ایستادگی بر سر حق وواهمه نداشتن
باید بر سر حق پایداری کرد و نتیجه را به خداوند واگذار کرد
برخی فکر می کنند با تساهل و تسامح می توانند به دین کمک کنند هیهات
واسه نمونه :
:«عباس كريمي قهرودي» چهارمين فرمانده «لشكر27 محمد رسول الله»به تاريخ 23/12/1363 در منطقه عملياتي شرق رودخانه «دجله» شربت شهادت نوشيد. پيكر او زماني به تهران منتقل شد كه تنها چند روز از اولين سالگرد شهادت «حاج محمد ابراهيم همت»ميگذشت.
*عباس در يك خاطره
يكي از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتياني» با عباس تماس گرفته بود كه ميخواهم با تو مذاكره كنم. يك جايي را هم براي مذاكره مشخص كرده بود. عباس به همراه بنده خدايي به نام «حميد» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشين كه پياده ميشوند معلوم ميشد كه «آشتياني» راهنمايي فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره ميشود كه عباس! به خدا توطئه است. اينها ميخواهند بگيرند ما را. عباس ميگويد: نترس برادر! با من بيا، غلط ميكنند دست از پا خطا كنند. بقيه ماجرا از بيان «حميد» خواندني است:
آقا اين راهنما همين طوري ما را جلو ميبرد و ميپيچاند. يقين داشتم كه كارمان تمام است. روزها فقط تا شعاع سه كيلومتري دور شهر، امنيت نسبي برقرار بود و براي رفتن به دورتر بايد با ستون و تأمين ميرفتيم. حالا عباس چهل پنجاه كيلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها كه نه، من هم بودم ولي مگر فرقي هم ميكرد! بالاخره به يك ده رسيديم. هرچي گير دادم به عباس كه بيا از اينجا برگرديم. دليلي ندارد كه اينها ما را اسير نكنند يا نكشند، عباس محكم ميگفت: من بايد با اين مردك صحبت كنم. تو نميآيي، نيا. راستش اگر ميتوانستم برميگشتم، ولي ديگر جسارت تنها برگشتن رانداشتم. رسيديم به خانهاي كه محل استقرار «آشتياني» بود. روي تمام پشت بامها و پشت همه درها و پنجرهها دموكراتهاي سبيل كلفت و كلاش به دست زل زده بودند به ما. شايد هاج و واج بودند كه اين دو تا ديگر چه خلهايي هستند. آنجا بود كه صميمانه و با اطمينان فاتحه خودم و عباس را خواندم. اما عباس انگار نه انگار. به قدري خونسرد و بي خيال بود كه شك كردم نكند با حاج محمد هماهنگ كرده كه الان بريزند اين ده را بگيرند. قلبم مثل گنجشك ميزد. ما نيروي اطلاعاتي بوديم و اگر زير شكنجه ميرفتيم حرفهاي زيادي براي گفتن به برادران ضدانقلاب داشتيم. جلوي آشتياني كه نشستيم او شروع به صحبت كرد كه ما ميخواهيم با شما به توافقاتي برسيم، تا...
عباس نگذاشت حرف او تمام شود و خيلي محكم و با جسارت گفت: ببين كاك! شما و ما هيچ مذاكره اي نداريم. شما بايد بدون قيد و شرط اسلحه را زمين بگذاريد و تسليم بشويد.
دلم هري ريخت پايين. اگر ذرهاي هم به نجاتمان اميد داشتم، بر باد رفت. منتظر بودم كه في المجلس سوراخسوراخمان كنند. حق هم داشتند. عباس آنچنان از موضع قدرت آنها را تهديد ميكرد كه انگار لشكر «سلم و تور» پشت سرش هستند. با كمال تعجب ديدم محمود آشتياني عكس العملي نشان نداد و دوباره خواست باب مذاكره را باز كند ولي اين بار هم عباس با تحكم و ابهت خاصي حرف از تسليم بي قيد و شرط زد. هرچه محمود آشتياني گفت عباس از حرف خودش كوتاه نيامد. گفت تضميني نميدهم، اگر كاري نكرده باشيد امنيت داريد. صحبتشان كه تمام شد مطمئن بودم كه همانجا سرمان را گوش تا گوش مي برند. ولي طوري نشد و راهنما دوباره ما را به ماشين رساند. تا زماني كه با ماشين وارد سپاه مريوان نشديم منتظر بودم كه يك جوري دخلمان بيايد و در دل عباس را لعن و نفرين ميكردم كه اين ديگر چه جور مذاكرهاي است.
چند روز بعد كه آشتياني و پنجاه شصت نفر از مزدورهايش آمدند و تسليم شدند نزديك بود از تعجب شاخ در بياورم. تسليم آنها ضربه خيلي بدي به حزب دموكرات ميزد. خصوصا اينكه در تلويزيون مريوان هم حرف زدند و ابراز توبه كردند و به افشاي جنايتهاي حزب دموكرات پرداختند. عباس به تنهايي اين دار و دسته قلچماق و ياغي را به زانو درآورده بود.»
*عباس در يك خاطره ديگر
اصلا تاكتيك عباس در واحد اطلاعات و عمليات، ملاقات با سران گروهكها بود و بيشتر وقتش صرف رفت و آمد ميان آنها ميشد. غالبا هم تنها ميرفت و بدون اسلحه. مثلا يك گردن كلفتي به اسم «علي مريوان» دار و دسته مسلح سي _ چهل نفري راه انداخته بود. عباس تصميم گرفت كه «علي مريوان» را وادار به تسليم كند. اراده كرد و رفت پيش شان. اميدوار نبوديم زنده برگردد، جلويش را هم نميتوانستيم بگيريم. تصميم كه ميگرفت ديگر تمام بود. هرچه ميگفتيم بابا! اينها كه آدم نيستند، ميروي، سرت را برايمان ميفرستند، عين خيالش نبود. مدتي با آنها رفت و آمد ميكرد، با آ»ها غذا ميخورد، حتي كنارشان ميخوابيد! اينها عباس را ميشناختند كه كيست و چه كاره است ولي بهش «تو» نميگفتند. بالاخره «علي مريوان» و دار و دستهاش داوطلبانه تسليم شدند. دفترچه خاطره علي مريوان كه دست بچهها افتاد ديدند يك جا درباره عباس نوشته: «چند بار تصميم گرفتم او را از بين ببرم، ولي ديدم اين كا ناجوانمردانهاي است. عباس بدون اسلحه و آدم ميآيد. اين ها همه حسن نيت او را نشان ميدهد. كار درستي نيست كه به او صدمه بزنم...».
«عثمان فرشته» هم از كردهاي ضدانقلابي بود كه تحت تاثير عباس تسليم شد و اتفاقا خودش از مريدهاي حاج احمد شد و بالاخره هم در جنگ با ضدانقلاب به شهادت رسيد و سپاه، تشييع جناز باشكوهي برايش ترتيب داد.
بعضي از اين آدمها هم تسليم نميشدند اما تحت نفوذ عباس بودند. يك بار در جاده با گروه ضدانقلاب «صالح صور» برخورد كرديم. ديديم كاري با ما ندارند. پرس و جو كه كرديم گفتند: «كاك عباس گفته كه با شام كاري نداشته باشيم، و الا جان به در ميبريد.» بعضي از اينها هم مثل «عبدالله دارابي» زير بار عباس نميرفتند ولي منطقه را ترك ميكردند تا يك وقت رو در روي او قرار نگيرند.
عبدالله دارابي بعد از مذاكره با عباسف مريوان را ول كرد و با دار و دستهاش رفت سردشت. واقعا عجيب بود. اين بچه شهرستاني كم حرف كه همه را با پسوند «جان» صدا ميكرد و آن قدر دوست داشتني و ناز به نظر ميرسيد، چنان تصرفي در روح و جان دشمن ايجاد ميكرد كه كمتر در برابرش مقاومت ميكردند. حاج احمد هم به او اطمينان كامل داشت و خيلي هم دوستش ميداشت. عجب از پسر كربلايي احمد ...