ولی هنوز عصرها . . .
ده سالِ تمام، صبح که می رفت؛ مادرش پیشانی اش را می بوسید. عصر حیاط را آب و جارو می کرد. می نشست لب ایوان تا برگردد . . .
نزدیک بیست سال است که مادرش پیشانی اش را نبوسیده، ولی هنوز عصرها حیاط را آب و جارو می کند. می نشیند لب ایوان ونگاه می کند به در . . .
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:6 توسط محمد
|