا بداند .من آمدم با دخترم صحبت كردم و ايشان هم قبول كرد. برگشتيم و وارد مراحل بعدي شديم آقا يك خانه‌اي قبل از رياست جمهوري‌شان داشتند توي جنوب تهران ايشان آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگي‌شان را از آن در مي‌آورند. ايشان حقوق بابت رهبري نمي‌گيرند و از وجوهات هم استفاده نمي‌كنند.

خلاصه براي مراسم عقد، مهريه و اينها گفتيم كجا برگزار كنيم آقا فرمودند اولا سر مهريه و هر چي اختيار دختر شما باشد همان را مهريه دختر بذارين ولي من چون براي مردم خطبه عقد مي خوانم و اين سنت من بوده كه بيش از 14 سكه عقد نمي‌خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهيد مي توانيد بيشتر از 14 سكه هم بذارين ولي من عقد را نمي‌تونم بخونم چون تا حالا براي مردم نخوندم براي عروسم هم نمي‌خونم بريد يك آقاي ديگر عقد را بخواند اشكالي هم ندارد از نظر من اشكالي نداره. ما گفتيم نه آقا اين كه نمي‌شه ولي باشه حالا من صحبت مي‌كنم با مادرش فكر نمي‌كنم مخالفتي داشته باشد. گفتند مي‌تونيد مراسم عقد را در تالار بگيريد ولي من نمي‌تونم شركت كنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مي دانيد. فرمودند مي‌خواهيد اين دو تا و يك اتاق بيروني را با هم حساب كنيد چند نفر زن و مرد مي‌شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مي كنيم ما نگاه كرديم كلا اينجا 150 الي 200 نفر بيشتر جا نمي‌گيرد ما حتي قوم و خويش‌هاي درجه اولمان را نمي‌توانستيم دعوت كنيم گفتيم باشد خلاصه تعدادي از اقوام نزديك را دعوت كرديم و آقا هم همين طور از غير فاميل نيز آقا، آقاي خاتمي رييس جمهور و آقاي هاشمي و آقاي ناطق نوري و روساي سه قوه و دكتر حبيبي را دعوت فرمودند يك رقم غذا نيز درست كرديم.

قبل از اين قضيه صحبت بازار مطرح شد پسر آقا گفت كه نه من انگشتر مي خواهم نه ساعت مي خواهم نه چيز ديگري، من هم گفتم حداقل يك حلقه كه مي گيرد. آقا گفتند چه كار كنم مجتبي گفت كه نمي‌خواهم. بعد آقا يك انگشتر عقيق داشت گفتند اين انگشتر را يكي براي من هديه آورده اگر دخترتون قبول مي‌كند من اين رو هديه مي‌دهم به اون. اون به عنوان حلقه هديه بده به مجتبي گفتيم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتيم و رفتيم و به دست مجتبي هم گشاد بود داديم يك انگشترسازي و 600 تومان هم داديم تا انگشتر را كوچكش كند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان اين شد حلقه داماد. به آقا گفتم تو همه اين مسائل احتياط كرديم ديگر لباس عروس را بسپار به دست ما آقا فرمودند ديگر آنرا طبق متعارف حساب كنيم ما داشتيم تو همان ايام عروسي مي گرفتيم و يك لباس عروس داشتيم كه براي عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند خلاصه قبل از آنكه عروسمان استفاده كند همان شب دخترمان استفاده كرد آقا گفتند من يك فرش ماشيني مي دهم شما هم يك فرش و مراسم برگزار شد.

براي عروسي هم دو تا پيكان از ما بود و دو تا پيكان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول كشيد. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بيايند. مراسم تا حدود ساعت يك طول كشيده بود تا اينكه ما عروس را آورديم خانه ديديم آقا همينطور بيدار نشسته‌اند منتظرند كه عروس را بياورند گفتند من اخلاقا وظيفه خود مي دانم براي اولين بار كه عروسمان قدم مي‌ذاره تو خونه ما تو فاميل ما من هم بدرقه‌اش كنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه كه براي من ارزشي قائل نبودند. ما تعجب كرده بوديم فكر نمي كرديم آقا تا اون موقع شب بيدار باشند به خاطر اينكه عروسش را مي خواهند بياورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند كه آقاي دكتر امشب شام هم نداشتيم من يكي از اين پاسدارها را صدا كردم گفتم شما خوردني چيزي نداريد يكي از پاسدارها گفت غير از يك كمي نون چيز ديگه نداريم آقا فرموده بودند بياور حالا يك چيزي مي خوريم بعد هم كه دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقيقه‌اي برايشان در مورد تفاهم در زندگي و شرايط و اهميت زندگي زناشويي صحبت كردند و تا پاي در خونه عروس را بدرقه كردند خوش آمد گفتند بعد برگشتيم حالا رعايت اداب حتي تا چنين جايگاهي، اينها از بركت انقلاب اسلامي از بركت خون شهدا است. ايشان دستور دادند حتي از ريزترين وسايل دفتر چون مال بيت‌المال است استفاده نشود. حتي وقتي مشكل وسيله نقليه هم پيش آمد اجازه ندادند از وسايل دفتر استفاده شود.

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با وکالت و نظارت

سخنراني مهم سال 76 آيت الله جوادي آملي

28 آبان سال 76 پس از سخنان اهانت آميز آقاي منتظري، آيت الله جوادي آملي در سخنراني مهمي که در جمع حاضران در راهپيمايي شهر مقدس قم ايراد کرد، به تبيين جايگاه رفيع ولايت فقيه پرداخت.

به گزارش ايرنا، اين انديشمند برجسته در سخنان خود ضمن اشاره به مباحث کلامي پيرامون ولايت فقيه و جايگاه آن در قانون اساسي، تاکيد کرد: الان که دشمن داخل و خارج صف بسته است که خداي ناکرده نظام را از درون بپوساند، ما بيش از هرچيزي وظيفه داريم که پشتيبان ولايت باشيم، نه پشت به آن.

ساحت تابناک (ولايت فقيه) که ضمانت اجراي احکام و حدود الهي درصحنه اجتماع و مايه آرامش اهالي ملت و شريعت است؛ به برکت انديشه سياسي امام راحل (رض) و مجاهدات مردم مسلمان و خداجوي ايران اسلامي نهادينه گشته و تشکيل حکومت اسلامي که آرزوي تمامي ائمه معصومين (عليهم السلام) بود، محقق گرديد.

تاثيرگذاري اين مقام منيع که نويدبخش مشروعيت تمامي فعاليت هاي نظام اسلامي است، دشمنان کج انديش را برآن داشت تا از آغازين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي تاکنون با القاء «شبهات» و «شهوات» گوناگون درتزلزل اين پايگاه رفيع بکوشند.

اما هيچ گاه دراين شعبه از ولايت رسول الله (ص) خللي پـيش نيآمده و راه روشن حکومت ديني به امامت«خميني کبير(ره)» و خلف صالح ايشان «مقام معظم رهبري» سکانداري گرديد.

وقايع پيش آمده اخير در خصوص ميزان ولايت پذيري برخي از مسئولان نظام اسلامي و معيارهاي حاکميت ديني مبتني بر ولايت فقاهت و عدالت، ما را برآن داشت تا متن سخنراني تاريخي علامه فرزانه، آيت الله جوادي آملي (مدظله العالي) که به تعبير رهبر فرزانه انقلاب، ايشان «هسته فکري نظام» بوده و در مقاطع حساس تاريخ انقلاب نقش هدايتگري و رهبري فکري معظم له به وضوح قابل رؤيت است؛ پس از هجمه منافقانه به ساحت پاک ولايت فقيه در سيزدهم رجب سال 1376 ايراد گرديده است را منعکس نمائيم تا به مباني ارزشمند اين جايگاه رفيع از ديدگاه شرع و قانون اساسي بيشتر پي ببريم. اينک آن را ازنظر مي گذرانيم.

...حضور مردم مسلمان و فداکار شهر جهاد و اجتهاد، همراه علماء و مراجع، اساتيد، مدرسين و فضلاء، خانواده هاي معظم شاهد و جانباز، مفقودالجسد و آزاده براي تفسير مهم ترين اصل نظام اسلامي است، اصل مردمي را مردم بايد تفسير کنند وتفسير مردمي مردم، از عقيدت نهاني و نهادي آنها مي جوشد.

شبهات علمي و شهوات عملي در برابر «ولايت فقيه»
درجريان ولايت فقيه، برخي شبهه علمي دارند و برخي شهوت عملي؛ شما درخدمت سراسر قرآن کريم که مشرف شويد، مي بينيد قرآن اين دو راه را همواره بازگو و نهي کرد. هر جا شبهه علمي بود، قرآن کاملاً نقل کرد و پاسخ داد و هر جا شهوت عملي بود، تهديد کرد و انذار کرد؛ چه اينکه از موعظه هم دريغ نکرد.
دربحث توحيد تا معاد، در بحث معاد تا توحيد؛ همه جا گاهي (شبهه علمي) است، گاهي (شهوت عملي)، درباره شبهه علمي معاد مي فرمايد:«ايحسب الانسان الن نجمع عظامه. بلي قادرين علي ان نسوي بنانه (1). آنها که شبهه علمي درباره معاد دارند، بايد بدانند خدائي که توانست انسان معدوم را موجود کند، انساني که هل آتي علي الاانسان حين من الدهرلم يکن شيئاً مذکوراً (2) را پديد آورد، توان آن را دارد که سر انگشتان ظريف او را دوباره برگرداند، چه رسد به استخوان پوسيده او!

آنکه مي گويد: اينها شبهه علمي ندارند؛ بل يريد الانسان ليفجر امامه (3)؛ او شهوت عملي دارد، مي خواهد جلوي او باز باشد و هرکاري که خودت انجام دهد. آنکه شبهه عملي دارد، به عنوان «رايزن فرهنگي» مي پذيرد، ولي آنکه شهوت عملي دارد، به عنوان «راهزن فرهنگي» رمي مي کند؛ در بحث معاد هم چنين است.

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با وکالت و نظارت
از آنجا که طفره مستحيل است، اول ولايت فقيه را به وکالت فقيه تنزل دادند؛ آنگاه در بخش بعدي وکالت فقيه را به نظارت فقيه تنزل مي دهند و از اين به بعد، خدا مي داند چه بگويند!! بايد ديد که ولي فقيه، ولي مسلمين يا وکيل مسلمين! آيا وکيل مسلمين است يا ناظر امور مسلمين؟ براي اينکه دست ولايت را بگيرند و او را از مقام شامخ ولايت به وکالت تنزل دهند، مغالطه اي را که منشأش اشتراک لفظي است؛ مطرح کرده اند.

ولايت براي محجور و قصر است، مردم نيازمند قيم نيستند؛ از آنجا که مردم محجور نيستند، محتاج به قيم و نيازمند به ولي نيستند. پس آنکه رهبر يک نظام است؛ منتخب و وکيل مردم است، نه ولي مردم!!

تفاوت ولايت مصطلح در فقه با ولايت در انديشه سياسي امام راحل(ره)
بارها گفته شد که «ولايت فقيه» اصلا از سنخ ولايت بر محجور نيست. آنچه در فقه رائج، مطرح است، با آنچه که به عنوان ولايت فقيه که ره توشه امام راحل بود؛ فرق فراوان دارد. آنچه در شرح لمعه و امثال آن مطرح است، ولايت بر غيب و قصر است. در اول فقه، در وسط فقه، در آخر فقه؛ ولايت بر محجورين مطرح است و همين دستاويز ديگران است که (ولايت) را به (وکالت) متنزل کرده اند.
در بحث طهارت و صلاه و نماز بر مرده مي گويند: اولي به نماز بر مرده، ولي مرده است. گرچه نماز ميت بر همه واجب کفائي است، ولي صحتش مشروط به اذن ولي مرده است. اينجا که سخن از ولايت مطرح است، ولايت بر مرده مطرح است. درباره بحث حدود و قصاص و ديات، مي گويند: ولي دم يکي از امور چهارگانه قصاص، تخفيف، عفو يا ديه را انتخاب مي کند. در کتاب حجر، ولايت بر محجورين و صبي، سفيه و ديوانه، ورشکست و مفلس است که اينها به منزله (مرده) هستند. آن ولايت فقيهي که در فقه رائج مطرح است، ولايت بر مرده يا ولايت بر کساني است که به منزله مرده اند!

ولايت بر مردگان و امثال آنها در قرآن کريم
وقتي اين بحث فقهي را به پيشگاه قرآن کريم مي بريد، مي بينيد قرآن هم ولايت بر مرده را با ولايت بر کساني که به منزله مرده اند، يکجا ذکر مي کند. آنها را از حريم تدبير و اداره و سياست و تنظيم شئون مسلمين خارج مي کند. اما ولايت بر مرده، در سوره اسراء و نمل است که فرمود: من قتل مظلوما فقط جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل(4). در سوره نمل هم چنين فرمود که عده اي از تبهکاران در برابر پيام آور عصرشان گفتند: ثم لنبيتنه و اهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلک اهله(5). ما شبيخون مي زنيم، او و خانواده اش را مي کشيم و به ولي دم او مي گوئيم که ما نبوديم. در سوره اسراء فرمود: ولي دم، حق قصاص دارد، در سوره نمل فرمود: به ولي دم مي گويند: ما بي خبر بوديم؛ اين ولي بر مرده.
در بخش پاياني سوره مبارکه بقره، هنگام تنظيم اسناد تجاري آمده است که اگر خود خريدار يا فروشنده توان تدوين سند تجاري را ندارند، لايستطيع آن يمل هو فليملل و ليه بالعدل(6). اگر کسي صبي يا سفيه بود، ولي او امضاءکند. پس ولايت بر کسي مطرح است که به منزله مرده است.
بنابراين در فقه، ولايت بر مرده يا به منزله مرده، رائج است؛ در سوره اسراء و نمل و بقره، ولايت بر مرده يا ولايت بر کساني که به منزله مرده اند، مطرح است. همه اين بحث هاي معظم و شريف و معزز فقهي را انسان مي بوسد، کنار مي گذارد. زيرا ولايت فقيه اصلا از اين سنخ نيست تا بيگانه اي بگويد و دوست ناداني باور کند، مردم که محجور نيستند!

تفاوت جوهري «ولايت فقيه» با انواع ولايت ها
ولايت فقيهي که در دين آمده است و بنيانگذار جمهوري اسلامي معمار چنين ولايتي بود، بعد به شاگردان خود آموخت؛ از اين سنخ اصلا نيست. نه ولايت بر مرده است و نه ولايت بر کساني که به منزله مرده هستند تا کسي بگويد: ما که محجور نيستيم، قيم لازم نداريم!
سنخ ديگري از ولايت مطرح است که آن را قرآن مطرح کرده است، در بخش ديگر فقه هم آمده است؛ امام راحل پرچمدار چنين ولايت است، قانون اساسي حامي چنين ولايت است و شما مردم فداکار پشتيبان چنين ولايت هستند آن ولايت عبارت از اينکه شما بين من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه با انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه و يوتون الزکاه و هم راکعون(7) همانند فاصله آسمان و زمين فرق مي بينيد.
«ولايت فقيه»؛ ولايت بر عقلاء و فرزانگان
ولايت در انما وليکم الله خطاب به عقلاء و فرزانگان جامعه و به افراد عاقل و بالغ، مکلف و هوشيار بيدار است. مي گويد: اي عقلاء! ولي شما بالذات خداست و از طرف خدا، پيامبرش و پس از پيامبر، جانشين معصومش و پس از جانشين معصوم وي؛ نائب خاص او، آنگاه نائب عام او نظير (مقام معظم رهبري)، ولي شماست.
بنابراين هيچ دوست ناآگاهي باور نکند و هيچ دشمن کج انديش و کج راهه سوءاستفاده نکند که مردم نيازمند به قيم نيستند. چون اين ولايت هرگز از سنخ ولايت بر محجورها نيست و نظريات شيخ انصاري (قدس سره) را در کتاب قضاي او ببينيد؛ براي شناخت راي شيخ در باب (ولايت)، نبايد فقه رائج مکاسب را ديد، بلکه بايد بحث قضاء را جستجو کرد، نه بحث بيع.

نگاه عميق فقهي صاحب جواهر و شيخ انصاري به «ولايت فقيه»
شيخ انصاري در بحث بيع همانند ديگران ولايت را طرح مي کند که ولايت بر محجورين است، ولي در بحث قضا راهي مي رود که صاحب جواهر طي کرده است. اين بزرگ فقيه مي گويد: مقبوله عمر بن حنظله مضمون و مفادش مورد پذيرش همه فقهاست. لذا در کرسي فقاهت و قضا و داوري به اين مقبوله استشهاد مي شود. آنگاه مي گويد: اينکه امام صادق(ع) اول فرمود که: فارضوا به حکماً، و بعد نفرمود: اني جعلته حکما؛ بلکه فرمود: اني جعلته حاکماً(8)! براي آن است که منصب والاي ولايت فقيه را تبيين کند؛ تنها سمت حکم و قضا بودن نيست، تنها براي فقيه داوري و قضا تثبيت نشد! اگر مقبوله پيامش حکميت و داوري فقيه بود، تنها کرسي قضا در اختيار فقيه بود؛ امام نمي فرمود: فاني جعلته حاکماً! چون لحن را عوض کرد و از حکم به حاکم رسيد، معلوم مي شود تدبير و اداره امور مسلمين، تنظيم شئون امور مسلمين در عصر غيبت طبق بيان امام صادق(ع) به عهده فقيه جامع الشرائط است.

تاثيرپذيري عميق شيخ انصاري از صاحب جواهر
البته آن استوانه فقهي مانند صاحب جواهر(قدس سره) که مرحوم استاد شيخ محمد تقي آملي که از شاگردان بنام مرحوم قاضي است، براي ما مي گفت: استاد مرحوم شيخ عبدالنبي(قدس سره) از مرحوم شيخ انصاري (قدس سره) نقل کرد که مرحوم شيخ انصاري فرمود: به هيچ مطلبي در کتاب هاي فقهي نرسيدم؛ الا اشار اليه صاحب جواهر بنفي او اثبات. اين سخن از مرحوم شيخ انصاري است که من به هر مطلبي رسيده ام، مورد اشاره صاحب جواهر بود.
صاحب جواهر در بحث ثبوت اول ماه با حکم حاکم شرع چنين مي گويد: منشأ وسوسه برخي از متاخرين که نمي دانند با حکم حاکم شرع ماه ثابت مي شود، اين است که آنها از شرع به سياست شرع غفلت کرده اند. فقيهي چون صاحب جواهر که بينش سياسي دارد، هر جا که رسيده است دست فقيه جامع الشرائط را باز مي گذارد. کلمه سياست در بخش هاي مهم جواهر آمده است؛ تنها در کتاب 12، در بحث امر به معروف و جهاد نيامده است که اگر کسي در عصر غيبت منکر ولايت فقيه بود، کانه ما ذاق من طعم الفقه شيئاً.
به هر تقدير تحولي که صاحب جواهر در شيخ انصاري ايجاد کرد، باعث شد که مرحوم شيخ، ولايت فقيهي را که در مکاسب تدوين کرد با مطالبي که در کتاب قضا تدوين کرد، خيلي فرق در ميان آنها بداند.

مردود بودن تفکر شوم (وکالت فقيه) و تسلط مطلق مردمي بر حاکميت اسلامي
عده اي ولايت فقيه را بر اثر آن مغالطه و اشتراک لفظي که مردم محجور نيستند تا قيم و ولي طلب کنند، به وکالت منتهي کرده اند؛ بعد وکالت را به نظارت تنزل دادند. در وکالت، موکل، اصل است و وکيل فرع، هيچ حقي در قلمرو وکيل نيست، مگر آنچه از موکل به وکيل برسد؛ اين فرق وکالت با ولايت است.
اگر نظام اسلامي، نظام وکالت بود؛ بايد همه امور مکتب دراختيار مردم باشد، همه اموالي که مکتب معين کرده است در اختيار مردم باشد تا مردم چنين حقوقي را به نماينده خود واگذار کنند، به فقيهي به عنوان وکيل رأي بدهند تا وکيل حقوق موکلين خود را استيفا کند.
در مکتب وحي، اقتصاد که ستون اصلي يک ملت است، به 3 بخش تقسيم شده است؛ مالي که افراد از راه کسب حلال به دست آورده اند که مال آنهاست. اموال و ثروت هاي ملي نظير اراضي مفتوحه عنوه (تسخير شده) که مال ملت است، اموالي که بخش مهم ثروت را تشکيل مي دهد مانند انفال، درياها، صحراها، جنگل ها، معادن که مال مکتب است، نه مال شخص و نه مال عمومي.

عدم حق مالکيت مردم در اموال مکتب
اگر ثروت و اقتصاد اصلي مملکت به عنوان انفال مال مردم نيست، مال موکل نيست؛ موکل چه چيزي دارد که به وکيل واگذار کند؟ شخصي را به عنوان وکيل معين کند تا حقوق او را استيفا کند؟! احکام الهي، عفو در احکام، اجراي احکام، تخفيف در احکام، از مجرمي گذشتن و از مجرمي نگذشتن، اينگونه از احکام آيا مال اشخاص است؟ آيا مال عموم مردم است؟! يقيناً مال (مکتب) است.
اگر احکام، معادن و ثروت هاي اصلي مملکت مال مکتب است؛ مردم در نظام اسلامي آيا مالک انفال هستند تا کسي را وکيل خود کنند و آن وکيل، حقوق موکلين خود را استيفا کند؛ يا مردم ولايت ولي را مي پذيرند؟! چون انفال مال مکتب است؛ قهراً قلمرو ولايت مطرح است، نه قلمرو وکالت!

کتاب کافي در 8 جلد چاپ شده است؛ جلد اول و دومش مربوط به اصول است، جلد سوم تاهفتم مربوط به فروع است؛ جلد هشتم مربوط به مواعظ، مرحوم کليني بحث نماز و روزه و حج را در فروع ذکر مي کند،اما مسئله خمس وانفال را در قسمت اصول ذکر مي کند. زيرا مسئله انفال در بحث امامت مطرح است، در مسئله امامت و مرجعيت وجوه شرعي مطرح است.

حاکميت (فقاهت) و (عدالت) بر ولي فقيه و مردم
اگر محدوده و قلمرو وکالت مشخص شد، آنگاه روشن مي شود که در نظام اسلامي، مردم تولي دارند، نه توکيل. فقيه جامع الشرائط ولي مسلمين است، نه وکيل مسلمين. ولي آنکه در رأس نظام قرار دارد، در حقيقت عنصر فقاهت و عدالت است، نه شخص. زيرا کسي که در رأس نظام مانند امام راحل قرار دارد، اگر خبر بدهد به عنوان فتوا، عمل به آن فتوا هم بر ديگران واجب است و هم بر خودش. اگر حکم انشائي داشته باشد، نه خبر؛ در بحث قضاء (حکمت) بگويد، نقض آن حکم حرام است؛ چه بر خودش و چه بر مردم. عمل به آن حکم واجب است، چه بر خودش و چه بر مردم. اگر حکم انشائي ديگري به عنوان حکم ولائي صادر کند، نه حکم قضائي؛ عمل به آن حکم، هم بر مردم واجب است و هم بر او؛ نقض آن حکم، هم بر مردم حرام است و هم بر او.
لذا ولي فقيه تافته جدابافته اي نيست؛ روح ولايت فقيه به ولايت فقاهت و عدالت برمي گردد. لذا چيزي نيست که انسان در برابر او تسليم نباشد! تسليم شدن در برابر ولايت فقيه يعني تسليم در برابر فقاهت و عدالت. بنابراين ولايت از جايگاه خود تنزل نمي کند و به وکالت نمي رسد؛ چه رسد به اينکه از وکالت تنزل کند و به نظارت برسد! از نظر فقهي، ناظر بودن وظيفه همه مکلفين است.

کيفيت «نظارت» به عنوان يکي از شئون زيرمجموعه ولايت فقيه
وقتي اصول قانون اساسي را ارزيابي مي کنيد، مي بينيد از يک سو نظارت بر حسن جريان قوانين در اختيار مجلس است و ازسوي ديگر در اختيار دستگاه قضايي است و از سوي سوم در اختيار رياست محترم جمهوري؛ همه اينها در قانون اساسي حق نظارت دارند. اما آنچه که جزء زيرمجموعه ولايت فقيه است، نظارت بر نظارت هاست.
يک وقت است خدا در قرآن مي گويد: براي هر امتي شاهدي مي آوريم، جئنا من کل امه بشهيد(9). ولي به نبي اکرم(ص) که مي رسد، مي گويد: جئنا بک علي هولاء شهيدا(01)؛ يعني تو شهيد شهدائي!

معناي (نظارت) مندرج در قانون اساسي به عنوان يکي از شئون رهبري
اگر شنيده ايد که در قانون اساسي براي مقام معظم رهبري حق نظارت هم آمده است، نظارت ايشان بر منظور و ناظر است؛ يعني رياست جمهور نظارت دارد، رئيس قوه قضائيه نظارت دارد، مجلس نظارت دارد تا قانون درست اجراء شود؛ اما يکي از وظائف و اختيارات ولي مسلمين در اصل 110 قانون اين است که او نظارت بر حسن اجراي سياستهاي کلي مملکت، ناظر و منظوران و نظارت آنان است. او بر نظارت دستگاه قضائي نظارت دارد، بر نظارت مجلس نظارت دارد، بر نظارت رياست جمهوري نظارت دارد؛ نظارت او «ولائي» است.
شما نظارت هاي قانون اساسي را که کتاب عميق قانوني فقهي است و عده زيادي از مجتهدين، 3 ماه پشت سر هم تلاش و کوشش کردند تا اين کتاب عميق علمي را تدوين کردند، درس بدهيد و درس بخوانيد؛ اضافات بازنگري را هم از نظر دور نداشته باشيد؛ ببينيد چه ظرافت کاري هائي در قانون اساسي به کار رفته است. خودم شاهد مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي بودم که بيش از 40 مجتهد مسلم، 30 شبانه روز تلاش محققانه و فقيهانه کردند تا بند بند اين اصول را تدوين و تصويب کردند.
اگر نظارت بر ولي مسلمين آمده است، از سنخ نظارت مجلس، نظارت دستگاه اجرائي يا نظارت دستگاه قضائي نيست. تقريباً 16 الي 20 اصل در مورد جريان رهبر و رهبري دارد؛ گاهي به عنوان رهبر، گاهي رهبري، گاهي به عنوان ولي امر، گاهي به عنوان امام امت، گاهي به عنوان ولي فقيه، گاهي به عنوان ولايت مطلقه فقيه در اين اصول آمده است.

گستره شئون و اختيارات ولي فقيه در قانون اساسي
در طليعه قانون اساسي يک سخن مي بينيد، در آخر قانون اساسي هم سخن ديگري مي بينيد. سخنان هم آهنگ و هم آوا با اصولي که در وسط قانون اساسي آمده است؛ در اصل دوم قانون اساسي چنين آمده است که نظام جمهوري اسلامي بر پايه توحيد ونبوت و معاد، عدل و امامت مستمر و نقشي که آن در تداوم انقلاب اسلامي دارد، استوار است و کرامت مردم به مسئوليت اوست. براي اين که کسي خيال نکند اصول 5گانه به علاوه کرامت که 6 بند در اصل دوم آمده است، فقط ناظر به ولايت ولي عصر (ارواحنا فداه) است! «امامت مستمر که در تداوم انقلاب نقش دارد» آمده است، بلکه نائبان خاص، نائبان عام او را هم در برمي گيرد؛ اين پايه نظام است. ديگر ولي فقيه يا ولايت فقيه، خارج و ناظر نيست که به عنوان نظارت باشد، بلکه قاعده و پايه نظام است؛ در رديف ساير اصول.
در پايان قانون اساسي که مربوط به بازنگري و تغيير اصول قانون اساسي است، بعد از اين که آمده است هرگونه تغيير بايد با دستور رهبري و همه پرسي باشد. آنگاه برخي از مواد و مضامين اصول را تغييرناپذير مي داند. مي گويد: اسلامي و جمهوري بودن نظام، مردمي بودن نظام و ولايت فقيه داشتن و امامت امت، جزء امور تغييرناپذير اين نظام است. آنگاه روشن مي شود که نظارت فقيه جزء شئوني است که زير مجموعه ولايت است.
وقتي شما به اصل 110 مي نگريد، مي بينيد تعيين سياست هاي کلي مملکت بعد ازمشورت با مجمع تشخيص مصلحت، در اختيار رهبر است. مجمع تشخيص مصلحت اعضاء ثابت و متغير دارد که آن اعضاء را هم رهبر معين مي کند. وقتي به اختيارات رهبري مي رسيد، مي بينيد اعلان جنگ و صلح در اختيار رهبر است، تهييج و بسيج نيروها، عزل و نصب و پذيرش استعفاي فقهاي شوراي نگهبان، فرماندهان مهم نظامي و انتظامي و رئيس سازمان صدا و سيما و ديگر مسئولين بزرگ در اختيار ولي مسلمين است. اين فوق چيزي است که ديگران او را در حد نظارت يا در حد وکالت تلقي کرده اند.

پس وقتي قرآن کريم يا قانون اساسي را مي نگريد؛ مسئله ولايت است، نه وکالت و نه نظارت.
مقايسه جمهوري اسلامي با حکومت علوي و غيرقابل مقايسه بودن آن با حکومت جهاني مهدوي
مطلبي که بايد در پايان به حضور شما علماء فضلاء، بزرگان و دانشگاهيان و حوزويان و سراسر ايران اسلامي برسانم اين است که ما به سمت صددرصد اسلامي شدن حرکت مي کنيم؛ کسي نگفت در دستگاه ما اشکالي نيست، تخلف نداريم! همه اينها کساني هستند که مانند زمان ولي عصر (ارواحنا فداه) عهده دار بهم يملا الله الارض قسطاً و عدلا(11) هستند. ما نمي گوئيم: اين نظام را با نظام آخرين امام بسنجيد، مي گوئيم: اين نظام را با نظام اولين امام حساب کنيد. شما اين نظام را با ظهور ولي(عج) حساب نکنيد، چون آن حضرت عصاره همه انبياء و اولياست؛ او مي آيد که طليعه قيامت را ارائه کند. طرز فکر مردم، دين مردم عوض مي شود که «به يملأ الارض قسطا و عدلا»، با آخرين امام نسنجيم. شما مردم بزرگوار ايران اسلامي، حکومت امام و مقام معظم رهبري را با حکومت علي بسنجيد.در اين سنجش و ارزيابي، دو مطلب را از هم جدا کنيم؛ يکي شخص علي(ع) و ديگري حکومت علوي. در مورد شخص علي(ع) نه تنها احدي از علماء و اولياء با او قابل مقايسه نيست؛ احدي از انبياي غيراولوالعزم هم با او (لايقاس) است؛ احدي ازملائکه هم بااو (لايقاس) است. هيچ فرشته اي را با علي نمي شود سنجيد؛ زيرا همه فرشتگان در پيشگاه انسان کامل، خاضع هستند.

جايگاه ملائکه نسبت به مقام منيع انسان کامل معصوم(ع)
اولا؛ جريان واذ قلنا للملائکه اسجدوا(21) دستوري از ذات اقدس اله به همه فرشتگان است که در پيشگاه انسانيت و مقام والاي آدميت خضوع کنند؛ نه اين که سجود فرشته ها در برابر آدم، قضيه شخصي بود و گذشت! آنها براي مقام آدميت ومقام انسان کامل سجده کردند.
ثانياً آن مقام، مقام منيع و مجرد است و همواره ثابت است. ثالثاً؛ آن سجود هم در گوشه اي ازتاريخ و زمين و زمان نبود. رابعاً؛ آن نشئه، نشئه ثبات و تجرد است.
خامسا؛ هميشه فرشتگان در برابر انسان کامل خاضع و خاشع و ساجدند. امروز فرشتگان درساحت قدس ولي عصر (أرواحنا فداه) ساجدند. آنکه گفت: سبحنا فسبحت الملائکه، امروز هم به شرح ايضاً. آنکه گفت: قدسنا فقدست الملائکه. (31)، امروز هم به شرح ايضاً.
سادساً: ملائکه دربرابر مقام انسان کامل که خليفه الله و معلم آنهاست، خاضع هستند. يا آدم انبئهم باسمائهم (41) امروز هم به وسيله ولي عصر (سلام الله عليه)، ملائکه بهره هاي فراوان مي برند.
غير قابل مقايسه بودن حضرت معصومين(ع) با هيچ انسان، جن يا فرشته اي
پس علي، لايقاس به احد؛ اين سخن خود رسول اکرم و اميرالمؤمنين (ع) است که:لايقاس بنا احد (51). اين (احد) که نکره در سياق نفي است، هيچ انصرافي به جن و انس ندارد؛ فرشتگان را هم دربرمي گيرد. هم در سخنان رسول گرامي است و هم در نهج البلاغه آمده است؛ منتها به اسم ظاهر آمده است، نه ضمير. معمولاً درسخنراني ها از آن جمله با ضمير ياد مي کنيم که: لايقاس بنا احد؛ هيچ فرشته اي را با ما مقايسه نکنيد، چه رسد به افراد عادي!!

تلخي ها و جفاهاي تحميل شده برحکومت علوي
اما اگر خواستيم حکومت علوي را ارزيابي کنيم، وقتي به خدمت نهج البلاغه مي رويم، مي بينيم حکومت علوي مشخص مي شود. اگر به شخص آن حضرت دسترسي نداريم، درخدمت نهج او هستيم.شما نامه هاي علوي را که مي خوانيد، مي بينيد حضرت از مأموران و کارگزارانش گله هاي فراواني دارد. يک رهبر، يک ولي بايد با هزارها نيروي موثق و امين، خبير و بصير، کشور را اداره کند. اگر بازوان توانمند عادلي نداشت،مشکل پيش مي آيد؛ همچنان که درحکومت علوي پيش آمد.
نامه بيستم نهج البلاغه را بخوانيد، نامه اي کوتاه به زياد بن ابيه، معاون استانداري بصره است. اميرالمومنين ابن عباس را استاندار بصره کرد؛ بصره که زير مجموعه يک استانداري اداره مي شد، درحد يک کشور بود، نه استان عادي! زيرا بصره با همه فلات اطرافش، يک، اهواز با همه قلمرو و محدوده آن، دو؛ فارس با همه منطقه وسيعش، سه، کرمان با همه فلات وسيعش چهار؛ از بصره تا کرمان يک استانداري بود. استانداري بصره در اختيار عبدالله بن عباس بود، معاون اين استانداري وسيع زياد بن أبيه بود؛ چه کسي بدتر از زياد؟!

به صحنه نيآمدن علماي عادل، دليل ناکامي هاي حکومت علوي
علي خون خورد، چون نداشت! اگر علماي عادل بپذيرند، نوبت به ديگري نمي رسد. اگر آنها نپذيرند، نوبت به ديگري مي رسد. اگر درچند جا مشکلاتي داشتيم که داريم، براي آن است که درحکومت علوي بدتر از اين بود، نگوئيد: حکومت، حکومت علوي است؛ حکومت علوي يعني معاونش زياد بن أبيه! يعني تمام غارتگري هاي کرمان و فارس و اهواز تا بصره به امضاي همين زياد بن أبيه بود. اگر علي خون خورد، از دست زيادها خورد.
گاهي جريان خاتم اوصياء، امام زمان (عج) را ملاحظه مي کنيد که با معجزه همراه است، علماي عادل فراوان هستند و احساس مسئوليت مي کنند، مردم عادل زياد هستند و احساس مسئوليت مي کنند، اما وقتي اولين وصي و اولين امام را مي بينيد، حکومتش آن است.
الان که دشمن داخل و خارج صف بسته است که خداي ناکرده نظام را از درون بپوساند، ما بيش از هرچيزي وظيفه داريم که پشتيبان ولايت باشيم، نه پشت به آن. برادران بزرگوار حوزه و دانشگاه،جوانهاي دبيرستاني و اقشار مختلف، کمال نظم را رعايت خواهند کرد، بهانه اي به دست هيچ کسي نخواهند داد، امنيت را حفظ خواهند کرد؛ ولي بالاخره اين کشور حسابي دارد يا نه؟! قانون اساسي بايد اجراء شود يا نه؟ ولايت فقيه پشتيباني دارد يا نه؟
چيز مهمي درمملکت رخ نداد تا بيگانه خيال کند و دور خيز بردارد؛ شبهه و شهوتي است. شبهه علمي را که عنوان رايزني فرهنگي همگان جواب داده و مي دهند. و اگر شهوت عملي از گلوي کسي برخاست، آن را هم خفه مي کنند.
ـــــــــــــــــــ
1) قيامه ، 3و 4
2) انسان، 1
3) قيامه، 5
(4) اسراء/ 33
(5) نمل/ 94
(6) بقره / 282
7-مائده/ 55
8-الکافي/ 7 / 214
9- نساء/41
10- نساء/41
11- مستدرک الوسائل/12/283
12- بقره/34
31) عوالي اللالي، 4، 221
41) بقره، 33
51) برداشت از: نهج البلاغه، خطبه 2

منبع